![]() |
||||
|
|
||||
|
یادبادِ بدرودِ احمد شاملو شاعرِ کبیرِ ملی ایرانیادبادِ بدرودِ احمد شاملو شاعرِ کبیرِ ملی ایران
بدرود بامدادِ شاعر درود : 21 آذرماه 1304 بدرود : 2 مردادماه 1379 این دورهگردِ کولیِ عاشق ایرج شمسیزاده پنجاه و اندی سال پیش از این، کولیانی در حاشیهی روستای "عبدامام" آن روز و کوی "عبدامام" گناوهی امروز بار انداخته بودند. "یدالله" پسرکی که صدایی بسیار خوش داشت و بچهها به او "یدو غربت" میگفتند، یکی از فرزندان آنها بود که نیانبان را در نهایت زیبایی مینواخت. او به قطعهی کوچکی که در نی قرار میگیرد و صدای نی از آن بر میخیزد وسپس به نیانبان وصل میشود و محلیها به آن "فیکک" میگویند، میگفت: "کلیل عشق" (کلید عشق) ـ که بیشباهت به کلید هم نیست ـ و به نیانبان میگفت: "عشق". در حال نواختن به رقص در میآمد و در میانهی کار با دَفی که در دست دیگر داشت، ریتمهایی اجرا میکرد که بسیار دلنشین بودند. در چنین هنگامی که به هیجان میآمد، یکپارچه عشق و شور بود و با حال خود، انسان را به آسمان میبرد. دردناک است که بگویم، ولی چاره نیست باید گفت: یدالله "نابینا" بود. این رباعی را به یاد او سرودهام: طفلی کلــید عشـق به کف داشت پایی به رقص و پنجه به دف داشت ایـن دورهگــردِ کــولیِ عاشــق بـر کـل کـائنـات شــرف داشـت چلچلهی باد شمال منوچهر بهروزیان روزی آخر مثل چلچلهی باد شمالی که پُر از آواز تنهاییست و پُر از راز تب خشک زمین است تا درِ خانهی بیدیوار خاطرهات خواهم آمد. و تو را خواهم خواند به فراسوی افقهای بیبرگشتِ هیچستان! روزی بیخبر خواهم آمد و تو را با خود خواهم برد به تهیگاه زمان ! در مسیر دنیا اگر بر جادهی ناهمواری ردّی از ما دیدی با خبر باش کز آن جا روزی انسانی خویش را از خود وا رهانید و به جایی رفت که مشرف بر آن جلجتای همهی عالم با نخلستانی از خاج قد بر افراشته بود. آری روزی آخر خواهم آمد با چلچلهی باد شمالی که پُر از تنهاییست! |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه