![]() |
||||
|
|
||||
|
رستم و سهراب؛ رمز یگانگی و بیگانگیرستم و سهراب؛ رمز یگانگی و بیگانگی
بخش چهارم شاید به همین منظور داستان در دورهی کاووس میگذرد، که خود برای چنین طرح تازهای مساعد است، پس بدون شک این داستان نمیتوانست مثلاً در دورهی کیخسرو و رخ دهد که آرمانیترین پادشاه ایرانیان باستان بوده است. کاووس نیز ـ چنان که خواهد آمد ـ در پایان داستان تنها این نوخواه و نو آیین را از میان نمیبرد، بل رستم راهم، گویی از میدان به در میکند. پس از آن که سهراب به جوانی میرسد، به مادر روی میآورد تا نژاد خویش را باز شناسد. تهمینه، راز خویش را با او در میان مینهد و نشان پدر را بر بازوی او میبندد. او را از افراسیاب بیم میدهد که پادشاهی بس ظالم و خطرناک است و دشمن رستم و نیکی و ایران است. افراسیاب نباید از این راز آگاه شود، نباید بداند که سهراب فرزند رستم است. پدر نیز نباید از بلوغ پهلوانی او باخبر شود، زیرا در آن صورت او را نزد خویش خواهد خواند و مادر تنها خواهد ماند. اما سهراب اندیشهای دیگر دارد. سهراب خواه سهمی از روحیهی مهرآمیز و صلحخواه نظام مادری خویش برده باشد، خواه نه، این مسأله در شاهنامه قابل تأمل است که بیشتر قهرمانان و پهلوانانی که آمدهاند تا کاری ویژه و مهم را به عهده گیرند و بدعتی گذارند، از مادری زاده شدهاند غیر ایرانی. پنداری پدیدهی نو باید از مجموعهی محیطی پدید آید که چه به صورت خویش و چه به صورت بیگانه، چه به نام نیک و چه به نام بد، در خیال ایرانیان گنجیده است. هم از ایرانی و هم از تورانی، هم از عنصر نیکی و هم از عنصر بدی، باید در نژاد و هستیاش بهرهای باشد؛ یعنی پدیدهای بیگانه از مجموع چندگانگیها. اگر چه پیوند با بیگانه امری رایج در حماسه ی ملی است؛ اما انگار این بدعت گذاران نمونهوارند، و از آمیختگی این تمامیت، مجموع چند گانگیها برآمدهاند. "سیاووش" یک نوخواه در آیین حماسی و اساطیری نبرد میان نیکی و بدی است که خود از مادری تورانی زاده میشود؛ کیخسرو از وصلت سیاووش و دختر افراسیاب زاده شد، رستم از پیوند زال با رودابه ـ دختر مهراب شاه کابل ـ پدید میآید و سهراب حاصل پیوند رستم و تهمینه است که تهمینه دختر شاه سمنگان در قلمرو افراسیاب است. اگر مشکل سهراب تنها دور ماندن از پدر و اشتیاق به یافتن او بود، باید از نخستین خبر که از نسب و نژاد خویش مییافت، به جستوجوی پدر میپرداخت، و چون بسیاری از قهرمانان داستانهای مشابه، در میانهی راهی یا جنگی، ناشناخته با او میرزمید و مسأله به پایان میانجامید. اما از همان آغاز، انگیزهای در سهراب بیدار میشود نامتعارف، صریح، بّرا و بدیع، آن هم بی هیچ مقدمه و نشانهای که اندیشه را بس فراتر از شوق دیدار پدر میبرد. پس نخستین واکنش سهراب در پی معرفت به دودمان خویش و آگاهی بر توان خود و نیروی تبارش است. پس بر آن است که کاووس را از تختگاه براندازد و او را از میان بردارد. سپس پادشاهی افراسیاب و توران را براندازد و سرانجام همه را در کشوری واحد و نیرومند، به فرمانرواییِ جهان پهلوان رستم، هماهنگ کند. سهراب به ایران میتازد، و از آغاز برای ایرانیان روشن است که هستی ستوده و نوظهوری دارد، نه به ترکان که به سامِِ یل ماننده است. دشمنی که به خویش بیش از بیگانه همانند است؛ و این امر هم در سخن "گُرد آفرید"، و هم در نامهیکاووس به رستم و سرانجام نیز در بیان خودِ رستم آشکار است. اما ایرانیان یارای آن را ندارند که با او برآیند، پس فرو میمانند. کاووس به سیستان نامه میفرستد برای رستم. مینویسد که پهلوانان نشستند و رأی زدند که: جز تو کسی در این کار فریادرس نیست، و پس از ستایش بسیار از رستم، از او میخواهد که بیدرنگ به ایران بشتابد. فرمان کاووس، ناشی از جدی بودن خبر است. پس هر گونه تأکید و سفارشی طبیعی است. اما