گربه ایرانی خانم ایساکسون
بعد از مدت ها غیبت، امروز خانم
"ایساکسون " با گاری کوچک دستی اش که هم عصایش بود و هم کالسکه ی گربه اش داخل پارک شد و مستقیماً آمد
به طرف نیمکتی که من رویش نشسته بودم. خانم "ایساکسون" بر خلاف دفعات قبل گربه ی سفیدش را در کیسه ی برزنتی گاری نگذاشته بود، بلکه با دست چپ او را گرفته بود توی بغلش و با دست راست گاری را به جلو هل می داد. من تا به حال ندیده بودم که خانم "ایساکسون" در هنگام راه رفتن گربه ی خود را در بغل بگیرد زیرا اولاً گربه نسبت به سن و سالش چاق بود و سنگین و ثانیاً خود خانم "ایساکسون" اگر که تنها هم بود و هیچ گربه ای را با خود نداشت به علت پیری و ضعف شدید نمی توانست بدون عصا یا تکیه به دسته های گاری چهار چرخش راه برود.
وقتی که خانم "ایساکسون" رسید به کنار من و خواست روی نیمکت بنشیند، چون من می دانستم محال است بتواند با گربه روی نیمکت فرود آید به خاطر کمک به او از جا برخاستم و خواهش کردم برای لحظه ای گربه اش را بدست من بدهد تا دستش برای گرفتن پشتی نیمکت و استفاده از آن به عنوان نقطه ی اتکا آزاد باشد. هرچند ابتدا او تردید داشت گربه را از خودش دور کند ولی شاید یا به خاطر آشنایی قبلی با من و یا ناتوانی و ناچاری، قبول کرد. از من تشکر نمود، گربه را گذاشت توی بغلم و با حایل کردن دست هایش بر روی دستگیره ی گاری، هس هس کنان با تردید و کندی رقت آمیزی، آرام و آهسته خود را گذاشت روی نیمکت در کنار من.
اما خانم "ایساکسون" هنوز به طور کامل روی نیمکت جا نگرفته بود که رو به من کرد و عجولانه با تشکر و لبخندی خسته، گربه را از دست هایم گرفت. در واقع بهتر است بگویم که گربه را از دستم قاپید. بیچاره پیرزن! گوئی او با این حرکت سریع نه گربه بلکه طفل دلبند خود را از ترس ربوده شدن از دست های من قاپید.
البته این بار اول نبود که من شدت ابراز علاقه خانم "ایساکسون" به گربه اش را می دیدم. در ملاقات های قبلی هم کم و بیش شاهد عشق ورزی او با این گربه ی پشمالو بوده ام. مثلاً دیده بودم که چگونه او بدون هیچگونه ریا و تظاهری، همانند مادری که کودک خردسال خود را قربان صدقه رود گربه را در بغل خود نوازش کرده و لطیف ترین کلمات محبت آمیز را در گوش او زمزمه کرده است.
بیجاره خانم "ایساکسون"! او قبلاًها، چندین بار با اندوه و چشمان پر از اشک به من گفته بود علت عشقش به این گربه آن است که او تنها همدم و مونس تنهائی و نیز آخرین باقیمانده از خانواده ی ازهم گسیخته اش است.
نمی دانم چند دقیقه یا چندساعت به حرف های خانم "ایساکسون" گوش دادم. همین قدر خاطرم هست که هوا دیگر تاریک شده بود و من حتی نتوانسته بودم یک سطر هم از کتابی را که برای مطالعه با خودم آورده بودم، بخوانم. لحظه ای که ناچاراً از جا برخاستم و مؤدبانه از او اجازه ی مرخصی گرفتم ناگهان دست مرا گرفت و به طرف خود کشید و گفت: راستی تو می دانی نژاد گربه ی من ایرانی است؟
تقریباً هیچ روزی نبود که خانم "ایساکسون" مرا ببیند و این موضوع را به من یادآوری نکند ولی نم یدانم چرا هیچ وقت یادش نمی آمد که دفعه ی پیش هم همین مسأله را یادآور شده است. البته هر بار هم من به خاطر رعایت حد ادب، خود را ناآگاه، متعجب و هیجان زده نشان می دادم و
می گفتم: جدی می گویید خانم "ایساکسون"؟! چه سعادت بزرگی!! و خانم "ایساکسون" هم همیشه با غرور و مباهات جواب می داد: بله!
اما با وجودی که خانم "ایساکسون" امروز هم جواب همیشگی را از من شنید، نمیدانم چرا دستم را ول نکرد. گوئی می خواهد چیز مهم تری را بگوید. او با اندکی نگرانی و احتیاط کاری به این طرف و آن طرف نظری انداخت و وقتی که مطمئن شد کسی صدایش را نمی شنود به من اشاره کرد که سرم را به او کمی نزدیک تر کنم. وقتی که من با کنجکاوی و اندکی نگرانی گوشم را بردم به کنار دهانش، او با صدائی لرزان پرسید: آیا به نظر تو می شود از کشورت یک گربه ی دیگر بیاوریم تا با گربه ی من جفت گیری کند و نسل گربه ام را زیاد کند؟!
من که از ساده لوحی این پیرزن بی آزار خنده ام گرفته بود، بی آن که به نشانه ی تمسخر یا هر چیز دیگری حتی تبسمی بر لب آورم، دهانم را به گوشش نزدیک کردم و جاهلانه پرسیدم: خانم "ایساکسون" گربه شما نر است یا ماده؟!
هر چند خانم "ایساکسون" بدون کوچک ترین تردیدی از جنسیت گربه اش اطمینان داشت، ناخودآگاه گربه را برگرداند و با نظر سریعی که به زیر شکم او انداخت قاطعانه جواب داد: نر است!
من آخرالامر با لبخندی که خانم "ایساکسون" را به یک باره ناامید نکند ابروهایم را بالا انداختم و به شوخی گفتم: خانم "ایساکسون" ما ایرانی ها به خاطر نوع خاص فرهنگمان ماده را به خارجی ها نمی دهیم ولی نر را چرا! متأسفانه گربه ی شما نر است!
و با نیم تعظیمی به عنوان ادای احترام، خداحافظی کردم و راهی خانه شدم.
تساوی عادلانه نبود
پرسپولیس برازجان 1 مازیران ساری1
گلها: 83 ـ (پنالتی) حبیب دویره (پرسپولیس)، 30 ـ مصطفی عاقلی (مازیران)
بهترین بازیکن: حسن فلسفی (پرسپولیس)
17 بهمن ماه 86 ورزشگاه تختی برازجان (مسابقات فوتبال دسته دو کشور)
پرسپولیس برازجان در خانه خود میزبان مازیران ساری بود اما نتوانست از میزبانی سود ببرد تا بازی دو تیم به تساوی بکشد، حمید بورکی و حبیب دویره چندین موقعیت گل به دست آوردند که نتوانستند دروازه سارویها را باز کنند، اما مازیران از تک موقعیت خود به خوبی استفاده کرد و دروازه پرسپولیس را باز نمود، حملات طوفانی پرسپولیس برازجان تا دقیقه 83 ادامه داشت تا این که دروازهبان مازیران بر روی "دویره" مرتکب خطا پنالتی شد و خود دویره کاپیتان با تجربه پرسپولیس گل تساوی را درون دروازه مازیران جای داد، البته داور خوزستانی این بازی پنالتی مسلم بر روی صادق گشنی در دقیقه 3+90 اعلام ننمود، در این بازی حسن فلسفی و حبیب دویره عالی بازی کردند.
توقف فولاد در ایستگاه شاهین
شاهین بوشهر 1 فولاد خوزستان 1
گلها: 18 ـ هادی خنیفر (شاهین)، 43 ـ احمدآل نعمه (فولاد)
16 بهمن 86 ورزشگاه شهید بهشتی بوشهر از سری مسابقات فوتبال لیگ دسته اول کشور فولاد خوزستان پیشتاز گروه "الف " در بوشهر روز سختی پشت سر گذاشت شاگردان نصرت ایراندوست با یک بازی دیدنی و هماهنگ مقابل تیم باتجربه فولاد بازی مقتدرانهای ارائه داند، هادی خنفیر بازیکن سابق فولاد و فعلی شاهین بوشهر از فاصله 30 متری شوتی دیدنی روانه دروازه فولاد خوزستان کرد توپ بعد از برخورد به تیرک دروازه به تور فولاد خوزستان بوسه زد، گل تساوی فولاد از اشتباه هادی شفیعی دروازهبان شاهین به دست آمد تا احمدآل نعمه بازی را به تساوی بکشاند، در تیم شاهین حمید محمدی بازیکن جوان این تیم بهترین این میدان بود.
لیست کامل تایید صلاحیت شده های چهار حوزه انتخابیه استان بوشهر
بوشهر گناوه و دیلم:
اکبر پور
پرور
جمیری
دارابی
شریعتی فرد
سیدحسن موسوی
سیدکریم موسوی
میگلی نژاد
یزاف
دشتستان
اسکندری
ایرج زاده
پاپری
شجاع
مهدوی
یوسفی
دشتی و تنگستان
ابراهیمی
اتیار
پورفاطمی
حسین نژاد
حیدری
دولاح
صلاحی نژاد
علوی نژاد
قطب الدین
نادری زاده
نمازی
دیر و کنگان
شیخ موسی احمدی
حجت الاسلام حاجیانی
قیصر صالحی
منبع پیام عسلویه
شب به خیر آقای رییس هیات نظارت
آقای حیدری رییس هیات نظارت استان !
سلام ! من شما را نمی شناسم . صدایت را نشنیده ام . تصویرت را در هیچ کتاب و روزنامه ای ندیده ام . هیچ خبری از تو نخوانده ام . تازه چند روزیست که نام آقای حیدری را از این و آن می شنوم . تازه فهمیده ام که رییس شورای نظارت استان شده ای . تازه فهمیده ام که مدتها معلم بوده ای . مدتها دانش آموزان را درس داده ای. تازه شنیده ام آقای حیدری رییس هیات نظارت پدر چند فرزند است . باز نشسته آموزش و پرورش است و میانسالگی را دارد پشت سر می گذارد و از سراشیبی عمر پایین می رود . فرزندانش را دوست دارد ، به آنان مهر می ورزد ، نگران آینده ی آنان است . برای همین است که گفتم دقایقی از وقتت را که این روزها بسیار قیمتی و تنگ است به من بدهی تا با تو چند کلامی به رسم پدر و فرزندی سخن بگویم .
آقای حیدری نمی دانم میدانی مجروح جنگی یعنی چه یا نه ؟ نمی دانم می دانی مسمومیت شیمیایی یعنی چه یا نه ؟ نمی دانم می دانی درد ناشی از تیر و ترکش یعنی چه یا نه ؟ نمی دانم میدانی بی خوابی فرزندی بر اثر سرفه های یک ریز پدر یعنی چه یا نه ؟ اگر نمی دانی بگذار برایت بگویم
پدر من مجروح جنگی است ! آقای عزیز ! یعنی جانباز است همان واژه زیبایی که امروز برخی به واسطه آن به نام و نان و کام رسیده اند .پدر من بخشی از بدنش را به تیر و ترکش دشمن سپرده است تا امروز من و فرزندان شما سر بلند و سرافراز زندگی را به شادی و رفاه و خوشبختی نفس بکشیم . پدر من بهترین روزهای عمرش را با صدای مهیب خمپاره و گلوله سپر کرده است .پدر من شیمیایی شده ی جنگ است . شب ها از سرفه های او خواب و آرام نداریم .هر شب از درد پای مجروحش خواب ندارد.
پدر من یک سجاده دارد به وسعت آسمانها . مهری دارد که عطر حسین میدهد ، تسبیحی دارد که بوی زهرا می دهد . پدر من شب ها بدون قرائت آیه ای از قرآن سر بر بالش نمی گذارد . پدر من هیچ صبح جمعه ای نیست که دعای ندبه اش ترک نکند . پدر من آلبومی دارد پر از خاطرات جبهه و جنگ ! پر از تصویر شهیدانی که جسم و جان خویش را به آسمان پیوند زدند .پدرم از کودکی ما را با مهربانی و محبت با آموزه های دینی و مفاهیم قرآنی آشنا ساخته است . پدرم ... پدرم ... آه ...پدر عزیزم ...
آقای رییس ! شما و دوستانت در هیات نظارت پدر مرا به جرم عدم التزام و اعتقاد به دین مبین اسلام رد صلاحیت کرده ای ؟ و او را از حق قانونی خود بازداشته ای . من این رای شما را قبول ندارم . من این رای شما را ناحق میدانم . من این رای شما را ...نمی دانم این دستگاه سنجش و معیار مسلمان یا نامسلمان بودن دیگران را از کجا یافته ای ؟ نمی دانم به چه جرئتی اینگونه در باره دین ایمان مردم نظر می دهید و رای صادر می کنید ؟
آقای حیدری ! اما بدان و بفهم که هیچ رای و نظری نمی تواند مرا از دین حنیف اسلام باز دارد و هیچ حرکت نسنجیده و ناپخته ای مرا از آن مفاهیم عالیه آسمانی و آن آموزه های رحمانی که پدر جانبازم به ما آموزش داده است دور سازد .
آقای رییس ! من و تو و همه ی آن چند نفری که در این رای با تو هم نظر بوده اند روزی از روزهای بسیار دور به هم خواهیم رسید . آنجا که قرار است کارنامه ی اعمال خود را پاسخ گوییم . آن روز رستاخیز که مردگان سر از خاک برون آورده و بردرگاه آفریدگار طلب مغفرت و رحمت میکنند . آن روز که خیلی هم دیر نخواهد بود فرا خواهد رسید و من جوان 19 ساله ی امروز در دادگاه عدل حضرت حق چشم در چشم شما اعضاء هیات نظارت خواهم دوخت و آنقدر به چشمانتان خیره خواهم شد تا ...
نه آقای رییس نترسید ! من در آن یوم الحساب و در آن هنگامه ی رستاخیز از شما شکایت نخواهم کرد .شما را خواهم بخشید و از حضرت حق خواهم خواست تا از سر تقصیرات انسان جایز الخطا بگذرد ...این را به حقیقت می گویم . من شما را خواهم بخشید ... این عفو و بخشش را از پدرم آموخته ام آنگاه که هر شب جمعه صدای الهی العفو العفوش در سکوت خانه رها میشود ...
آقای رییس هیات نظارت ! این رنجمویه یی را که برای تو باز گفتم از سر درد بود و گلایه ! گفتم این ها را بگویم تا امشب که سر بر بالین می گذاری آسوده و آرام نخوابی ... این ها را که گفتم برای این بود تا فردا صبح که از خواب برمی خیزی حیدری دیگرگونه ای شده باشی .پس تا فردا صبح خدا نگهدار !
شب خوش آقای رییس !
نه تنها ردشدگان هیات اجرایی تایید نشدند.بلکه همه اصلاح طلبان توسط هیات نظارت شورای نگهبان ردصلاحیت شدند.
شنیده شده است امروز صبح نامه ردصلاحیت تمامی کاندیداهای اصلاح طلب در 4 حوزه انتخابیه استان بوشهر تحویل انان گردید. شنیدنیها حاکی است . دکتر جمهیری.شیخ سقا. دکتر لیراوی .دکتر هوشنگی.در حوزه بوشهر.یداله قایدی دردشتستان .اکسیر.مجید کنگانی.علی ایاز. علی کرمی در کنگان.حیدرزاده.تاج الدین.در دشتی علاوه بر ردصلاحیت شدگان هیات اجرایی از جمله ردصلاحیت شدندگان هستند.
تاییدصلاحیت پورفاطمی تحویل فرمانداری دشتی شد
شنیده شده است که حجه الاسلام پور فاطمی نماینده دو دوره مجلس که شایعاتی مبنی بر ردصلاحیت وی در رسانه ها پخش شده بود تایید صلاحیت شده است .شنیدنیها حاکی است نامه تایید هیات نظارت شورای نگهبان امروز به فرمانداری دشتی از طریق فاکس تحویل شده است.
فرهنگ حذف (مسعودحسن پور)
یک تئوری نانوشته در انقلاب ها وجود دارد با این مضمون که انقلاب ها فرزندان خویش را می خورند. شاید ترجمان این سخن عبارت مرحوم شریعتی است که انقلابیون را دو دسته می کند. انقلابیون قبل از انقلاب و انقلابیون بعد از انقلاب. انقلابیون بعد از انقلاب همان کسانی هستند که در گرماگرم فتح و غفلت از راه می رسند و همه چیز را در انحصار خویش می گیرند؛ هرچند انقلاب زاییده تفکر و مبارزه آن حذف شدگان باشد. بعد از جنگ جهانی دوم در آلمان گروهی موسوم به گروه 47 شکل گرفت که بعدها روزنامه شان به روزنامه "خطاب" معروف شد. رسالت این گروه ایجاد فرهنگ حذف در آلمان آن روزگار بود. حذف همه آنانی که شبیه آنان نمی اندیشیدند. مارینا تسوه تایوا شاعر روسی نیمه اول قرن 20 بعد از آنکه شوهرش توسط حاکمیت تیرباران شد خود را حلقه آویز کرد. لوله های تفنگی که بر شقیقه های "استیوساندرال" شاعر ایرلندی قرار می گیرد از همان جنسی است که بر سینه "وبکتورخار" شاعر شیلیایی قرار می گیرد. "لرمانوف" شاعر نابغه روس در قرن 19 با چاپ منظومه "دمون" که به مذاق حاکمیت خوش نیامد جوانمرگ اندیشه حذف شد. و "جرج ربلو" شاعر موزامبیکی که عمری را صرف اندیشه های سیاسی کرده بود وقتی هدف اندیشه حذف قرار می گیرد درگیر سرایش شعرهای عاشقانه می شود و با دنیای سیاست وداع می کند. خانم "آنانا شوایت والز" شاعر آنگولایی وقتی هجمه حذف از طرف خودکامگان پیرامون او را فرا می گیرد به صراحت اعلام می دارد: "شعر اسلحه آزادی نیست. این ها همه نمونه کوچکی از فرهنگ حذف در جوامع مختلف است. شاید بشریت با چنین تجارب تلخی بود که در دهه ها و سده گذشته در قوانین موضوعه خویش تجدید نظر اساسی کرد و در همه کشورهای دنیا قانون، اصل را بر برائت افراد گذاشت. قانون گزار وقتی اصل را بر برائت آدمیان می گذاشت نگران باب شدن فرهنگ حذف بود تا افراد به بهانه های مختلف از گردونه حذف نگردند. بدترین برخورد با قانون این است که اصل را بر اتهام افراد بگذاریم مگر آنکه صلاحیت آنها احراز شود. قطعا امروزه دوره های تفکرات فاشیستی که معیار را بر بودن خویش و حذف دیگران می گذاشتند سپری شده است. همین گونه است که باید اذعان کرد عصر رهبران بزرگ و شخصیت های همه چیز خواه به سر آمده است. عصر جدید عصر تجربه می باشد. انسان هایی بزرگتر هستند که تجارب بزرگتری برای بشریت آورده اند. این اندیشه ها نتیجه تاملات اندیشمندان بزرگ و علم گرایی چون "اگوست کنت" فرانسوی است که به انسانها آموخت مذهب آینده بشر علم خواهد بود و علم کعبه ای است که بشر آمال و آرزوهای خود را از درگاه آن جستجو خواهد کرد. ازاین تاریخ بود که حرکت و دگرگونی به عنوان قاعده حیات جمعی و لازمه بلامنازعه علم به صورت امری طبیعی و پذیرفته شده در آمد. و از این به بعد بود که عقل "ستایشگر" جـــای خود را به عقل "پرسشگر" داد و عقل دیگر نه خادم خدایان، بلکه به مثابه عاملی درآمد که می توانست از آنچه پیرامونش می گذرد پرسشگری کند. رهاورد چنین تفکری این شد که اگر نگوییم از ساحت اندیشه تقدس زدایی شد، دست کم می توان گفت دیگر در وادی اندیشه چیزی مقدس می ماند که با رهیافت های علمی در تناقض نبوده و قابل تبیین عقلی باشد. و نهایتاً چنین اندیشه ای بود که جامعه اروپایی را به این درجه از توسعه رساند. از نتایج تجارب علمی آنها این بود که قبل از هر توسعه ای باید به انسان توسعه یافته رسید. انسانی که بزرگ بیاندیشد و بزرگ تصمیم بگیرد. دموکراسی به عنوان به عنوان نهایت تلاش عقلی بشر نتیجه چنین نگاهی به انسان بود که بر اساس آن گردش قدرت به عنوان ضرورت گریزناپذیر حکومت وارد معادلات سیاسی شد. پیداست انسانی که منتهی علیه سمت راست و چپ اندیشه اش حذف کسانی است که شبیه او نمی اندیشند نمی تواند بزرگمنشانه برای جامعه خود تصمیم بگیرد. خانم گاندی در کتاب معروف خود به نام "حقیقت" می گوید: "وظیفه و مسئولیت یک حکومت این نیست که به شست و شوی مغزی مردم بپردازد و آنها را به یک جهت خاص سوق دهد. بلکه حکومت باید وسیله رشد فکری مردم را فراهم سازد". البته شاید این کلام ارزشمند گاندی برای حاکمانی که خود را در عمل از جنس مردم نمی دانند مصداق نداشته باشد. برای مثل وقتی اسکندر خود را از اولاد خدایان می دانست و اصرار داشت که حکومت خود را با ارواح نیک پیوند بزند و سعی داشت برای تمام رفتارهای خویش یک جنبه روحانی و البته عوام فریبانه برشمرد؛ به این دلیل بود که فکر می کرد پسر "ژوپیتر" است و پسرخاله هرکول و آشیل و بنابراین او می تواند منجی عالم بشریت باشد و هرجا می رود نوری از رستگاری بتاباند. از این جهت است که در مشی حکومتی خویش باید حرف اول و آخر را او می زد. در چنین حکومت هایی جهل مردم بیشترین عنصری است که به درد حاکمان می خورد. یادمان نرود که در حکومت های دیکتاتوری روحیه تمامیت خواه توتالیترها علت تامه حکومت نیست، بلکه بخش عمده ای از علت به جهل مردم برمی گردد. بنابراین هیچگاه در جوامع رشد یافته صدام حسین به وجود نمی آید. صدام حسین در جامعه ای پدید می آید که مردم به دست بوسی صدام حسین می روند. قصد داشتم در این نوشتار از فرهنگ حذف بنویسم و گریزی هم به انتخابات مجلس هشتم و رد صلاحیت کاندیداها؛ اما از بس قرینه های تاریخی در این نوشتار آوردم نگران آن شدم که اگر این مباحث را بر بحث انتخابات تعمیم دهم تکدر خاطری در پی آورد. بنابراین بحث انتخابات مجلس در نوشتار بعد.
شنیدنیهای سفر رییسجمهور
شنیده شده است در هنگام سخنرانی احمدینژاد رییسجمهور در ورزشگاه شهید بهشتی و همچنین در زمان مطرح کردن انجام مصوبههای قبلی هیأت دولت عده زیادی از حضار شعار میدادند دروغ است. "دروغ است" سر می دادند. گفته میشود عدهای از حضار که شعار دروغ است، میداند توسط یکی از نمایندگان مجلس از گناوه هدایت شده بودند.
سخنرانی یکی از ایثارگران
شنیده شده است در هنگام سخنرانی احمدینژاد سالن 2 هزار نفری فجر و دیدار با خانوادههای ایثارگران جانبازی سخنانی علیه مسئولین اظهار داشته است.
نامههای مردمی به رییسجمهور
شنیده شده است در شهرستانهای استان مردم برای نوشتن نامه به رییسجمهور و نوشتن خواستههای خود هجوم آوردند. شنیدنیها حاکی است در چند روز گذشته پاکت نامه کمیاب شده بود! گفته میشود اکثراً مردم تقاضای وام و کمکهای بلاعوض نمودهاند.
اعتراض مردم به رییسجمهور
شنیده شده است در محل حضور رییس جمهور در استانداری و مکانهای سخنرانی عدهای از مردم معترض حضور داشتهاند و از رییسجمهور تقاضا داشتهاند که به اعتراضشان رسیدگی شود. گفته میشود اهالی هلیله و بندرگاه نیز نسبت به انتقال شان به منطقه ای دیگر تقاضاهایی داشتهاند. همچنین عدهای خواستار تغییر استاندار شده بودند و عدهای دیگر خواستار ابقاء استاندار بودهاند.
نارضایتی رییسجمهور
از کارگزاران دولت در استان
شنیده شده است جوانفکر در پاسخ به اعتراض عدهای از خانمها اظهار داشته است که آقای رییسجمهور متوجه شده است که کارگزاران دولت در استان ضعیف هستند!
عدم مصوبه اختصاصی به گناوه و بندر ریگ
شنیده شده است عدهای از اهالی بندر ریگ از عدم تصویب مصوبه اختصاصی برای توسعه بندر ریگ و گناوه ناراضی هستند. گفته میشود ضعف مسئولین شهرستان باعث عدم تصویب طرح و پروژه اختصاصی برای شهرستان گناوه و بخش ریگ شده است.
نمایندگان دولت در شهرستانها
شنیده شده است نماینده رییسجمهور در شهرستان دشتی وزیر تعاون، در شهرستان دیلم سرپرست وزارت آموزش و پرورش، در شهرستان گناوه وزیر کشور، در شهرستان دشتستان وزیر ارشاد، در شهرستان کنگان معاون رییسجمهور در شهرستان جم و ریز، وزیر نیرو و شهرستان دیر دکتر زاهدی وزیر علوم، تحقیقات و فناوری بودهاند. گفته میشود آنان در جلسه شورای اداری شهرستان مربوطه شرکت کرده با عدهای از مردم دیدار و گفتوگو داشتهاند.
سرپرست وزارتخانه و پلاژ بانوان در دیلم
شنیده شده است علی احمدی سرپرست وزارتخانه آموزش و پرورش برای تصویب پلاژ بانوان ساحلی بانوان دیلم اظهار داشته آقایانی که اینجا نشستهاند آیا شما به خانمهایتان اجازه میدهید بروند پلاژ؟ مسئولین نیز همگی گفتهاند بله. گفته میشود خانمی هم گفته چرا خانمها و بانوان را در حاشیه قرار میدهید.
رئیس جمهور: ملت ما امروز یک ملت هسته ای است
رئیس جمهور در جمع ایثارگران و خانواده شهدا گفت: حتی سربازان آمریکایی که در مقابل شان قرار میگیرد او را هو می کنند، می گویند برو دنبال کارت و در نقطه مقابل بدانید وقتی برادر کوچک شما، خاک پای شما به کشورهای مختلف دنیا سفر می کند، ملت و ملت ها از دانشگاهی و کشاورز و کارگر به کوچه و خیابان مثل سیل هجوم می آورند و فریاد می زنند ما با شما هستیم.
دکتر محمود احمدی نژاد اضافه کرد: صحنه هایی را در بین ملت ها می بینم، نه اینکه مسلمان باشند، مسلمانان که جای خود دارد، همه امروز عاشق ملت ایران و خط ولایت و رهبر عزیز هستند، ما به کشورهایی که پیرو ادیان ابراهیمی نیستند، اهل کتاب نیستند، همینطور است مشت ها را گره می کنند و می گویند ما با شما هستیم، شما بر حق هستید.
دکتر احمدی نژاد در ادامه گفت: افراد به ملاقات می آیند، در خیابان، در محل و در جلسات به ما می گویند فلانی نگران نباشید به ملت ایران سلام برسانید بگوید ایستادگی کنید، ما با شما هستیم.
وی خاطر نشان کرد: امروز همه جای عالم نام ایران، نام ملت ایران و نام نظام ولایت می درخشد. به همین دلیل است که در دنیا منزوی شده اند و ان شاءا.. منزوی تر هم خواهند شد.
رییس جمهور به بحث هسته ای اشاره کرد و گفت: در بحث هسته ای فراموش مان نمی شود بالاخره 8 الی 9 محموله سوخت رسید. ماجرای اخیر را دیدید، دو قایق 4 متری نزدیک یک ناو 150 متری شدند. می گویند اخیراًَ در تجهیزاتی که نیروهای خود می دهند یک کیف لباس زیر هم می دهند. بعضی ها نشستند مقاله نوشتند و گفتند آنها روی حساب تبلیغات این کار را کردند، نه بابا جان وحشت کردند دست و پاشون گم کردند.
دکتر محمود احمدی نژاد اضافه کرد: هر کسی خواست هسته ای 10 ، 15 سال مبارزه کرد. آخرش هم امتیاز دادند که دیگر نمی توان از بار امتیازها و تعهدها بیرون بیایند. اسم نمی برم، کشوری داریم در اروپا اتمی است مدعی است پایه گذار آزادی در جهان است به لحاظ اقتصاد بین 4 کشور برتر جهان است. زمانی می خواست هسته ای شود، مردم شان 12 سال مبارزه کردند، بعدها هم تعهدات از ایشان گرفتند در حال حاضر نیز 50 سال است که نمی توانند از زیر تعهدات خود بیرون بیایند. آنها تعهد دادند حامی صهیونیست جنایتکار باشند.
وی تأکید کرد: دروغ می گویند دولت های آزاد هستند، دولت های اسیرند و ملت خودشان را هم اسیر یک مشت صهیونیست کرده اند.
رییس جمهور کشورمان در ادامه گفت: ملت ایران در طول دو و نیم سال ایستادگی کرد و امروز یک ملت هسته ای است. بدون اینکه کوچک ترین امتیازی به بیگانگان بدهند، امتیازات درشتی را که داده بودند پس گرفتند.
دکتر احمد نژاد همچنین افزود: می خواهم در حضور شما یک کلمه به آن ها بگویم. بالاخره 28 سال همه زورتان را زدید همه ترفندها را به کار گرفتید بدانید ملت ایران از یک حسرت، یک آه و تمنا به سمت شما و از سوی حسرت یک سر سوزن عقب نشینی از مواضع الهی بر دل شما خواهد گذاشت، فرستاده ملت ایران مسلمان است.
وی در ادامه گفت: مسئله هسته از نظر ما تمام شده است. این که بعضی ها می گویند می خواهیم قطعنامه بدهیم و چه و چه بدهیم در بعضی جاها با جملاتی سخن می گوییم می گویند آقا تو رییس جمهوری این حرف را نزن من هم در جواب می گویم من نوکر ملت ایران هستم، مثل ملت ایران حرف می زنم و به ایشان نصحیت می کنم این بازی ها را بگذارید کنار دو قطعنامه دادید چکار کردید؟ اگر یک جو عقل بود آن جا دیگر اشتباه نمی کردید، یک بار اشتباه، دو بار اشتباه، دویست بار اشتباه، دیگر در دویست و یکمین بار فکر خود را اصلاح کنید، دوستی با ملت ما به نفع شماست. در این بازی ها نروید، اما اگر خواستید بروید این قدر از کاغذها صادر کنید که خسته شوید.
نگاهی به مراسم سینه زنی در بوشهر
بخش اول
مراسم عزاداری در استان بوشهر یک نوع مراسم خاص است که قدمت آن به بیش از صد سال میرسد. مراسم سنتی بوشهر آیینی بس کهن دارد.
از اینکه گفته میشود مراسم عزاداری بوشهر نوعی خاص است به این دلیل است که اگر از بالا به آن نگاه کنید آن را همانند موج دریا خواهید دید که در اول به صورت آرام جزر و مد میکند و بعد از چند ساعت به صورت موجی خروشان خود را به زمین میکُوبد و در اصطلاح محلی آن زمان را «واحد» میگویند.
این مراسم ابتدا توسط عدهای از جوانان شکل میگیرد، بدین صورت که دایرهی کوچک را به دور ستون وسط مسجد یا حسینیه تشکیل میدهند. در این دایره هر کس با دست چپ کمربند همراه طرف چپ خود را میگیرد و با دست راست طبق یک ریتم معین سینه میزند. زدن دست به سینه با حرکت پا شکل میگیرد به طوری که هنگام عقب نشستن پای چپ و به جلو آمدن پای راست به حرکت درمیآید و هم زمان با حرکت پاها دست هم به سینه زده و بر میگردد.
با کوبیدن دست به سینه گروه سینهزن به طور دایره و با همان حرکت پاهای چپ و راست به طور هم زمان به دور ستون میچرخند. این دایره کوچک که به وسیلهی نوحه خوان اول ـ که در اصطلاح محلی به آن "پیش خوان" میگویند ـ هدایت میگردد. به تدریج این صفها انبوه شده، دایرهها بزرگتر و با شعاع و قطر بیشتر تشکیل میگردد.
در این هنگام گروهی از سینهزنان به انتخاب مسئول صفها که مدام در میان صفها دور می زند به مرکز دایره رفته و صف دوم و سپس صفهای بعدی را تشکیل میدهند. البته این صفها پشت سر هم درست نمی شود و خود در تخصص مسئول صفها ست و طبق خواندن نوحه خوان صورت میگیرد. در اصطلاح محلی این صفها را «بُر» مینامند و کسی که این صفها را درست میکند «بُرساز» میگویند.
لازم به ذکر است که کار یک بُر ساز در مراسم عزاداری کاری بس دشوار است. همان طور که یک پیشخوان (نوحهخوان اول) باید بداند که چگونه و در چه زمانی از چه نوحهای و با چه ریتمی استفاده کند تا نوحهخوان بتواند کار آن را درست ادامه دهد یک بُرساز هم باید بداند که در چه زمانی و از چه کسانی برای ساختن بُر استفاده کند.
البته نمیتوان تمام خطاها را به گردن بُر سازها انداخت چون آنها به تنهایی این همه عزادار را به طور منظم هدایت میکنند اما باید نقدی هم در مورد برخی از آنها داشته باشیم که خود جای بحث دارد.
متأسفانه چند سالی است که برخی از بُرسازان در بعضی از مساجد و حسینیهها آن طوری که باید عمل کنند نیستند. این پذیرفتنیست که همه عزاداران برای امام حسین(ع) سینه میزنند و نه برای نوحهخوان اما باید در ساختن بُر از فامیل بازی دوری شود.
برخی از ازدحام جمعیت و کمی جا شکایت دارند ولی ما شاهد آن هستیم که با وجود صحنهای بزرگ، باز هم مشکل بُرساز حل نمیشود.
نوحهخوان نوحهای را با ریتم تند میخواند و یا میخواهد اجرا کند ولی هنوز بُرساز نتوانسته بُر را جمع کند و یا بالعکس.
متأسفانه یکی از مشکلات بُرسازها این است که هر کس چفیهای به دور کمر بسته سریع به داخل بُر میبرند و در بعضی از مواقع آن افراد را به وسط یا همان بُر آخر میبرند حال آنکه اصلاً آن اشخاص بوشهری نیستند و چون نزد دیگران دیدهاند با خود فکر کردهاند که بستن چفیه به دور کمر یک آیین است و شاید هر کس چفیه نداشته باشد او را راه نمیدهند، با همین ذهنیت چفیه میبندند و وارد مراسم میشوند و بُرسازان نیز آنها را به سوی بُرهای داخل هدایت میکنند غافل از اینکه ایشان حتی بلد نیستند سینه بزنند.
روایت میکنند در زمان مرحوم جهانبخش کُردیزاده (بخشو) جوانی به داخل بُرهای وسط آمد. ناگهان بُرساز آو را بیرون میکند. مرحوم کُردیزاده با صدایی بلند خطاب به آن بُرساز میگوید: همین جوانان هستند که فردا این بُرها را تشکیل میدهند.
متأسفانه در برخی از محلات مشاهده شده که بُرساز با سینهزن، مشاجره میکند، در صورتی که اگر حق با بُرساز هم باشد باید بُرساز صورت یا سرِ سینه زن را ببوسد و با احترام او را به صفهای عقب راهنمایی کند. این موضوع زمانی رخ میدهد که صفها خیلی شلوغ باشد و کسی بخواهد بدون اجازه وارد صفهای جلویی شود.
یکی دیگر از مشکلات بُرسازان این است که در وسط سینه و در موقعی که سینه به اوج خود رسید طوری بلند فریاد میکشند و ریتم سینهزنی را به هم میزنند که نوحهخوان از حس نوحهخوانی در میآید.
این بنده نقدی کوتاه از بُرسازان مساجد و حسینههای شهرمان نموده ام که امید دارم این عزیزان مرا به بزرگواری خود ببخشند. اگر نقدی صورت میگیرد فقط برای جاویدان ماندن این سنت صد ساله است تا برای آیندگان به طور کامل و شفاف باقی بماند.
لذا سعی کردیم که در این بررسی به سراغ چند تن از بُرسازان شهرمان برویم و نظر آنها را نیز در مورد ساختن بُر و مشکلات بُر ساز جویا شویم که انشاءا... در شمارهی بعدی هفتهنامه نظرات این بزرگواران به چاپ خواهد رسید.
مرا ببخش!
برادری که لباس مقدس نظام را بر تن داری و مسئول برقراری نظم و امنیت در شهر و دیار من هستی، مرا ببخش. شرمندهام از این که سرِ صحنه رسیدم و نالهی زنی را که کتک میخورد شنیدم. ای کاش در آن لحظه من آن جا نبودم و نمیدیدم و نمیشنیدم. شرمندهام از این که در کنفراس مطبوعاتیِ وزرا شرکت نکردهام و ترجیح دادهام به میان مردم بروم.
واکمن بنده، قابل شما را ندارد. اگر خواستید کاغذ و قلم مرا هم بگیرید و نوشتههایم را صد پاره کنید.
اما چشمهایم را چه کنم؟ میدانم که میدانی چشمها دروغ نمیگویند. آیا در آن لحظه ی پر افتخار، دیدی چند جفت چشم به تو نگاه میکرد؟!
قول میدهم هر جا که دیدم دستی بلند شده که بر پیکر کسی کوبیده شود چشمهایم را ببندم و اگر صدای نالهای بلند شد گوشهایم را با هر دو دست بگیرم و راجع به آن با هیچ کس صحبت نکنم. مبادا بار دیگر چشم در چشم هم شویم و نگاه مان با هم یکی شود!
شبیخون به آسمان شهر
دیروز، "حسن زنگنه" مترجم مشهور شهر ما، با نگاهی گذرا به شهر دریاها از "برادلی برت" آورده است که در بوشهر نه تنها محل سکونت زنها دیوار کشی و اطراف آن پوشیده شده بلکه تمام خانهها از دید انظار و عابرین حسود پنهان مانده و تنها دارای روزنهها و شناشیرهایی هستند که به جای پنجره از آنها استفاده میشود. اما وقتی وارد حیاط خانه میشوی سنگفرش، گلکاری شده و فضای خنک و دلچسب و اغلب حوضدار و سرشار از طراوت و جنب و جوش زندگی است که شخص را گیج و مات مینماید.
