![]() |
||||
|
|
||||
|
ایرج شمسیزادهایرج شمسیزاده
افتخار جنوب سخن از استاد ایرج شمسیزاده و شخصیت اجتماعی و ادبی او در میان است، شخصیتی که بیتردید میتوان "افتخار جنوب"اش نامید. اگر از مبحث شخصیت اجتماعیاش که دارای بسیاری از فضائل اخلاقی است به خاطر پرهیز از تطویل کلام بگذریم، او شاعری است بدیههسرا و پرمایه که اشعارش مشحون از نکات ادبی، حماسی و طنزگویی و مملو از صنایع بدیعی است که غیر از سرودههای به گویش محلی ـ که در آن بیداد کرده است و تعریف آن به تنهایی از حوصلهی این مقال خارج است ـ دیگر اشعارش نیز سرشار از نکات ادبی و لطائف هنری است. بزرگ مردی که در آغاز جوانی هنگامی که در دانشکده ادبیات به کلاس درس استاد دکتر "غلامحسین صالحی علّامی" میرفته، به جرمِ نیم ساعتی دیر رسیدنش به کلاس درس صرف و نحو عربی، استاد او را بر صندلیِ در آفتاب سوزان نهاده، مینشاند و به او میگوید که جای دانشجوی وقتشناسی چون شما بر این صندلیست. شاعرِ جوانِ بدیههسرا، فوراً با سرودن چند بیت و تقدیم به استاد باعث میشود که استاد از جایگاه خود بلند شده و با صدای رسا اعلام نماید که: ای دانشجویان عزیز؛ من ندانستم در "سنگین وزن" با این دانشجوی جوان کشتی گرفتم و او چنان مرا خاک کرده است که ناگزیرم شکست خود را اعلام کنم، زیرا او یادداشتی با این ابیات به من داده است که: گرفت ساعت تدریس نحو خواب مرا / که در کلاس رسد رنج بی حساب مرا / بداد هدیه به من صالحی علّامی/ زِدیر آمدنم نور آفتاب مرا / از این عطیه سپاسی به منتها دارم / اگر چه هدیهی او میکند کباب مرا! و فردای آن روز استاد در جواب او میگوید: نمود ایرجِ شیرین سخن خطاب مرا / که آفتاب نموده کنون کباب مرا / نمیشناختم آن ذوق خوب و طبع لطیف / که نیست فکر بد و کار ناصواب مرا/ به حق حق ادیبی چنین بدیهه سرا/ نبوده است چنو فرد انتخاب مرا دوباره ایرج، استاد را مخاطب ساخته میگوید: چه نعمتی که نگنجد گهی به خواب مرا / که چون تویی ز محبت دهد جواب مرا / صبا ز رایحهی گفتگوی علّامی / به یک نسیم کند غرق مُشک ناب مرا/ چو عطر ناب سخنهای دلپذیر تو نیست/ بهار اگر بفشاند به رُخ گلاب مرا / گرفته بود دلم شورهزار گرم جنوب/ گشاده گشت زباران آن سحاب مرا / به آتشی که زمهرت فتاده در سر من / به لطف خویش نمودی زشرم آب مرا / مرا زگوشه نشینی به منظر آوردی/ به یک اشاره فکندی به پیچ و تاب مرا / زنور مهر گرفتی به ماه بسپردی / که بیشتر بکشانی به التهاب مرا / چه حاجت است به نور تو آفتاب برو / که بخت ساخته همتای ماهتاب مرا/ خدای را دل ایرج دلیست سودایی / زشعر و عشق نیاری به انقلاب مرا / زمرگ عشق کبابم در این دیار خراب / که شهر بی شفقت میکند خراب مرا / به کنج مدرسه مخروبهای فتادستم/ که نغمه نیست به جز نغمهی غراب مرا / تو با ردیف صوابم جواب فرمودی/ بدین ردیف بود باز بازتاب مرا. در عرصهای که چنین قهرمانی چون استاد دکتر "صالحی علّامی" سپر انداخته چه جای عرض وجودی چون من. 28/ 4/1386 |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه