سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.
1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید [ 30/4/1387 ] [ ادامه ] |
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و هشتم
بوشهر
دوم ژوئن 1907
6ـ همراهان سردار مکرم ـ که پیش از این از آنها یاد شده ـ از معاون سردار دستوری دریافت کرده دایر بر اینکه به خانههای خود برگردند. [ 2 روز پیش ] [ ادامه ] |
|
|
مثلاً فیر پلیمثلاً فیر پلی
روزی که آن شیر پاک خورده اقدام به چاپ و انتشار نشریه کرد، خبر و نقد به وجود آمد، خبرنگاری و نویسندگی رسم شد. برای شغل بود یا خدمت. جهت اطلاع رسانی بود یا به نقد و چالش کشیدن مسائل مهم. اما وقتی که قلم به دست گرفتم چون ذاتاً آدم بیتفاوتی نبودم و حتی از اینکه فرد بیتفاوتی آشغال توی جوی میریخت ناراحت میشدم، پس در ورزش هم وقتی میدیدم همه داد میزنند و آنچه هرگز به جایی نمیرسید فریاد بود، پس نتوانستم تحمل کنم و شروع کردم به نوشتن و قصدم یافتن شغل نبود. چطور میشد تحمل کرد دوندهای از خط پایان بگذرد اما داور دست فرد دوم را گرفته و اول اعلام کند. وقتی داوری مثلآب خوردن حق تیمی را میخورد. پیمانکاری به جای بتون و میل گرد، خاک درون سکوی تماشاچی میریخت. تیم مرکز استان را به جای منتخب استان اعزام میکنند. تمام سهیمهی کلاسهای داوری و مربیگری را به دوستان خود میدهند. با تیم خود، داور هم به شهر دیگری میفرستند. حاکمی از ترس تیمساری، باشگاهی را تا انحلال پیش میبرد، آن گاه دم بر نیاوری و سکوت کنی؟ و این شد که نوشتم. نوشتم که بیعدالتی و پارتیبازی کمرنگ شود. «فیرپلی» و بازی جوانمردانه هم که فقط شعار بود. وقتی که از پانصد میلیون تومان بودجهی استان، به یک شهر فعال تنها سه میلیون میرسد. زمانی که در مرکز استان کشتیگیر، کاراتهکا، تکواندوکار، دونده و تیمهای خود را آماده میکنند و بعداً به شهرستانهای بدون اطلاع فکس میزنند: پس فردا برای مسابقه به مرکز بیایید، چه کسی باید در سطح وسیع انعکاس دهد این مسائل را؟ و نوشتم. نوشتم و آن قدر انتقاد کردم تا روزی که تهدید شدم، چرا که مسائل در سطح کشور انعکاس پیدا میکرد و دستهای بعضیها رو میشد و از آنها توضیح میخواستند. مثل حالا نبود که خود را به کوچهی علی چپ بزنند و بگویند ما وقت نداریم روزنامه بخوانیم! چون به آن تهدیدها اهمیتی ندادم، حقکُشها راه دیگری را برگزیدند که میخوانید: روزی که مدیری دعوتم کرد و آن خدمتگزار پیر، استکان کمر باریک چای را در اتاق مدیر جلوی من گذاشت. درِ اتاق از داخل قفل شد. پس از چاق سلامتی مصلحتی، پیشنهاد شد که: هر چقدر میخواهی به تو میدهیم، انتقاد نکن! نصف استکان چای را خورده بودم، از ناراحتی بقیه را در نعلبکی ریخته، درِ اتاق را باز نموده خارج شدم و پشت سرم را هم نگاه نکردم. زمان دیگری برای مصاحبه و طرح سؤالات بسیار مهمی با مدیر کلی در اتاقش مصاحبه کردم. وقتی بیرون آمدم همکارش یک دست "لباس گرم" کادو گرفته به من داد. همان جا پس دادم و خارج شدم. زمان دیگری که بوی نفت و گاز تازه داشت به مشام میرسید، پیشنهاد شد به جایی برویم. گفتم لزومی ندارد من باشم. اصرار کردند. نپذیرفتم و دلیل خواستم که اظهار شد: سفرهای پهن شده، همه میخورند شما هم باش! سکوت کرده برای بنزین زدن خارج شدم. زمانی که تماس گرفتند بیا برویم. روی پل «کلل» در جادهی برازجان ـ گناوه بودم و نرفتم. در ملاقاتی دیگر آن مدیر چنین گفت: متأسفانه شما احتیاج ندارید! از این دست گرفته تا روزی که مربی بیانضباطی که تیمش به ناحق برده بود از ترس نوشتن من، پیشنهاد چند کارتن خرما داد! اما نفهمیدم خرماها از چه نوعی بود! اگر به خبرنگاری یا نویسندهای واکمن بدهی که برای باشگاهی مطلب بنویسد، آن هم باشگاهی اسماً شخصی که پشت سرش سیاست و لطافت نهفته باشد. وقتی خبرنگاری واکمن و تیشرت بگیرد و آن سوی قضیه آدمهای آزموده دوباره آزموده شوند! پس نمیتوانی لب بگشایی و روشنگری کنی. در جایی گرمکن هشت هزار تومانی را هیجده هزار و پانصد تومان، جای دیگری یخ را یک میلیون و دویست هزار تومان و لیوان پانزده ریالی را پنجاه تومان فاکتور میکنند! با مربی پنج ـ شش میلیونی، هفت برابر قرارداد میبندند و پول بیتالمال از بین میرود. اینها را میتوان تحمل کرد؟ حق مردم است که اینها را بدانند. آقای نویسنده، آقای خبرنگار، صاحب نشریه و من و شما بلندگوی تبلیغاتی کسانی شویم که همه فن حریف، ول کن ورزش نیستند؟ مردم پول میدهند بلیت و نشریه میخرند، وقت میگذارند، گلویشان را پاره میکنند، سرما و گرما میچشند که عدهای به نان و نوایی برسند و از پشت مسئله هیج خبر نداشته باشند؟ این حق مردم است که بدانند. وقتی به خاطر هواداری از تیم همشهری هیچ داوری را نپذیری جز هم شهریات را و جاده را بر دیگری ببندی، کی باید روشنگری کند و بگوید بیاشتباهها هم اشتباه میکنند. خبرنگار یا عنایت رییس کمیتهی داوران؟! وقتی مربی دلالی میکند تا بازیکن به تیم قالب نماید. زمانی که مربی از بازیکن پول میگیرد تا او را در لیست قرار دهد. هنگامی که مربی شکمش را جلو میاندازد و پشت سر کمک داور وعدهی چند پاکت چای میدهد، چقدر روشنگری؟ بعد من و شما عکس رنگی 18×13 این آقایان را چاپ میکنیم و کلی تعریف و تمجید! مگر یادمان رفته است که نویدکیای مصدوم را با تیم ملی به جام جهانی بردند! همین دیروز بود نصرتی و رودباریان ـ که خودشان یاد ندارند کی آخرین بازیشان را در باشگاههای خود انجام دادهاند ـ در ارنج تیم ملی قرار گرفتند، اما کاظمیان که چند بار با آمدن به زمین نتیجه را عوض کرد پشت خط ماند! رجبزاده، عقیلی، مبعلی و کعبی چون رابط و پارتی نداشتند به زمین نرفتند! کی باید بنویسد تا دست این کوتاه قد که به احساسات ملت دست درازی کرده درازتر نشود؟ کی باید افشاگری کند؟ روزی در هتل فردوسی تهران، همکاری به دیدنم آمد و پرسید: فلانی را میشناسی؟ گفتم: چطور مگه؟ گفت: مرتب به تهران میآید و به مطبوعاتیها پول میدهد تا برای تیمش بنویسند! پرسیدم: به چه کسانی؟ جواب داد: همانهایی که علی پروین آنها را خبرنگاران هزار تومانی نامید! چقدر بنویسم؟ خودم عرق کردم. مردم باید بدانند "عباس گشویی" عمرش در فوتبال گذشته، "جلال غریبی" از پسانداز همسرش خرج ورزش کرده، "مجید چاهیبخش" خانوادهاش را فدای فوتبال نموده، " نادر اقدام" و "اکبر شمسا" روزی مایهی افتخار و سربلندی این شهر بودهاند و همهای اینها در زمان بیپولی خاک خوردهاند و اکنون خانهنشین، و خبرنگاران تازه متولد شده و مردم هم مطمئن باشند روزی که از پول خبری نباشد پاشنهی درِ منزل اینها از جا کنده میشود. مردم و خبرنگاران بدانند بعضی بازیکنان شبانه با تماشاگران باند درست میکنند تا روزها مربی را هو کنند و رفیقشان را تحت فشار به زمین بفرستند که بازی هیچ، فقط توپ را به اوت بزند که مثلاً «فیرپلی» شود! و رسم دعوت از خبرنگار هم این نیست که اسم یک تیم یازده نفرهی خبرنگار بدون ذخیرهی مورد دلخواهت را بدهی که دعوت کنند. بلکه به نشریه مینویسند و این سردبیر است که انتخاب میکند کی به جلسه برود و یا اصلاً کسی به آن جلسه نرود. حالا هم که میخواهند سه خبرنگار را با خود به سفر ببرند، گزارشهایش خواندنی است، گل میگویند و گل مینویسند. ما هم مسائل انتقادی، نقاط ضعف، کم و کاستی و اشتباهات را یادآور میشویم، بالاخره یک کسی باید در خانه بماند و به کارها برسد! دیگر به دعوتی هم نمیرویم که فکر کنند اگر کسی اعتراض کرده چشمش دنبال واکمن و زیر پیراهنی بوده که تا حالا از کسی نگرفته و نخواهیم گرفت. فقط آن خرماها… ـ ببخشید ـ فیرپلی بود! بگذریم. همهی آن چیزی که خواندید یک فیرپلی رؤیایی بود، چرا که در ورزش همه کار خودشان را انجام میدهند و کسی زیر آبی نمیرود. دلم میخواهد این مسائل کمرنگ شود و گرنه آنچنان مینوشتم که فیرپلی بگوید: اکسیوزمی!!
|
|
|