![]() |
||||
|
|
||||
|
بابا آب دادبابا آب داد
معلم روز اول درس روی تخته سیاه نوشت: بابا آب داد، و ما بودیم که "بابا" را بخش کردیم با… با … دو بخش داشت. آن وقت گفتیم مادر هم دو بخش دارد: ما… در. هر روز خانم معلم دستهایش را بالا میبرد و بخش میکرد با… با… یک روز بابا آب میداد و روز دیگر نان، یک روز مادر کنار مریم بود، روز دیگر کنار زهرا. معلم همیشه گچ زرد رنگش را محکم روی تخته فشار میآورد و مینوشت: "آ" با کلاه، "آ" بی کلاه و آن وقت ما بودیم که روی دفترهایمان با مداد آن چنان فشار میدادیم که مادر و بابا تا چند صفحه بعد هم پیدا بود. یک روز بابا سوار اسب بود، یک روز مادر زیر باران؛ آخر نفهمیدیم مادر چرا زیر باران بود یعنی این که چرا نفهمیدیم مادر زیر باران بود و پدر روی اسب میدوید. یک روز مادر دنبال انار بود و بابا دنبال سیب، سیب قشنگ؛ اما این مادر بود که در تصاویر لبخند بر لب داشت. لبخند مادر با نگاههایش آن قدر عمیق بود که مریم هم نفهمید و خانم معلم وقتی به این قسمت میرسید این تصویر را بزرگ روی دیوار میکشید یا به بچهها میگفت نقاشی کنند. یک روز نقشهی کشور بزرگمان را نشانمان داد و آن قدر گفت بچهها میهن، میهن مادر ماست که باور کردیم. وقتی مادر را دیدم به او گفتم: مادر واقعی ما کشور ماست و مادر تنها لبخندی بر لبانش بست و گفت: آره جونم، کشور ما، مادر ماست. گفتم: مادر، پس اگر کشور ما مادر ماست، پس پدر کجاست؟ اما پدر به شوخی گفت: من اینجام. سومین کلمهای که یاد گرفتم نان بود اما نانش آن قدر سوخته بود که دلمان نیامد آن را بخش کنیم. گفتم: خانم! پس چرا "نان" را تکه تکه میکنند؟ولی نان بخش پذیر نیست؟ خانم معلم گفت: عزیزم، نان با هیچ چیز دیگر قابل مقایسه نیست. گفتم: راستی چرا نان بخش پذیر نیست؟ گفت به خاطر این که صاحبش آن را بخش پذیر نکرده. گفتم: خانم! مگه صاحبش کیه؟ گریهاش گرفت. فکر کردم اذیتش کردم. سر برگرداند و گفت: صاحبش همونیه که… آره همونیه که… پرسیدم: کی؟ اما معلم دیگر حتی بابا و مادر را هم بخش نکرد. او تنها توپ را بخش میکرد. فکر کردیم توپ، بخش پذیر نیست. اما زن همسایه آن را بخش پذیر کرد، یعنی هر کاری که میخواست با آن کرد. توپ را که بخش پذیر نبود بخش کردیم. معلم گفت: توپ یک بخش است اما این همسایهی دست چپی میگفت: توپ صدها بخش دارد. همسایهی دست راستی میگفت: توپ چند تا بخش دارد. وقتی معلم میخواست توپ را نشان دهد آهنگ کلام زن همسایه در گوشم میپیچید: توپ… این را بخش کردیم. به غیر از توپ، تور را هم بخش کردیم. دنبال پدر دویدیم، دنبال مادر گشتیم و هر چیزی را بخش کردیم و معلم بخش میکرد با … با…، ما…در… تو… توپ. معلم هر چه تلاش کرد تا به ما معنی عدالت را بفهماند، نتوانست. شاید تعداد بخشهای آن زیاد بود یا شاید هم ما درک نمیکردیم. اما معلم بارها گفت بچهها توپ و تورو هر چه هست در سایهی عدالت معنی میدهند… ولی ما اصلاً نفهمیدیم و تنها بازیگوشی بچگانهمان جواب معلم بود. به سر و کول همدیگر میپریدیم و معلم همچنان عدالت را توضیح میداد. نگاه معلم را هیچ گاه فراموش نمیکنم. آن وقت که میگفت بابا آب داد، بابا نان داد، نگاهش در نگاه معصومانهی ما گم میشد. دیروز معلم را سر کوچهمان دیدم، چین و چروک صورتش حکایت از پیری زودرس میکرد. گودی توی صورتش تو چشم میزد، و خط کنار لبهایش و چانهی خشکیدهاش حکایت از عبور بیترحم زمان داشت. ـ سلام خانم. برگشت. اما مرا ندید، یعنی دید، اما صورتش را گوشهی چادرش پنهان کرد. ـ سلام عزیزم. "عزیزم" مرا یاد دوران کودکیم انداخت. آن روزها که مادر، دست مرا میگرفت و بابا کیف را به دست من میداد تا به مدرسه بروم. چه قدر شیرین بود. لبخندی زدم و گفتم: خانم! بابا چند بخش داره؟ آرام برگشت. این بار صورتش را از گوشهی چادر رها کرد. به من زل زد. چشمهایش آرام خیس شدند و قطرهای اشک از گوشهی چشمش سرازیر شد. ـ یک بخش! گفتم: یعنی بابا دو بخش نداره؟ به زمین خیره شد. آسفالت خیابان ورم کرده بود. ـ بله دو بخش! لبخندی زدم: آخرش چی؟ یک بخش یا دو بخش؟ صدای ترانهای از خانهی همسایه به گوش میرسید. گروه کُر میخواند: باز باران با ترانه با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانه… زل زد توی چشمهایم: ـ هر دو، هم یک بخش هم دو بخش. ناراحت شدم. احساس کردم خانم معلم کودکیم همان معلم نیست. گفتم: خانم چیزی شده؟ از زیر چادرش، کیفش ولو شد و پلاستیکی کف خیابان سُر خورد، سیبهای سرخ گندیده از کیسه بیرون ریختند. چیزی نگفت. فوری سیبها را جمع کرد و با عجله رفت… شاید او هم دنبال عدالت گم شدهای در جهان میگشت. شاید دنبال کسی بود که عدالت را برگرداند. پاهایش موج میخورد و چادرش مواج میشد. انگار که باد او را کتک میزند! |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه