![]() |
||||
|
|
||||
|
رستم و سهراب؛ رمز یگانگی و بیگانگیرستم و سهراب؛ رمز یگانگی و بیگانگی
بخش پنجم "گودرز" این حساسترین عنصر روحی و اندیشگی، جهان پهلوان را بر میانگیزد، اما رستم چندان آزرده و دوری گزین است که حتی در برابر این عامل نیرومند نیز، نمیتواند از راه خویش باز ماند. اما گودرز با نوازش حساسیت دیگری در جهان پهلوان، خشم بلند او را فرو میکشد و آراماش میسازد. گودرز که از همهی واقعیتهای درونی پهلوان آگاه است و ابعاد روحی رستم را میشناسد، بدین گونه او را رام میکند. که شهر و دلیران لشکر گمان/ به دیگر سخنها برند این زمان که زین ترک ترسیده شد سرفراز/ همی رفت زین گونه چندی به راز چو رستم همی زوبترسد به جنگ/ مرا و ترا نیست جای درنگ رستم از ترس این ننگ باز میگردد، و به راه میآید. رستم تا بیگانگی از کاووس پیش رفته است، اما نمیتواند به نفی خویش پردازد. گویی تاکنون نیندیشیده است که فاصلهگیری از کاووس و ایرانیان، فاصله گیری از منش و روش پهلوانی خود نیز هست. بدین سبب، به نزد کاووس باز میگردد و کاووس نیز به دیدارش، پوزش میگیرد: چو آزرده گشتی تو ای پیلتن/ پشیمان شدم خاکم اندر دهن اما رستم بندگی نمیکند و همچنان بینیاز و آشکار بر سر مواضع خود هست: کنون آمدم تا چه فرمان دهی/ روانت زدانش مبادا تهی ماجرا آغاز میشود، سهراب بر سپاه ایران میتازد؛ همه را میگریزاند؛ ربیعی در دلها روان میسازد. هیبت او بر رستم نیز آشکار است، زیرا شبانه به اردوگاه سهراب رفته، و او را سنجیده است. دیدار عیارانهی رستم از اردوگاه سهراب در شب، خواه از روی نگرانی نسبت به نیروی پهلوانی حریف باشد و خواه از سر عاطفه و گرایش درونی ناخودآگاه؛ این نتیجه را داشته است که به جای آن که مهری را در دل او بجنباند، هیبتی را بر او آشکار کرد، و پهلوانی و دلیریاش را بر او نموده است. سهراب دوباره رو به روی سپاه میآید، و خروش بر میآورد و کاووس را دشنام میدهد. پهلوانی به نیروی سام، شاه ایران را این گونه دشنام میدهد، اما رستم در آن گوشه تنها نگران ماجراست. تا این که دگر بار سهراب بر سپاه ایران میتازد. سپاه از برابرش میگریزد و کاووس از سر درماندگی آواز بر میدهد که: یکی نزد رستم برد آگهی/ کزین ترک شد مغز گُردان تهی توس پیغام کاووس را به رستم میرساند، اما: بدو گفت رستم که هر شهریار/ که کردی مرا ناگهان خواستار گهی جنگ بودی گهی ساز بزم/ ندیدم ز کاووس جز رنج رزم آشکار است که او نه حسرتی از بزم در دل دارد و نه زحمتی از رزم بر تن، بلکه انگار هنوز به پرهیز خویش میاندیشد. هنوز بخشی از واقعیت درون او، نگران از نبرد با سهراب، و بیزار از کاووس است. در چنین تنگنایی که به راستی از پی یک تن نیست، رستم به یاری ایرانیان میشتابد. پس به نبرد با سهراب میرود. بدین سان، داستان رستم و سهراب، هم سرنوشت سهراب است و هم سرنوشت رستم. هم طرح و فرجام آن اندیشههای نوآیین است که دربینش ایرانی، بر پادشاهی میشورد که فره از او گسسته است، و خرد از او دور گشته است و هم سرنوشت آن کسی است که به رغم همهی توان مندیها و اهمیت ذاتش در روح ملی، گرفتار کهن آیین و نظم دیرینه است که از نو شدن سر باز میزند. از این زاویه، سرنوشت دو تن، یعنی پدر و پسر است که یکی «پسر» بر نظام میشورد و دیگری «پدر» که گر چه از نظام خویش برآشفته است، اما در نهایت آن را پذیراست. یکی میخواهد این سنت ایستای از بالندگی افتاده را بر هم زند، و یکی میخواهد بر همین سنت بلمد و ناگزیر است که آن را حفظ کند، اگر چه برایش آرامشی به بار نمیآورد. اساس داستان رستم و سهراب، بر مسائل و تضادها و گرههای زندگی همین انسان حماسی استوار است و از درگیری ذهنی پهلوانی حکایت میکند که کار کردش پشتیبانی از نظام و کارکرد آن است، اما در دورهای از آمیختگی نیکی و بدی پدید آمدهاند، و با پادشاهی مقابلند که نماد فرهمندی و خردمندی و آرمانی این نظام نیست، و جهان پهلوان در چنین نظامی در پی بسامان کردن آن است نه در پی تصرف قدرت، یا تغییر نظم، چنان که سام نیز در ادامهی آن گفتار دربارهی شاهی ایران به بزرگان گفت: من آن ایزدی فرّه بازآورم / جهان را به مهرش نیاز آورم رستم نیز در چنین ذهنیتی، و به این خرد پهلوانی محدود است. او پهلوانی است که کارکرد و شرح وظایفش در این بینش مشخص میشود. اما اکنون در دورهی کاووس، هم پشتیبان این نظم است، و هم گرفتار نا بسامانیهای آن و خود او نیز از این تضاد و بحران، از این یگانگی و بیگانگی در رنج است. پیدایش سهراب و اندیشههای نو آیین او سببی شده است برای طرح همهی تضادهای موجود در این فرهنگ و ارائهی تناقضهای اساسی در بنیاد اندیشگی ایرانیان، که این تضادها و تناقضها را میتوان بدین گونه شمرد: 1ـ تضاد ایران و توران به نشانهی نبرد میان نیکی و بدی2ـ تضاد میان مفهوم شاهی و مصداق آن3ـ تضاد درونی پهلوان4ـ تضاد پدری ـ پسری5ـ تضاد نو آیینی و کهن آیینی6ـ تضاد میان مادر سالاری ـ پدر سالاری اکنون باز میگردیم به حرکت داستان. پهلوانان به گمان این که رستم کشته شده است: به کاووس کی تاخـتند آگـهـی/ که تخت مهی شد زرستـم تهی زلشکر بر آمد سـراسـر خــروش/ زمانه یکایک برآمـد به جــوش بفرمود کاووس تا بوق و کوس/ دمیدند و آمـد سپـهدار تــوس بتازیـد تـا کـار سـهراب چـیست/ که بر شهر ایران بیاید گریـست کاووس در اندیشهی سهراب است و از نا استواری خویش بیمناک است. سود و زیان خویش را میجوید و رستم را پایان یافته. اما هنوز تشویق او پایان نیافته که رستم را فراروی سپاه باز میبیندکه ایرانیان را از جنگ با ترکان زینهار میدهد. رستم که همهی واقعیتها بر سرش آوار شده است، گودرز را روانهی جایگاه کاووس میکند به طلب نوش دارو. پیامش هم دردمندانه است و هم از سر بیچارگی و حرمت و شخصیتش را گرو میگذارد تا شاید در این دم آخرین، از فاجعه جلوگیری کند. گرت هیچ یادست کـردار مـــــن/ یکی رنجه کن دل به تیمار من از آن نوش دارو که در گنج توست/ کجا خستگان را کند تندرست به نزدیک من با یکی جـام مـــی/ سزد گر فرستی هم اکنون به پی |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه