![]() |
||||
|
|
||||
|
رستم و سهراب؛ رمز یگانگی و بیگانگیبخش سوم
دو سپاه رو به روی هم صف کشیدهاند و چشم به راهند، تا کی به دیدار پهلوان خویش شادی آغازند؛ یا از خبرش به سوگ نشینند. هر دو سو پریشان و منتظرند؛ اما یک سوی به اندیشه و بیمی افزونتر گرفتارند، آن ایرانیاناند که دل به مهر رستم سپردهاند و به نیروی او پایدارند. اما در آن سو که تورانیاناند، کسی را دل به مهر سهراب نیست. دو پهلوان بنا را برآن نهادهاند که از سپاه به یک سو شوند؛ و خود تقدیر هر دو لشکر را بسازند، تا زمانه از داوری و آشوب برآساید. اما اکنون ایرانیان دلمشغولند که مبادا رستم در این نبرد تقدیر خویش را ساخته باشد. نبرد به درازا کشیده شد، و روز کم کم فرو میرود و از بازگشت رستم خبری نیست. چند تن از پهلوانان ایران، به آوردگاه روی میآورند تا دریابند کار به کجا انجامیده است: دو اسب اندر آن دشت بر پای بود پَر از گرد رستم دگر جای بود گو پیلتن را چو بر پشت زین ندیدند گردان بر آن دشت کین گمان شان چنان بد که او کشته شد سر نامداران همه کشته شد اما بیرون از گمان اینان، واقعه به گونهای دیگر رخ داده است، ماجرایی بر دو پهلوان رفته است که ناکامی هر دو میباشد، هیچ یک از نبرد پیروز نیامده است. شکستی بر رستم رسید که حاصل سهراب از جهان است؛ و ستمی بر سهراب رفته که تقدیر رستم است. زمان برآوردگاه این دو تاخته، و هر دو را به مصیبت کشانده است؛ و سپاهیان نیکی و بدی را از آن آگاهی نیست. شاید بیهوده نبود که رزم این دو به دور از سپاه است؛ و دو سپاه به هنگامی از فرجام نبرد با خبر میشوند که کل فاجعه را در مییابند. دو پهلوان مرگی ناگزیر و گزیننده را فرا خواندهاند، و چگونگی سیطرهاش را بر خویش برگزیدهاند. پدر و پسر رو به روی هم قرار گرفتهاند، راهی که پسر گزیده و پیش پای پدر کشیده و فرجامی که پدر برای پسر برگزیده است، گزینش آن دو از تقدیر است. اما نهیب تقدیر، برآن دو یکی را شایستهی رنجی افزونتر دیده، و از او دست بازداشته است تا در فاجعهی ماندن خویش بماند. جوان را به کمند نابودن گرفته و پیر را به دامِ بودن گرفتار، و انگار تقدیر اینکه برجای ماند نیز، از تقدیر آن که بر جای نمانده، دردناکتر است. سهراب جوانی است نوخواه؛ ستوده و میدان سرنوشت را به مهربانی و نوآیینی پیموده است؛ به رستمی رسیده که خنجر را بر تُهیگاه او فرود آورده است و دردم مرگ نیز صلحخواه و دل به مهر مانده است. از رستم میخواهد که گزندی به تورانیان نرساند، زیرا آنان را در این نبرد بیتقصیر میداند، اما رستم روشنایی چشم ایران زمین است، توش و توان حیات ایرانیان و تعادل بخش نظم زندگی آنهاست، برآیند آرمانهای دیرینه است. دانسته یا ندانسته، دل از مهربانی شسته است تا تمامیتی از این فاجعه سود برند که خود نیز جزء مشخصی از آنهاست. اگرچه موضوع حماسی "رستم و سهراب" موضوعی جهانی است، اما هر فرهنگی به اقتضای شرایط ذهنی و خصایص کلی موقعیت خویش، ساخت ویژهای برای آن آفریده است. ساخت این داستان و پرداخت این شخصیتها و روابط و موقعیتهای آن صرفاً ایرانی است، به همین دلیل، تحلیل آن باید مطابق همین ساخت صرفاً ایرانی صورت پذیرد. سهم هر عامل و دخالت هر کنش و موقعیت هر شخصی و رابطه، قرار، انگیزه و انتظام هر مرحله از رویداد را در همین ساخت ویژه باید به حساب آورد و شناخت و پیشرفت حادثه را نیز در جهت فرجام تراژیکش باید با وجود چنین ساختی بازیافت. بدین سبب هر گونه برخوردی غیر از این، خواه ناخواه حق حماسهی تراژیک ایرانی را به تمامی ادا نمیکند. این داستان، یک رابطهی ساده میان دو دلاور، در پرتو ساختِ برخوردی هر چند پیچیده، اما صرفاً میان پدر و پسر نیست، تا گرهگاهش نیز تنها در لحظهی روبهرویی آن دو گشوده شود، بلکه اینجا، گره در برخورد رشتههای گوناگون موقعیت، حرکت و شخصیت شکل گرفته است. حادثه از چند بُعد به سمت تکامل خود میرود تا برخورد پدر و پسر به نهایتی از یک تمامیتی ویژه بیانجامد. سهراب از همان آغاز هدفی دیگر دارد و کارکردهای تازهای برای پهلوان اندیشیده است. آنچه سهراب را به حرکت واداشته است، تنها یافتن پدر نیست بلکه یافتن پدر به منظور هدفی است که تا آن زمان سابقه نداشته است. به منظور هدفی؟ آری! حرکت سهراب به جستجوی پدر، از یک خرق عادت، یک نوآوری ذهنی در فرهنگ پهلوانی، و یک بحران مربوط به نظم اجتماعی در اندیشههای قومی ایرانی خبر میدهد. سهراب در جمع پهلوانان حماسهی ملی یک نو آیین است؛ و بیگانگیاش در نوآیینی اوست. همهی پهلوانان و کاووس و افراسیاب نیز این را میدانند. او نظمی را نمیپذیرد که همهی پهلوانان پذیرفتهاند. او جهان را برای جهان پهلوانِ مُسخّر (رستم) میخواهد که پیش از او به مخیّلهی هیچ پهلوانی خطور نمیکرد که میتوان بر جای پادشاه قرار گرفت. چنان که پیش از او نامداران و سران ایران، بارها به سام، زال و رستم، آن هم در بدترین شرایط نا بسامانی ایران زمین، پیشنهاد پادشاهی میکنند، اما آنان نمیپذیرند. تا آن جایی که سام میگوید: «من میپذیرم که زنی از تیرهی شاهی پادشاه شود، اما من هرگز؛ حتی در این زمان که نوذر پسر منوچهر کشور را به تباهی کشیده است». بدین سان پهلوان کار کرد معینی داشت، که سراسر شاهنامه بدان استوار است و هیچ بر نمیگزیدند پادشاهی را، حتی در زمان جور؛ که این روند ادامه مییابد تا ظهور سهراب. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ـ ظرف چند روز گذشته تعدادی از بوشهریها که از اقدامات همقطارانشان در تهران و یزد و سایر جاها با اطلاع شده دست به کار شدهاند تا یک نیروی داوطلب را تشکیل دهند.