شگفتی نه در فرمان او، که در رفتار رستم است. رستم با کششهای درونی خود از سهراب یاد میکند. فرزندی که هنوز نمیشناسدش و حتی نامش نیز نمیداند، اما میداند که به زودی پهلوانی سترگ خواهد شد. دو رشتهی تافتهی درهم، یعنی خلجان درونی و کشش روحی، و ناشناختگی و بیگانگی جستنهای عوامل رویداد؛ اجزای این ساخت حماسی را به هم میپیوندد. این رشتهها از سازمان معینی از اجزا عبور میکند، و کارکردهای گوناگونی در حرکت تراژیک حماسه را، گاه هماهنگ و گاه فروتر از هم پی میگیرد. به همین سبب، هم در آغاز حرکت سهراب و هم اینجا در آغاز ورود رستم به صحنه، این کارکردها همراه و هماهنگ مطرح میشوند. کشش درونی سهراب به سوی پدر، از آرمان نوآیینی و نوخواهی او جدا نیست، و از سویی دیگر، رستم خود پیش از هر کسی از سبکسریها و نابخردیهای کاووس آگاه است. خود او کاووس را از بند دیو سپید رهانیده، در هاماوران به یاریش شتافته است، و هنگامی که کاووس به نبرد آسمان رفته است و عقابها او را در بیشهای سرنگون کردند، باز رستم همراه پهلوانان ایران او را باز جسته است. اما چگونه است که رستم مسأله را چنین آسان میگیرد. دور ماندن از ماجرای پسر، سخنی است که میتواند توجیه روانی مناسبی داشته باشد، اما سبک گرفتن فرمان کاووس نیز سخنی است دیگر. در داستان بیژن و منیژه، رستم، «گیو» را به سه روز میگساری میخواند، که ارادهاش آرام کنندهی گیو است. گیو، فرزندش را گم کرده است و رستم او را به خویشتنداری دعوت میکند، اما در این سفر پای سهراب و کاووس در میان است و ارادهی رستم از گونهای دیگر است. اگر نگرانیاش را نسبت به سهراب آرام میکند، رابطهاش را با کاووس به گره دشواری دچار میسازد. اکنون رستم در تنگنایی از خویشی و بیگانگی قرار گرفته است. این خویشی و بیگانگی، هم نسبت به سهراب است و هم نسبت به کاووس، از این رو کارکرد رستم در این رویداد از همه دشوارتر است. وضع او تنها و درست با نظم بحران زدهای سنجیدنی است که سهراب از درونش برآمده است تا نفیاش کند. بزرگان ایران در هر کار نابسامانی که کاووس کرده است، او را سرزنش کردهاند، ولی فرمان او را هیچگاه خوار نشمردهاند. اما رستم آگاهانه کار را سختتر کرده است و پیشاپیش، کاووس را نسبت به رفتار خویش برانگیخته است. رستم با این درنگ و تعلل به درگاه کاووس میرود اما کاووس به دیدار او برآشفته میشود: یکی بانگ زد به گیـو از نخست پس آن گاه شرم از دو دیده بشُست که رستم که باشد که فرمان من کند سست و پیچد ز پیمــان من؟ بگیــــر و بِبـَــر زنده بر دار کن وزو نیــز با من نگـــردان سخــن تردیدی نیست که رستم خود واقعه را به چنین تنگنایی کشانده است و کاووس هر چند هم نابخرد باشد، اما در این واقعه تنها در اندیشهی فرمان خویش است و در منطق پادشاهی، ناحق نیز نمیگوید. در برابر خطری که او را تهدید کرده، نمیتوان تعللی را توجیه کرد. رستم بر آن است تا به هر گونه، خود را نه تنها از روبه رو شدن با سهراب، که از ماجرای کاووس و سهراب نیز به دور دارد. نوخواه پر آشوبی بر ایران تاخته است، و رستم نیز آگاه است که کس را تاب آن نیست تا با وی به نبرد بپردازد. اما نه تنها خود به میدان نمیآید، بلکه ایرانیان و پهلوانان را نیز بر حذر میدارد. خرد پهلوانی، همیشه عکس این تصمیم را القا میکرده است. پهلوان نمیتواند ایران را در آشوب ببیند، و خود از رزم کناره جوید. کارکرد پهلوان با چنین رفتاری سازگار نیست. به راستی اگر سهراب به ایران بتازد، و رستم و پهلوانان کناره گیرند، چه پیش خواهد آمد؟ ایرانیان در این هنگام باید چه کنند؟ هستی پهلوان در گرو هستی ایران و ایرانیان است، و نه پرهیز از سهراب، نه اختلاف با کاووس، هیچ یک نمیتواند این پیوند محکم را نادیده بگیرد. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه