سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.
1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید [ 30/4/1387 ] [ ادامه ] |
وضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر ـ ظرف چند روز گذشته تعدادی از بوشهریها که از اقدامات همقطارانشان در تهران و یزد و سایر جاها با اطلاع شده دست به کار شدهاند تا یک نیروی داوطلب را تشکیل دهند.
40 صنف بازرگانی از جمله بستگان تجار عمدهی محلی ترتیب مشق نظامی داده و ناخدا ابراهیم، فرمانده کشتی پرسپولیس، پیشنهاد نموده به آنها تعلیم نظامی دهد.
برابر دستورالعمل، در بدایت امر قرار است مشق نظامی «به طور پنهانی» صورت گیرد و از چوب و چماق به جای تفنگ استفاده شود. این نیرو که مراحل اولیهاش در حال شکلگیری است [ 6 روز پیش ] [ ادامه ] |
|
|
بُنتوک" بهترین نعمت خدا سلامتی است"... این حرف شهسوار در جواب احوال پرسی رفقایش جنب دکهی همیشگی بازنشستگان است. شهسوار محض احتیاط یک چوب معمولی که معلوم نیست از جنس چیست، به عنوان عصا در دست گرفته و با اتکاء به آن حرف میزند و بعضی وقتها هم یک
چرخی در هوا میدهد تا شاید با این عصا دوست شود و یار. احمدزاده یکی از کم حرفترین بازنشستگان جمع آن جاست. اگر بگوییم در تمام عمرش یک کلمه حرف با هیچ بنی بشری نزده، پرت نگفتهایم. اصلاً احمدزاده لال مادرزاد است و بازنشستهی اداره فرهنگ و هنر سابق و ارشاد کنونی. بنده خدا این آخریهای خدمتش در فرهنگ و هنر، مسئول سمعی بصری بود و با پروژکتورهای قدیمی، فیلم مبارزه با بیماری مالاریا و تارزان در جنگل سیاه و تاجگذاری شاه سابق را در روستاهای اطراف نمایش میداده و حالا در جمع دوستان هر کس هر حرفی میزند، احمدزاده فقط در خنده با آنها شریک است و شهسوار این دفعه گیرداده به احمدزاده که: شرکت مخابرات برای اپراتوری 118 نیروی بازنشسته استخدام میکنه، و حالا از احمدزاده میخواهد برود استخدام شود. بنیادی رو به شهسوار کرد و گفت: چه کار این بنده خدا داری، این قدر اذیتش نکن. ماشاا… 118 خودش شصت تا بلبل سر زباندار آماده به خدمت داره. کافیه زنگ بزنی و شمارهی بخواهی فوراً از آن طرف گوشی اول دِنگ دِنگ قشنگی میشنوی، بعد یک آدم آهنی شماره مورد نظر را برایت دیکته میکنه، بعد هم که شماره را گرفتی، معلوم میشود در شبکه موجود نمیباشد، تا بعد از چند مرتبه شماره گرفتن خوشبختانه در شبکه موجود میباشد!
شهسوار زد زیر خنده و گفت: اتفاقاً من هم همین را میگویم. اگر قرار باشد یک آدم آهنی بگوید "موجود نمیباشد" خُب کی بهتر از احمدزاده! و همه زدند زیر خنده به خصوص بنده خدا احمدزاده. بنیادی رو کرد به طرف شهسوار و گفت: خب شهسوار! چه خبر از پای راستت. ـ واله چه بگم، بهتره بپرسی چه خبر از بیمارستان. ـ چه طور مگه؟ ـ هیچی! موقعی که ما را بردن بیمارستان یک نفر بیهوش آوردن جنب ما میگفتند کارگر کیلویی شهرداری است، ببخشید کارتی یعنی همانهایی که پیمانکار طرف قرارداد شهرداری میگیره برای لجن کشی کانالهای سر پوشیده، ظاهراً بنده خدا داخل کانال دچار گاز گرفتگی میشه و غش میکنه میافته توی لنجها و چند جرعه آب لجن نوش جان میکنه. نمایندهی پیمانکار هم دستپاچه میشه و میاندازه عقب وانت بار میآورد بیمارستان. تا دو کیلومتری بوی خیابان سنگی میداد. پرسیدم مگر ماسک و وسائل ایمنی نداشته؟ ناظر پروژه گفت: چرا ماسک و وسائل ایمنی داره ولی توی مغازهی فروشندهی وسائل ایمنی روی طاقچه جا ماند. تو دلم گفتم ای واویلا همه مون مثل همیم. داشتم از درِ بیمارستان میآمدم بیرون، از بس که تشنهام بود رغبت نکردم توی بیمارستان تقاضای آب کنم. گفتم بروم بیرون از دکهی روبهرو آب میوه بخرم. چشمتان روز بد نبینه اولاً سه چهار تا دکه توی پیاده رو مستقر کردند و هر کدام یک حکمی میکنند چه از لحاظ قیمت چه ریخت و قیافه و چه ایجاد سد معبر و اشغال پیادهرو. تازه اگر از اینها بگذری یک عدهای همراه بیمار هم پتو فرش کردهاند بین این دکهها و قلیان چاق و فلاسک چایی برقرار. یک عدهای قلیان رد و بدل میکنند بقیه هم لم دادهاند یا در خواب عمیق به سر میبرند و عابر پیاده هم توی خیابان جولان میزند. پیش خودم گفتم چه اشکالی داره؟ فرض کنیم عابر پیاده که حالا مجبوره توی خیابان راه بره یک ماشینی ناغافل بهش بزنه، حداقل بیمارستان دم دستش هست، فوراً میره مداوا میشه، مهم خیابان سنگی و فلکه قدس و جاهای دیگر است که تا بنده خدا را بخواهی برسانی بیمارستان، فاتحهاش خوانده است. داشتم توی مسیر جلو ایستگاه آتش نشانی رد میشدم چشمم افتاد به تابلویی که روش نوشته بود "اول ایمنی بعداً کار" با خودم گفتم حتماً بعدش هم بیمارستان!
همه زدند زیر خنده و با صدای مهیب برخورد یک موتور سوار جوان به سنگ جدول خیابان همهی نگاهها برگشت به آن طرف و زنی جوان در پیاده رو یکدفعه جیغ کشید و گربهی سیاه داخل سطل زباله بیرون پرید و پا به فرار گذاشت و موشها جشن گرفتند!
|
|
|