![]() |
||||
|
|
||||
|
بُنتوکبُنتوک
نزدیک اذان صبح خواب دیدم که نیروی انتظامی فاصلهی بین بلوارهای خیابان سنگی و بهشتصادق از طرف سه راه بازرگانی را با سنگهای بتونی مسدود کرده و هر کس میخواهد دور برگردان کند حتماً باید یک کیلومتر آن طرفتر برود و برگردد. تعجب کردم. درخواب با خودم گفتم حالا که سهمیهی بنزین را قطره چکانی کردهاند این کار دیگر چه صیغهایست، که چشمم افتاد به "بشیر" که زیر درختی کنار پیادهرو ایستاده بود و داشت برای چند نفر توضیح میداد و آنها هم سراپا گوش بودند. بشیر میگفت: این کار علت دارد. اگر رانندههای محترم بیشتر رانندگی کنند زودتر سهمیهی بنزینشان تمام میشود و زودتر ماشینهاشان را میزنند گاراژ، در نتیجه مشکل ترافیک هم خود به خود حل میشود و دیگر لازم نیست این همه برای چراغ راهنما و مأمور هزینه شود و خسارت به اموال عمومی بزند. رفتم وسط معرکهاش گفتم: بشیر! اینکه میشود صورت مسئله را پاک کردن! بشیر گفت: شهسوار! سعی نکن در حوزه استحفاظی دیگران دخالت کنی. اینجا هلالی و باغزهرا ست و حوزهی استحفاظی منه. جنابعالی بفرما سنگی دخالت کن. از این حرف بشیر دلخور شدم و از شدت ناراحتی از خواب پریدم. از خانه که زدم بیرون در کمال تعجب دیدم عجب خوابی دیدم، واقعاً سنگی دهنهی بلوارهایش بسته شده. با خودم گفتم: میبینی شهسوار، اگر خواب یک گونی پول دیده بودی این جوری تعبیر میشد؟ نه والله! راستی تو خواب، دهنهی بلوار جلو استانداری و یگان ویژه و بسیج هم بسته بود ولی حالا همهی اینها در عالم بیداری باز بودند. رسول با دست زد پشت شانهام و با معنی گفت: مرگ خوب است اما برای همسایه. عجب! پس بیدلیل نیست که شهرداری هم به خاطر طرح تکریم ارباب رجوع یکی از آسانسورهاش را اختصاص داده به یک طبقهی خاص. حتماً آنجا هم مرگ خوب است اما برای همسایه و اینجاست که برای اینکه بخواهی با اعصاب راحت رانندگی کنی اصلاً نباید توجهی به ساعت فلکهی قدس داشته باشی و گرنه اینقدر این ستون برجنمای چهار ساعته، ساعتهایش قمر در عقرب است و شهرداری بیخیال که آدم را به یاد ساعتهای بینالمللی هتل دلوار میاندازد، چه بسا که وقتی تلویزیون را روشن میکنی میبینی بحث پزشکی داغ است و چند نفر دکتر متخصص با یک مجری خوش تیپ نشستهاند و در مورد پفک و چیپس و مضرات آنها صحبت میکنند که یک باره پیامهای بازرگانی میان برنامه شروع میشود و از اول تا آخر پفک و چیپس تبلیغ میکنند. جلالخالق از جماعت! انگار که توی صف نانوایی ایستادهاند و منتظرند نانوا به آنها نان بدهد. دقت که میکنی، میبینی این ازدحام صف عابر بانک است. یک جوان سر چرب گیس بلند انگار که دارد آتاری بازی میکند. آخرش هم موفق نمیشود مبلغ را دریافت کند، با دلخوری یک لگد میاندازد به دستگاه خودپرداز و با لهجهی شیرین لُری میگه: ای عابر بانکه یا عاجز بانک! تعجب کردم از این همه بیحوصلهگی. سرم را بردم به طرف آسمان و پناه بردم به خدا که چشمم افتاد به تابلو سه وجهی بانک سپه که بر روی آن تبلیغ وام خرید خودرو و کالای اساسی طراحی شده بود. آنقدر پایههای این تابلو بدشکل و بی قواره بود که نظرم در مورد جوانک سر چرب عوض شد. با خودم گفتم: یعنی این بانک رییس نداره تا این وضع را ببیند که یهو سید رضا یک کیسهی فریزری پُر از هوا زیر گوشم ترکاند که دو متر پریدم و بقیه زدند زیر خنده. ظاهراً این مدت داشتم با خودم حرف میزدم و جماعت بازنشسته هر چه صدایم میزدند، متوجه نبودم! |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ـ ظرف چند روز گذشته تعدادی از بوشهریها که از اقدامات همقطارانشان در تهران و یزد و سایر جاها با اطلاع شده دست به کار شدهاند تا یک نیروی داوطلب را تشکیل دهند.