![]() |
||||
|
|
||||
|
گذشته تا حال . . .گذشته تا حال . . .
برای من که کوشیده ام میان سیاست و نانم پیوندی ایجاد نکنم، و سیاست را صرفاً برای رسیدن به یک خواست و نیاز روحی خواستهام، تقریباَ خاقان و سلطان و یا شوالیه فرق چندانی ندارد. به همین لحاظ هست که در این چندسالی که تلاش کرده ام با حوزهی سیاست نامرتبط نباشم. هیچ گاه مریدی را اختیار نکردم و شاید همین نکته نیز باعث شد تا از یک طرف کمتر مصلحت اندیش باشم و البته هم راحت دوستانی را از دست بدهم. در اوج دوم خرداد، ارزشمندترین صفت خاتمی برای من همین بود که میتوانستم درذهن خویش خود را شهروند جامعه ای محسوب کنم که اندیشهی رییس جمهور آن نقش کاتالیزور و تعدیل کنندهی مناسبات و تنش های جهانی را دارد. در آن سال ها ناخواسته از چنان جسارتی برخوردارشده بودم که باور داشتم گذشتگان ما پایه گذار اندیشه های مدنیت و تاریخ بوده اند، و این مسئله سرمایه و بنمایهی ذهن من بود و اینک نیز تلاش در استمرار آن مینمایم. چنین تفکری باعث شده است هرگز آرزو نکنم رییس جمهور مملکتم کاسترو، چاوز و اورتگا باشند؛ بلکه همچنان درآرزوی حضور گاندی و خاتمی تنفس میکنم. اصولاَ اندیشه های اورتگایی را برای تهییج افکار عمومی در استادیوم های ورزشی مناسب تر می دانم تا آیین حکومت داری. الفبای حکومت داری عقلانیت است، نه احساسهای افراطی و ورزشگاهی. بی تردید اگر حاکم از چنان انضباط فکری برخوردار نباشد؛ به گونه ای که آفرین ها و نفرین ها فکر او را جهت دهی نکنند، قبای پادشاهی راست بر بالای او نیست. از این نظر است که شاید این سئوال برای خیلی از من و ما پیش آمده باشد که حاکمان ما در گذشته های دور دارای چه شاخص هایی بوده اند که مردمان ما در ذهن و عمل توانسته بودند پایه گذار تاریخ و مدنیت جهان باشند. کورش و داریوش و بزرگان باستانی و اساطیری ما از کدام آبشخور تغذیه کرده بوده اند که توانستند اینگونه عظمت فکر و آزادی اندیشه را به مردم خویش بیاموزند. از طرف دیگر با چه زبانی و شیوهای با مردم خویش سخن میگفته اند که ذهن و زبان مردم آن روزگار به آن کرامت نفسی که اینک ما از آنها می شناسیم، آراسته شده بودهاند. وجه بدبینانهی این عبارت برای من گاهی اوقات تکذیب سابقهی تاریخی و فرهنگی ایران است، به این معنا که چون نمی توانم آن مسئله را برای خویش تحلیل کنم به این نتیجه می رسم که شبیه بسیاری از مسایل دیگر، ما در سایهی بزرگان زندگی می کنیم و نان در سایهی نام آنها میخوریم. به قول شاعر: از هزاران تن یکی شان صوفی اند/ مابقی در سایه او می زی اند. معنای دوم این سخن آن است که گذشتهی تاریخی و مدنی و فرهنگی ما در سایهی وجود شخصیت های شگرف و قله های بلند تاریخی شکل گرفته، وگرنه وجه مسلط و غالب جامعهی آن روزگار نیز همینگونه بوده است که اینک ما هستیم. البته نباید این سئوال را بی پروایی نسبت به شأن و نجابت مردمان نیک سیرت ایران زمین دانست که بی تردید بسیار به آن آراستهاند؛ بلکه این سئوال قبل از هر چیز در جستجوی پاسخ سئوالی است که قبلا به آن پرداختیم.در غیر این صورت پاسخ به این مسئلهی سهمگین بسیار مشکل است که چه اتفاق شگرفی روی داده است که ما از آنگونه بودن به اینگونه شدن دچار شدهایم؟ دیرزمانی است که ما عادت کرده ایم برای شانه خالی کردن در مقابل این پرسش به این عبارت کلی بسنده کنیم که وجود حکومت های استبدادی ما را به این روزگار دچار کرده است! این در حالی است که هیچ تعریف مصداقی و عملیاتی از این حکومتها ارائه نمی کنیم. به عبارت دیگر شاخص حاکمان و حکومت های استبدادی چیست و تا چه مایه اجازه داریم این شاخص ها را با قامت خویش بسنجیم ؟ بر این اساس است که همیشه با خودم می گویم کاش برای برون رفت از این فضا، دیالوگ حاکمان و مردم به جای آنکه بر اساس خطابه و سخنان یک طرفه باشد، بر اساس استدلال و سخنان مستند شکل میگرفت. ایراد خطابه و پرداختن به سخنان مهیج و عام پسند مخصوصاً در جوامع غیرروشنفکر اساس گفتگوی حاکمان با مردم است. این مسئله تا آن مایه به عنوان یک اصل در آمده است که مردم نه تنها محکوم به شنیدن خطابه های حاکمان هستند بلکه به این پندار دچار شده اند که باور کردن آن سخنان دارای بار ارزشی و یک فعل مقدس است؛ و این نیز بلندترین گام از سوی حاکمان در باز داشتن مردم از تفکر و اندیشه است. در جایی می خواندم روزگاری که مردم کوفه ناامید از همه جا متفق القول به خانهی امام علی(ع) آمدند و با فریاد و شعار، دست بیعت به سوی او دراز کردند، مولا علی خطاب به آنان گفت: شایسته نیست شما در مقابل خانه من اینگونه بایستید و شعار دهید. به منزل بروید و امشب را بهتفکر بپردازید و فردا درِ مسجد همدیگر را می بینیم و با هم "گفتگو" می کنیم. پررنگترین معنایی که در این رویکرد نهفته است توصیه به تفکر و عقلانیت و پرهیز از شعارزدگی و برخوردهای احساسی است. اینجاست که باید اعتراف کرد از بزرگترین دستاوردهای دورهی اصلاحات، برهم زدن نسبی همین معادلهی به ظاهر مقدس بود. در چنین فضا و در سایه اینگونه حکومتهایی است که بازار تملق و گزافه گویی پررونق است و آنچه که در حاشیه می ماند، حقیقت است و راستی. تملق گویی نتیجهی بلامنازعهی این طرز تفکر است که " همگان مانند ما قدرتمندان بیندیشید". در جوامع غیر آزاد دو کالا را به وفور میتوان دید: وجود تملق و گزافه گویی از یک طرف؛ و وجود جوک و طنز ازطرف دیگر.به این معنا که افراد هنگام رویارویی با بالادست به تملق دچار میشوند و فرمانبری ازاو را عبادت وجوبی می دانند و چون فرصت تنفس یافتند به طنز گفتن و "جوک" ساختن روی میآورند. در واقع تنفس فرورفتهی خویش در رویارویی "آنگونه" با بالا دست را "اینگونه" با طنز تخلیه میکنند. داریوش در وصیت نامهی خویش اینگونه میآورد: " هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده چون هر دوی آنان آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور کن. ... همواره پیرو کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی کنند و همواره به خاطر داشته باش که هر کس باید آزاد باشد که از هر کیش که میل دارد پیروی نماید. ... زنهارهرگز هم مدعی و هم قاضی نشو؛ زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد..." بزرگی اندیشه و سلامت قدرت در حرف حرف این عبارات موج میزند. شاید تکرار همان سئوال آزاردهنده نباشد که باز بپرسیم: اینک، درهزارهی سوم چه شده است که ما در حوزه های علم، فرهنگ و اجتماع مقلدانه به دنبال بازیهایی میگردیم که هیچگاه به کم و کیف آن اندیشه نکرده ایم. از میان همهی آنچه موتور محرکهی جهان امروز را تشکیل می دهد ما "حرف زدن" را آموخته ایم. در ملل راقیه تریبون های دیداری و شنیداری اختصاص به منتقدین و پرسشگرانی دارد که نسبت به آنچه اتفاق می افتد نگران هستند و منتقد، اما در ملل جهان سوم حاکمان در عین حال که متولی امور هستند نقش منتقد را نیز بازی می کنند. در این نقش دوگانه یک دروغ "مهربان" نهفته است که نقش انتقادی حاکم در واقع همان ابزاری است برای به انفعال کشاندن مردم و باوراندن آنها به اینکه بپذیرند همه چیز را؛ حتی آن چیزهایی که وجود ندارند. وجود یک دشمن فرضی در ادبیات گفتاری اینگونهی حاکمان درست در راستای چنین "مهربانی" است! |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه