![]() |
||||
|
|
||||
|
دستهگلهای ورزشی!! (4)دستهگلهای ورزشی!! (4)
این هفته موقتاً پروندهی دسته گلهای ورزشی را به انتها میبریم تا وقتی دیگر. امیدواریم در سه چهار هفتهی گذشته قدری خستگی انتقاد را از تن خوانندگان این ستون به در کرده باشیم و بپردازیم به انتقاد، کوچه علی چپ، کم و کاستیها و… سالها پیش وقتی تیمهای کارگران دیلم و گناوه در گناوه بدون گل پیش میرفتند، مرحوم محمود حیات داوودی داور گناوهای با شجاعت در دقیقهی 90 به سود دیلم اعلام پنالتی نمود. ضربه استادانهی جواد محتجب از زاویهی بالایی دروازه و از چشمههای پاره شدهی تور با سرعت به بیرون رفت. من نیز شاهد بودم که آن توپ گل شد اما کمک داور مسابقه پرچمش را بالا برد و اظهار داشت توپ اوت شده است! حالا از جرو بحث و حرف و حدیثهای پیش آمده بگذریم، اینها را به خاطر بسپارید و به نکتهی بعدی توجه کنید. روزی همان کمک داور از شیراز به همراه مسافری دیگر بر صندلی جلو یک سواری کرایهای مینشیند. سه نفر مسافر دیلمی هم عقب اتومبیل سوار میشوند. در میان راه بحث در مورد حق کشی در فوتبال و مسائل ورزشی بالا میگیرد. آنها همدیگر را نمیشناختند. یکی میگوید گناوه حق دیلم را میخورد. دیگری منکر میشود. آن کمک داور اظهار میدارد چرا با هم بحث میکنیم. ببین برادر عزیز، تهران حق بوشهر را میخورد، بوشهر حق گناوه را، ما هم حق دیلم را، شما هم بروید حق بندر ریگ، بهرگان و … را بخورید! یکی از دیلمیها شروع میکند به فحاشی و حرفهای تند و بد و بیراه گفتن که: چرا بحث میکنی؟ همین چند روز پیش بود که کمک داور فلان فلان شدهی گناوهای پنالتی ما را که گل شد، اوت گرفت. کمک داور میگوید: این یکی را راست میگویید، من خودم هم آن جا شاهد بودم. خیلی کار زشتی کرد! دیلمیها باز شروع میکنند به حرفهای بد زدن و او از ترسش مرتب تأیید میکند! تا این که به سه راهی گناوه میرسند و کمک داور دق کرده پیاده میشود. موقع خداحافظی به دیلمیها میگوید: خیلی ببخشید، آن کمک داور خودم بودم؛ هر چه گفتید پیشکش خودتان! و میرود. دنیای ذخیرهها هم برای خود دنیایی است. یکی از آنها روزی نزد من آمد و گفت: این کفشهایی که میفروشید خیلی ضعیف است! گفتم: تو که زیاد بازی نمیکنی. گفت: از بس که پشت خط پاهایم را روی زمین کشیدم تمام استوکهایش رفت! ذخیرهای در هنگام برگشت از مسابقهای که در برازجان انجام شده بود و او بازی نکرده بود، به مربیاش گفت: اجازه میدهی بخوانم؟ مربی اجازه داد و او این شعر را خواند: من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد، پس چرا، پس چرا بازیم ندادی! یکی از فوتبالیستهای سالهای دور تیم فوتبال آزادی گناوه در عکس العمل به ذخیره بودنش این بیت شعر را برای مربیاش خواند: من به پشت خط نشینی عادت دیرینه دارم، نام من شیرافکن است اما دلی بی کینه دارم! این دسته گلهای به آب داده شده بماند تا وقتی دیگر. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه