تبليغاتX
دیلُمی‌یَل

برخی مسائل از فرط تکرار و همگانی شدن چندان برایمان عادی می شوند که فراموش می کنیم به چند و چون آن و درستی یا نادرستی آنها فکر کنیم. و گاه می شود کلمه ای تغییر مصداق می دهد و مصداق جدیدش چیز دیگری می شود. ولی بدلیل آن که این امر بتدریج اتفاق می افتد و حالتی همه گیر دارد کمتر متوجه این تغییر مصداق می شویم. و بعد از مدتی کلمه پیشین را با مصداق جدیدش پذیرفته بی آنکه دریافته باشیم مصداق واقعی این کلمه از اساس چیز دیگری بوده است. برای این که این بیان صورتی ملموستر یابد به مثال زیر اشاره می کنم.

 زندگی کردن (To Live) عبارت است از برخورداری از همه ی مواهبی که بشر به یمن تمدن خویش فراهم آورده است و شکوفا ساختن استعدادهای فردی، بهره مندی از فرصت های دانش اندوزی، رشد اجتماعی، داشتن تفریحات مفّرح، داشتن آسایش روحی و روانی و امنیت.

از سوی دیگر در مقابل زندگی کردن با این مفهوم ، پدیده دیگری است که هرچند به نوعی زیر بنای زندگی کردن و شکل اولیه آن به شمار می رود ولی با آن به هیچ روی یکی نیست. این پدیده را تحت عنوان زنده ماندن و بقا (To Survive)  می شناسیم. زنده ماندن بیشتر به دوره غار نشینی انسان بر می گردد که همه ی هم و غم او زنده ماندن و بقا در برابر خشونتهای طبیعی بود. از سیل و توفان گرفته تا زمین لرزه و خشکسالی تا حیوانات درنده و گرسنگی. در این دوره از مفاهیم زندگی کردن با آن تعریفی که از آن گذشت خبری نبود. چون انسان هنوز در اولین مرحله حیات خویش به سر می برد و در پی پاسخ دادن به احتیاجات اولیه زندگی خویش بود: امنیت ، غذا و سرپناه.

بتدریج که جوامع گسترش یافتند و تمدن بشری رو به پیشرفت گذارد سطوح دیگری از زندگی هویدا شدند. اگر اولین مرحله یا یک سر طیف را زنده ماندن بدانیم سر دیگر طیف عالی ترین وجه زندگی کردن یعنی خودشکوفایی قرار دارد. خودشکوفایی یعنی به فعلیت رساندن تمامی استعدادها و برخورداری از امکانات و فرصتهای انجام این کار. افراد به نسبت برخورداری از منابع مالی و سطح معرفتی از این سر طیف تا آن سر طیف در نوسانند. و این امر هر چند امروز نباید چندان طبیعی تلقی شود و انسانها باید به سمت خودشکوفایی هدایت شوند ولی در مقابل پدیده غیر طبیعی دیگری از غرابتش کاسته می شود. مشکل زمانی ایجاد شده است که قشر وسیعی که در مرحله این سر طیف یا زنده ماندن جای دارند می پندارند اصلا طیفی وجود ندارد و آن سر طیفی نیست. هر چه هست همین است و زنده ماندن را با زندگی کردن اشتباه گرفته اند.  اگر دو شیفته سه شیفته کار کردن، پرداخت اقساط سنگین، عقب نیفتادن اجاره بهای مسکن و عدم داشتن تفریحات بواسطه کمبود منابع مالی و از دست دادن فرصت های تحصیلی و عدم رفاه مناسب و اضطراب و نگرانی از آینده و کلی مسائل مرتبط را با هم جمع کنیم و تقسیم بر سه کنیم حاصل تقسیم می شود: امنیت، غذا، سرپناه

به بیان دیگر این اقشار کماکان در مرحله زنده ماندن به سر می برند و در تلاش برای حفظ بقا هستند. این کجا و مراحل عالی تر زندگی کجا؟ افسوس آنجاست که این طیف وسیع از مردم می پندارند این همان زندگی کردن است و می پندارند مشغول زندگی هستند. همه گیر شدن  مشکلات پیشگفته و کلی مشکلات ناگفته دیگر چندان گسترده و زیاد است که افراد فراموش کرده اند زیستن به گونه ای دیگر  هم وجود دارد.

نقل است از کارگری پرسیدند حقوق ماهانه وی چقدر است. پاسخ داد: دویست و پنجاه هزار تومان. پرسیدند: از زندگی (!!) راضی هستی؟ گفت: بله شکر خدا راضی هستم و با همین حقوق می سازم.

بعد از پزشکی پرسیدند: درآمد ماهانه شما چقدر است؟ گفت: پنج میلیون تومان. پرسیدند: از این درآمد راضی هستی؟ گفت نه.  گفتند عجیب است از کارگری با حقوق به این کمی همین سوال را پرسیدیم پاسخ داد بله راضی هستم آن وقت شما با این درآمد بالا ناراضی هستی؟

پاسخ داد: آن کارگر می خواهد زنده بماند ولی من می خواهم زندگی کنم.

لينک ثابت نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 19:8  توسط: عبدالرضا شهبازی

 

 

یکی از ارزشمندترین داشته های هر فرد تفکر انتقادی است. تفکر انتقادی یعنی داشتن قوّه نقد در مواجهه با اطلاعاتی که ما را احاطه کرده است و قصد ورود به حوزه دانسته های ما را دارد. تفکر انتقادی همان حاجب و دربانی است که به قوّه نقد و انتقاد مسلح است. تفکر انتقادی یعنی تحلیل و ارزیابی اطلاعاتی که پیرامون ما قرار دارند و قصد ورود به ذهن ما را دارند. یعنی شکافتن و واکاوی مولفه های تشکیل دهنده یک خبر و تطبیق دادن آن با عقل و منطق و اصول اولیه توثیق خبر. اگر خبر را چون فرشی در نظر بگیریم تفکر انتقادی یعنی بررسی و تجزیه تحلیل تار و پود تشکیل دهنده آن و نحوه چینش مولفه های آن در کنار یکدیگر. تفکر انتقادی در شکل قوام یافته و تکامل یافته آن فرد را به تفکر مستقل می رساند. به نحوی که قادر خواهد بود:

1- روابط منطقی میان اجزای یک خبر یا نظر را بفهمد و مورد ارزیابی قرار دهد.

2- قادر به شناسایی، ایجاد و ارزیابی استدلال های منطقی می گردد.

3- سستی چینش های غیر منطقی در ساخت یک خبر و یا نظر را می شناسد و مغالطات منطقی در ساخت یک خبر یا نظر را شناسایی می کند.

4- در برخورد با یک مسئله یا مشکل بر اساس اصول نظامند حل مسئله اقدام می کند.

5- اخبار و نظرات را بر اساس درجه اهمیت و اعتبار آنها دسته بندی و درجه بندی کرده و به همان نسبت برای آنها اهمیت و ارزش قائل می شود.

6- کلیه موارد فوق را می تواند بر یافته ها و نظرات خود اعمال کرده و عنصر احساسات و تعصب را به هیچ وجه در این ارزیابی دخیل نداند.

 فرد به یمن برخورداری از این نگهبان، در برابر اطلاعاتی که قصد ورود دارند پرسش هایی مطرح می کند. اگر آن اطلاعات قادر به پاسخ گویی صحیح و درست به پرسش ها بودند و فرد را به رضایتی منطقی رساندند اجازه ورود می گیرند. این که منبع این اطلاعات کجاست؟ توسط کی و در کجا ابراز شده است؟ درجه وثاقت آن از نظر صاحبنظران تا چه حد است؟ در پذیرش آن، عنصر علاقه و تمایل و احساسات بیشتر دخیل است یا عقل و استدلال و برهان؟ درجه قوّت استدلال تا چه میزان است؟ آیا قبل از بررسی قوّت استدلال آن، بواسطه علاقه و تعصب آن را پذیرفته ایم و بررسی قوّت استدلال آن صرفاً امری تشریفاتی است؟!

سوالاتی از این دست و چون اینها ابزارهایی است که تفکر انتقادی در اختیار ما می گذارد. و بواسطه این ابزارهاست که اطلاعات را بررسی کرده و درست را از نادرست تمییز داده و به هر شبه دانشی اجازه گذر نمی دهیم. عاری بودن از تفکر انتقادی یعنی غرق کردن خود و گاه دیگران در دریای شبه دانش ها، خرافات، اوهام و نادانی ها.

 اگر دروازه ورودی به مخیله ی ما بدون حاجب و دربان باشد و عامل ارزیابی کننده ای در مدخل آن یافت نشود مانند کاروانسرایی است که هر که خواست در آن وارد شده و در آن اتراق می کند. نتیجه چنین انبار بی نگهبانی انباشت اطلاعاتی است که با هر کیفیت و فارغ از درستی و نادرستی آنها هر کدام در گوشه ای جا خوش کرده اند. مشکل اساسی زمانی رخ می دهد که فرد بر اساس همین اطلاعات تصفیه نشده و بررسی نشده درباره امور پیرامون خویش به قضاوت می نشیند و بر اساسی همین اطلاعات نظر می دهد. و مشکل اساسی تر زمانی رخ می دهد که فرد بر همین نظراتی که مبتنی بر اطلاعات بررسی نشده و ناپالوده است پافشاری کرده تعصب به خرج می دهد تا جایی که هم باعث آزار دیگران شده و هم زندگی خویش را گاه به مخاطره می اندازد. از این گذشته ممکن است روزگاری بر فرد بگذرد و به نظرات و قضاوت هایی دلخوش کند ولی زمانی به نادرستی آن نظرات و قضاوت ها پی ببرد که دیرزمانی سپری شده و روزگاری بر فکر باطلی سپری شده است. و پر افسوس تر زمانی است که اگر در همان ابتدا اندکی در مواجهه با اطلاعاتی که قصد ورود به ذهن او را داشتند سخت گیری می کرد و آنها را مورد انتقاد قرار می داد آن همه سال در آینده بر مدار فکر بیهوده ای نمی گردید و دیگران را به واسطه نداشتن آن فکر شماتت نمی کرد.

صورت اولیه ی تفکر انتقادی داشتن نگاه انتقادی است یعنی برخورد با اطلاعات و داده های گوناگون با آمیزه ای از شکاکیت علمی. نگاه انتقادی آنگاه که به ابزارهای نیرومند تفکر برهانی و منطقی مجهز شود صورت تفکر انتقادی به خود می گیرد.

چگونه می توان نگاه انتقادی و تفکر انتقادی را ایجاد کرد و آن ها را روز به روز نیرومند تر کرد؟

 پاسخ به این پرسش بر می گردد به میزان الفتی که با کتاب ( به عنوان مهمترین منبع دانش)  داریم. این که می گویم الفت با کتاب منظور این است هم زیاد بخوانیم و هم به دقت بخوانیم و هم با پیشفرض قرار دادن سئوالات فوق و مشابه آنها به سراغ کتاب برویم. یعنی خواندنی مبتنی بر اصول علمی خواندن و مطالعه. آنقدر جلو برویم که به تدریج بتوانیم میان نظرات ضد و نقیض درباره یک موضوع واحد داوری کنیم و درست و یا درست تر را تشخیص دهیم. از همه مهمتر باید درصدی از خطا را برای خود قائل شده و خود را تماماً بهره مند از حقیقت و دیگرانی را که به گونه ای دیگر از ما می اندیشند بر خطا ندانیم. در رهگذر بررسی نظرات گوناگون، مطالعه گسترده و دیدن موضوعی واحد از افق های مختلف تفکر انتقادی رشد کرده سعه صدری سرشار نصیب انسان می شود.

 تا کنون دیده اید افرادی که خود تا حد بسیار فاقد تفکر انتقادی هستند در برخورد با نظرات معارض چه ناشکیبا هستند؟ و کسانی که چنین نیستند چه آرامتر و شکیبا ترند؟

دلیل آن بیشتر بر می گردد به این که دسته اول به آنچه می دانند سخت دلخوشند. دلخوش از این که آنچه می دانند تماما درست است و دسته دوم حتی به آنچه می دانند نیز صد در صد مطمئن نیستند و برای آنها درصدی از خطا را لحاظ می کنند. از نظر این افراد حقیقت است که ارزش دارد نه این، یا آن نظر و یا فکر خاص. به مجرد آنکه احساس کنند حقیقت چیزی دیگر بوده است سوای آنچه تاکنون می پنداشته اند آن را رها کرده فکر بهتر را جایگزین می کنند زیرا همانگونه که گفتم این حقیقت است که ارزش دارد نه این یا آن فکر خاص. درست عکس دسته ی دوم، دسته ی اول هستند که فکر موجود را حقیقت تام و تمام دانسته و درصدی از خطا نیز برای داوری خود در نظر نمی گیرند و به دیگرانی که در آن خطا لحاظ می کنند درشتی کرده بر آن ها خشم روا می دارند.

به همان میزانی که دور از کتاب باشیم و الفت مان را با این منبع دانستن از دست بدهیم به همان میزان نگهبان دروازه ورودی ذهن و روان ما لاغرتر و نحیفتر و بی دقت تر شده و به همان نسبت درصد ورود اطلاعات نادرست و شبه دانش ها به ذهن ما افزایش می یابد. و هر چه مطالعه فراوان تر و گسترده تر و مبتنی بر اصول علمی و روانشناختی خواندن را در برنامه روزانه خود بگنجانیم نگهبان ورودی را پرقدرت تر و دقیق تر خواهیم ساخت.

بسیاری از ما بدون توجه به ارزش تفکر انتقادی و بدون توجه به کتابخوانی بعنوان موتور محرکه تفکر انتقادی به زیر باران کتاب چتر بی توجهی بر سر گذارده روزگار سپری می کنیم. این در صورتی است که با ولع و حرص اخبار و اطلاعات اطراف را فلّه ای وارد ذهن خود کرده ، مبتنی بر همان ها داوری می کنیم و حکم صادر می کنیم.

و نکته ی آخر اینکه تفکر انتقادی صرفا انباشت معلومات نیست بلکه توانایی اخذ نتایج معقول و منطقی از دانسته های خود از سویی و بررسی و ارزیابی منابع ( به قول اصولیان تنقیح مناط) از سوی دیگر است و چگونگی استفاده منطقی و معقول از دانسته ها در مواجهه با مسائل. و این که کسی که واجد تفکر انتقادی است دائم بدنبال این نیست که در کلام دیگران عیب و خطایی بیابد بلکه به هر کلامی بدون گذر از مرحله تجزیه و تحلیل اجازه عبور نمی دهد و بر اساس آن حکم صادر نمی کند.

 برای مطالعه بیشتر می توانید اینجا و اینجا و اینجا را ببینید. 

لينک ثابت نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 18:31  توسط: عبدالرضا شهبازی

 

همشهری جوان شماره 189 را که ورق می زدم به صفحه ای رسیدم تحت عنوان ایران شش بخشی.

نویسنده باذوق این دو صفحه، آقای احسان رضایی، شش سلسله مهم پادشاهی ایرانی بعد از اسلام را بصورتی بسیار مختصر، طنز آمیز و جالب معرفی کرده است. این سلسله ها عبارتند از سامانیان، غزنویان،آل زیار، آل بویه، طاهریان و صفاریان. عنصر طنزی که نویسنده در معرفی این سلسه ها لحاظ کرده و سادگی و اختصار فوق العاده ای که در معرفی هر کدام از این سلسه ها بکار برده آنقدر جالب توجه اند که با یک مطالعه یکی دو دقیقه ای تصویری اجمالی از کل سلسله بدست می دهد. یعنی خواننده در عرض یک و حداکثر دو دقیقه بصورتی تلگرافی با یکی از سلسله های ایرانی آشنا شده و به سبب طنز جالبی که در معرفی این سلسله ها بکار رفته مطالب را براحتی به حافظه می سپرد. شبیه چنین کاری را قبلا در مورد اکتشافات و اختراعات علمی در یک مجموعه ترجمه شده به فارسی دیده بودم ولی این بار اجرای آن روش برای تاریخ ایران برایم بسیار جالب بود. این خلاقیت آموزشی را می توان با تعدیلاتی در کتابهای کمک درسی نیز وارد و درس تاریخ را به جای درسی ملال آور در نزد برخی به درسی شیرین و گیرا تبدیل کرد. برای اینکه بصورتی ملموس با این نوع بیان تاریخ آشنا شوید بخش سامانیان آن را تحت نام فرعی " جمهوری شاعران " در ذیل می آورم:

اگر پادشاه نمی شدند؟ قبل از نفوذ زیر زیرکی در دستگاه طاهریان، دهقان بودند. البته دهقان های آن موقع، با،  هم اسم های امروزی شان حسابی توفیر داشتند و در آن روزگار، دهقان به معنای زمین دار کت و کلفت بوده.

کجاها تلپ بودند؟ خراسان، شمال افغانستان، تاجیکستان، بخش هایی از ازبکستان و قرقیزستان. پایتختشان بخارا بود که حالا افتاده توی ازبکستان.

آدم کله گنده چند تا داشتند؟ معروف تر از همه ی پادشاهان سامانی، وزیرشان بلعمی است که ما امروز او را به ترجمه اش از تاریخ طبری می شناسیم.

پاچه خوار اعظمشان کی بود؟ رودکی، دقیقی، اسدی طوسی، کسایی، ابوشکور بلخی، شهید بلخی ( همان که توی کتاب درسی ازش خوانده بودیم; " دانش و خواسته است نرگس و گل") و آن قدر شاعر و مداح داشتند که خدا می داند. کلاً سامانیان سلسله ی پاچه پروری بودند. و مثلاً آن قدر در دوره شان کتاب تاریخ نوشتند که اگر توی هر متن تاریخی اشان " امیر شهید " دیدید، می توانید مطمئن باشید که منظور احمد بن اسماعیل است که در جنگ با آل زیار نفله شد.

خداییش به علم هم کاری داشتند؟ خودشان نه. اما ابوریحان بیرونی، ابوعلی سینا، فارابی و بوزجانی(ریاضی دان) توی قلمرو آنها خود به خود سبز شدند.

کار خفنی هم کردند؟ بیشتر از شاعر پروری، نه; حتی فردوسی هم سرودن شاهنامه را در دوره سامانی ها شروع کرد.

اوج انبساطشان چقدر بود؟ تا 20 میلیون کیلومتر مربع هم رسیدند.

کی رفتند تو کتاب تاریخ؟ 9 تا امیر داشتند و از 279 هجری قمری تا 389 قمری ماندند و رکورد مدت حکومت را زدند.

بنایی بلد بودند؟ تا دلتان بخواهد; 2 تا شهر سمرقند و بخارا هنوز هم بافت آن زمانشان را حفظ کرده اند.

هنوز جایی پیدا می شوند؟  واحد پول تاجیکستان " سامانی" است و در شهر دوشنبه- پایتخت همان تاجیکستان- هم آن قدر مجسمه از امیر شهید و بقیه ی امیر های سامانی هست که حالتان بد می شود.

۩  ۩  ۩

لينک ثابت نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 17:30  توسط: عبدالرضا شهبازی

 

با سلام

وب سایت فرمانداری شهرستان دیلم با آدرس www.far-dayylam.ir  به روز شد .

از شما همشهریان محترم تقاضا می شود ضمن بازدید از وب سایت مذکور نظرات وپیشنهادات سازنده خود را از طریق لینک های مربوطه در  آن وب سایت ( پیشنهادات . پرسش و پاسخ . شکایات و یا ارسال خبر ) برای ما ارسال دارید .

اطمنیان خاطر داشته باشید با همیار ی و همکاری شما می توان در معرفی و توسعه شهرستان گامهای موثر تر و بیشتری برداشت .

 

لينک ثابت نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 15:39  توسط: حسن درویشی

 

در سفری که اخیراً به شیراز داشتم به نکته ی آموزشی جالبی برخوردم. فرزند دوست ما که کلاس سوم ابتدایی بود و در دبستانی غیر انتفاعی درس می خواند بعد از انجام تکلیف های درسی اش و بعنوان آخرین تکلیف روزانه به پدر یا مادرش دیکته می گفت و دیکته ی آنها را تصحیح می کرد!

از کم و کیف این تکلیف عجیب که پرسیدم نکته ی آموزشی آن را دانستم.

دانش آموز کتاب فارسی خود را در دست می گیرد و از همان درسی که به تازگی به آنها تدریس شده کلمات و یا جملات کوتاهی را بصورت دیکته به پدر و یا مادرش می گوید. اینکه می گویم پدر یا مادرش به این دلیل است که پدر و مادر بصورت نوبتی با فرزندشان همکاری می کنند. پدر یا مادر در یک دفتر که مخصوص این نوع دیکته است هر چه را کودکشان می گوید می نویسند ولی به عمد مرتکب برخی اشتباهات املایی می شوند. دیکته که تمام شد کودک دفتر را در دست گرفته و غلط های املایی مادر یا پدر را تصحیح می کند و یا به عبارت بهتر شناسایی می کند و به آنها نمره می دهد! و روز بعد   دیکته ی تصحیح شده را به معلم خود نشان داده و بسته به این که چقدر در شناسایی غلط ها موفق بوده است نمره نهایی را از معلم خود دریافت می کند.

این خلاقیت جالب آموزشی یک حُسن بسیار بزرگ دارد، یک شرط اساسی نیاز دارد و یک عیب بالقوه دارد.

حُسن اصلی این کار تیز شدن نگاه کودک به املای کلمات و شناسایی غلط های املایی آنهاست. این کار از همان نخستین روزهای رفتن به مدرسه نگاه انتقادی را در کودک رشد داده و زمینه ساز تفکر انتقادی خواهد شد. از سوی دیگر بتدریج نگاه ویرایشگرانه در کودک را رشد داده و بستر رشد مهارت نوشتن را مهیا خواهد ساخت.

شرط اساسی که اجرای این کار بدان نیاز خواهد داشت این است که پدر و مادر به هیچ وجه جهت افزایش نمره کودک خود در شناسایی غلط های املایی به وی کمک نکنند. اگر این شرط لحاظ نشود این کار جز اتلاف وقت و پرورش روحیه سمبل کاری در کودک ثمری در پی نخواهد داشت.

عیب بالقوه ای که این روش ممکن است داشته باشد این است که بتدریج و از فرط غلط های املایی که پدر و مادر در دیکته ی خود مرتکب می شوند ممکن است باعث از دست رفتن هیمنه و اقتدار علمی پدر و مادر در نزد کودک شود. کودک کم کم خود را برتر از پدر و مادر فرض کرده و ممکن است حرف شنویی اش را از دست بدهد.

ولی راه حلی بسیار آسان وجود دارد که این عیب برطرف شود:

هم معلم و هم پدر و مادر به کودک تفهیم می کنند که غلط های املایی که در دیکته ی پدر و مادر وجود دارد توسط خود آنها به عمد انجام شده است. و آنها با این کار می خواهند ببینند کودکشان چقدر در شناسایی غلط های املایی توانا شده است. اگر این مطلب به درستی به کودک تفهیم شود انجام این دیکته و غلط یابی آن در نگاه او نوعی سرگرمی آموزشی خواهد بود که با کمک پدر و مادر انجام می شود. از سوی دیگر به دلیل آن که می داند پدر و مادر به عمد و جهت رشد توان املایی او دست به انجام این غلط ها می زنند فاقد آن عیب پیشگفته خواهد بود.

لينک ثابت نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 17:36  توسط: عبدالرضا شهبازی

 

                  " نام نیک همچون پیراهن نویی است که هرگز کهنه نمی شود."

                                                                                             توماس ادیسون

پست اخیر جناب غضبانی درباره معلم گرامی جناب آقای ماسوله مرا بر آن داشت چند خط ذیل را قلمی کنم.

آقای ماسوله دبیر شیمی سالهای نسبتا دور دبیرستانهای دیلم ( نیمه دوم دهه ی 60 و سالهای آغازین دهه ی 70) از آن دست معلم هایی بود که من به آنها عنوان معلم بالفطره را می دهم. این دسته از معلم ها که تعدادشان در قیاس با کل جمعیت معلمها جمعیت کمی است مهمترین ویژگی شان این است که برای معلمی و تدریس و آموزش ساخته شده اند. به بیان دیگر واجد کلیه خصایصی هستند که یک معلم در معنای واقعی کلمه باید داشته باشد. این خصلت ها را در پایین می آورم:

1- بر مباحث علمی رشته خود ( در محدوده کتب درسی و تا حد قابل ملاحظه ای فراتر از آن) کاملا مسلط هستند و ارتباطشان با مطالعه گسسته نیست.

2- دارای بیانی کاملا شفاف بوده و مسلح به تکنیک های فراوانی در انتقال مفاهیم به دانش آموزان هستند.

3- عاشق آموزش و یاد دادن هستند.

4- کلاس را به خوبی کنترل می کنند.

5- خوش اخلاق و لبخند بر لب هستند و در بیان خود آمیزه ای از طنز بکار می برند که برای تلطیف خشکی علم مورد تدریس فوق العاده موثر است. محدوده خصلت شماره 4 کاملا در کنترل شماره 3 است.

6- در بیان خود انعطاف دارند. به این معنی که مفهومی واحد را می توانند به شیوه های مختلف و متناسب با فهم دانش آموز بیان کنند. این خصلت ریشه در خلاقیت معلم دارد و با اینکه به نوعی زیر مجموعه شماره 2 است ولی به دلیل اهمیت فوق العاده آن جداگانه آورده شد.

7- توسط مکانیسمهایی می توانند دانش آموزان را جذب کلاس و درس خود کنند. اینکه دقیقا چه عاملی باعث می شود معلم واجد چنین نیرویی شود هنوز بر من ناشناخته است. من ریشه این نیرو را بیشتر ذاتی فرد می دانم تا اکتسابی و از این رو بخش مهمی از بالفطره بودن معلمی این افراد به این توانایی بر می گردد.

8- اعتماد به نفس فوق العاده ای دارند.

مواردی که در بالا آمد خصلت های اساسی معلم های بالفطره است. همه موارد به جز شماره 7خصلت های فوق العاده ممتازی هستند که هر معلمی واجد آنها و یا چند تایی از آنها باشد در کار خود موفقیت بسیار می یابد. ولی همگی منظومه وار به گرد خصلت شماره 7 می گردند. به عبارت دیگر آنچه یک معلم را معلم بالفطره می سازد خصلت شماره 7 است. این خصلت همچون روحی است که در کالبد دیگر ویژگی ها دمیده می شود و معلم عادی را با معلم بالفطره متمایز می سازد.

 این افراد در هر محیط آموزشی که پا بگذارند اثر گذارند و تا سالهای سال از آنها به نیکی و احترام یاد می شود.

آقای اکبر رضا ماسوله دبیر شیمی دبیرستانهای دیلم در نیمه ی دوم دهه ی 60 و سالهای آغازین دهه ی 70 نمونه کاملی (typical) از یک معلم بالفطره بود. علاوه بر مهارت بسیار بالایی که در تدریس رشته اصلی خود، شیمی داشت قادر بود در غیاب یکی از دبیران، درس آن دبیر مربوطه را نیز تدریس کند. این درس هر چه بود فرقی نمی کرد از عربی و زبان گرفته تا ریاضیات و فیزیک و ادبیات فارسی. در این بیان هیچ اغراقی نمی کنم. یادم نرفته است روزی که با آقای شهبازی کلاس عربی داشتیم و او به دلایلی نیامد و آقای ماسوله درس عربی آن روز را به چه شیرینی درس داد. رسیدن به چنین توانایی محصول سه عامل کلیدی است:

1- مطالعه بسیار گسترده در زمینه های مختلف

2- عشق و علاقه شدید به تدریس

3- آشنایی با فنونِ تدریس درسهای مختلف

علاوه بر موارد فوق باید شور و حرارت فوق العاده ایشان را برای پیشرفت درسی دانش آموزان بیفزایم. از طراحی تستهای شیمی برای کنکوریهای آن سالها تا پاسی از شب گذشته تا تلاش و رایزنی های فراوانش برای راه اندازی رشته ریاضی و فیزیک. حتی امروز که تلفنی بعد از حدود 16 سال با او صحبت می کردم و از موفقیت برخی از دانش آموزان آن سالها برایش می گفتم با هیجان می گفت: با شنیدن این موفقیت ها، از شوق مو بر تنم راست می شود.

موفقیت روز افزون و شادکامی و تندرستی بی پایان را برای این معلم عزیز و تمامی معلمان دلسوز این مرز و بوم از خداوند منان خواستارم.

 

لينک ثابت نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 14:11  توسط: عبدالرضا شهبازی

روز ششم سفر، برنامه تور شهر سئول بود همان اول صبح خانم راهنماي تور به هتل آمد و باز هم سوار بر ون شديم  و ابتدا به بزرگترين  قصر سئول رفتيم.ظاهرا در خود شهر سئول پنج قصر وجود دارد كه يكيش همان ديروزي بود كه در موردش نوشتم و مهمترين و بزرگترين این قصرها همين قصر جيونگ بوك بود .اين قصر داراي سه دروازه و ديوار متوالي بود  يعني براي ورود به قصر اصلي و دربار پادشاه بايد از از سه دروازه عبور مي شد. پياده روهاي ورودي به قصر از سه قسمت ساخته شده بود قسمت عريض تر وسط و دو قسمت  كم عرض تر در دو طرف كه قسمت وسط مخصوص محل عبور پادشاه و ملكه و دوقسمت كناري براي عبور درباريان وسپاهيان بود كه ظاهرا درباريان در قسمت راست حركت مي كرده اند و ارتشيان در قسمت چپ و كلا افراد مورد علاقه پادشاه  از سمت چپ حركت مي كرده اند و در مجالس هم مهمترين افراد در سمت چپ پادشاه مي نشسته اند .و دليلش هم قرار گرفتن قلب در سمت چپ مي باشد.

دروازه و ديوار هاي قصر(كليك كنيد) ساختمان اصلي قصر
در دوطرف راهروها و راه پله تا رسيدن به قصر اصلي كه تخت پادشاه در آنجا واقع شده بود مجسمه هاي سنگي از موجوداتي مانند اژدها، ببر و غيره قرار گرفته بود.در چهار طرف قصر اصلي چهار ظرف بزرگ برنجي شبيه به ديگ قرار داده بودند كه محل روشن كردن آتش بود و با توجه به توضيحات راهنما روشن بودن آتش نشانه حضور پادشاه در قصر بود.البته این قصر اصلي فقط محل حكمراني پادشاه بوده ومحل استراحت پادشاه در ساختماني در پشت این ساختمان بود. بغير از كف این ساختمانها كه از سنگ ساخته شده بود ، ديوارها و ستونها و سقف كاملا از چوب ساخته شده بود و ظاهرا با توجه به رطوبت نسبتا بالاي كره هر پنچ ،شش سالي دوباره این قصرها را رنگ آميزي مي كنند.رنگ اصلي استفاده شده در این ساختمان قرمز بود و تزيينات و ظريف كاريها با رنگهاي عمدتا  سبزتيره  و زرد و ابي تركيب زيبايي درست كرده بود.
در ساختمان هم بغير تخت پادشاه مقداري از ظرف و ظروف و وسائل قرار داده شده بود و البته كسي اجازه ورود به این ساختمان را نداشت و بايد از پشت نرده ها به تماشاي داخل مي ايستاديم.با توجه به چوبي بودن و احتمال بسيار زياد اتش سوزي در این قصرها همواره ظروف بزرگي از آب در كنار ساختمان نگه داري مي شده است كه البته كره اي هاي قديم بر این باور بوده اند كه آتش سوزي در ساختمانها كار شيطان يا غول بسيار زشت رویي است و این ظروف اب را هم بنا بر این باور مي گذاشته اند كه اگر این غول آمد با ديدن چهره ي وحشتناك خودش در آب از ترس فرار كند.پس از این ساختمان اصلي  و دقيقا در پشت آن دو ساختمان تقريبا به يك شكل و به يك اندازه وجود داشت كه اولي محل استراحت پادشاه و دومي  مربوط به ملكه بود در پشت قصر ملكه هم باغ بسيار زيبا و مصفايي قرار مي گرفته كه امروزه چيز زيادي از آن باغ باقي نمانده بود.ظاهرا ملكه اجازه خروج از قصر را نداشته و این باغ زيبا براي سرگرمي ملكه ساخته مي شده است. البته لازم به ذكر است كه همه ي این ساختمانها با ديوار از هم مجزا مي شدند و در هاي كوچكي آنها را به هم وصل مي كرد براي گرم كردن این ساختمان ها در زير كف سنگي، زير زمين مانندي وجود داشت كه با روشن كردن ذغال در آن ساختمانها را گرم مي كرده اند و دود ذغال را از طريق دودكشهايي به خارج از زير زمين هدايت مي كرده اند.جالب اينجا بود كه درهاي ارتباطي بين قصر ها ارتفاع بسيار كمي داشت و اگر حواسمان را جمع نمي كرديم  حتما سرمان به بالاي ان برخورد مي كرد گرچه كره اي هاي امروز از قدهاي نسبتا خوبي برخوردارند ولي معلوم بود كه پدرانشان خيلي قد كوتاه تر بوده اند.

موزه مردم شناسي موزه مردم شناسي

پس از عبور از باغ قصر ملكه و خروج از آن وارد محوطه بازي شديم كه در انتهاي آن موزه مردم شناسي كره قرار داشت در این موزه كه نمايشگر فرهنگ و تمدن كره اي ها بود چيز قابل ملاحظه اي قرار نداشت بغير از چند كوزه ،چند ابزار دستي ، چند ماكت از كشتيهاي بادباني و ماكت ساختمانهاي روستايي و همينطور ماكت هاي انسانها با لباسهاي مختلف دوران هاي متفاوت تاريخ كره .پس از بازديد از این موزه از این مجموعه قصر خارج شديم.
در ادامه از كنار ساختمان رياست جمهوري كره معروف به ساختمان آبي(Blue House) عبور كرديم و در ادامه براي خريد به چند جاي ديگر رفتيم. و در نهايت به هتل بازگشتيم.

blue house ساختمان رياست جمهوري نماي شهر سئول

 

در طول چند روز حضورمان در سئول حضور پليسهاي ضد شورش و ماشينهاي آنها در شهر کاملا پررنگ بود ، ظاهرا هر چند روزي گروهي بنا به دلايلي اعتصاب داشتند.و جالب این بود كه این اعتصابات هم بيشتر مواقع نتيجه بخش بود مثلا همان روزي كه ما براي بازديد  به كارخانه ماشين سازي هيوندايي در اولسان رفته بوديم اعتصاب سنديكاي كارگري كارگران این شركت با رسيدن به اهداف كارگران كه يكي ازآنها كاهش  ساعت شيفت كاري آنها و و ديگري مستقل شدن سنديكاي كارگري كارگران این كارخانه از سنديكاي كارگري فولاد بود به پايان رسيده بود  وتلفزیون محلی هم داشت با افتخار گزارش ن را پخش می کرد. نه دستگيريي نه خشونتي و نه ... اصلا بي خيال! 

لينک ثابت نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 19:22  توسط: مهدی شفیعی

سالها پیش در میان خیل عظیم دبیران مختلف اعزام شده به دیلم یک دبیر شیمی تازه لیسانس گرفته نیز از خطه سرسبز شمال پا به دیلم و دبیرستان شهید ستارپناهی گذاشت. دبیرستان در آن زمان دو شیفته بود یعنی صبح ها چهار زنگ و عصرها سه زنگ داشت بنابراین زودتر از مدارس راهنمایی مجاور تعطیل می شد. من در آن موقع دانش آموز دوره راهنمایی بودم و مانند همه هم دوره ای های خود هر روز با حسرت دانش آموزان و خصوصا" دبیران دبیرستان را نگاه می کردم و طبیعی است که در ذهن، خود را دانش آموز دبیرستان می دیدم که سر کلاس این دبیران       نشسته ام.

تنها آشنایی ما با دبیران دبیرستان مربوط می شد به دید زدن های اول صبح یعنی زمانی که داشتیم به مدرسه می رفتیم و در هنگام تعطیلی شیفت صبح دبیرستان یعنی حدود ساعت 11 و البته مسابقه های فوتبال گل کوچک معلمان، که در آن زمان در دبستان کاشانی برگزار می شد و معمولا" تیم دبیرستان به دلیل داشتن معلمان بیشتر و جوان تر، موفق تر از دیگر تیم ها بود. یادم می آید که اولین آشنایی من با این دبیر شیمی مربوط می شد به همین مسابقات. ایشان همیشه جلوی دروازه دبیرستان می ایستاد اما در طول هر مسابقه یک یا دو بار فرارهای عجیب و غریب می کرد و شاگردانش نیز با آهنگ زیبایی یک صدا فریاد می زدند «اکبر رضا ماسوله». سالها بعد که پا به این دبیرستان گذاشتم ایشان یک سالی از دوران مدیریت خود را نیز گذرانده بود و همه دانش آموزان از تلاش های این مرد خستگی ناپذیر سخن می گفتند. مردی که سعی می کرد بهترین دبیران را به دیلم بیاورد و انصافا" هم در این کار خود موفق بود. او در کنار مدیریت بی نظیر خود، کار تدریس را نیز ادامه می داد به طوری که دبیر شیمی کلاس های سوم و چهارم بود و ضمنا" هر دبیری که به هر دلیل سر کلاس حاضر نمی شد او بود که کلاسش را برگزار می کرد. از ادبیات گرفته تا زبان، زمین شناسی، زیست شناسی، هندسه و خلاصه قادر به ارائه هر درسی بدون آمادگی قبلی بود. یادم می آید در سال های سوم و چهارم دبیرستان، دبیر عربی ما بود. او در کنار داشتن علم هر درس، مدیریت کلاس یا همان کلاس داری و همچنین فن بیان بسیار بالایی داشت و مطلب را چنان بیان می کرد که دیگر نیازی به خواندن آن درس نبود. انگار که خداوند در بدو تولدش او را معلم آفریده بود. شاید باور نکنید اما خود من که دانش آموز قویی هم نبودم، هنوز هم بعضی از مطالبی را که ایشان در کلاس هایش می گفت، به خاطر دارم. خلاصه ماندگاری مطالبی که از زبان ایشان و با لهجه زیبای شمالی و البته با حرکات دست و سر گفته می شد، در حافظه دایم دانش آموز فرو می رفت.

حالا سالها از آن ایام می گذرد و از آن زمان ها فقط خاطراتی مانده که گاها" با هر بهانه ای به سراغ انسان می آید. در زمان برخورد با بچه خود، به یاد برخوردهای بسیار سنجیده همراه با رعایت مسائل تربیتی ایشان با بچه ها، در زمان کار و فعالیت به یاد مدیریت کارآمد او و خلاصه هر چند روز یک بار درسی از این مرد بزرگ به مرحله آزمون گذاشته می شود. همین چند روز پیش سر کلاس درس، زمانی که شاگردان که کارکنان یک اداره بودند و به دلیل اجباری بودن کلاس، به ناچار و نه از سر علاقه به کلاس می آمدند، وقتی در مقابل بی خیالی و عدم تمرکز آنان و البته صحبت کردن های بی موردشان قرار گرفتم، ناخود آگاه به یاد آقای ماسوله و فن بیان و کلاسداریش افتادم که هر دانش آموزی را ناچار به گوش دادن می کرد. هر چند که در مقام اجرا، خود را در حد ایشان ندیدم اما با اجرای آموخته هایی از او توانستم کلاس را به نحو مطلوبی اداره کنم و حاضرین در کلاس را مشتاق به مطالب کلاس نمایم.

امیدوارم این مرد بزرگ، این دبیر کاربلد و این مدیر شایسته هر کجا است به سلامت باشد و بداند که ما همیشه به یاد او بوده و هنوز هم خود را شاگر این معلم تمام نشدنی می دانیم.

طبق جستجویی که در وب انجام دادم گویا ایشان در دبیرستان غیر انتفاعی نیکی واقع در شهر رشت مشغول به فعالیت می باشند. هر چند خود من از دیدن آخرین عکس ایشان که در سایت این دبیرستان قرار گرفته کمی دلم گرفت چرا که بودن گرد پیری بر پیکر این مرد بزرگ، با ذهنیت های پیشینم مناسب در نمی آمد، اما دیدن این سایت و خصوصا" عکس ایشان را به همه شاگردان پیشین دبیرستان شهید ستارپناهی که با آقای ماسوله آشنایی دارند،  پیشنهاد می کنم.

برای دیدن این سایت اینجا  را کلیک کنید.

لينک ثابت نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:40  توسط: محمد باقر غضبانی

 

متن زیر در رابطه با  ملاقات روز شنبه مورخ 11/8/1387 اینجانب در معیت تعدادی از دوستان با آقای خاتمی تهیه و تنظیم شده است که تقدیم خوانندگان محترم می گردد.

      « دیدار شد میسر و بوس و کنار هم ... از بخت شکر دارم و از روزگار هم »

سالها آرزوی دیدار تو را در سر داشتم ، آرزوی دیداری رودر رو و نزدیک، مدتهاست که می شناسمت ، خیلی پیش تر از دوم خرداد 1376 ، تمام آمال و آرزوهایم را در تو جستجو می نمودم، آرزوی تحقق جامعه مدنی ، آرزوی تشکیل مدینه فاضله مبتنی بر اصول مترقی اسلامی ، آرزوی برپایی دمکراسی و ... همه و همه را در تو می دیدم ، 8 سال آمدی و خون دل خوردی ، هر 9 روز یک بحران را پشت سر گذاشتی تا آنچه را در اندیشه داری نهادینه کنی، تو با حضورت امید را ، آزادی را و نشاط را در ما زنده کردی ، تو بودی که دانستن را به مردم هدیه دادی ، تو خود سوختی تا با سوختنت روشنایی ببخشی تا مردم با نور وجود تو فرا روی خویش را بهتر و واقعی تر ببینند و من در روز 11 آبان در ملاقات رودر رو با تو آثار سوختن را در چهره ات به عینه مشاهده نمودم من کیلومترها مسافت را به عشق دیدار تو طی نمودم تا برای بار دیگر از تو دعوت کنم که بیایی ، بیایی تا اصلاحات تداوم یابد تا شور سیاسی به شعور سیاسی بدل گردد تا گفتگوی تمدنها دوباره از سر گرفته شود تا گفتمان جانشین مجادله شود و تا قلم و اندیشه بجای تفنگ و گلوله تصمیم بگیرد ، من به نمایندگی از نسلی پویا و جستجو گر آمده بودم تا تو را برای حضوری دوباره در صحنه سیاسی کشور دعوت نمایم و عقل و اجماع عمومی به من آموخته است که فقط تو می توانی آنچه را من و دیگر هم فکرانم که نماینده طیف عظیمی از جامعه امروزیم به منصه ظهور برسانی اما آنروز عشق چیز دیگری به من گفت ، عقل تاکید داشت که تو باید بیایی ولی عشق می گفت هرگز، عشق خاتمی ی بدور از قدرت را بیشتر دوست دارد ، عشق خاتمی ی ناب و بدون سیاست را می خواهد و طلب می کند ، عشق خاتمی را در حد یک ایده ، مکتب و آرمان دوست دارد مثل مهاتیر محمد در مالزی و نلسون ماندالا در افریقای جنوبی ، از منظر عشق خاتمی دیگر یک سیاستمدار اواخر دهه هفتاد شمسی نیست بلکه او اکنون به یک اسطوره تبدیل شده است ، او نمادی از تمام خوبی هایی است که انسان عاشق در طلب آن می باشد.

من آنروز روبروی تو  به تو خیره شده بودم و اشک می ریختم و حتی توان جابجایی تن خاکیم را نداشتم ،چقدر دوست داشتم خود را به تو برسانم و در آغوشت بکشم و صورتت را غرق بوسه کنم اما افسوس که در آن لحظات من فقط یک روح بودم ،روحی خارج از پیکره ی دنیوی.

خاتمی عزیز من در سیمای تو  آثار تحمل 8 سال سختی را دیدم  و غم ایران و ایرانی در چشمان تو  موج می زد ، با خود اندیشیدم که مردان بزرگ متعلق به آینده اند و چنانکه علی (ع) را جامعه آنروز نشناخت ما نیز تو را  آن جور که شایسته تو بود نشناخته ایم.

تو آنروز خطاب به ما گفتی که هیچ تمایلی به حضور نداری و گفتی اگر آمدی با هویت واقعی خواهی آمد تو بیان داشتی که با مردم صادقانه حرف می زنی؟! به والله تا کنون غیر از این نبوده و همگان می دانند که تو همواره با مردم صادقانه صحبت نموده اید ، همه مردم به صداقت و صفای باطن تو ایمان دارند ، خاتمی تو یک سیاستمدار نیستی تو یک عارفی ، یک اندیشمند واقعی چرا که در دنیای کثیف سیاست جایی برای تو و امثال تو وجود ندارد پس خاتمی خاتمی بمان و دنیای سیاست را به سیاستمداران بسپار ، هر چند جامعه امروز سخت به حضورت محتاج است.

لينک ثابت نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 19:5  توسط: کرامت الله طاهری


روز پنجم برنامه تور به منطقه ي DMZ (منطقه غير نظامي) در مرز دو كره تدارك ديده شده بود صبح ساعت حدودا  ده ،خانم راهنماي تور ، در لابي هتل منتظرمان بود  بغير از ما چهار نفر، سه نفر ديگر هم بودند  يك خانم سياه پوست تقريبا چهل و پنج ساله  و يك پسر و دختر جوان  و هر سه آمريكايي كه با يك ون به سمت منطقه غير نظامي مرزي حركت كرديم.
دي ام زي از يك طرف سمبل آرزوي كره اي ها براي اتحاد دوباره دو كره است و از طرف ديگر نشانگر ترس و وحشت مردم كره جنوبي از پيونگ يانگ است.(آخرین تهدید کره شمالی  چند روز پیش دراخبار)در لابلاي حرفهاي مردم كره جنوبي این دو موضوع كاملا قابل احساس است.در كاتالوگ معرفي این منطقه هم  به وضوح این مفهوم بيان شده :خاطره ي  جنگ زخم عميقي از خود برجا گذاشته است(The history of war left a deep scar behind).از سئول به سمت شمال حرکت کردیم و تقريبا هنوز از این شهر خارج نشده شاهد سيم خاردارهاي كنار رود خانه ي هان بوديم و این سيم خاردارها در طول جاده و بسمت شمال تا رسيدن به منطقه دي ام زي همچنان ادامه دارد.خانم راهنما مي گفت كه در كره جنوبي سربازي دو سال  است و براي دخترها هم اختياري است ولي در كره شمالي این زمان هفت سال و نيم  و اجباري براي همه ي پسرها و دخترها مي باشد. وقتي به محلي رسيديم كه مي شد كره شمالي را ديد راهنما به موضوع جالبي اشاره كرد همانطور كه نوشتم كره  طبيعتي مانند شمال خودمان دارد  و كوهها پوشيده از درخت است ولي در كره شمالي كوه ها كاملا خالي از درخت هستند؛ بله! ملت  و دولت بيچاره پيونگ يانگ تمامي درختها را براي سوخت استفاده كرده اند.وقتي كشوري هيچ منبع در آمدي ندارد يا بايد مانند كره جنوبي  با مديريت صحيح   راه تعامل با جهان را در پيش بگيرد يا بايد مانند كره شمالي از سر لجاجت و عناد  با دنيا وارد جنگ شود  و نه تنها مردمان خود را در فشار قرار دهد حتي درختان سرزمين خود را هم نابود كند.
عرض این منطقه چهار كيلومتر ، و از طرف هر كشور دو كيلومتر و طول آن مرز دو كشور مي باشد و حدودا پنجاه سال از عمر این منطقه كه  براساس توافقي بين دو كره  و با ميانجيگري سازمان ملل بوجود آمده است، مي گذرد .دي ام زون  گرچه يك منطقه ي غير نظامي محسوب مي شود ولي براي ورود به آن محدوديت هاي خاصي اعمال مي شود ورود به این منطقه فقط با اتوبوسهاي خاصي صورت مي گيرد و اجازه ورود به ساير وسايل نقليه شخصی داده نمي شود بنا بر در ايستگاه ورودي این منطقه از ون پياده شديم و پس از تهيه بليط سوار اتوبوسهاي ويژه، بقول خانم راهنما red bus (اتوبوسهاي قرمز) شديم. اين اتوبوسها هر يك ساعت به يك ساعت حركت مي كنند بنابر این وقتي در ايستگاه پياده شديم نيم ساعتي وقت براي گشتي در اطراف داشتيم.در این ايستگاه  بازهم مي شد دوگانگي ترس  و اميد  از كره شمالي را بخوبي مشاهده كرد در این ايستگاه يك زنگ بزرگ  قرار داشت كه هر بازديد كننده مي توانست به اميد صلح دو كره واين زنگ بزرگ (زنگ صلح) را  بصدا در آورد .

زنگ صلح(كليك كنيد) ديوار صلح(كليك كنيد)

 در همين منطقه ديواري ساخته بودند كه سنگهاي تشكيل دهنده آن از ميدانهاي جنگي معروف در سرتاسر دنيا و در طول تاريخ ،از جنگ هاي ايران و يونان باستان گرفته تا جنگ ايران و عراق جمع آوري شده بود.و این ديوار هم به اميد صلح و اتحاد دو كره ساخته شده بود ولي در طول همين مسير تا سئول در جاهاي مختلف اتوبان سكوهاي بتوني شبيه پل ساخته شده بود كه در داخل آن مواد منفجره كار گذاشته شده بود  كه در صورت حمله كره شمالي با انفجار این پلها در پيشروي نيروهاي دشمن تاخير ايجاد شود (ظاهرا هر پل چيزي حدود چند دقيقه تاخير ايجاد مي كند). در ابتداي ورود به این منطقه پاسپورتها كنترل مي شود گرچه خانم راهنما توصيه داشت كه ممكن است سربازها خسته و بد اخلاق باشند لطفا شما با خوش اخلاقي با آنها برخورد كنيد ولي سربازي كه در اتوبوس پاسپورتها را چك كرد خوش اخلاق و خنده رو بود.در طول مسير عكس گرفتن ممنوع بود ولي در ايستگاهها تقريبا آزاد بود.اولين ايستگاه معروف به تونل سوم بود این تونل و سه تونل ديگر جمعا چهارتونل در در سال 1987 توسط كره جنوبي كشف مي شود كه توسط كره شمالي كنده شده است عرض و ارتفاع این تونل 2 متر مي باشد و طول آن 1.67 كيلو متر(1670 متر) مي باشد. این تونل در سمت كره شمالي شروع مي شود و تنها 435 متر ديگر تا انتهاي منطقه دي ام زون فاصله دارد.
ظاهرا این تونل توسط يكي از مهندساني كه از كره شمالي فرار مي كند لو رفته است و بعد ازآن  بقيه تونلها هم كشف مي شود وقتي از كره شمالي سوال مي شود، مدعي مي شوند این تونل را براي استخراج ذغال سنگ كنده اند گرچه كره اي ها هنوز نگران كشف نشدن تونلهاي ديگر هستند. و براي پيشگيري حفر تونلهاي جديد هم تمهيداتي انديشيده اند.پس از باز ديد از تونل كه حدود صد و پنجاه متري هم پايين تر از سطح زمين است و بازديد از موزه جنگ دو كره دو باره سوار اتوبوس شديم و به پست ديده باني دورا رفتيم این پست كه بالاي يك تپه بنا شده بهترين محل براي ديدن كره شمالي است . عجيب ترين چيزي كه مي توان در این محل ديد و يا شايد بتوان گفت نهايت حماقت بشري را مي توان در اينجا ديد.در منطقه دي ام زي دو روستاي كوچك به فاصله هشتصد متري از هم قرار دارند يكي مربوط به كره جنوبي و ديگري مربوط به كره شمالي در هر كدام از این دو روستا پرچمي نصب شده كه ظاهرا در سالهاي پر رقابت بين دوكره هركسي سعي كرده پرچم خود را بالاتر ببرد تا بقول خودمان پوز ديگري را بزند يعني اگر كره شمالي پرچم خود را بيست متر بلندتر مي كرده آن يكي طول پرچمش را بيست و يك متر مي كرده و همينطور این كار را ادامه داده اند تا آخر كره جنوبي تسليم شده (يا بقولي ديگه كم آورده) الان پرچم نصب شده در روستاي كره شمالي بلندترين پرچم دنيا به ارتفاع ۱۶۰ متر محسوب مي شود و در كتاب ركورد هاي گينس هم این موضوع ثبت شده است.

 عکس از اینترنت

در عكس بالا علاوه بر پرچم كذايي ،دورنمايي از كوه هاي خالي از پوشش گياهي كره شمالي هم ديده مي شود.براي بزرگتر ديدن عكس روي عكس كليك كنيد.

البته در این پست ديده باني براي عكس گرفتن از كره شمالي بايد از فاصله خاصي ،پشت خط زرد رنگي اقدام مي شد و جلوتر عكس گرفتن ممنوع بود.پس از بازديد از این پست به منطقه ي بعدي يعني ايستگاه راه آهن دورسان رفتيم.اين ايستگاه راه آهن با تمام امكانات  هم آخرين ايستگاه راه اهن و فعلا بدون استفاده  و چسبيده به مرز دو كره ساخته شده است و باز هم به اميد اتحاد دو كره  و باز شدن راه زميني كره جنوبي، براي وصل شدن به دنيا.  پس از بازديد از این ايستگاه به منطقه ديگري رفتيم كه فروشگاه بزرگي بود كه مي شد محصولاتي از كره شمالي  از قبيل صنايع دستي و بعضي از مواد غذايي  از قبيل برنج و مشروب هاي كره شمالي كه بين جنوبي ها ظاهرا خيلي طرفدار دارد، خريداري  كرد. بعد از این محل از منطقه خارج شديم و پس از پياده شدن از اتوبوس سوار ون خودمان شديم و به سئول برگشتيم.
پس از بازگشت به هتل و استراحتي كوتاه  سري زدم به قصر دئوك سو گانگ كه در نزديكي هتل بود  و هر روز از پنجره هتل به من چشمك ميزد    این قصر مربوط به قرن 17 ميلادي است  گرچه بخشهايي از آن هم در اوايل قرن بيستم ساخته شده است.اين قصر شامل هشت ساختمان زيبا است كه بغير از ساختمان جديدي كه در اوائل همين قرن ساخته شده است همگي از چوب ساخته شده است.علاوه بر زيبايي هاي ساختمانهاي قصر خود محوطه قصر بسيار سرسبز و زيبا است و به نظر مي رسيد كه مردم بيشتر بعنوان يك پارك تفريحي از محيط آن استفاده مي كنند.با توجه به اينكه فكرنمي كنم  خودم و  خوانندگانم علاقه اي به تاريخ كره داشته باشند،چيزي از تاريخچه این قصر زيبا نمي نويسم  و تنها به چند عكس بسنده مي كنم .

 

 

اگر كسي از دوستان علاقه به این موضوع دارد مي تواند به سايت این قصر سري بزند.

پی نوشت:

این مطلب را هم چند روز پیش در بلاگستان دیدم.

شهردار سئول در سال1354: امیدوارم روزی سئول هم مانند تهران شهر پیشرفته‌ای گردد (!)


 

لينک ثابت نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 21:43  توسط: مهدی شفیعی

روز چهارم صبح قرار بود جلسه اي با مسولان شركت داشته باشيم وبرنامه ي كاريمان را به پايان برسانيم ولي بدليل عدم بازگشت يكي از مسولان شركت هيونداي كه براي كاري به ژاپن رفته بود جلسه برگذار نشد و ما صبح  وقت آزاد خوبي براي قدم زدن در شهر داشتیم.با توجه به اينكه هتل ما تقريبا در مركز شهر بود با ده دقيقه پياده روی به منطقه اي كه بنظر مركز خريد شهر يا بقول خودمان بازار بود رسيديم سيستم  و سبك مغازه ها در این قسمت تفاوت چنداني با ايران نداشت يعني هر مغازه بصورت مستقل و براي خودش كار مي كرد و تا آنجا كه امكان داشت هر كسي بساطش را دور بر مغازه اش پهن كرده بود .قيمتها تقريبا يك و نيم تا دو برابر ايران به نظر مي آمد، بعد از گشتی در این بازار شرقي، به مركز خريدی مدرن و بسيار بزرگ حدودا دوازده طبقه رفتيم كه از تيپ افراد و قيمت اجناس مشخص بود كه مركز خريد به قول خودمان با كلاسي است و اكثر غرفه هاي این فروشگاه اجناس مارك دار بودند و تقريبا هر طبقه مربوط به اجناس خاصي بود.

براي بزرگ شدن كليك كنيد براي بزرگ شدن كليك كنيد
براي بعد از ظهربه ميزباني شركت هيونداي به  تماشاي  تئاتري كمدي رفتيم.تا قبل از شروع برنامه تصورم از این  تئاتر اين بود كه دو ساعت وقتم تلف خواهد شد و هر قدر هم جالب باشد  ارزش اين وقت را ندارد ولي با شروع برنامه متوجه شدم كه كاملا اشتباه كرده ام اين تئاتر كه Jump نام داشت تركيبي از حركات رزمي و حركات آكروباتيك ، رقص  نه ببخشيد حركات موزون و طنز بسيار زيبايي بود كه با استادي  و هنر مندي تمام در قالب داستاني جالب دركنار هم قرار گرفته بود وزيبايي كار در این بود كه این تئاتر تقريبا بدون ديالوگ بود و نيازي به دانستن هيچ زباني نداشت.

براي بزرگ شدن كليك كنيد كليك كنيد

 گرچه من سالهاست كه تئاتر چه جدي و چه طنز را از نزديك نديده ام و تنها خاطراتم از تئاتر طنز به چند تئاتر تلوزيوني و كارهاي زيباي آقاي زاهدي پور خودمان و اقاي معتمد و ساير آن دوستان در  ديلم سالهاي دور بر مي گردد، ولي مي توانم با اطمينان بگويم بهترين برنامه طنزي بود كه تا حالا ديده بودم و در طول تئاترتمام سالن كه بخش عمده ي را هم غير كره اي ها تشكيل مي دادند  از خنده  در حد انفجار بود.

لينک ثابت نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 21:24  توسط: مهدی شفیعی

سگنيني غم از دست دادن پدري مهربان و جانبازي فداكار را با دستان پرمهرتان ، با ارسال تاج گلهايتان و با پيامهاي گرمتان برايمان هموار كرده و تسلي بخش دلهايمان گشتيد .

چه زيبا رسم سروري ، برادري و دوستي را بجا آورده و ما را در اين حزن و اندوه تنها نگذاشتيد .

سپاس بيكران بر همه شما عزيزان

سپاس و تقديرمان نثار محبت هاي  شما و تمامي عزيزاني كه با احساسات و عواطف پاك خود مارا مورد لطف و عنايت قرار دادند .

سلامتي ، سربلندي و آرزوي موفقيت را براي همه شما و خانواده هايتان از خداوند رحمن خواستارم .

 

حسن درويشي

 

لينک ثابت نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 7:23  توسط: حسن درویشی

چندی پیش چندنفر ازصاحب نظران در امر عمران وتوسعه وبرنامه ریزی واعتبارات شهرستان درجلسه ای با لحن شدید واعتراض آمیز اظهار می داشتند:" چرا دراین موقعیت کمبود آب وبرق شهرداری هرشب کانالها را لایروبی و کوچه وخیابانها را شستشو می دهد وسطح شهر رابا چراغهای رنگی گوناگون روشن نموده است!!؟ "البته اینگونه اظهار نظرها به طرق مختلف توسط افرادی دیگر اما بسیار معدود شنیده میشود ولی خوشبختانه محدودیت ومعدودیت آنها به همان وسعت نگاه آنان است!! بدون توجه وبررسی  عملکرد وفعالیتهایی که طی چند ماهه اخیرشهرداری انجام داده است ازجمله بهسازی وآسفالت اکثر کوچه ها ومعابر سطح شهر اعم ازبافت قدیم وجدید که مانع مانور گرد وخاکهای سالهای گذشته دراین شهر شده وعموما کوچه ها کانال کشی شده اند وهرشبانه روز درسه شیفت کاری صبح غروب وسحر هنگام کارگران زحمت کش شهرداری به نظافت شهر وجمع آوری زباله ها پرداخته وشبانه خیابانهای اصلی وفرعی را لایروبی وشستشو می دهند وهمچنین تزئینات ومبلمان شهری باچراغانی و... دگرگون شده است ــــ که جادارد اززخمات وتلاشهای کارگران وکارکنان وشهردار محترم وهمچنین حمایتهای شورای اسلامی شهر تشکر نماییم.ــ البته اینگونه انتقادات واعتراضات مغرضانه. تنگ نظرانه وغیرکارشناسی سابقا نیز در دوره خدمت وتلاش شهرداران دلسوز گذشته نیز معمول بوده بگونه ای که  عامل دلسردی وحتی مانع ای جدی برای ادامه کار شهرداران پیشین می شده اند اما سوال این است این عزیزان صاحب نظر وبه ظاهر دلسوز چند بار بطور کارشناسی وعلمی انتقاد نموده وحتی عملکردهای سازمانها رابه چالش کشیده وارائه راهکار نموده اند !!!!!؟ یاچند بار ازحداقل کارهای مثبت تقدیر وباعث دلگرمی برخی مسئولین یا کارگران شده ند!!؟ایا این افراد دائم الانتقاد با خود اندیشیده اند چرا ماجنوبیان به تعبیبری محروم باید هزینه مضاعف محرومیت تدبیرواندیشه برخی مقامات را بپردازیم !!؟ اینکه وزارت نیرو مدیریت حفاظت ازمنابع آب وسدها رانتوانسته اعمال کند تاوان آن را عمق محرومیت ما باید پرداخت نماید!!؟ بگونه اید که با اینگونه نگاهای محدود حتی برای بهداشت وسلامتی خود استحمام هم نکنیم وخیابانها رانشوییم  تا از ما بهتران نیمه شمالی کشور در لذت باشند !! اینکه دیگر گاز جنوب نیست !! آیا این مسئولین تنگ نظرلحظه ای با خود اندیشیده اند که آیا مسئولین همپایه وهم عقیده خود در اصفهان نیز حاضرند یک پرژکتور از صدها پرژکتورهای اطراف سی وسه پل خاموش یا باخاموش کردن مانیتورهای بزرگ تبلیغاتی( که نمونه آن درساسر استان ما مشاهده نشده است )اززیبایی شهر خود کم کنند .قطعا نه چرا که این ازماست که بر ماست وخلایق هر چه لایق .

لينک ثابت نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 2:7  توسط: فتح الله صالحی فرد

پرده اول:

زمان : ۱/۸/۸۷

مکان: مطبخ ( چاله دون سابق )- زینه بنده در حال ششتن ظرفل - مونم من سرا، گیر دچرخی بردیا

-  داریوش بیو که سیت sms اومه

- و کیه؟

- نونم، می مو دس دم گوشیت ایزنم که بدونم کیه!

من دل خم گفتم: ها تو راس ایگی!! بونگ زم: ایدفه یه لطف کو ببینوم sms و کیه؟

- آغی زادپور

- چه نوشته؟

-نونم، نی فهمم چنه؟ می چک دسش داری؟

- نه؟ حتمن بقول خوش لیخ بازی درآورده، می چه نوشته؟

- نوشته : "امروز یکم آبان ماه است، فقط سه روز تا چهارم آبان باقی مانده است، از همین حالا به فکر باشید "

زم زیر خنده، زنک گفت: سی چه ایخندی؟ گفتم: کا مهلی لیخه!!

پرده دوم:

زمان: سوم آبان ماه

مکان : دیلم منزل آقای کریم غلامی پور

کریم: چه خبر و محرضا؟

مو: هیچی، از موقی که مهندس وابیده دیه تحویلمون نیگره! فقط پریگ یه sms داده که الان سیت بسیش ایکنوم تونم بخونش.

کریم ایخونش و بی خنده ایگه: بقول خوش، کا مهلی لیخه!

پرده سوم:

مکان: وبلاگ دیلمی یل

زمان : چارم آبان

اینجو بازیگر خاصی نداریم، فقط مونم که از طرف نویسنده یل و خواننده یله وبلاگ ( البته با اجازشون) بی صدی بلند ایگوم" محمد رضا جان تولدت مبارک؛ لازم نبی یادآوریمون کنی؛ ما ایقه دوست داریم که یادمون نره؛ امیدواریم که تندرست و بهروز؛ سالل زیادی سایه ت بالی سر خونواده ت بو و هر آرزویی من دلته برآورده وابو "

 

لينک ثابت نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 20:57  توسط: داریوش راستی

روز سوم حضور در كره براي بازديد از پست برقي در شرق كره به يك مسافرت هشت  ساعتي(رفت و برگشت) با ماشين رفتيم و این يعني يك فرصت بسيار عالي براي ديدن طبيعت كره ؛شهر سئول توسط رودخانه ی هان به دو بخش شمالي و جنوبي تقسيم شده كه برعكس تعريف ما و( شايد مشابه اصفهان ) بخش شمالي بخش قديمي تر و سنتي آن مي باشد و بخش جنوبي قسمت جديدساز و مدرن آن است كه به همين دليل هم در این بخش مسكن گرانتر مي باشد.روي رودخانه هان حدود بيست و هشت پل وجود دارد كه همگي بصورت سه يا چهار بانده در هر سمت مي باشد و این پلها به كمك خيابانهاي عريض باعث مي شود اصلا ترافيك را در این شهر احساس نكنيد و جالب اینجاست كه يكي از خيابانهاي اصلي و بسيار شلوغ سئول خيابان تهران است.حتما مي دانيد كه ما هم در تهران خياباني بنام سئول داريم.

خيابان تهران در شهر سئول(عكس از اينترنت)

در سئول ده مليون نفره ،در ساعات كاري روز هم خبري از ترافيك نيست و خيابانهاي اصلي همه در هر طرف سه يا چهار بانده مي باشد.و هيچ ماشيني در كنار خيابان پارك نشده و بهمين دليل ماشينها در هر نقطه اي كه بخواهند مي توانند در كنار خيابان مسافران خودشان را پياده كنند و احتمالا براي پارك دائم به پاركينگهاي طبقاتي مراجعه  كنند.در این شهر  از بوقهاي وحشتناك و عصبي راننده ها خبري نيست  و حتي در خيابانهاي فرعي و پر پيچ و خم و تقريبا كوهستاني و باريك این شهر راننده ها با اعصابي آرام به هم راه مي دادند تا از كنار هم رد بشوند.
از سئول كه خارج شديم تا رسيدن به مقصد، ديگر وارد هيچ شهري نشديم و كل مسير را در اتوبانهاي بسيار بزرگ و چهار يا پنج بانده بيرون شهري عبورمي كرديم.  كره توسط يك رشته كوه به دو قسمت شرقي غربي تقسيم شده وتمامي این كوهها پوشيده از درخت مي باشد و روي هم رفته سرزميني بسيار سرسبز است و از نظر آب و هوايي و طبيعت ، مشابه شمال خودمان مي باشد در طول این چهار ساعت فرصت خوبي بود تا سوالاتي در مورد فرهنگ مردم كره را از ميزبانان خودمان بپرسم.
مردم كره اهميت خاصي براي خانواده قائلند و به بزرگترهايشان احترام زيادي مي گذارندو همچنان ازدواج فرزندان با اجازه و تاييد والدين صورت مي گيرد ومعمولا فرزندان در این زمينه ها حرف شنوي زيادي از والدين دارند.كره اي ها مثل خود ما احترام زيادي براي مهمان قائل هستند و واقعا در این مدت ما را شرمنده مهمان نوازي خود كردند.موقع ورود مثل خود ما تعارف مي كنند و با تعارف بسيار اول مهمان بايد وارد شود.مهمان بايد در قسمت بالاي اتاق بنشيند.كره اي هنوز علاقه ي زيادي به فرزند پسر  دارند؛اگر فرصتي باشد در رانندگي قانون گريزند و حتي تا چند سال قبل به پليس ها رشوه مي دادند ولي الان با توجه به مجازات بسيار سختي كه دولت وضع كرده كه حتي ماموران رشوه گير را اعدام مي كند،اين كارها كمتر شده است.
حدود سي در صد كره اي ها بودايي هستند و حدود سي درصد مسيحي هستند ،كه این جمعيت روز بروز هم در حال افزايش است و ظاهرا پس از جنگ جهاني دوم ، شيفتگي به غرب  خصوصا آمريكا ، تاثير زيادي در این گرايش به مسيحيت داشته است.و خيلي بيشتر از اينكه در شهر هاي ايران مسجد به چشم مي خورد در سئول صليب بالاي كليسا ها ديده مي شود.بقيه مردم كره هم ظاهرا اديان شرقي  دارند .كره اي ها مردگان خود را يا مي سوزانند و  خاكستر آن را در كوزه قرار مي دهند ويا انها را دفن مي كنند و قبر هاي انها را در مزارع خود به شكل تپه هاي كوچكي مي سازند و سالي يكبار اقدام  پاكسازي و چيدن علف هاي هرز آن مي كنند و ما در مسير  در بسياري از مزارع این تپه هاي كوچك را مي ديديم كه به تازگي علف هاي هرز آنها چيده شده بود وظاهرا هر ساله در همين فصل این كار را انجام مي دهند و اينگونه تمام افراد خانواده به اجداد  خود اداي احترام مي كنند.

عكس از دو قبر كره اي(عكس از اينترنت)

 نكته بسيار جالبي ديگر این بود كه منطقه نزديك به پستي كه براي بازديد رفته بوديم ظاهرا در قديم سرشار از معادن ذغال سنگ بوده و در سالهاي قبل در آمد  مردم منطقه و اقتصاد این منطقه از این معادن بوده است ولي با توجه به اينكه ديگر استخراج زغال سنگ مقرون به صرفه نمي باشد تمامي این معادن در حال حاضر تعطيل شده اند ولي دولت براي اينكه مردم این منطقه مجبور به مهاجرت به ساير مناطق نشوند كل این منطقه را تبديل به يك منطقه ي تفريحي و توريستي كرده است و این منطقه مملو از مراكز تفريحي و كازينو هاي قمار و پيستهاي اسكي شده بود.بازديد از این پست برق هم كه متعلق به شركت دولتي برق كره(كپكو) بود هم، در نوع خود بسيار جالب بود  و ما واقعا تحت تاثير مهمان نوازي و امكانات پيشرفته چه فني و چه رفاهي و خدماتي این پست برق(براي پرسنل پست) قرار گرفتيم. يكي ديگر از جالبترين مطالبي كه در مورد  كره اي ها متوجه شديم این بود كه ظاهرا حقوق كارمندان به حساب همسرشان يعني خانم ها ريخته مي شود.البته نمي دانم شايد يك نوع عدم فهم متقابل بين ما و ميزبانان كره اي مان بود ولي حداقل متوجه شديم كه همسران كره اي دقيقا از حساب حقوقي شوهرانشان خبر دارند و مثلا اقاي كيم كه مردي حدودا پنجاه ساله و تقريبا ازمديران رده بالاي  شركت بود يك روزصبح  برايمان تعريف كرد كه ديشب خانمش متوجه شده كه بغير از حسابي كه شركت حقوق عاديش را در آن مي ريزد حساب ديگري دارد كه پاداش ها و بعضي از مزايا را شركت به آن حساب مي ريزد وخانمش پرينتي هم از آن حساب گرفته بود  و خلاصه متوجه خيلي از خوشگذراني هاي آقا شده بود و آقاي كيم توانسته بود با كلي غلط كردم و ديگر تكرار نخواهد شد و تقديم دو دستي كارت اعتباري آن حساب به خانم قضيه را ماست مالي كند ولي با خوشحالي مي گفت هنوز حسابهاي ديگري هم دارد كه  خانمش خبر ندارد و جالبتر اينكه كره اي ها سن افراد را نه از بدو تولد بلكه از نه ماه قبل آن حساب مي كنند يعني اگر يك فرد كره بگويد كه سي سال دارد يعني بيست و نه سال بيشتر ندارد!شام ان شب را هم در رستوراني عربي كه صاحب ان يك فلسطيني فارغ تحصيل هند كه مليت استراليائي داشت  و ظاهرا زن كره اي داشت !خوردیم.

لينک ثابت نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 16:16  توسط: مهدی شفیعی

دوست گرامی و نویسنده ارجمند

جناب آقای حسن درویشی

درگذشت جانسوز پدر گرامیتان را به شما تسلیت گفته از خداوند برای ایشان اجر جزیل و برای شما، بازماندگان و منسوبین صبر جمیل مسئلت می کنم.

لينک ثابت نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 18:31  توسط: عبدالرضا شهبازی

روز اول حضورمان در كره را با يك جلسه معارفه با ميزبان به پايان رسانديم. و شام را هم با ميزبانهايمان در يك رستوران سنتي كره اي در ساختمان يا قصري زيبا در بالاي تپه اي سرسبز  خورديم؛البته چون شب بود و باران هم مي امد امكان گرفتن عكس از اين مجموعه نبود.ولي اين عكس را از وب سايت اين رستوران برداشته ام.

در رستوران و در اولين تجربه برخورد با غذاي كره اي، ابتدا با يك چاي سبز ولرم از ما پذيرايي شد و بعد یکی یکی غذاهای مختلف سرو می شد. غذاها تقريبا به سبك همان سريال يانگوم بود يعني هر چند دقيقه اي يك ظرف كوچك مخلوطي از سبزيجات و گوشت يا موجودات دريايي جلوي ما قرار مي دادند و ما هم با احتياط این غذا ها را تست مي كرديم.خلاصه اينقدر انواع این غذاها را آوردند كه الان هرچه به ذهنم فشار مي آورم نمي توانم غذاهايي را كه خورده ام بياد بياورم ولي روي هم رفته غذا خوب بود و خوردنشان زياد سخت نبود در حالي كه قبل از رفتن اكيدا به من توصيه شده بود كه كنسرو به همراه خودم ببرم كه خوردن غذاهاي كره اي غير ممكن است.و حسن ختام شام هم يك نوشيدني بود كه طبق مشخصاتي كه ميزبانها مي دادند بايد آب تمشك یا چیزی شبیه به آن باشد. خلاصه روز اول را با خستگي زياد از شب بسيار كوتاه سفر به پايان رسانديم.
روز دوم يك روز خوب نيمه ابري را با مسافرت به شهر اولسان در جنوب كره شروع كرديم مدت پرواز 45 دقيقه بود يعني بايد مسافتي حدود 500 كيلومتر را طي كرده باشيم.تنها دو نكته جالب در پرواز داخلي  كره توجه مرا جلب كرد يكي اينكه پذيراي در هواپيما فقط با يك نوشيدني انجام گرفت يعني تقريبا خيلي كمتر از پذيرايي پروازهاي داخلي ايران و ديگر اينكه هر كسي كه خواب بود يك برچسب ،جلوي صندليش توسط مهماندار چسبانده مي شد، مبني بر اينكه در هنگام پذيرايي شما خواب بوديد وقتي كه بيدار شديد لطفا اگر چيزي ميل داشتيد به مهماندار اطلاع بدهيد.لازم به ذكر است كه این پرواز از فرودگاهي ديگر  و در داخل خود شهر سئول انجام شد كه ظاهرا در اندازه هاي فرودگاه مهرآباد خودمان بود يا شايد كمي بزرگتر.
شهر اولسان شهري بندري درجنوب شرق كره و در كنار درياي ژاپن است و طبق توضيح ميزبانها حدود بيست سال است كه به مركز پتروشيمي ها و پالايشگاه ها و واحد هاي صنعتي تبديل شده ولي این شهر زيبا سرشار از امكاناتي بود كه این شركتهاي صنعتي براي آن درست كرده بودند يك شركت بيمارستان ساخته بود ديگري دانشگاه علوم پزشكي و ديگري دانشگاه فني مهندسي ؛ شركت بزرگ هيوندايي كه ما براي بازديد از آن، به آنجا رفته  بوديم ،داراي بخش بزرگ صنعتي و  مسكوني  در كنار این شهراست.ما دو روز در شهر اولسان و در هتل اختصاصي خود هيوندايي در كنار كارخانه هيوندايي بوديم.
بخش كشتي سازي هيوندايي

شركت هيوندايي بخشهاي متفاوتي دارد از كشتي سازي و سكوهاي نفتي گرفته تا ماشين هاي سواري و محصولات برقي. گرچه ما براي بازديد بخش برق به این شركت مراجعه كرده بوديم ولي برنامه بازديد از بخش كشتي سازي و خودرو سازي هم براي ما در نظر گرفته شده بود؛ بايد خود شما بوديد تا مي ديديد كارمندان این شركت چگونه با افتخار از پيشرفتها و محصولات شركتشان حرف مي زدند و نه به مانند ما كه هنوز براي افتخار ، بايد آويزان چند هزار سال قبلي شويم كه هر روز هم ملتي و مملكتي بخشي از این تاريخ را از ما كش ميرود  . باور كنيد وقتي از  تاريخچه هيونداي صحبت مي كردند افتخار و اعتماد به نفس در چشمانشان موج مي زد و باز این سوال در ذهنم من  زنده مي شد كه چرا ما اينگونه نيستيم؟چرا شهرك بعثت يا ماهشهر پس از دوازده  سال از شروع به كار منطقه ويژه چيزي بغير از گراني براي ساكنانش به ارمغان نياورده ولي اولسان كه هشت سال از ما جلوتر است به این مدرني و زيبايي است؟شركت هيونداي توسط اقاي چانگ جو يانگ (Chung Ju-yung)در سال 1972 تاسيس شده این اقاي  يانگ يك شهروند كره شمالي بوده كه با يك ماشين دزدي  به كره جنوبي  فرار مي كند وامروز به عنوان موسس شركت هيوندايي شناخته مي شود. شركتي كه هفته اي يك كشتي تحويل مشتري مي دهد(ساخت هر كشتي سه سال به طول مي انجامد) و سالانه پنج مليون ماشين مي سازد  و  و و ...  بگذريم .
به علت فشردگي برنامه ها، فرصت زيادي براي ديدن خود شهر پيش نيامد و فقط فرصت قدم زدني كوتاه بعد از نهار در پاركي كوچك ولي بسيار زيبا كه شركت هيوندايي براي كاركنان خود ساخته بود را داشتم.

پارك شركت هيوندايي(براي زرگتر ديدن كليك كنيد) پارك شركت هيوندايي(براي زرگتر ديدن كليك كنيد)

 و شب هم با چندتا از همسفران نيم ساعتي را در خيابانهاي اطرف هتل قدم زديم. روز بعد ، بعد از ظهر به سئول برگشتيم.و شام كباب و دوغ را در رستوراني تركي در منطقه مسلمان نشين سئول (كه البته همه مهاجر و غير بومي هستند) خورديم.

پی نوشت:

در جستجو اطلاعاتی در مورد اقای چانگ جو يانگ به اطلاعات جالبی در مورد پسر ششم و مدیر فعلی شرکت هیوندایی اقای دکتر چانگ مون جون CHUNG Mong-Joon Dr پیدا کردم که جالب است.

دکترا از ام ای تی، عضو مجلس کره(نماینده اولسان)، عضو فیفا و مسلط به زبانهای انگلیسی آلمانی چینی و ژاپنی ،رئیس دانشگاه اولسان و استاد مهمان در دانشگاه توکیو!

لينک ثابت نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 22:40  توسط: مهدی شفیعی

همواره تلاش می کنم در هنگام مراجعه به قرآن کریم، اگر به نکته ای تازه از نظر خودم رسیدم، پیگیری های لازم را داشته تا بیشتر بتوانم بهره ببرم. چندی پیش آیه زیر را خواندم و به این نکته پی بردم که خداوند در مسئله حجاب، به راحتی انسان ها نیز توجه نموده و برای آنانی که شرایط لازم را داشته باشند، از جمله زنان سالخورده که بعضا به کمک دیگران جهت کارهای روزمره خود نیاز دارند، شرایط را آسان نموده است. در جستجویی که در سایت های معارف داشتم به نکات ذیل از سایت حجت الاسلام قرائتی رسیدم که برای آگاهی شما نیز آن را درج می کنم. امیدوارم با ژرفا بخشیدن به مطالعات قرآنی خود بتوانیم، بهره بیشتری از آن برده و به سوی رستگاری رهنما شویم.

وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاء اللَّاتِي لَا يَرْجُونَ نِكَاحًا فَلَيْسَ عَلَيْهِنَّ جُنَاحٌ أَن يَضَعْنَ ثِيَابَهُنَّ غَيْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِينَةٍ وَأَن يَسْتَعْفِفْنَ خَيْرٌ لَّهُنَّ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ﴿60﴾

و بر زنان از كار افتاده‏اى كه [ديگر] اميد زناشويى ندارند گناهى نيست كه پوشش خود را كنار نهند

 [به شرطى كه] زينتى را آشكار نكنند و عفت ورزيدن براى آنها بهتر است و خدا شنواى داناست (60)

آيه :   60     

  وَالْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاء اللَّاتِي لَا يَرْجُونَ نِكَاحًا فَلَيْسَ عَلَيْهِنَّ جُنَاحٌ أَن يَضَعْنَ ثِيَابَهُنَّ غَيْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِينَةٍ وَأَن يَسْتَعْفِفْنَ خَيْرٌ لَّهُنَّ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