![]() |
||||
|
|
||||
|
اعجاز هنر و انسان و عشق به یاد حمید لطفیاعجاز هنر و انسان و عشق به یاد حمید لطفی
... روزهای میلاد اهل قلم و هنر را مرور میکنم. از نوروز تا نوروز، هر روز دُخت و پوری آریایی از تبارِ فردوسی؛ باربُد، حافظ، خیام، صبا، هدایت، نیما، چوبک، شاملو، بیضایی، امیرخانی، اسپهبد، دریا بندری و آتشی در این زادبومِ شعر و قصه و نُت و صحنه و نگاره و تصویر زاده شده تا در فاصلهیِ دو نیست، عقوبتِ هست را تاب آرد و با قلم و مضراب، یا از دریچهی دوربین و یا بر رویِ صحنه به حضور خود در این "خراب آباد" معنا دهد و با حجمِ عظیمِ حضورِ "هیچ" بستیزد که این اعجازِ "هنر" و "عشق" است و "حمید" هنرمندی عاشق بود. روز تولدِ حمید را نپرسیدهام. میخواهم با غزلیادِ زادروزِ او و یاران و همراهانی چُنو، "هوای تازه" را عطرآگین کنم. میبینماش، مثل همیشه دوست داشتنی و مهربان. سلامی و ... کلامی کوتاه. قراری دارد که با شتاب از من جدا میشود. میگویم: ـ حمید جان! بعداً تماس میگیرم، و او با تبسّم، دستی تکان میدهد: ـ منتظرم! باز هم روز تولدش را نپرسیدم. اما حتماً… بهتزده رو به روی "عبدالرحمن برزگر" نشستهام: ـ واقعیت دارد؟ و او با بُغضی که دارد تکه تکه میشود تا به هیأت شورابه در متنِ اندوه منتشر شود، میگوید: ای کاش واقعیت نداشت! حالا که اشکهای "محمد" با خطوطِ در همِ خیسِ جاری بر گونههایم گره خورده… انگار باید بدرودش را باور کنم، اما بدرودی که با مرور هموارهی هنر و حضورش، دگر باره درود میشود و بار دیگر مرگ از برابر هنر و عشق میگریزد. ... ما زاده میشویم، عاشق میشویم، میسراییم، مینویسیم، آفرینههایی را در عرصهی ادبیات و هنر از خود بر جای میگذاریم ... و میمیریم. در کنار این همه، زیباست که خاطرهی یک انسانِ عاشق را در ذهن برجاییان بر جای نهیم، مثلِ … مثلِ حمید… حمید لطفی! |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه