Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و یکم
بوشهر
5 مه 1907
7ـ در خلال هفته گذشته به علت رقابتِ طرفدارانِ دو مسیر متفاوتِ برازجان به بوشهر اوضاع به شدت ناآرام بود
و اظهارات حکمران هم در این مدت دوپهلو و عذر بدتر از گناه بود، با وجودی‌که در پاسخ به نامه‌ نماینده سیاسی که تصریح کرده بود
[ 2 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


مراسم تشييع توراني


 

نگاهی به مجموعه اشعار "سرگردان ساعت چهار"، "بی‌باتویی‌ها "

نگاهی به مجموعه اشعار "سرگردان ساعت چهار"، "بی‌باتویی‌ها "
و " نخند داوینچی، می‌خواهم برای گریه رنگی پیدا کنم"
نیمه‌های پُر لیوان‌ها

1- سرگردان ساعت چهار، اسکندر احمدنیا، 1385، نشر شروع
همین دیروز بود، دیروزِ چهل سال پیش که"اسکندر" روی یکی از نیمکت‌های کلاسِ یکی از دبیرستان‌های بوشهر رو به روی من می‌نشست. من معلمی بودم جوان و پر شر و شور و اولابد نوجوانی که مثلاً دانش‌آموز کلاس من بود. ادبیات درس می‌دادیم ما! از در و دیوارهای بوشهر آن سال‌ها شعر بود که می‌بارید و من عاشق

باران بودم. "آتشی" می‌گفت: در شعرهای "باباچاهی" آدم خیس می‌شود. "احمدنیا" انشاء‌نویس و انشاء خوان درجه اول کلاس بود. ساکت هم بود به گمانم! بدجنس که نه، از همان آغاز امادرگیر سر به زیری‌های خودش بود. در این سر به زیری اما گاه بدش نمی‌آمد که گیری هم بدهد به ما، کُنجیری مثلاً ! "اسکندر" پرید از جا ناگهان و دید که کلاه برای افتادن از پشتِ سر درست نشده، پس محو تماشای کوه‌ها، افق‌ها، آسمان‌ها و آسمان‌ خراش‌هایی شد که مسئله آموز صد مدرس بودند. خلاصه، بهار بود، اسکندر بود و محسن پزشکیان (زنده‌یاد) بود، ابوالقاسم ایرانی بود، عبدالباقی دشتی‌نژاد (زنده‌یاد) بود، شیرزاد آقایی (زنده‌یاد) بود، پرویز پروین(زنده‌یاد) بود، علی گلزاده بود، خورشید فقیه بود، احمد آرام بود، مجله‌ی "تکاپو" بود، حسن زنگنه، ایرج صغیری و غلامرضا محمودی بوده بودند، دکتر سید جعفر حمیدی بود و محمد‌رضا نعمتی‌زاده بود وَ بود وَ بود وَ
غوغای کودکانِ وطن «آتشی» خوش است / ما دل بر این ترانه‌ی زیبا نهاده‌ایم

ـ پرانتز (حُب وطن ـ شهرودیار ـ حدیثی است قدیم، با سعدی اما در مصراع بعدی موافق ترم که .. وَ بگذریم). به رغم این همه اما خوشحالم که بوشهر، همیشه گوشه‌ای از شعر امروز ایران را، آن هم با زیاده‌‌طلبی، در تصرف خود داشته است. از پس این همه سال‌های کمر شکن، حالیا نیز با چهره‌هایی جوان و غیر جوان روبه‌روییم که ناظر بر و حاضر در متن رویدادهای شعری‌اند. گاه اما منطقه‌گرایی، مانع بینشی منطقی در ارزیابی موقعیت شعر امروز ایران شده و برخی از شاعران جنوب را به «واپسگرایی» و «واپسسرایی» سوق داده است تا جایی که «باغ ملا»ی عزیز، در شعر این عزیزان، گوی سبقت را از جزایر قناری هم ربوده است! حال آن که هم قناری می‌تواند خوب و دلنشین باشد، هم کاکایسو!

