Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و پنجم
4ـ در روز یازدهم یک ایستگاه قرنطینه در مشیله تأسیس گردیده تا هر کسی را که بخواهد در کرانه‌های دورافتاده پیاده شود و آنگاه بکوشد از راه خشکی وارد بندر گردد به دام اندازد.
تا روز نوزدهم، شانزده مورد ابتلا به طاعون همراه با سه مورد مرگ و میر در جزیره‌ی قرنطینه رخ داده است. در روز هیجدهم از دولت ایران دستوراتی دریافت گردیده
[ 19/8/1387 ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

وقتی که همه چیز سوت می‌کشد!

وقتی که همه چیز سوت می‌کشد!
در سکوت مرگ‌بار بعدازظهر، روی صندلی‌اش پشت میزکامپیوتر ولو شده بود. تنها چیزی که گهگاه سکوت را می‌شکست، صداهای منحوس گوشی همراه و تلفن دفتر کارش بود که به سان هشر به جانش می‌افتاد.
تیترهای روزنامه‌ی پیش رویش را با دلزدگی از نگاه گذراند: «70 درصد دستمزد اقشار کم‌درآمد صرف مسکن می‌شود... مدل موی غربی، کراوات و پاپیون ممنوع شد... افزایش 13 درصدی جمعیت زیر خط فقر... افراد مزد بگیر در امر به معروف موفق نخواهند شد... طرح امنیت اخلاقی مقطعی نیست... احمدی‌نژاد از شعارهایش فاصله گرفته است... یک بانک خصوصی عامل گرانی مسکن... سولانا: ایران، آماده‌ی مذاکره با آمریکاست...»*

ـ باید قید مسکن را هم بزنم. پس آینده‌ام چه می‌شود؟ من هم یک موجود زنده هستم.
احساس تشنگی شدیدی داشت. بطری آب معدنی خالی بود، ناگزیر با دو کف دستش از آب لوله‌کشی نوشید. دوست داشت چرخی در کامپیوتر بزند تا عکس‌هایی که مخفیانه از معلمش در حال مسافرکشی گرفته بود را نگاه کند؛ اما با مشاهده‌ی اولین عکس، حالش بدتر شد.
ایده‌ی مضحکی به ذهنش خطور کرد که خنده‌ی تلخی به لبانش نشاند:
ـ کاش می‌توانستم از خودم کپی بگیرم و هر کپی من در یک شغل مشغول به کار می‌شد و آخر هر ماه، همه‌ی کپی‌هایم را روی هم میکس می‌کردم، آن وقت هم بخشی از نیازهای خودم را رفع می‌کردم و هم می‌توانستم به انسان‌های دیگر کمک کنم.
اما با مرور فاکتورهایی که تحویل سال را تجربه کرده و هنوز وصول نشده‌اند، به این نتیجه رسید که دیگر ایده‌های خنده‌دار حتی در رؤیا هم قابل اجرا نیستند.
ـ کدام ماه؟... پس لااقل آخر هر سال کپی‌هایم را میکس می‌کنم، ... نه، نه! در طول یک سال با بدهی‌هایم چه کار کنم؟ با خودم چه کار کنم؟ کاش من هم بی‌خیال این زندگی می‌شدم؛ اصلاً زندگی فقط از آنِ خیابان‌گردهای بی‌خیال و خود به خواب زده است! اما نه؛ آن‌ها هم دیگر اجازه‌ی زندگی ندارند، دیگر حتی اگر خودت را به خواب هم بزنی، بی‌فایده است. اصلاً بی‌خیالِ همه‌ی زندگی...! بی‌خیال این دنیا!!
دیگر تنها چیزی که وجود نداشت، سکوت بود. همه چیز اطرافش سوت می‌کشیدند! حتی سرش هم سوت می‌کشید.
ـ لعنتی‌ها؛ چرا رهایم نمی‌کنید؟
از ترس همسایه‌ها، صدای خود را در گلو خفه کرد. دیگر برنامه‌ی فردا و فرداهایش را از بَر بود. باز هم مثل همیشه، صبح‌ها تا آخر وقت اداری، پی‌گیری کوهی از فاکتورهای پرداخت‌نشده‌ی تاریخ‌مصرف گذشته، جواب ندادن به تلفن‌های ناشناس، باز نکردن درِ دفتر به روی غریبه‌ها (!)، .... و یک وقت به خود بیاید که اتاق، تاریک است و دستگاه گوارش‌اش حسابی از او شاکی! از این می‌ترسید که روزی کارت هوشمند اکسیژن، نفس‌ها را هم سهمیه‌بندی کند.
ـ راستی من چند سال دارم؟ کجا به دنیا آمده‌ام؟ کجای این دنیا هستم؟ اصلاً من هستم؟! فکر نمی‌کنم... شاید هم فقط من مانده‌ام و دیگران نیستند! شاید...
نمی‌دانست از چه گله کند؛ از مسکن، ازدواج، طلاق، کار، خانه، دوست، دزدی، فساد، پول، مسؤول یا ... غیرمسؤول؟!
ـ آخر خدایی هم هست؛ هست؟... هست. از زمانی که خودم را شناختم، دنیا همین‌طور بوده؛ اما مجبورم باز سر خودم را کلاه بگذارم: «دنیا همیشه این‌طور نمی‌ماند، سختی‌اش 100 سال اول است». پس باز هم شکرش!
* روزنامه اعتماد، شماره 1379، تاریخ 9 اردیبهشت ماه 1386