![]() |
||||
|
|
||||
|
گفت و گو با "خواجه حافظ شیرازی"!آنتراکت
گفت و گو با "خواجه حافظ شیرازی"! توضیح: اخیراً "خواجه حافظ شیرازی" طی سفری به کُرهی زمین، به خوابِ خبرنگارِ "آنتراکت" آمد و در یک گفتوگویِ اختصاصی با وی از رازهایِ خود پرده برداشت و به ابهامزدایی از سرودههایش پرداخت. خواجهی شیراز، ضمن اعتراف به ارتباط با ضعیفهای به نام "شاخه نبات" و نیز نوشیدنِ انواع مُسکرات و ترویجِ لهو و لعب و شاهد بازی، تأکید کرد که این اعمال در ایام جوانی وی اتفاق افتاده و او نیمساعت قبل از درگذشتاش کاملاً متحول شده و یکی از "شاهدان" نیز شاهدِ این ادعاست! این گفتوگو را میخوانید: خبرنگار: با سپاس از اینکه که به خوابِ بنده تشریف آوردید، لطفاً به شکلی اجمالی بیوگرافی خود را بیان نمایید. حافظ: میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز/ وان کس که چو ما نیست در این شهر، کدام است؟!! خبرنگار: جناب حافظ! در دوران تحصیل، به ما میگفتند بنویسید «حافظ بزرگتر است یا سعدی»!آن موقع، ما میدانستیم شما و سعدی با هم مشکلات اساسی دارید، در نتیجه به خاطر این که نَه سیخ بسوزد و نَه کباب، مینوشتیم «عبید زاکانی»! حافظ: بحثِ بلبل برِ حافظ مکن از خوش سخنی/ پیشِ طوطی نتوان نامِ "هزار آوا" بُرد! خبرنگار: حالا اگر صلاح میدانید به ارتباطتان با آن ضعیفه یعنی "شاخه نبات" بپردازیم. حافظ: رازِ حافظ بعد از این ناگفته بِه/ اِی دریغ آن رازداران یاد باد! خبرنگار: ولی شما باید پاسخگوی افکارِ عمومی باشید. حافظ: در رهِ عشق نشد کس به یقین محرمِ راز/ هر کسی بر حَسب فَهم، گمانی دارد! خبرنگار: خوب، من هم همین را میگویم. پس برای این که گمانها و شایعات از بین برود، بهتر است اصل ماجرا را از زبان شما بشنویم. حافظ: باز گویم نَه در این واقعه حافظ تنهاست/ غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر! خبرنگار: بَه بَه، چشممان روشن! یعنی میفرمایید "شاخه نبات" هم مثل "لیلی" و "شیرین" سادیسم داشت و از سرِ کار گذاشتن مردانِ فلکزده لذت میبرد؟ حافظ: غیرتم کُشت که محبوب جهانی، لیکن/ روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد! خبرنگار: به هر حال شگردی، راهکاری، ترفندی .... میتوانستید او را هفتهای یک بار برای تفریح به ویلای "شاه شجاع" در شمال ببرید، یا برای او یک اسبِ مشکیِ متالیکِ تمام اتوماتیک بخرید، یا روزی یک گلدان گُل به او هدیه دهید! حافظ ]با گریه[: هزار حیله برانگیخت حافظ از سرِ فکر/ بدان هوس که شود آن نگار رام و نشد! ]در این لحظه، موبایل خبرنگار به صدا درمیآید. یک S.M.S از سوی "شاخه نبات" ارسال شده است.[ S.M.S از شاخه نبات: Pak Kon Chehreye Hafez Be Sare Zolf Ze Ashk. Var Na In Seyle Damadam Bebarad Bonyadam! جوابِ حافظ: Hafez Az Jore To Hasha Ke Begardanad Rooy. Man Az An Rooz Ke Dar Bande Toam Azadam! جوابِ شاخه نبات: Bordam Az Rah Dele Hafez Be Daf-o Chang-o Ghazal. Ta Jazaye Man-e Badnam Che Khahad Boodan! ]خبرنگار به دلیل رعایت مسائل اخلاقی، موبایل را آف میکند و گفتوگو را ادامه میدهد[ خبرنگار: در این ماجرا، اصلیترین رقیبِ شما چه کسی بود؟ حافظ: گویند رقیب را سگِ یار/ او را سگِ یار نام شد، حیف! خبرنگار: جناب حافظ! گویا شما کشفیاتی هم در عرصهی پزشکی داشتهاید، لطفاً در این باره توضیح دهید. حافظ: دوایِ تو، دوایِ توست حافظ/ لبِ نوشاش، لبِ نوشاش، لبِ نوش! خبرنگار: لطفاً بحث را به انحراف و موضوعات مبتذل نکشانید! منظورِ من درمان بیمارانِ صعبالعلاج به ویژه بیماران دیابتی بود؟ حافظ: شفازِ گفتهیِ شکر فشان حافظ خواه/ که حاجتات به علاجِ گلاب و قند مباد! خبرنگار: بگذریم!... گفته میشود شما با "باد صبا" بر سرِ کشف حجاب مشکلاتی داشتهاید. چه پیامی برای ایشان دارید؟ حافظ: مکن اِی صبا مشوش سرِ زلفِ دلبران را/ که هزار جانِ حافظ به فدایِ تار مویی! خبرنگار: گویا مدتی هم درگیرِ یک ماجرای عاطفی با یک تُرکِ شیرازی بودید، ولی او تحویل نمیگرفت. چه توصیهای برای او دارید؟ حافظ: اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دلِ ما را/ به خالِ هندویش بخشم سمرقند و بخارا را! ]در این هنگام، فَکسی از سوی "سوزنی سمرقندی" و "عمعق بخارایی" میرسد که در متن آن نسبت به این بخششِ حافظ ـ که حتا یک اتاق در"قاآنی کهنه" هم برای بذل و بخشش ندارد ـ واکنش نشان دادهاند[ متنِ فکس: حافظ چو ترکِ غمزهی تُرکان نمیکنی دانی کجاست جای تو؟ خوارزم یا خُجند! خبرنگار: به استناد برخی مدارک، یک بار به دلیل این که سلطانِ وقت، مدح شما را زیاد تحویل نگرفت، از او گله کردید. گلهیِ منظومتان از این ناسپاسی به خاطرتان هست؟ حافظ: بدین شعرِ ترِ شیرین زِ شاهنشه عجب دارم که سرتاپایِ حافظ را چرا در زَر نمیگیرد! خبرنگار: ... و بعد هم که درویش شدید و بیخیالِ سیم و زَر و بیانیه صادر کردید: که یک جو منّتِ دو نان به صد من زر نمیارزد! اما بعد از درویش شدن، باز گریزی به "شاه یحیا" زدید و نکتهای را یادآور شدید. آن نکته یادتان هست؟ حافظ: گویی برفت حافظ از یادِ شاه یحیا/ یا رب به یادش آور درویش پروریدن! خبرنگار: این تناقضها را چطور توجیه میکنید؟ حافظ: رندی حافظ نَه گناهیست صعب/ با کَرمِ پادشهِ عیب پوش! خبرنگار: البته در جایی "کِرِم پادشه" آمده که گویا کِرِم مخصوصیست که آن زمان، هر نوع عیبی را با آن میپوشاندهاند. بگذریم!... جنابِ حافظ؛ رویکردِ سیاسی شما کاملاً دوگانه و ابهام برانگیز است. در دورهیِ شما که اصلاحطلبان و راستگرایانِ اولیه نیز در پیِ کسبِ قدرت به هر قیمت و با استفادهی ابزاری از احساسات و صداقت مردم بودند، شما خطاب به آنها گفتید: یاد باد آن که به "اصلاح" شما میشد "راست"! آخر تکلیف ما با شما چیست؟ حافظ: حافظ آن ساعت که این نظمِ پریشان مینوشت/ طایرِ فکرش به دامِ اشتیاق افتاده بود! خبرنگار: برای هم ولایتیهایی که کار و زندگی ندارند و فقط به فکر جدایی عسلویه از استان بوشهر هستند، چه پیامی دارید؟ حافظ: به جز این نکته که حافظ زِ تو ناخشنود است/ در سراپایِ وجودت هنری نیست که نیست! خبرنگار: توصیهی شما به افرادی که در برخی "مجالس" خاص، به برخی شخصیتها توهین و بیاحترامی میکنند، چیست؟ حافظ: حافظا علم و ادب وَرز که در "مجلس" خاص/ هر که را نیست ادب، لایق صحبت نَبُود! خبرنگار: در پایان لطفاً از زبانِ "جوان قزوینی"، احساسِ او را نسبت به "کاندولیزا رایس" در دو بیت بیان کنید. حافظ: آن سیه چرده که شیرینیِ عالم با اوست/ چشم میگون، لبِ خندان، رُخِ خُرّم با اوست/ با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل/ کُشت ما را و دمِ عیسیِ مریم با اوست! خبرنگار: و سخنِ آخر! حافظ: صوفیان جمله حریفاند و نظرباز ولی/ زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد! |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه