![]() |
||||
|
|
||||
|
شعرما آن شقایقیم که با داغ زادهایم
حافظ ما سَر خوشانِ مست ِ دل از دست دادهایم همرازِ عشق و همنفس جام بادهایم بر ما بسی کمان ملامت کشیدهاند تا کار خود ز ابرویِ جانان گشادهایم چون لاله مِی مبین و قدح در میان کار این داغ بین که بر دل پُر خون نهادهایم ای گُل! تو دوش داغِ محبت چشیدهای ما آن شقایقیم که با داغ زادهایم پیرِ مغان ز توبهی ما گَر ملول شد گو باده صاف کن که به عُذر ایستادهایم! کار از تو میرود، مَدَدی ـ ای دلیلِ راه! ـ کانصاف میدهیم ز راه او افتادهایم گفتیکه: «حافظ! اینهمه رنگ و خیال چیست؟» نقشِ غلط مخوان، که همان لوحِ سادهایم! هنوز نمیدانی ابراهیم بردبار سر میسایم به سرنوشت در گردش زندگی تو زیبا میشوی در چشم این همه حسود گویا میگذری شعلهور تا سوسوی دیگران با دامنی دنبالهدار از آتش و غرور دلم میسوزد برای سطرهای نخواندهی خودم که سرپنجههای تو را لطیف ندیدند و در ازدحام تاریک چشمهای تو خاموش سوختند دلم میسوزد برای تو که میگذری زیبا و پر غرور از ذهن آسمان و هنوز نمیدانی زیبایی شهابها از شکستنِ دلِ ستارههاست. |

طبق روال معمول "نصیر بوشهر" در هنگام ورود استاندار جدید،
در سال 1907 میلادی به روایت روزانه