![]() |
||||
|
|
||||
|
حکایت کورش و حمام سیصدوندحکایت کورش و حمام سیصدوند
* بخش پایانی آنچنان که پیش از این رفت، مملکت را فوریتی پیش آمده بود تا سران و سروران به استراحتگاهی در جوار دربار دست یازند و به شست وشوی خویش بپردازند. نقل است از آن روزگار که شهی اندر ولایتی بینصیب نمانده بود از آن نعمت که از برکت انگشتان دلاکان سری به آستان فراغ بالی نساید و خویش را از برکت حاضر بهرهمند ننماید. شاعران که در جای جای ولایات در اطراف و اکناف پارس، رونق دیرین خویش را از کف داده میدیدند، به تلخ کامی این چنین میسرودند: کاش در سرزمینمان بودی / جای یک دانه چند سیصدوند بعد جای ولنجک و دربند / همه میآمدند سیصدوند آوردهاند که شهرت این پدیده به گوش اجانب رسیده و چندی از همسایگان نیز به چشم خود دیده آنچه را که از این و آن شنیده بودند و چنان حسرتی به آنان دست داده بود که شب را به رؤیای سیصدوند دیده بر هم نمینهادند و روز را به خواب و خیال خوشش پلک از هم نمیگشادند. تا اینکه تمامی همسایگان به چارهاندیشی گرد آمدند و شبانهروز به رایزنی همت گماشتند. مورخان آوردهاند که بزرگان همسایه نامهای به اشتراک نبشستند و همراه پیکی عازم پارس کردند. در «کاروانی به شکل ذوزنقه» آمده است که پیک، تمامی یاران و سرداران پادشاه را در شستنگاه یافت و هیچ یک از آن میان به پیام وی گوش فرا نداد. آوردهاند که پیک دست از پا طویلتر به وطن بازگشت و این چنین فضای شستنگاه را آمیخته به حب و بغض خویش به دایرهی وصف کشید: خودشان را چگونه میشستند مرد و زن، دختر و پسر قاطی؟ وای بر آبروی رفتهیشان آه از این شستوشوی افراطی! القصه همسایگان را چارهای دیگر ضرورت آمد و سپاهیان خویش را به یکدیگر آمیختند و لشکری با بیشماری از نفرات به سمت سرزمین پارس گسیل داشتند. سپاهیان با سرعت تمام از مرزها گذر کردند و دهات را در نوردیدند و ولایات را به خاک و خون کشیدند. خبر نزدیکی سپاه همسایگان، آن زمان به گوش درباریان رسید که کاری از کارداری برنمیآمد و امکان کارزاری در میانه نبود. شاه و اطرافیان که در ناز و نعمت غرقه بودند و امور مملکتداری را به یک باره از کف داده، به چارهاندیشی نشستند و چند صباحی که سپاهیان به سویشان روانه بودند را به بحث و جدل سپری داشتند و تنها زمانی به خود آمدند که لشکری عظیم پشت دروازههای شهر رسیده و راه را تا بدان جا در نوردیده. خداوندگار پارس که عرصه را بر خود تنگ دید، به یک باره چارهای اندیشید و همگی را به درون شستنگاه خویش فرا خواند. سپاهیان پس از دو شبانهروز به فتحالباب نائل آمدند و به درون شهر هجوم آوردند، اما شهر را خالی از سکنه یافتند، دربار به موزهای میمانست بیآن که پرندهای در آن حوالی در پرواز باشد و جهندهای در حرکت. مورخان آوردهاند که پارسیان چارهای ندیدند جر آنکه خود را در آبیِ سیصدوند غرقه کنند و تن به آرامش ابدی بسپارند و کاش تن به آرامش ابدی بسپارند و کاش تن به آرامش ابدی بسپارند... . روحشان شاد و یادشان جاری...! |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه