Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و یکم
بوشهر
5 مه 1907
7ـ در خلال هفته گذشته به علت رقابتِ طرفدارانِ دو مسیر متفاوتِ برازجان به بوشهر اوضاع به شدت ناآرام بود
و اظهارات حکمران هم در این مدت دوپهلو و عذر بدتر از گناه بود، با وجودی‌که در پاسخ به نامه‌ نماینده سیاسی که تصریح کرده بود
[ دیروز ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


مراسم تشييع توراني


 

یادبادِ بدرودِ احمد شاملو شاعرِ کبیرِ ملی ایران

یادبادِ بدرودِ احمد شاملو شاعرِ کبیرِ ملی ایران

بدرود بامدادِ شاعر
درود : 21 آذرماه 1304
بدرود : 2 مردادماه 1379

این دوره‌گردِ کولیِ عاشق

 ایرج شمسی‌زاده

پنجاه و اندی سال پیش از این، کولیانی در حاشیه‌ی روستای "عبدا‌مام" آن روز و کوی "عبد‌امام" گناوه‌ی امروز بار انداخته ‌بودند. "یدالله" پسرکی که صدایی بسیار خوش داشت و بچه‌ها به او "یدو غربت" می‌گفتند، یکی از فرزندان آنها بود که نی‌انبان را در نهایت زیبایی می‌نواخت. او به قطعه‌ی کوچکی که در نی قرار می‌گیرد و صدای نی از آن بر می‌خیزد وسپس به نی‌انبان وصل می‌شود و محلی‌ها به آن "فیکک" می‌گویند، می‌گفت: "کلیل عشق" (کلید عشق) ـ که بی‌شباهت به کلید هم نیست ـ و به نی‌انبان می‌گفت: "عشق". در حال نواختن به رقص در می‌آمد و در میانه‌ی کار با دَفی که در دست دیگر داشت، ریتم‌هایی اجرا می‌کرد که بسیار دلنشین بودند. در چنین هنگامی که به هیجان می‌آمد، یکپارچه عشق و شور بود و با حال خود، انسان را به آسمان می‌برد.
دردناک است که بگویم، ولی چاره‌ نیست باید گفت: یدالله "نابینا" بود.
این رباعی را به یاد او سروده‌ام:
طفلی کلــید عشـق به کف داشت
پایی به رقص و پنجه به دف داشت
ایـن دوره‌گــردِ کــولیِ عاشــق
بـر کـل کـائنـات شــرف داشـت


چلچله‌ی باد شمال
 منوچهر بهروزیان

روزی آخر
مثل چلچله‌ی باد شمالی
که پُر از آواز تنهایی‌ست
و پُر از راز تب خشک زمین است
تا درِ خانه‌ی بی‌دیوار خاطره‌ات خواهم آمد.
و تو را خواهم خواند
به فراسوی افق‌های بی‌برگشتِ هیچستان!
روزی بی‌خبر خواهم آمد
و تو را با خود خواهم برد
به تهی‌گاه زمان !
در مسیر دنیا
اگر بر جاده‌ی ناهمواری
ردّی از ما دیدی
با خبر باش کز آن جا روزی
انسانی
خویش را از خود وا رهانید
و به جایی رفت
که مشرف بر آن
جلجتای همه‌ی عالم
با نخلستانی از خاج
قد بر افراشته بود.
آری
روزی آخر خواهم آمد
با چلچله‌ی باد شمالی که پُر از تنهایی‌ست!