Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر

قسمت صد و شصت و چهارم
بوشهر
7 آوریل 1907
5ـ حکمران در روز اول مارس تلگرافی دریافت کرد دایر بر این که اعلیحضرت پادشاه با کمال مسرت شاهزاده فرمانفرما (حکمران کُل سابق کرمان) را به عنوان وزیر عدلیه منصوب نموده و به او اختیار داده است تا رؤسای عدلیه‌ی مناطق مختلف را در ایالات، انتخاب کند. تجار محلی در روز اول آوریل برای فرمانفرما تبریکی تلگرافی ارسال کردند.
[ 5 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


چهارمین روز نوروز در بوشهر


 

گفت و گوی اختصاصی "نصیر" با " منوچهر بهروزیان" شاعر و نویسنده‌ی بوشهریِ مقیمِ سوئد :

گفت و گوی اختصاصی "نصیر" با " منوچهر بهروزیان" شاعر و نویسنده‌ی بوشهریِ مقیمِ سوئد :
آینده‌ی فضای ادبی و فرهنگی بوشهر را بسیار درخشان
می‌بینم
پیش آغاز:
"منوچهر بهروزیان" شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، بازیگر تئاتر و مترجم فرهیخته و گران ارج بوشهریِ مقیمِ سوئد در سفر اخیر خود به بوشهر، دیداری نیز با اعضای هیئت تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی "نصیر بوشهر" داشت که حاصل این دیدار، گفت و گوی صمیمانه و مفصل ایشان با سرویس ادبی نصیر بود.
"منوچهر بهروزیان" در 14 اردیبهشت1325 در کویِ جبریِِ بوشهر زاده شد و در مدارس این شهر به تحصیل پرداخت. وی تا قبل از مهاجرت به سوئد، سال‌ها دبیر زبان انگلیسی در دبیرستان‌های آبادان و نیز کارمند شرکت نفت فلات قاره، کشتیرانی آمریکا و شرق و کشتیرانی جمهوری اسلامی (آریای سابق) بوده است.
ثمره‌ی ازدواج این شاعر و ادیب گران‌ارج با همسر ارجمندشان در سال 1354، سه فرزند شایاو فرهیخته با تحصیلات دانشگاهی است: "نیما" استاد اقتصاد دانشگاه "نووا" میامی، "ندا" دانشجوی رشته‌ی دندان پزشکی در دانشگاه "میامی" و "نوید" دانشجوی رشته‌ی مدیریت ورزش در دانشگاه "یوهان کرایف" در بارسلونِِ اسپانیا.
دیدار به یاد ماندنی با "منوچهر بهروزیان" برای ما فرصتی ارزشمند بود تا بارَه نشانیِ ایشان به دیروزهای دور برویم، فضای فرهنگی و هنری "بوشهر" را مرور کنیم. دفتر خاطرات "سعادت" را ورق بزنیم با نام‌های ماندگار بزرگانی چون:‌محمدرضا نعمتی‌زاده، منوچهر آتشی، علی باباچاهی، حسن زنگنه، ایرج صغیری، محمد بیابانی، سید جعفر حمیدی، منیروروانی‌پور،‌حسین دهقانی، پرویز پروین، سوسن فرخ‌نیا و‌هم نفسی و هم‌راهی با فرهیختگانی گران ارج چون: خورشید فقیه، ماشا رضازاده، اسکندر احمدنیا و ضیاء امیری را تجربه کنیم، سپس به پایتخت برویم و در شب‌های شعر "خوشه" نیوشایِ شعرخوانیِ شاملویِ بزرگ و بزرگان دیگر باشیم و آن‌گاه با کوله‌باری از خاطرات مانا، در جغرافیایی آن سوی جهان به تغزلِ قلبی گوش فرا دهیم که نام "بوشهر" را در هر تپش، نجوا می‌کند.
 آقای بهروزیان، با سپاس از این که دعوت ما را پذیرفتید، در آغاز از دیروزهایِ دور و از لنگرگاه همیشگی‌مان "بوشهر" بگویید.
ـ من در محله‌یِ جبریِ بوشهر متولد شده‌ام و تا اخذ دیپلم در آن جا زندگی کرده‌ام. در آن روزگار، مثل اکثر اهالی این محل، زندگی‌ام ارتباط تنگاتنگی داشت با دریا، لنج، محرومیت‌های طبیعی و خشونت‌های زیست محیطی و نیز عاطفه‌های پرشکوه مردمی زحمتکش اما باصفا و صمیمی. شاید همین صفا و صمیمیت ماندگار بوده و هست که نام "بوشهر" را به عنوان پرشکوه‌ترین مأمن و مأوای من در ذهن من ثبت کرده و با این که در حال حاضر در اروپا زندگی می‌کنم، هر لحظه قلبم برای این زادگاه عزیز می‌تپد و روحم به جای جایِ آن سر می‌زند.
 از دوران تحصیل و استادان‌تان چه خاطراتی دارید؟
ـ اولین مدرسه‌ای که تحصیلاتم را در آن آغاز کردم، دبستان فردوسی بود که چند ماهی بیشتر در آن درس نخواندم زیرا به خاطر تخریب بنای آن ما را به کوچ اجباری واداشتند و رهسپار دبستانی شدیم به نام گلستان که در محله‌ی «باسیدون» قرار داشت. دو سه ماهی بعد، پدرم به خاطر بُعد مسافت، مرا از دبستان گلستان به دبستان سعادت برد که بعد شد دبیرستان بوذر جمهری و بعدها دبستان چهارم آبان و سیزده آبان.سرانجام برای ادامه‌ی سیکل دوم به دبیرستان‌های سعادت، اخوت و امیرکبیر رفتم. در سیکل دوم بود که شاگردی بزرگانی چون: زنده‌یاد استاد محمدرضا نعمتی‌زاده، زنده یاد استاد منوچهر آتشی، استاد علی باباچاهی و استاد دکتر جعفر حمیدی را تجربه کردم.
تا آن‌جا که به یاد دارم برخی از معلمان و دبیرانم در ایام تحصیل در مقطع دبستان و دبیرستان عبارت بودند از بزرگانی چون: زنده‌یاد عباس‌زاده، زنده‌یاد بلادی، زنده‌یاد برازجانی، پور جعفر، مهران‌پور، فرهی، رحیمی، زنده‌یاد غدیری، عالیپور، عصفوری، زنده‌یاد شاه‌ولی، زنده‌یاد محمد حسن نبوی و صدیق. زیباترین خاطراتی که از دوران تحصیل در دبیرستان دارم حضور در چندین نمایش است که به وسیله‌ی دوستم آقای ایرج صغیری، آقای مهدی رستگار و نیز زنده‌یاد منوچهر آتشی کارگردانی شده بودند. در این نمایش‌ها بازیگرانی توانمند با من همکاری داشتند که برخی از آن‌ها مانند ایرج صغیری، رمضان امیری و حسین دهقانی در حال حاضر از بزرگان و نام‌آوران تئاتر بوشهر هستند.
 در دبیرستان سعادت با بزرگانی چون: محمدرضا نعمتی‌زاده، منوچهر آتشی، علی باباچاهی، ایرج صغیری، محمد بیابانی و سید جعفر حمیدی آشنا شدید. ارتباط‌تان با این بزرگان چگونه بود؟
ـ من مانند بسیاری از کودکان دبستانی، از کلاس سوم دبستان به مطالعه‌ی مجلات کودکان مثل کیهان بچه‌ها و اطلاعات کودکان پرداختم. هر چه مطالعاتم بیشتر می‌شد، اشتیاقم به نوشتن زیادتر می‌گردید و چون در دبیرستان از جمله دانش‌‌آموزانی بودم که زبان انگلیسی را بیشتر از دانش‌آموزان دیگر می‌دانستم، اقدام به ترجمه‌ی کتاب کم‌ حجمی از "هانس کریستین اندرسن" نویسنده‌ی دانمارکی نمودم. اما آشنایی واقعی من با شعر و شاعری از لحظه‌ای شروع شد که با زنده‌یاد استاد محمد‌رضا نعمتی‌زاده آشنا شدم. به خاطر دارم یک روز به اتفاق استاد ایرج صغیری برای دیدن دوست مشترک‌مان آقای رمضان امیری به فرودگاه بوشهر رفته بودم. در آن موقع فرودگاه چندان وسیع نبود و سالن انتظار آن محدود بود به اتاقی نه چندان بزرگ که با درِ کوچکی به باند فرودگاه وصل می‌شد. در آن جا توسط‌ استاد صغیری با استاد نعمتی‌‌زاده و استاد منوچهر آتشی آشنا شدم.
با توجه به اشتیاق من به شعر و داستان، استاد نعمتی‌زاده در همان یکی دو ساعت مرا به مطالعه‌ی بیشتر تشویق نمود و ضمن معرفی چندین مجموعه شعر و داستان، از من خواست که یا شعرهایم را برای ایشان به تهران بفرستم و یا آن‌ها را نزد خود نگه دارم تا در بازگشت، همه را بخواند و در صورت لزوم تصحیح کند.
از بخت‌یاری من، سال بعد ایشان دبیر همان دبیرستانی شد که من در آن به تحصیل اشتغال داشتم و همین خوش‌شانسی باعث شد که من اشعار و داستان‌هایم را به ایشان نشان دهم و استاد هم با سعه‌ی ‌صدر به تصحیح آن‌ها اقدام می‌کرد.
از طریق استاد نعمتی‌زاده با استاد منوچهر آتشی صمیمیت بیشتری پیدا کردم و بعدها فرصت بیشتری یافتم تا از محضر استاد علی باباچاهی، استاد سید جعفر حمیدی و نیز زنده یادان محمد بیابانی و پرویز پروین بهره بگیرم.
 در دبیرستان سعادت به تهیه و تنظیم روزنامه‌های دیواری نیز می‌پرداختید؟
ـ دوستی داشتم به نام آقای ضیاء امیری. ایشان نقاش بسیار برجسته‌ای بود و به ویژه در نقاشی با نقطه چین مهارت داشت. من در دوران تحصیل در دبیرستان سعادت از نقاشی‌های وی استفاده‌های زیادی بردم و همراه با چند تن دیگر از دوستان و استادان چندین روزنامه‌ی‌ دیواری تهیه کردیم و حتی ماهنامه‌ای را نیز منتشر کردیم. در نشر این ماهنامه،‌ راهنمایی و مساعدت استاد علی باباچاهی نقش اصلی را داشت.
 از اجرای تئاتر در دبیرستان‌ سعادت بگویید. شما در کار نوشتِ هنریِ خود بازی در تئاتر را نیز ثبت کرده‌اید.
ـ در میان دانش‌آموزان آن زمان، ما گروه کوچکی بودیم که به علت اشتیاق به هنر و ادبیات، ساعاتی را به اجرای تئاتر و نیز شعرخوانی اختصاص داده بودیم و به کمک استادان‌مان توفیقات چشم‌گیری هم به دست آورده بودیم. هر چند به علت دیدگاه سنتی خانواده‌ها، ما کم و بیش در عرصه‌ی تئاتر گرفتار ناملایماتی هم می‌شدیم اما چون در محیط آموزشی از حمایت معنوی اکثر دبیران و استادان‌مان بهره‌مند بودیم، در نتیجه‌ انگیزه‌ای قوی در فعالیت‌های هنری داشتیم.
 همکاری با چه کسانی را در عرصه‌ی تئاتر تجربه کرده‌اید؟
ـ دوستانی که بعدها در عرصه‌های هنر و ادبیات، شاخص و تأثیرگذار شدند و در زمینه‌ی هنر به خصوص هنرهای نمایشی با من همکاری می‌کردند آقایان: ایرج صغیری، رمضان امیری، حسین دهقانی، سیروس بامداد و صدیق بودند و نیز تنی چند از خانم‌ها که بالطبع با من همکلاس نبودند ولی از جمله همکاران من در عرصه‌ی تئاتر بودند و برخی از آن‌ها مانند خانم‌ها منیروروانی‌پور و سوسن فرخ‌نیا از چهره‌های بارز هنر و ادبیات شدند و حتی کم و بیش به شهرت جهانی دست یافتند.


























 سرایش شعر و داستان‌نویسی را به طور جدی و پیگیر از چه سالی آغاز کردید و چه کسانی را در روند فعالیت خود در این حوزه‌ تأثیر‌گذار می‌دانید؟
ـ سرایش شعر نیمایی را از کلاس دهم آغاز کردم ولی از کلاس یازده بود که آن را جدی‌تر گرفتم و در همین سال بود که اولین داستان‌ام را نوشتم و به نظر استاد نعمتی‌زاده رساندم. ایشان ضمن تصحیح آن، به ادامه‌ی کار تشویق کرد و در همین زمان بود که اولین شعر من در مجله‌ی فردوسی به چاپ رسید و مرا در زمره‌ی شعرای نوپای آن زمان بوشهر قرار داد. در این مقطع تأثیر استادان: محمدرضا نعمتی‌زاده، منوچهر آتشی و نیز پرویز پروین در شکل‌گیری شخصیت شعری من قطعی است.
 با "صادق چوبک" نویسنده‌ی نامدار بوشهری چگونه آشنا شدید؟
ـ در سیکل دوم دبیرستان یعنی کلاس یازده بودم که ایشان را از نزدیک ملاقات کردم. ایشان در آن روز به اتفاق دیگر نویسنده‌ی شهیر "رسول پرویزی" جهت بازدید از دبیرستان و نیز ملاقات با فرهیختگانی همچون زنده‌یاد منوچهر آتشی و سید جعفر حمیدی به دبیرستان سعادت آمدند. در آن روز حس عجیبی به من دست داده بود زیرا با توجه به دوستی دیرینه‌ای که با عموزادگان ایشان شاهپور، داریوش و سعید چوبک داشتم و همواره با آن‌ها در مورد آثار این نویسنده‌ی نامی صحبت می‌کردم، آرزو داشتم از نزدیک ایشان را ملاقات کنم که آن روز این توفیق نصیبم شد. در پایان سخنرانی ایشان که در تالار نمایش دبیرستان سعادت ایراد شد به کنارشان رفتم و پرسش‌هایی از ایشان کردم که با خوش‌رویی پاسخ داد.
پس از سکونت در تهران، شبی به جشن عروسی یکی از چوبک‌ها دعوت شدم و در آن مجلس مجدداً با زنده‌یاد صادق چوبک دیدار و در بسیاری از زمینه‌ها به خصوص داستان با ایشان گفت‌وگو کردم و چون در آن موقع تازه به عرصه‌ی مطبوعات گام نهاده بودم از ایشان قول یک مصاحبه‌ی مفصل مطبوعاتی را گرفتم که متأسفانه به علت مشکلاتی که بعد‌ها برایم پیش آمد موفق به انجام آن نشدم. در آمریکا که بودم، دوستی آدرس منزل ایشان را در اختیار من قرار داد و با وجودی که در دو شهر بسیار دور از هم زندگی می‌کردیم تصمیم گرفتم به دیدارشان بروم ولی متأسفانه یک هفته بعد در یکی از روزنامه‌های فارسی زبان، خبر درگذشت ایشان را خواندم.
 شما در اواسط دهه‌ی40درتهران ساکن‌شدید. در این مقطع زمانی با کدام یک از نشریات همکاری داشتید و فضای ادبی و هنری آن سال‌ها‌ را در پایتخت چگونه ارزیابی می‌کنید؟
ـ با اولین نشریه‌ای که فعالیت مطبوعاتی‌ام را آغاز کردم و در اندک مدتی به مسئولیت دبیر سرویس ادبی ـ هنری آن رسیدم مجله‌ی هفتگی "صبح امروز" بود. این همکاری در اواسط سال 1347 آغاز و تا سال 1350 ادامه داشت. بعد از همکاری با این مجله بود که با سایر روزنامه‌ها و مجلات پایتخت شروع به همکاری نمودم و این همکاری با پاره‌ای از آن‌ها تا مقطع انقلاب ادامه داشت. مجلات و روزنامه‌های دیگر که بیشترین همکاری را با آن‌ها داشتم و در بعضی از آن نشریات، مسئول مستقیم صفحات ادبی و حتی خبری بودم عبارت بودند از: روزنامه‌ی "پیغام امروز" که دبیر صفحه ادبی، خبرنگار انجمن شهر، مسئول ترجمه‌ی خبرهای تفسیری و برای مدتی نسبتاً طولانی معاون سردبیر آن بودم. با مجله‌ی فیلم، مجله‌ی امید ایران، روزنامه‌ی پرچم خاورمیانه،‌ مجله‌ی تماشا ـ که متعلق به تلویزیون‌ملی‌ایران بود ـ، مجله‌ی



























هفتگی رنگین کمان نو و چند روزنامه و مجله دیگر نیز همکاری داشتم. به واسطه‌ی ارتباط تنگاتنگ با مطبوعات آن زمان و حضور در فضای ادبی و فرهنگی پایتخت، معتقدم که در آن روزگار فضای ادبی و هنری تهران مونوپل عده‌ای خاص ـ که من آن‌ها را غول‌های ادب و هنر می‌دانم ـ بود و در واقع فضا برای تنفس سایرین به ویژه نسل جوان تنگ بود، اما اکنون که پس از سال‌ها به وطن بازگشته‌ام، می‌بینم دگرگونی عمیقی در فضای ادبی و هنری کشور به وجود آمده است. نکته‌ای که بیش از همه نظر مرا به خود جلب کرده، جابه‌جایی پایگاه‌های ادبی و هنری از تهران به شهرها و شهرستان‌ها و نیز رویکرد جدی و مؤثر نسل جوان به ادبیات و هنر است. درست است که نواقصی در کارها وعملکردها مشاهده می‌شود، ولی در مقایسه با گذشته من حرکت کلی هنر و ادبیات را رو به جلو می‌بینم. به طور مثال درهمین شهر بوشهر، نسبت به گذشته، تحولی بنیادین را شاهد هستیم و قطعاً با توجه به غنایی که در همه‌ی زمینه‌ها وجود دارد با همت جوانان فعال فعلی به زودی در عرصه‌ی هنر و ادبیات، "بوشهر" حرف اول را در کشور خواهد زد.
 بعد از حضور در شب شعر خوشه، اولین دیدار و دیالوگ شما با شاملو در مجله‌ی فردوسی اتفاق افتاد که بعدها نیز تداوم داشت. شاملوی بزرگ را چگونه دیدید؟
ـ او مثل شعرهایش ابهتی داشت دلنشین. در شب شعر خوشه‌، شعرهایش را بسیار خوش خواند و آن‌چنان شوری به پا کرد که من کمتر شبیه آن را دیده بودم. آن شب تصمیم گرفتم با او چند کلامی صحبت کنم ولی توفیق نیافتم تا این‌که مدتی بعد با شاعر بزرگ‌مان در دفتر مجله‌ی فردوسی دیدار کردم و این دیدار، آغاز آشنایی ما شد. من در آن زمان جوانی بیست ساله بودم و او بالای چهل سال سن داشت، اما هرگاه که به دیدارش می‌رفتم صمیمانه و بی هیچ تکلفی هم صحبتِ من و ما می‌شد و برای‌مان شعر می‌خواند و با حوصله و دقت بسیار به شعرهایمان گوش می‌داد. به یاد دارم روزی به یکی از قصه‌های کوتاه من که در مجله‌ی فردوسی خوانده بود اشاره کرد و گفت: "اگر به همین سبک و سیاق بنویسی تا چند سال دیگر پهلو به پهلوی خیلی از نویسنده‌ها خواهی زد". گویا زبان آن داستان خیلی او را جذب کرده بود.
 از محافل شعرخوانی در تهران و پاتوق‌های معروف روشنفکری چون کافه‌ی فیروز و کافه‌ی فردوسی بگویید و نامدارانی که در این محافل حضور داشتند؟
در سال 1346 پس از اخذ دیپلم جهت ادامه‌ی تحصیلات دانشگاهی راهی تهران شدم و در دانشگاه تهران به تحصیل در رشته‌ی زبان انگلیسی پرداختم. در همان سال به وسیله‌ی دوستی با چند تن از روزنامه‌نگاران آن زمان مانند عباس پهلوان سردبیر مجله‌‌ی فردوسی، ناصر ملک محمدی سردبیر مجله‌ی صبح امروز، رضا مرزبان سردبیر روزنامه‌ی پیغام امروز، زنده یاد نبوی سردبیر مجله‌ی بامشاد و چند تن دیگر آشنا شدم و با آن‌ها در زمینه‌‌های شعر، ادبیات داستانی و ترجمه شروع به همکاری نمودم.
در آن روزگار، کافه‌ی فردوسی و کافه‌ی فیروز پاتوق شعرا و نویسندگان بود و چون هفته‌ای یک روز غول‌های ادبیات در آن‌‌جا گرد هم می‌آمدند و در همه‌ی زمینه‌ها از جمله شعر و داستان صحبت و تبادل نظر می‌کردند، من هم با تنی چند از دوستان همسن و سال خود به این محافل می‌رفتم و به عنوان مستمع از سخنان آن بزرگواران بهره می‌گرفتم.
همین رفت و آمدها مرا کم و بیش به آن‌ها ـ یا بهتر است بگویم ـ به بعضی از آ‌ن‌ها شناساند به طوری که پاره‌ای اوقات از من دعوت می‌شد تا در شب‌های شعر خوشه یا کاخ جوانان شرکت نمایم و اشعار خود را قرائت نمایم. آن روزها من هم مانند بسیاری از جوانان دوستدار شعر و ادبیات، حاشیه نشین محافل بزرگوارانی همانند صادق چوبک، احمد شاملو، جلال آل احمد، منوچهر آتشی، م. آزاد، سیروس طاهباز، محمدعلی سپانلو، اسماعیل نوری علاء، علی باباچاهی، رضا براهنی، غلامحسین ساعدی و بسیاری دیگر بودم.
 آقای بهروزیان، شما به عنوان بازیگر در فیلم "سفر غریب" استاد صغیری حضور داشتید. چگونه از سوی ایشان برای حضور در این فیلم دعوت شدید؟
ـ یک روز ایشان به دیدن من آمد و اعلام کرد که قصد ساختن فیلم بلندی به نام «طفر» را دارد و مرا برای نقشی در آن فیلم در نظر گرفته است. پس از توضیح در مورد محتوای سناریو از من خواست که نقش یک سرگرد ساواکی را در فیلم به عهده بگیرم و من هم پذیرفتم. ساخت فیلم، در حدود سه ماه به طول انجامید ولی متأسفانه من این فیلم را ندیدم چون درست یک هفته قبل از اکران فیلم، عازم اروپا شدم. این فیلم، روایتِ فرار یک عده از افسران ساواک به خارج از کشور از طریق دریا بود. کشتیِ حامل آن‌ها در بین راه دچار توفان می‌شود و چون موتور آن از کار می‌افتد، کشتی عملاً به صورت یک شناور گم شده در پهنه‌ی دریا در می‌آید و چون روزهای متوالی می‌‌گذرد و آذوقه‌ی سرنشینان به پایان می‌رسد، ساواکی‌ها به اعتبار باور ملوانان به موجودی خیالی به نام «بوسلامه»، جسد اولین قربانی لنج را می‌خورند و بعد به ملوانان می‌گویند که "بوسلامه" قربانی را با خود به قعر دریا برده است. کارگردانی استاد صغیری ـ که خود ایشان نویسنده‌‌ی سناریو هم بودند ـ بسیار عالی و قابل تقدیر بود.
بازیگران دیگر این فیلم آقایان: علی قربانی، جواد تلیان، عباس جوادی، علی غلامی، حبیب کازرونی، اصغر شفیعیان، زنده‌یاد پرویز دریایی، زنده‌یاد محسن خرمایی و تنی چند از همشهری های دیگر بودند. محل فیلمبرداری نیز در جاده‌ی ساحلی و سواحل بوشهر تا نیروگاه اتمی و هلیله بود ولی عمده ساعات فیلمبرداری در یک کشتی می‌گذشت. ناگفته نماند که نام این فیلم قبل از اکران به «سفر غریب» تغییر یافت.
 شما تجاربی نیز در ترجمه در حوزه‌های شعر و ادبیات داستانی دارید. چه آثاری را تاکنون ترجمه کرده‌اید؟
ـ به غیر از ترجمه‌ی چندین شعر و داستان کوتاه که از شعرا و نویسندگان جوان آمریکایی، به خصوص سیاه‌پوستان آن کشور به انجام رسانده‌ام، قصه‌های کوتاه چند نویسنده‌ی‌روسی از جمله "آنتوان چخوف" را نیز ترجمه کرده‌ام که قصد دارم در آینده‌یی نزدیک این ترجمه‌ها را در مجموعه‌یی منتشر کنم.
 آیا آثارتان را در ایران منتشر خواهید کرد؟
ـ در حال حاضر من دو رمان بلند اجتماعی و مجموعه اشعار خود را آماده‌ی چاپ دارم که قرار است با همت و همکاری تنی چند از دوستانم در بازگشتِ مجددم به بوشهر این آثار را در ایران منتشر کنم.
 در مدت اقامت‌تان در بوشهر، فضای ادبی و فرهنگی بوشهر را چگونه دیدید؟
ـ باید صادقانه اعتراف کنم با دیدن تحولی که در زمینه‌ها‌ی ادبی، فرهنگی و حتی اجتماعی در بوشهر به وجود آمده، شوکه شدم. هنگامی که فضای ادبی و فرهنگی دوران جوانی خود را با زمان حاضر مقایسه می‌کنم، می‌بینم این زمان هم تعداد افراد مشتاق به ادبیات و نویسنده، شاعر، مترجم و محقق بیشتر از دوران ما شده و هم کیفیت آثار بسیار بالاتر رفته است. من آینده‌ی فضای ادبی و فرهنگی بوشهر را بسیار درخشان می‌بینم.