Nasir Boushehr Logo
 
جستجو:
 
سخن مدیر مسئول
سخنی با هیجدهمین استاندار بوشهر
طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
ضمن خیر مقدم و تبریک مسئولیت جدید مطالبی را با ایشان در میان گذاشته و انتظار دارد
که بدون در نظر گرفتن مسائل سیاسی و صرفاً برای رشد، توسعه و پیشرفت استان مد نظر قرار گیرد.

1ـ موقعیت استراتژیک مهم و با اهمیت استان بوشهر بارها و بارها تکرار شده و خسته از این تکرار ملال آور، ناگریز برای اطلاع استاندار جدید
[ 30/4/1387 ] [ ادامه ]

اوضاع و احوال بوشهر
اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه
”بالیوز“ انگلیس در بوشهر
قسمت صد و هفتاد و هشتم
بوشهر
دوم ژوئن 1907
6ـ همراهان سردار مکرم ـ که پیش از این‌ از آنها یاد شده ـ از معاون سردار دستوری دریافت کرده دایر بر این‌که به خانه‌های خود برگردند.
[ 2 روز پیش ] [ ادامه ]

آلبوم عکس


ليگ فوتبال استان بوشهر -بازي سايپا برازجان وگاز جم


 

برای حمید لطفی آمیزه‌ای از شور و شعور

برای حمید لطفی آمیزه‌ای از شور و شعور

شاید من در بهت و ناباوری بعضی‌ها، پروازی را به تنهایی آغازیدم.
روح از تنِ خسته تا آن سوی صحنه‌ی کیهان پر می‌کشد و در تنهایی و اندوه فرو می‌رود و آسایشی ابدی بر می‌گزیند. گویی شتاب برای رفتن نزد دوستان اتفاقی متداول است. کوچیدن حق همه است اما "من" زمانی این را انتخاب کردم که پر کشیدنم نابگاه بود. گمان می‌کنید انتخاب این مسیر به تنهایی انجام شد.؟ نَه، او که همیشه دوستش دارم فرمان صادر می‌کند و کائنات سر به سجده می‌سایند اما من سجده‌ای را برای تبسم خداوند فرو نیاورده‌ام.
او که می‌ماند برای قطره‌ای اشک، آهی از سر اخلاص؛ دریغا و حسرتا برنگرفته‌ام از آسمان آبی بیکرانش، طعمی از عشق جانکاهش. لبریزم از عشق تو و سرشار از هوای تو. برای آمدن گریه کرده‌ام اما برای رفتن گریه نخواهم کرد زیرا سرنوشتِ من این گونه رقم می‌خورد.
زمانی رفتن آمده است، باید رفت. کارگردان زمان مرا فرا می‌خواند.صحنه برای نمایشی دیگر مهیا شده است. کارگردان می‌گوید از تجربه و ره توشه‌ات بازی بساز. تماشاگران، فرشته‌هایی هستند که موسیقی بهشت را می‌نوازند.
چشمانم را زمانی باز می‌کنم که نور موضعیِ آبی رنگی بر من می‌تابد و مونولوگ را در حالی می‌گویم که انگار در کشتی طوفان زده هستم.
آغوش باز می‌کنم. هر قدر لحظه‌ها سپری می‌شود مونولوگ‌ها به فراموشی سپرده می‌شوند. قلبم از حرکت‌ باز می‌ایستد. صدای شاتر دوربین، نور فلاش، دوربین‌ها مرا نشانه‌ می‌روند.
خبرنگار می‌پرسد: با خود چه آوردید؟ شنیده‌ایم افتخاراتی کسب کرده‌اید؟
و من می‌گویم هیچ ‌نیاورده‌ام، افتخارم عشق به سفر است. پرواز تا معبود خویش است. پرده بسته‌ می‌شود. هیچ تماشاگری را نمی‌بینم. ترنم فرشتگان شنیده‌ می‌شود و خداوند لبخند می‌زند. دیگر صدایم نزنید، حواسم از متن پرت می‌شود.
حمید! حمید! رفیقم! برادرم! همسرم! بابا! بابا!… و حمید انگار سالیان سال خواب بوده است.