Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر

قسمت صد و شصت و چهارم
بوشهر
7 آوریل 1907
5ـ حکمران در روز اول مارس تلگرافی دریافت کرد دایر بر این که اعلیحضرت پادشاه با کمال مسرت شاهزاده فرمانفرما (حکمران کُل سابق کرمان) را به عنوان وزیر عدلیه منصوب نموده و به او اختیار داده است تا رؤسای عدلیه‌ی مناطق مختلف را در ایالات، انتخاب کند. تجار محلی در روز اول آوریل برای فرمانفرما تبریکی تلگرافی ارسال کردند.
[ 6 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


چهارمین روز نوروز در بوشهر


 

رستم و سهراب؛ رمز یگانگی و بیگانگی

رستم و سهراب؛ رمز یگانگی و بیگانگی
بخش پایانی
ذهن ملی، گریز گاهی از تقدیر ازلی برای خود اندیشیده است، اما مدخل آن را به تقدیر اجتماعی خاصی سپرده است. نوش دارو در اختیار کسی است که رستم او را مصداق شاهی آرمانی نمی‌شناسد؛ اما پیرو اوست و کاووس نیز از توان و کنش رستم در بیم است. این جا به جایی تقدیر ازلی با تقدیر اجتماعی بسیار هوشمندانه است. تبلور خودآگاه و ناخود‌آگاه قومی است، که گاه به عامل و علت مصیبت و سرنوشتش نزدیک می‌شود؛ اما قادر به حل تناقض‌های درونی خویش نیست.
اما ستمگر بذر مرگ می‌پاشد، پادشاه بیدادگر سبب ویرانی و نابودی می‌شود، پس نمی‌تواند زندگی بخش باشد؛ شاید از همین روی، «نوش‌دارو» در اختیار پادشاه‌ است که امید زندگی بخشی از او می‌رود، اما کاووس، بیدادگر و ستمکار است و فرّه از او گسسته، و از خرد نیز دور گشته، پس نمی‌تواند زندگی بخش باشد، بلکه مرگ آفرین نیز می‌شود.
نوشدارو را از سهراب دریغ می‌کند. گودرز پیغام را می‌رساند و کاووس تضاد و تناقض این بینش را آشکار می‌کند، پس پاسخ کاووس منفی است
اگر یک زمان زو به من بد رسد/ نـسازیـــم پـاداش او جـز بـه بـد/ کجا گنجد او در جهان فراخ/ بدان فرّ و آن برز و آن یال و شاخ؟/ شنیدی که او گفت کاووس کیست/ گر او شهریار است پس توس کیست؟
اساس ترس کاووس از جهان پهلوان است؛ و اندیشه‌ای این گونه ‌بی‌ریشه نیست. کاووس از سهراب می‌هراسد؛ اما بیشتر از او انگار از خود رستم بیم‌ناک است. از این بیم‌ناک است که اگر پشت رستم بر زمین رسد، هستی او به مخاطره افتد. این اندیشه‌ی ساده‌ای نیست. آرزو‌های ملی و تنش‌های درونی در آن گره خورده است.
کاووس در شاهنامه‌، تند‌خویی، بی‌خرد است. اما هر آن چه او را در پایان داستان سهراب و رستم، به این تصمیم‌ قطعی می‌کشاند، تنها نشان منش نابسامان او نیست، بل نشان اراده‌ی شاهی او نیز هست، و این منطق قدرت است که پیش پای او می‌گذارد. تندخویی او را وابسته به این رفتار و کنش رستم و سهراب کرده است.
رستم این جا در حقیقت در موقعیت بحرانی احساس و اندیشه‌ی ملی است؛ حد تعارض او و کاووس، تناقض درونی بینش ایرانی را تعیین می‌کند. به همین سبب نیز اگر چه تالبه‌ی تضاد کشیده می‌شود، به یک ستیزه کشانده نمی‌شود. اما ستیز میان رستم و سهراب، به تبعیت از ستیز کاووس و سهراب روی می‌دهد. تراژدی در این است که کسانی با هم می‌ستیزند که می‌توانند تضادی نداشته باشند، و بر عکس تعارضی که از نگاه سهراب می‌تواند به ستیز تبدیل شود، از نگاه رستم فقط در حد یک بر آشفتن باقی می‌ماند. بر آشفتن پدرانی که پسران خویش را در راه و سنت خویش قربانی می‌کنند، و به رسم و راه خویش وفادارترند تا به پسران خویش .
سهراب در یک پیچیدگی اجتماعی، به گره روان‌شناختی پدر ـ پسر نزدیک می‌شود. در این پیچیدگی به راستی موقع و موضع رستم نیز، از آن موقع و موضع روانی، ساده‌تر نیست. رستم با سهراب به ستیزه می‌رسد، چرا که تابع نظمی است که سهراب آن را نپذیرفته است، و در پی بر هم زدن آن ا‌ست. رستم با کاووس نیز به تعارض می‌افتد، چرا که کاووس در خور نظمی نیست که رستم بدان وفادار ا‌ست و از این جهت انگار رستم به سهراب حق می‌دهد. اما رستم بنا‌بر سنت خویش، نمی‌تواند بدعت سهراب را برتابد. او از کسی چون کاووس برآشفته و خشمگین می‌شود، اما قادر به شوریدن بر او نیست.
ولی سهراب در چنین تنگنایی بر نیامده است. منطق او ساده است، دچار پیچیدگی‌های یک رفتار و آیین اجتماعی نشده است که مانع او در برابر مخالفت و انکار باشد.
سهراب آرمانی بیرون از نظام است، اگر چه از دل آن بر آمده و نصیبش از این نظم، چیزی جز نفی و مرگ نیست.
از آغاز داستان، هر یک از عوامل و عناصری که به او مرتبط می‌شوند، به نوعی مخرب، او را متأثر می‌سازند و یا از راستی و سادگیش در راه نیت‌‌های پلید خویش سود می‌جسته‌اند. افراسیاب در پی بهره‌گیری از حاصل نبرد میان او و رستم است. گرد آفرید، به چاره از دست او می‌رهد. «هجیر» با برانگیختن رحم و شفقت او، جان خود را به خواهش باز می‌خرد، و به جای کشتن، به بندش می‌کشد، اما هجیر به هنگام لزوم، رستم را به او نمی‌شناساند و به دروغ متوسل می‌شود، تا این که نوبت به خود رستم می‌رسد که با فریب از دست او می‌رهد.
پس از نخستین زور آزمایی، سهراب با رستم نیز به مهر و سادگی و بارویی گشاده، می‌خواهد رستم را بر سر مهر آورد:
زِ رستم بپرسید خندان دو لب/ تو گفتی که با او به هم بود شب/ که شب خون بُدت، روز چون خواستی/ ز پیکار بــر دل چـــه آراســتی/ زکف بفکن این گُرز و شمشیر کین/ بـزن جنــگ و بیداد را بر زمین/ نشینیم هر دو پیاده به هم/ بـه می‌تازه داریــم روی دژم/ بمان تاکس دیگر آید به رزم/ تو با من بساز و بیارای بـزم/ دل من همی بر تو مهر آورد/ همی آب شرمم به چهر آورد
رستم نه تنها سخن او را نمی‌شنود، بل در پی ستیز هم هست که مهربانیِ او را فریب می‌خواند:
نگیرم فریب تو، زین در مکوش
رستم به همین نیز بسنده نمی‌کند بلکه از خامی و دل به مهریِ سهراب سود می‌جوید، و چون بار نخست در کُشتی به زمین می‌خورد، از رسمی موهون سخن به میان می‌آورد، و جوانِ دل به مهر را فریب می‌دهد و جان خود را می‌رهاند.
ایرانیان و دیگر حریفان هم از چاره بهره‌ورند. تجربه‌ی آنان از زندگی بیشتر است. اما صافی و زلالیِ سهراب، او را به مرگ می‌کشاند. زندگی همان گونه که هست، آمیخته و ناپالوده در دست این تجربه اندوختگان بهتر دوام می‌آورد، تا در دست سهراب. گویی آن چه پسر می‌جوید، در زلال درخشانی آشکار است، حال آن که آن چه پدر می‌خواهد در پس سایه‌های تو در توی وجود خود او نهفته می‌ماند، یا شاید هم در حال محو شدن است.
سهراب حتی در برابر مرگ هم به چاره‌ای مجهز نیست؛ تنها به نیروی خود متکی است و به دل خویش وفادار. اما دیگران مرگ را به چاره از خود دور می‌کنند. حال آن‌که این چاره، از هر چه که می‌خواهد باشد، حتی از آن گونه که کارکرد و حقیقت وجود‌شان را نیز نفی کند و رستم نیز در این نظم و چاره‌جویی، درست مانند دیگران عمل می‌کند و ادامه‌ی رفتار افراسیاب و گردآفرید و هجیر و کاووس را کامل می‌کند.
با این همه، دایره‌ی کنش ذهنیت آیینی با پیدایش سهراب و اندیشه‌ی نو آیین‌اش، مرکز‌یت می‌یابد. پس کاووس و افراسیاب و پهلوانان ایران و توران و در نتیجه خود رستم نیز همه در یک کلیت منفی و بیگانه، به نفی او می‌پردازند و در پی بر‌اندازی ذهنیت سهراب‌اند.
اراده‌ای افراسیاب با کشته‌شدن سهراب شکست می‌خورد و باز می‌ماند، اما اراده‌ی کاووس با شکست سهراب به تحقق می‌انجامد و پیروز است. در این میان، اراده‌ی رستم، تجسم پیچیده‌‌ی ستم نیکان بر نیکان است.
اما اراده‌ی کاووس در پایان، همان اراده‌ی افراسیاب در آغاز است، با این تفاوت که افراسیاب بر آن بود که رستم را به یاری سهراب از میان بردارد تا بر کاووس چیره شود، ولی کاووس بر سر آن است که سهراب کشته شود و رستم در بند نظم ذهنی‌اش بماند، تا خود او برجا بماند.
دو شاه تباه، در این قرارداد ذهنی و تازه که هم نیکان آن را پذیرفته‌اند و هم بَدان، از بن با سهراب و رستم در تضاد‌ند و در روابط حماسه، آن دو را به ستیز‌ وا می‌دارند تا خود برهند. پس حاصل رستم، مکافات خود اوست که زاری او را پایانی نیست.
حاصل جهانش همین قدر محتوم است که جهان را خود در پیش چشم خویش تیره می‌کند و کاووس نیز تنها به تزویر بر سرنوشتش می‌گرید،. اما از سپردن نوش‌دار و به او دریغ می‌ورزد و صدای سهراب در همه‌ی عُمر در خاطرش طنین می‌افکند که :
بدو گفت ایدون که رستم تویی/ بکشتی مرا خیره از بد خویی/ ز هر گونه‌ای بودمت رهنمای/ نجنبید یک ذره مهرت ز جای
باری! منظومه نیز پایان می‌پذیرد و اگر چه در بستر تقدیر فرو مانده است، اما خشم خود را از رستم فرو نمی‌پوشاند، و در آخرین دم و فرجام خویش می‌سراید:
یکی داستان است پر آب چشم/ دل نازک از رستم آید به خشم

منابع و مآخذ :
1ـ فردوسی، داستان رستم و سهراب، تصحیح مجتبی مینوی ، بنیاد شاهنامه / 2ـ کاسیرر، ارنست، زبان و اسطوره، ترجمه‌ی محسن ثلاثی، نشر نقره / 3ـ یونگ، کارل گوستاو، انسان و سمبول‌هایش، ترجمه‌ی ابوطالب صارمی، انتشارات امیر کبیر / 4ـ نولدکه، تئودور، حماسه‌ی ملی ایران، ترجمه‌ی بزرگ علوی، انتشارات سپهر/ 5ـ مینوی، مجتبی، فردوسی و شعر او، تهران 1354 / 6ـ مختاری، محمد، حماسه در رمز و راز ملی، نشر قطره 1368 / 7ـ کارنوی، اچ. جی، اساطیر ایرانی، ترجمه‌ی احمد طباطبایی / 8ـ صفا، ذبیح الله، حماسه سرایی در ایران،انتشارات امیر کبیر / 9ـ بهار، مهرداد، اساطیر ایران، انتشارات طوس