![]() |
||||
|
|
||||
|
سرعت و آهستگیسرعت و آهستگی
شاید بتوان ادعا کرد که یکی از "فرضیات" در کتاب «تجربهی مدرنیته» این باشد که نویسندگان و متفکران قرن نوزدهم نسبت به معاصران، بیشتر با ماهیت مدرنیته، تعارضات، هماهنگیها و ناهماهنگیهای آن واقف بودهاند. بنابراین من در این مقاله کوتاه از پی آن برآمدهام که به اختصار و نیز مسلماً از منظری خاص، چرایی این امر را به بحث بگذارم. "مدرنیته" مانند هر پدیدهی اجتماعی نوظهوری با خود چیزهایی را میآورد و سبب امحاء چیزهای دیگر میشود. کلمه "چیز" را به کار میبرم تا از هنجارها، ارزشها و ساختارهایی که تکوین مییابند و محو میشوند، مستقیم و مجزا سخن نگفته باشم و از طرفی ترکیب و کلیتی را مدنظر دارم که از مجموعهی این عناصر تشکیل یافته است، هر چند امری است فراتر از آن ها که شاید بتوان آن را "مدرنیسم" نامید. مدرنیتهی قرن نوزدهم را شاید بتوان به مثابه پیچ ماشین تاریخ تصور کرد که مسافران هوشیارش را پیدا میکند و احساس خطری که از این تغییر ناگهانی دامنگیر این سرنشینان میشود. مسافر هوشیاری که در این تغییر مسیر، نوید امری نو را درمییابد که خودی و یکنواختی سفر را از بین خواهد برد و از طرفی نگران اینکه به کجا؟ در این جاست که معرفتی نو پدیدار میشود که معرفت پیشین را به چالش میکشد و مسافر هوشیار ایستاده بر سرپیچ – که هم توانایی دیدن آنچه میآید دارد و هم آنچه میرود ـ نگران میکند. از سویی مدرنیته قرن شانزدهم، ماشینی است که انسان خود را آفرینندهاش میداند و به این دلیل به خود حق میدهد که در مورد آن اندیشه کند و نگران آفریدهاش باشد. آفریدهای که گاهی آن قدر سرعت میگیرد که از اندیشهی خالقش فراتر میرود و احساسی به سازنده دست میدهد که جای من کجاست؟ از منظری دیگر این آفرینندگی، انسان را محور هستی قرار میدهد که هر آنچه میآید و میرود را به او ختم مینماید. اومانیسم قرن نوزدهم تکوین مییابد و احساس مسئولیتی که انسان در قبال آنچه هست و آن چه باید باشد، دارد. این است که بودلر به عنوان متفکر قرن نوزدهم گاهی با دیدی پاستورال، شعرش را «تقدیم به بورژواها» میکند و «به خاطر هوش، قدرت اراده و خلاقیتشان در صنعت، تجارت و امور مالی به آنان تملق نیز میگوید. (برمن، :1383 161) و گاهی با دیدی ضد پاستورال در مقالهای به نام «درباب ایدهی مدرن پیشرفت از دیدگاه اعمال آن بر هنرهای زیبا» علاوه بر ایدهی مدرن پیشرفت، کل اندیشه و زندگی مدرن را به تمسخر میگیرد: «خطای بس باب روز دیگری هم هست که مصرانه مایلم از آن عین ابلیس پرهیز کنم. منظورم همان ایدهی پیشرفت است. این چراغ دریایی تیره و مبهم، که جوازش بدون تضمین خدای طبیعت صادر گشته. این فانوس مدرن بر همهی موضوعات معرفت پرتوی از آشوب میافکند، آزادی ذوب میشود، مجازات ناپدید میگردد. هر آن کس که مایل است تاریخ را روشن و واضح ببیند، نخست باید این نور خیانتکار را خاموش سازد ... (برمن، 1383 : 165) دید بودلر گاهی دیگر ترکیبی دوگانه دارد. در شعر «چشمهای مستمندان» هم درخشش نورهای کافه را میبیند که سمبل امید و آرزو به بهتر شدن و پیشرفت است ولی در پرتو همان نور و روشنایی، سنگلاخها و ناهمواریها نیز پدیدار میشوند. سمبولیسم شکل میگیرد که شاید امروز دیگر نتوان از آن سخن به میان آورد. جایی که به عقیدهی بودریار، نمادها از واقعیتهایی که نمایندگیشان میکردند جدا شده و خود تبدیل به واقعیت شدهاند. مدرنیته در قرن بیستم چنان سرعت میگیرد که اندیشهی مغرورانه مرکزیت انسان را به چالش میکشد و انسان تکامل یافته در این چند قرن را وادار میکند که دیگر خود را نه مرکز جهان، بلکه ادغام شده با آن ببیند. این است که "لوکوربوزی" پس از یافتن راهی از درون جنگل ترافیک و زنده ماندن صرف، ناگهان به جهشی بیباکانه دست میزند: او خود به تمامی و با همان نیروهایی که تحت آنها بوده است، یکی میکند» (برمن، 1383 : 202). جهشی عظیم که «انسان کوچه و خیابان با تبدیل شدن به موتور و ماشین، خود را در این قدرت جدید ادغام خواهد کرد» (همان ، 203). اگر "بولوار" را نماد مدرنیسم قرن نوزدهم بدانیم، آن چالشها و تعارضاتی که نویسندهی قرن نوزدهم بر آن آگاه بود را میتوانیم در آن بیابیم. "بولوار" جایی است که در مرکز آن سرعت و شتاب جریان دارد، کالسکهها و درشکهها و بعداً ماشینها در رفت و آمدند و در حاشیهی آن کافهها و مردمی که نشستهاند یا قدم میزنند؛ تعارض سرعت و آهستگی. ولی پس از یک قرن تعارض حل میشود، بدون آنکه از بین برود. بزرگراه به وجود میآید، وسیلهای برای جداسازی و پراکندگی همان نیروهایی که بلوار گرد هم آورده بود. در نیمهی قرن بیستم وارد مرحله جدیدی میشویم که با احتیاط و تساهل شاید بتوان آن را "پست مدرن" نامید. این دوره با منظور کردن همان احتیاط اولیه، بر معرفتی دیگر استوار است که بنابر تعریف لیوتار «به رویگردانی از کوشش در جهت مبتنی ساختن. معرفتشناسی بر پیشرفت طراحی شده به وسیله انسان و دوری گزیدن از این نوع اعتقاد اطلاق میشود ... (گیلونز، 1377: 5) و تاریخی که به عقیده بودریار «دیگر به هیچ سویی نمیرود و بنابراین جهتی ندارد... در این جا رهنمون دادن و جهتدهی وجود ندارد، بلکه خروج از مرکزیت حاکم است... انسان رویدادها را بیدرنگ مصرف میکند و زندگی مثل فیلمی میماند که در برابر چشمان ما میگذرد ولی در حافظه ثبت نمیشود. یعنی نه شکل گذشته را میگیرد و نه به شکل آینده در میآید. و این بدان معناست که دیگر نمیتوان اندیشه کرد؛ یعنی شرایط انعکاس واقعیت را بر ذهن فراهم آورد، چون برای اندشیدن، انسان به سطح منعکس کنندهای نیازمند است که دیگر وجود ندارد» (جهانبگلو، 1377 ؛ 77). منابع: - برمن، مارشال، تجربه مدرنیته، ترجمه مراد فرهادپور، تهران، 1383، انتشارات طرح نو ـ جهانبگلو رامین، نقد عقل مدرن، تهران، 1377 ـ گیدنز آنتونی، پیامدهای مدرنیته، ترجمه محسن ثلاثی، تهران، 1377، نشر مرکز |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه