تبليغاتX
دلمویه
دلتنگی های کودک دیروز
 

رفته، رفته محو می شود

 

 ردپای کودکی که سالها

 

   شعرهای غربت مرا

 

خوشه ،خوشه شروه می کند

 

قطره ،قطره آب می شود

 

روزهای خیس و سرد کودکی که هر طلوع

 

 بوی نان کوچه های روبر و

 

لقمه ،لقمه سیر می شود

 

 و عاقبت در هجوم باد های ناگهان

 

نقطه ،نقطه برگ ،برگ

 

صفحه ،صفحه  فصل ،فصل

 

ذره، ذره زردمی شود

 

 لحظه ،لحظه پیر می شود    

 

ودرشبی بی ستاره  بی صدا

 

آخرین نگاه را ترانه می کند

 

 

        

           

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 8:33  توسط علی مطهری  | 

وقتی حوصله ام سر می رود

 

تکلیفم را نمی دانم

 

خودم را خط می زنم

 

هر چه باشد

به سن تکلیف نرسیده ام

 

لا اقل حالا نرسیده ام

زنگ انشا هم نقاشی می کشم

 

چشم

 

چشم

دو

ابرو

و آرزوهایی که بدون رنگ

 

تشباد می شوند

 

و گونه های خواب مرا آشفته می کنند

به کی بگویم

 

 من هنوز خواب ندیده ام

که باور کند

گنجشک ها بر درخت  من آواز نمی خوانند

به کی بگویم

  من هنوز بدنیا نیا مده ام

 تا

     تکلیفم مشخص شود

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 11:4  توسط علی مطهری  | 

بیابان مراآب ندهید

بگذارید

خورشیدچتری باشد

برای هر چه تشنگی است

آنجا که فصل ها

تقسیم نمی شوند

و شب ها

سکوت را سیراب می کنند

و روزها بی هیچ حایلی

زمستان مراانارستان می کنند

ترد وتازه

بیابان مراآب ندهید

می خواهم در انبوه فراموشی ها گم شوم

تا

بادها یاد مرا

قاصدکی باشد

  بازیگوش و نا آرام

  که از  مداد رنگی کودکی بر شانه های یک کوه

ترانه می خواند:

به تو گفتم که غربت زاده ام من

زلال و مهربان وساده ام من

تمام هستی ام را بی تکلف

به دست آب و آتش داده ام من

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 9:39  توسط علی مطهری  | 

در انتظار سلام

هر شب

نسیم خواب تورا

به پلک پنجره ها دخیل می بندم

تا صبح...

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 10:2  توسط علی مطهری  | 


دلتنگ نیستم

سنگ هم نیستم

که بی بهار سبز شوم

   کهکشانی ام پر از راه شیری

 خورشید

هر روز نمازش را به سمت من


آغاز می کند

باور کن

   خدا هر شب به مشاعره دعوتم می می کند

برایم چای می ریزد


دیکته هایم را پاک می کند

تا صبحها

کمی زودتر به آسمان سلام کنم
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 17:26  توسط علی مطهری  | 

گنجشکها

هرروز نماز می خوانند
تا

گندمزار قربانی داس ها نشود
من هر شب
شبانه هایم را خیرات می کنم
تا
کبوتران گرسنه نمانند

تواما
درپشت آن نگاه رمیده ومعصوم

به چه می اندیشی
پسرکم

وقتی می گویی دوستت دارم

کاش مرا می فهمیدی

تا بدانی جای بوسه هایت
که پی درپی بر گونه هایم می نشیند

خاکسترم می کند

نترس عزیزکم

آهوها نمی ترسند
رم می کنند
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:48  توسط علی مطهری  | 

لحظه ای درنگ کن

بوی جوی مولیان

یاد یار مهربان

کوچه های کودکی

شعرهای ساده و نجیب

بوی سیب

دستهای تا خدا بلند

سروهای تا ابد قنوت

خاکیان تا همیشه در رکوع

سجده های روشن ستاره ها

جمله منتظر

تا حضور سبز آن سپیده پوش

آسمان به اهتزاز آورد

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:21  توسط علی مطهری  | 

نمی دانم  دستهای این شعر های یاغی را


در دست کدام واژه بگذارم


تا هر روز


از باغ همسایه سیبی گم نشود


و من مجبور شوم


برای اتاق های بی پنجره


دست تکان بدهم


وسایه هارا


از کوچه های بی عبور


جارو کنم

و

قبله ام را


از روی ساعت دیواری


تنظیم کنم


که ماهها ست در جا می زند


وهمیشه خدا پنج دقیقه تا دوازده


معطل مانده است

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 11:42  توسط علی مطهری  | 

صفر

تا بي نهايت رنگ

متولد شدم

در دنيايي كه هست

اما نيست

جاري شدم در روح صبحي كه خورشيد

سايه اش را رصد نكرده است

و گم شده ام در كهكشاني كه هنوز دهانش بوي شير ميدهد

صفر

تا بي نهايت هزارو سيصد و ...

وهرچند تا كه بخواهي حاشا كني

فرقي هم نمي كند

كسي نگفت آرزوهايت را كجا دفن مي كني

وقتي سلام مي كنم

دهانم گس مي شود

مادرم مي گويد :

از بچه گي تلخ بودي

اين را از بوي بادام هاي كوهي

روييده بر نوجواني ام فهميدم

حالا ديگر فرصتي براي

رنگ كردن آرزوهايم باقي نمانده است

من مانده ام و كاغذ ها ي مچاله شده ي خط خورده

كه هيچ آفريني ندارد

و كهكشاني كه دهانش بوي شير مي دهد


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 8:54  توسط علی مطهری  | 

در غبار حیرت غزلهایم

پنهان می شوی

وقتی می سرایمت

حوای من!

 از بهشتت بیرون بیا

گندمی که تو سالها پیش

 در دهانم ریختی

   امروز

 بی منت باران

 در دامنه های یک صبح

خرمن، خرمن

آغاز شده اند

   من نمی دانم شروع شبنم کجاست

 حتی رنگ نگاه نیز

 ولی می دانم

       وقتی تو آغاز شدی

من نمازم را به نیت چشمان تو قامت بسته بودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:59  توسط علی مطهری  |