صحبت از مجموعه شعر «سرگردان ساعت چهار» اسکندر احمدنیا در میان است (و البته دو مجموعه شعر دیگر که از شاعران همشهری‌ام به دستم رسیده است).
صحبت از شاعر 56 ساله‌ای است که گر چه کمی دیر، ولی با فراست، ضرورت فاصله‌گیری از شیوه‌های بیان شعر دهه‌های 40ـ 50 را دریافته است. از مطلقیت امور می‌پرهیزد، به حاشیه خوانی‌‌ها و جز‌ء‌نگاری‌ها روی می‌آورد. بیان مسلط شعر آن سال‌ها را سرمشق قرار نمی‌دهد، خود را لزوماً درگیر معناهای درشت و یا ظاهراً معتبر نمی‌کند و توجه به عینیت را با نوعی ابهام درمی‌آمیزد.
این‌جا خیابانی است / صدا می‌کند / موج‌ها را/ و پارکی / صدای دریاست / از آن سو‌های ناپیدا / مردی است در صبح / نگاهش به کاغذها / به روزنامه‌ها / به دریا / به خط‌هایی که سرخ‌اند/ این‌جا / خیابانی است / غوغاست/ صدا می‌کند / موج‌ها را (سرگردان ساعت چهار، ص 18)
بعضی از شعرهای احمدنیا با چند دایره به هم پیوند می‌خورد: پناه شدن برای پرنده، ماه شدن برای ...، توأم با بیانی نامتعارف که بر جذابیت شعرش می‌افزاید، رها شدن از پایان بندی‌های معمول، با پایانی که همچنان ادامه می‌یابد:
بر بساط شبی / که قرار است ماه بمیرد / پناه می‌شوم / برای پرنده‌ای / که هرگز نمی‌خواند/ ماه می‌شوم/ برای سیاره‌ای / که خورشید را نمی‌بیند / در تلألو فانوسی چپ دست / عریضه‌ای می‌نویسم / برای رنده‌ای که قرار است / جنازه‌ی درخت را بتراشد / گرم می‌شوم / و بخار می‌شوم / و می‌بارم / تا دوباره / بر بساط شبی که قرار است ... (همان، ص 22)
اسکندر، دیگر یاد گرفته که لزوماً تهاجمی و خطابی ننویسد، عرض حال هم ننویسد یا کمتر بنویسد، پرش و جهش و اشاره‌های گذرا را از یاد نبرد، واقعیت‌های معمول را کم و بیش از شعرش حذف ‌کند، به امکانات نهفته در "نوعِ دیگر نویسی" توجه کند، نزدیک کند خود را به روایت‌های پیچاپیچ و حلقوی، ساده بنویسد، اما با ساده نویسی‌های رایج، سازگاری نشان ندهد، و نوعی تغزل را بپاشد بر شعرش بی آن‌که شعر مقصدی تغزلی داشته باشد:
در تابیدن تو / دیوانه‌ نخواهد شد جهان / و ماه فرو نخواهد ریخت / و مرگ، وحشت نخواهد بود / حتی اگر که رفته باشی / و سایه انداخته باشد / تا خماریش را با من / دشت کند / در تابیدن تو / دیوانه نخواهد شد جهان / و روزگار / دست من است / اگر چه دست‌ها همه / کج بنویسند ! (همان، ص 26)
"احمدنیا" خوب فهمیده که «بندر» دیگر بندر زی (تی) تری نیست و شعر امروز ایران با نقطه‌چین‌های غیر لازم در تضاد است، از این رو به راحتی اسم شاعرانی نامحرم را ـ گیرم همگی مُرده ـ بر زبان می‌آورد: آنا آخماتوا، ماریاریلکه، و فروغ فرخزاد خودمان و با نوعی طنز که به کار می‌بندد، شعری تغزلی را رقم می‌زند، تغزلی کتمان شده و «لو» نرفته، هر چند با پایان این شعر تکلیفم چندان روشن نیست:
از امروز / یک نمره‌ی بیست / یک بیست تمام / از آن بیست‌هایی / که «آنا آخماتوا»/ و «ماریاریلکه» هم نگرفته‌اند / و فروغ فرخزاد / تا بیست‌ و چهارم بهمن ماه آن سال / به چشم خود / زیر هیچ یک از کتاب‌هایش ندیده... (ص 28-29)
همان طور که حدس می‌زنید، هدف نقدِ تک تکِ شعرهای اسکندر نیست که هم مُشت، نمونه‌ی خروار است، هم صفحات ادبیات روزنامه اجازه نمی‌دهد وَ هم این‌که به جاهای دیگری باید سر زد. عذر بدتر از گناه! ورنه یک ده آباد بهتر از...
بگذریم و نگذریم از این نکته که چرا شاعر 56 ساله‌ی ما در این همه مدت کم کار بوده است؟
این‌که فرضاً احمدنیا در پستوی خانه چند گونی شعر ذخیره کرده است، جواب محکمه پسندی نیست! کدام محکمه؟! به هر حال او باید از فرصت‌های از دست رفته عذرخواهی کند و از این پس ...
اگر اجازه بدهید این یادداشت‌ را بدین گونه به پایان می‌برم:
دفتر شعر ایشان را ورق می‌زنم و یادداشت‌هایی را که با مداد در کنار صفحات به اختصار و برای یادآوری خودم نوشته‌ام در این‌جا می‌آورم:
 ص 30، شعر 10، نوعی طنز!
 ص 32 ، شعر 11، با این آغاز زیبا:
دو سال از من کوچک‌تر است / با کفش‌هایش / که ضرب آهنگ چرخ‌های نفتکشی ست / در مسیر باستان بوشهر ...
 ص 36، شعر 13، شعر کوتاه قشنگی است. حیفم می‌‌آمد آن را در این‌جا بازگو نکنم:
منهای سیگارم / همه چیزم / برای شما / دست‌ها و پاها / و کفِ خالی جیب / تا ته سوراخ جوراب‌هایم / دستی از مهر؟ / این را هم نخواسته‌ام! / نانی خشک / و ته جا پنیری را / اگر دور نریزید / راضیم / ریشخندها را/ عاطفانه می‌پذیرم / تا با عاشقیم / تمام شوم.
 ص 77، شعر 33: این شعر را با کمی دست‌کاری می‌پسندم
 ص 83، شعر 36 و این آغاز غافلگیر کننده‌ای است:
اگر خورشید یخ بزند / باز هم دوشنبه / روزی است / که بوی تو را می‌دهد
وَ ... اسکندر! بیشتر بجنب !
2ـ بی‌ با ‌تویی‌ها، امید غضنفر، 1384، تبلیغات و گرافیک نی‌لبک / نشر شروع
در یک گفت‌وگوی تلفنی، «امید» ‌از برگزاری جلسه‌ی نقد و بررسیِ «بی‌با تویی‌ها» در بوشهر خبر می‌داد. از چند و چون آن جلسه که جویا شدم با صراحت تمام گفت‌ که: نظر بیشتر دوستان جنوبی بر این بود که زیادی تحت تأثیر شعرهای شاملو هستم!
خُب! البته این که جاذبه‌ی اندیشه و نوشتار و حتا رفتار شاعر یا غیر شاعری، شاعری دیگر را به سوی خود فرا ‌خوانَد، پدیده‌ی تازه‌ای نیست و گناه کبیره‌ای هم محسوب نمی‌شود. در تاریخ ادبیات ایران و جهان با مغناطیس‌های هوش ربای بسیاری مواجه می‌شویم، اما در نهایت می‌بینیم که با یک حافظ روبه‌روییم، (و نه با دو حافظ)، با یک مولانا روبه‌روییم. به بیان دیگر حافظ و مولانای دوم روی دست‌مان می‌ماند! جاذبه‌ی ظرفیت‌های به قول قدما محبوب یا معشوق را باید به انرژی فردی تبدیل کرد. بلندپروازی را باید از افق پیش رو یاد بگیریم! امید غضنفر گاه آن‌قدر آینه است که… او چندی پیش به من می‌گفت که: در سال‌های کمی دور که صفحات شعر مجله‌ی «آدینه» زیر نظر شما اداره می‌شد نامه‌ای به دستش رسیده که تا می‌توانی از این غول زیبا (احمد شاملو) فاصله بگیر! بنابراین دلبستگی «امید» ما به «الف. صبح» امروزی نیست!
این موضوع اما آنقدر غبطه برانگیز است که باید گفت: خوشا نظر بازیا که تو آغاز ‌می‌کنی (احمد شاملو)
و اما نیمه‌ی پُر لیوان‌ها!
در شعرهای امید غضنفر، «دانایی» و «شور» دست یکدیگر را گرفته‌اند، گاه آرام و رام و گاهی با نوعی موسیقیِ آشنا، حرکتی به کتف و بازوی خود می‌دهند و آن یکی در گوش دیگری می‌گوید:
من همچنان عبور می‌کنم / از هنوز / به همیشه / تا هیچ! (بی با تویی‌ها، ص 45)
نمی‌دانم اما «شور» به «دانایی‌» می‌گوید یا «دانایی» به «شور» که: باید فکری به حال امید غضنفر کرد، دهن مردم را که نمی‌شود به این سادگی‌ها بست، ولی خودمانیم «ده فرمان» امید چه ربطی به لحن و بیان خطابه‌های شاملوی عزیز دارد؟
ـ ده فرمان؟
ـ بله، همان که در صفحه‌ی 24 کتاب آمده، گیرم که ... ولی الحق:
فرمان نخست را که شنیدی/ با چشمان بسته / بیدار می‌شوی / به دومین فرمان / با تلخند مرگ / گریستن می‌آموزی / به فرمان سوم/ بر هجوم رنگ‌ها / چشم می‌گشایی / به فرمان چهارم .... / به فرمان پنجم .../ وَ … به شنیدن دهمین فرمان / با چشمانی گشوده / به خواب می‌روی.
دانایی می‌گوید: به آغاز و پایان و به فضای کلی «اندوهِ ژوکوند – ص 51» نگاه کن! خوب نگاه کن! آیا بازی‌های زبانی این شعر که بازی به خاطر بازیِ صِرف نیست به شاعر ما اختصاص ندارد؟ و این تأثر به تو منتقل نمی‌شود وقتی که مونالیزا، لئورناردو را (خالق خود را) از یاد می‌برد؟:
ـ دستان مهربانت کو / دستان مهربان‌ات؟/ ـ به لئوناردو سپردم‌اش / گفتم که دستانم را / از شانه‌های مرگ / بیاویز/ ـ و لئو/ ـ آه / به فراموشی سپردم‌اش!

حالا سه نفره راه افتاده‌ایم، «من» و «دانایی» و «شور»!
ـ درست است، دقیقاً این همان چیزی است که شما «دریافت» کرده‌اید!
دریافتِ «دریافت ـ ص 53» را به حساب استقلال شعریِ امید غضنفر می‌گذاریم.
این همان چیزی است که اسمش را می‌گذارند «بازی‌های زبانی»:«تو» که با «من» بازی می‌کند، «من» که با «تو» بازی می‌کند، «تن‌ها» که با «تن» یا «تنها» بازی می‌کند.
«دانایی» از «من» می‌پرسد: با این حساب، شعر یعنی بازی‌های زبانی! و شعر «دریافتِ» امید، با نوعی «بازی» درست شده؟ می‌گویم: درسته! شور می‌پرسد: ولی ریش سفیدهای قوم می‌گویند «بازی‌های زبانی» اَخه! می‌گویم: من مخلص ریش سفیدهای قوم هستم، ولی من تعریفی از بازی زبانی در جایی ارائه کرده‌ام که به نشنیدنش! می‌ارزد. دانایی می‌گوید: این که گفتی خودش نوعی بازی زبانی نیست؟ می‌گویم: هست! و اما:
«وقتی صحبت‌ بازی زبانی پیش می‌آید، کم و بیش چیزی نظیر «لفاظی»، «صنعت‌گرایی افراطی» و بالاخره به بازی گرفتن کلمات به قصد تهی کردنِ آن‌ها از معنا و در نهایت مهمل‌نگاری به ذهن متبادر می‌شود. در حالی که این نوع مؤلفه در واقع مبارزه‌ای است با قدرت سرکوبگرِ زبان حاکم. زبان حاکم، تجسم اقتداری است که در حوزه‌های سیاسی ـ اقتصادی تولید شده و توسط زبان به فرهنگ وارد می‌شود. از این دیدگاه، "شاعران" مبارزانی هستند که جامعه را از اقتدار یک معنای خاص تهی می‌کنند. از دیدگاهی دیگر، هر نوشتاری درصدد اِعمال قدرتی است، حتا نوشتار عاشقانه‌ نمی‌تواند فاقد چنین خصوصیتی باشد و در نقش سخن مسلط، ظاهر نشود». سر به سر سخن مسلط گذاشتن نیز خود یک بازی زبانی است. ] نگاه کنید: حافظ پژوهی، دفتر ششم، 1382، ص 42، حافظ و فرهنگ بازی‌های زبانی، علی باباچاهی/ نیز نگاه کنید: بیرون پریدن از صف، 1385، علی باباچاهی،‌ص 382 [
وقت آن است که «دریافت» را به گونه‌ای که در مجموعه شعرِ "امید" آمده با هم بخوانیم:
تو در توی تو / من/ به جست و جوی من‌ام/ در مأمن من /تو/ به جست و جوی تویی/ من و تو / ما را می‌یابیم/ نه در تن‌ها / که در تنی/ تنها.
«دانایی»، کتاب را از دست « من» می گیرد، ورق می‌زند آن را، می‌گوید: نمی‌خواهی درباره‌ی «تراژدی» یا در مورد «666» چیزی بگویی؟ « شور» که مواظب گوشه‌ی روسری‌اش هم هست که مبادا، باد، بازیگوشی کند می‌گوید: فکر می‌کنم که حداقل بچه‌های جنوب می‌دانند که "امید" نگاهی دراماتیک دارد. باباچاهی بیشتر به این فکر است که فردیت‌های زبانی او را نشان بدهد، مگه نه؟ «من» نگاهی به چشم‌های همچنان پرسش‌آمیز «شور» می‌اندازد: (سکوت)
ـ لبخنده‌ات کو/ مونالیزا / لبخنده‌ات؟

ـ یافتم! یافتم!
تکنیک کار که به دستت بیاید از کلمات ساده‌ی دوروبرت، کار ساده‌ای ارائه می‌کنی که الحق تأثیرگذار است. ـ تکنیک؟ ـ بله! درست است! تکنیک، «زعفران» را به بازار عرضه می‌کند...
دانایی: اسب لاغر میان به کار آید / روز میدان، نه گاو پرواری!
امید: میلادم را / خود گریستم / مرگ‌ام را / تو
میلادت را / خود گریستی/ مرگ‌‌ات را / او
مرگ او را / که تنها می‌مانَد / که خواهد گریست؟ (ص 73)
واقعیت امر این است که امید غضنفر می‌تواند نقطه عزیمت‌های تازه‌ای را در همین مجموعه شعرش انتخاب کند، البته با فاصله گرفتن از شعرهایی که نام می‌برم، شعرهایی که از دیگر شعرهای «امید» به نحوی فاصله‌گیری کرده‌‌اند. شعرهایی همچون « میم، ص 73»، «حسرتی، ص 77»،؛ «حسرتی، ص 84»، «بی‌باتویی‌ها» از ص 87 تا آخر کتاب.
حیفم می‌آید بی پاره‌ای از «بی‌باتویی‌ها» این یادداشت‌ را به پایان برسانم:
به نشانیِ ای کاش بی‌نشانِ این منِ بی با تو/ رسید نامه‌ای از تو و / این نوشته‌های ای کاش نانوشته‌ات / که به دستم نمی‌رسید / ای کاش... (ص 92)
و اما «امید» جان! از این شعر هم فاصله بگیر و یه خُرده بیشتر بجنب !

3 ـ نخند داوینچی می‌خواهم برای گریه رنگی پیدا کنم، فریده هوشیار، 1384، انتشارات شروع

هرگز به تعداد عریانیم لباس نپوشیده‌ام/ شاید همین/ نشانه‌ی چشم بستن بی‌جا باشد
(ص 28)
راستش پیدا کردن محورهایی برای شعرهای خانم "فریده هوشیار"، برایم کمی سخت است. فقط می‌دانم که طراوات با

نوعی حلاوت، زبان و اگر بتوان گفت فضای شعرهای او را دلپذیر ساخته است. اما در مورد آن «اگر»...
باید بگویم فضا به گونه‌ای که در شعر شاعران برجسته‌ی نسل‌های پیشین تعریف می‌شود، در شعرهای « هوشیار» قابل رؤیت نیست، بدین معنا که نمی‌توان تفاوت آشکاری از نظر «فضا»‌یی برای شعر ایشان قائل شد و برای مؤلفِ تا این لحظه زنده‌یِ این متن، معلوم نیست که موردی را که عنوان کردم جنبه‌ی سلبی دارد یا ایجابی؟
از پشت صحنه‌ اشاره می‌کنند که: نیمه‌ی پُر لیوان‌ها را فراموش نکن! ـ بله! حق با شماست!
کافی است چند قطعه شعر از « نخند داوینچی…» را خوانده باشی تا بی‌درنگ بنویسی: از دور پیداست که خانم «هوشیار» به نسل جدیدتری تعلق دارد. بخشی از نسلی که قراردادهای کلیشه‌ شده‌ی دفترهای شعر پیش از خودش را کنار زده و بر طراوات بیانی محاوره‌ای درنگ کرده است. با چهارچوب شعر منطقه‌‌ای هم کار چندانی ندارد و با اتکاء به «جنوب محوری» نشان دادنِ شعرش، قصد عزیزتر کردن خود را ندارد. شاید هم این نکته را به خوبی دریافته که شاعرانی از همین خطّه در مَثَل «منوچهر آتشی» پیش از او از عهده‌ی این کار به خوبی برآمده است. در عین حال حق جنوبی بودن را هیچ کس از خانم هوشیار نستانده است: که بّر و بحر فراخ است و آدمی بسیار! و این نکته را دوستم منوچهر بهروزیانِ شاعر بهتر از من می‌داند. به گمانم "حسن آرش‌نیا" هم از راه دور سر می‌جنبانَد که درست است. کسی چه می‌داند، شاید هم قصد کمی شوخی دارد و یا نگاهِ اندر مجنونی را به سوی ما می‌پرتابانَد !
بگذریم … به بعضی از شعرها باید خیلی نزدیک شد تا بدانی چه می‌گویند با زبان جن. از بعضی شعرها نیز باید «هفت قدم آن طرف‌تر» ایستاد تابوی خوش‌‌شان هوایی کند آدم‌های قدری سر به زیر را:
من در چاه افتادم / و وقتی سقوط کردم/فهمیدم که خطوط منحنی بهتر از خط مستقیم است/حالا / این‌قدر فرو رفته‌ام / که درخشش ستارگان را/در روز می‌بینم / ما / باز هم به هم می‌رسیم (نخند داوینچی، ص 7)
معنا محوری یا معنا گریزی؟
فکر می‌کنم هیچکدام وَ یا هر دو! به این معنا که شعرهای "هوشیار" را نمی‌توان «موضوعی» دانست. شاعرجوان ما با درنگ بر موضوع، از موضوع فرار می‌کند، و این فرار از این قرار است که او مدام از بند هنجار‌های بیانی می‌گریزد و این گریز جدی، گاه به نوعی شوخی نزدیک می‌شود. سوگ و عزا که به اشباع شدگی می‌رسد از دره‌ای هولناک که در کنار آن ایستاده‌ای خنده‌ات می‌گیرد. نخند داوینچی می‌خواهم برای گریه رنگی پیدا کنم:
کاش با محمد درکپه‌ی زباله / دنبال تکه‌ای آینه نمی‌گشتم / نزدیک نشو! / قرار نمی‌گیرد / دلم / خیابان روی آدم‌ها پرسه می‌زند / و من / به انزجار تو از گوشواره‌ی صدف مشکوکم / همه چیز ممنوع است / حرف‌های سرخ / فکرهای سبز/همین چند سطر خالی سفید / که با هم لرزیده‌ایم در باد... (ص 11)
این هم برای تو که هی غُر می‌زنی و بی‌آن که شکم‌ات را پاره کنی، می‌خواهی در شعر "فریده هوشیار" نقش ماهی را بازی کنی تا شعرش چیزی کم نیاورد از معناهایی که در جنوب پراکنده شده‌اند:
حالا بیست هزار سال است / یا بیشتر / من شروه می‌‌خوانم / و عصرها بوی قلیان می‌دهد / هر روز می‌گویم / ـ فردا از شکم ماهی بر می‌گردی / و سراغ جاشوهایی را می‌گیری که سال‌هاست یونس شده‌اند / می‌خواهم ماهی باشم (ص 47)

فریده هوشیار، گر چه کم و بیش حساب شعرش را از سیطره‌ی جنوب‌نگاریِ صِرف و قدری فروغ‌گرایی جدا کرده است اما ناخواسته با بخشی از شعر امروز ایران همراه می‌شود که هنجار‌ گریزی را در گستره‌ی بیانی محاوره‌ای تجربه می‌کنند. تکیه کلام‌هاو ظاهراً رقت قلبی را که نسبت به اعیان پیرامونی نشان می‌دهد، فصل مشترکی را با شاعران هم نسل خودش می‌گشاید و پا به فراریِ هوشیار اما از نقاط ساکن،‌او را به نوعی فردیت زبانی سوق می‌دهد. مجموعه شعر هوشیار، پُر است از بندهای درخشان که گاه رشک برانگیز است، هر چند، گاه ارتباط چندانی با بدنه‌ی شعر ندارند. به چند بند درخشان از این دفتر نگاه کنیم:
اگر یک صندلی دیگر بود
آفتاب را به حیاط می‌آوردم (از ص 80)

انگار خوابم بُرد!
انگار خوابم بُرد!
از بازی فشار انگشت روی پلک‌هایت
هر چند سال نوری که بگذرد
دنبال دختری بیا
که طرح کفش‌هایش گل اطلسی‌ است (از ص 79)

این پنجشنبه‌ی بی‌پیر چه دیر می‌آید
من کلاه گشادتری لازم دارم
که تا روی چشم‌هایم بیاید
می‌خواهم تمام جمعه را
365 بار برای خودم دست تکان بدهم (از ص 58)
اگر اشتباه نکنم مجموعه‌ی شعر «نخند داوینچی…» به عنوان اولین کتاب در عرصه‌یِ شعرِ جوان از بهترین‌هاست، آن هم به این دلیل که چندین شعر کتاب از آب و گل بیرون آمده‌اند. شاعر از نوعی مهارت زبانی برخوردار است و کلمات و ترکیبات را از رنگ‌هایی یکنواخت می‌زداید تا در اجرایی دیگر، ما را با صورت‌های تازه‌ای روبه‌رو سازد. حالا به این‌جا رسیده‌ام که به راحتی بگویم طنز، ته مایه‌ای از اروتیسم، استفاده‌‌ی ظریف از اصطلاحات و ضرب‌المثل‌ها و گریز ـ گریزاگریز ـ از ارزش‌‌های مستقر هنری، فریده هوشیار را به نیم‌رخی تبدیل می‌کند که باید به او گفت: خوش آمدید!

و اما ناگهان شیطانکی از ابروهایِ کمی پُر پشتم می‌پرد بیرون! این شیطانکِ بومیِ سیه چرده سرِ راهم سبز می‌شود و می‌گوید: استاد! این هم شد نقد؟ (معلوم است که قصد مچ‌گیری دارد!)
و بعد صفحه‌ی 13 کتاب را می‌گذارد پیش روی من و با قدری عصبیت‌ِ نمایشی می‌افزاید: «من نمی‌گویم "مزه‌‌ی تلخ بلوط" شعر بدی است، اما فکر نمی‌کنید سطرها یا بندهایی از این شعر کاملاً مستقل است و به کلیت شعر ربطی ندارند؟ این را هم بگویم و شرّم را کم کنم: اول: این‌که بعضی از شعرها بدون دلیلِ محکمه (محکمه‌ی شعر) پسندی طولانی شده‌اند!
ـ کدام؟
ـ حتماً شوخی می‌کنید! از دور هم پیداست. مثلاً «شکل دیگرم، ص 27» و «برنده آخرین نفر است، ص 77».
دوم: گاه به نظر می‌رسد که «فریده» خانم تازگی را به خاطر تازگی می‌آورد. به قول شما منتقدان به بیان دیگر گویا شاعرِ هم ولایتیِ شما فوت و فن و فرمول ایجاد تازگی را پیدا کرده، مثلاً در صفحه 76، دو یا سه سطر در کنار هم دیده می‌شوند که ربط چندانی با کلیت شعر «چراغ‌های سرخ، ص 75» ندارد:

1- همیشه از دیوارهای بی‌پنجره
خیس برمی‌گشتم

2- جیب‌هایت که پر می‌شد می‌فهمی
دست جای مناسبی برای گره زدن است

3– کاغذهای جریمه، حق مسلم کفش‌ها از جاده‌اند
مثل پوتینی که روی بندش ایستاده

ـ راستش شیطانکی به این شیطانی را ندیده بودم!
ـ (باز می‌پرد وسط حرف من): تازه شاعر مورد علاقه‌ی شما تا وقت زیاد می‌آورد ضرب هم می‌گیرد!
ـ ضرب می‌گیرد؟!
ـ بهتر است منظورم را این طوری بگم:
صفحه‌ی 80 کتاب را باز می‌کنم، «نگاهی به رنگ ابر»:
ـ برای انگشت‌‌هایی که روی میز ضرب می‌گرفت
ـ اگر خواستی / روی پنجره ضرب بگیر
ـ روی آسمان هم می‌شود ضرب گرفت
ـ راستی / روی دل من ضرب گرفته‌ای
راستش‌از دست شیطانک عصبانی نمی‌شوم، شیطانک که "شیطان" نیست!
خُب! حالا به‌خیال‌خودت تونستی بین من‌و این شاعر همولایتی به هم بزنی؟! کور خواندی! من هم می‌دونم چکار کنم، شعری از این شاعر را با صدای بلند می‌خوانم‌که تو پا بگذاری‌به‌فرار و قایم‌کنی‌خودت‌را درسوراخ سنبه‌ای:
الو پلیس 110/من شاعر پست مدرن‌ نیستم/فقط خیابان است که می‌زند بیرون/کش می‌آید مهندس ناظر و .../قرمز نمی‌شود منقار کلاغ/ لابد یک جای پاییز لنگ است/ تازه از سر هم که بگذرد / نه وقت باریدن بود
خرداد ماه 1386