اما امروز، کمی این طرفتر روزگار، آپارتمان نشینی ما را در حلقهی مفقود زندگی شهری قرار میدهد که فقط ظاهراً «هم سایه یکدیگریم» چرا که برجهای 60 متری در کوچههای 6 متری آفتاب و سایهسار سبز نخلهای بلند، گلهای قشنگ، یاس سفید آسمانی و نارنج و ترنج، پرتقال و لیمو را از ما گرفتهاند، نمیدانم شاید اصلاً ما برای آپارتمان نشینی ساخته نشدهایم و نمیتوانیم عمودینشین باشیم. این جا حتماً ویلایی نشینهای خوش نشین به گوش باشند و عمر خود را در آپارتمان 45 متری تباه نکنند زیرا آسیبهای روانی به خصوص جیغهای بنفش نان خشکیها با بلندگوهای ماشین سمساریها و چاقو تیز کنی رعشه بر تن خسته میاندازد. از همه بالاتر صدای دزدگیر اتومبیل توی پارکینگ که با خیزش گربهها، تو را سراسیمه به پاگردها و بالکنها میرسانند.
راستی این آقای زنگنه کجاست که به برادلی برت پیام دهد در بوشهر تمام خانهها در دید و انظار عابرین قرار گرفته آسمان مسدود شده، گل و گلایل و نخل مفقود گردیده، طراوت به پشتبامهای ایزوبام شده منقل گردیدهاند، عنقریب است که به آسمان شبیخون بزنیم و بسازیم باز هم آپارتمانهای مصیبزده، اما بدون شناشیر با یک بالکن مشرف به خانههای مردم!
فریاد استان بوشهر (37)
دریغ است بوشهر ویران شود
در این وانفسای زندگی هر چه میخواهم خود را دورتر از بازیها و جریانهای سیاسی و اجتماعی استان نگه دارم و مواظب باشم تا کلاهم را باد نبرد نمیتوانم، زیرا که هنوز اعتقاد دارم استانم نیاز به فریاد دارد. فریادی که سالهاست میخواهند با حیله و نیرنگ خاموشش کنند. فریادی با خاطراتی تلختر از آنچه تلخیهاست. فریادی که در روزهای تابستان سوزان جنوب استان، مردمانی با حنجرههای خشکیده هر چه سر دادند فریاد رسی نداشت. شبها انسانهایی با شکمهای فرو رفته و عاجز از قوت لایموت نای فریاد زدن نداشتند و انسانهایی که روزی با پاهای تاول زده دوان دوان به دنبال آب و خاک بودهاند اما امروز، افرادی جاهطلب، منفعت طلب، ریاست طلب و تجزیه طلب با سوءاستفاده از اخلاقیات مردم جنوب میخواهند با دسیسه و فتنهگری جغرافیای استان را تغییر دهند. اما کور خواندهاند زیرا گرچه این آقایان مدتها است که استانمان را با عملکردهای غارتگرانه خود توانستهاند ویران کنند اما زهی خیال باطل، چرا که نمیتوانند جغرافیای بوشهر را تغییر دهند. حال نمیدانیم به جغرافیای باریکه غزه نگاه اندوهناکی داشته باشیم یا به جغرافیای استان بوشهر که روزی همین آقایان حاضر نبودند در این منطقه عبور کنند. راستی کدام یک تلخ است: آن باریکهای که دیروز توسط اجنبی قطعه قطعهاش کردهاند یا این باریکهی بوشهر آن هم نه توسط بیگانگان بلکه توسط افراد خودی تازه به دوران رسیدهای که هر روز آتشی را دامن زده (من از بیگانگان هرگز / ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد). حال با نگاهی به جغرافیای استانهای هم جوار در می یابیم بزرگترین استان، استان فارس میباشد و کوچکترین آن بوشهر که اکنون داخلش خودمان را کشته و بیرونش فارسیان، حال چگونه میتوان تجزیه جغرافیای استان را پذیرفت زیرا که این تجزیه مغایرت با قوانین کشوری دارد.
در این چند سالهی اخیر هر روز یکی از رؤسای تازه به دوران رسیده خوابی برای عسلویه میبیند. یکی میخواهد مردم با فرهنگ فارس را بر علیه استان بوشهر بشوراند. دیگری خبر از جدایی عسلویه و الحاق آن به استان فارس میدهد. روزی رییس جمهور، استان فارس را بزرگترین قطب گازی کشور میخواند و روزی دیگر معاون سیاسی استاندار فارس بیسیاست میشود و امروز استاندار فارس و رییس سازمان هواپیمایی کشوری به فکر تجزیهی استان بوشهر میافتند.
توصیهای هم به مسئولین و نمایندگان بیخیال استان دارم: چرا در این خصوص اعلام موضع نمیکنید؟ مگر شما خود را وکیل و وصی مردم در استان نمیدانید؟ مگر این پستها تا کی به شما وفادار میمانند؟ مگر نمیدانید که این ریاستها به اندازهی آب بینی بزی هم کم ارزشتر است؟ چرا مهر سکوت بر لب زدهاید؟ مگر نمیدانید که این تجملها که در خانه های شماست زنگ مرگ و قاتل جان شماست.
اینک بر فرد فرد روحانیون، روشنفکران، نویسندگان و مطبوعات استان واجب است تا با روشنگری، افکار عمومی را نسبت به دسیسههای تنشزای این افراد آگاه سازند.
خدمتگزاران صدیق
بخش اول
هرگاه موضوع کارکنان دولت بالاخص ردههای میانی و رو به پایین سازمانها و وزارتخانهها مطرح میگردد و در هر مقطعی که ارزشهای کاری و خدماتی (حرفهای و تخصصی) این قشر زحمتکش و پر تلاش مبنای بحث و گفت وگو قرار میگیرد، ارباب سخن و طرفین مباحثه و گفت و گو کلیهی حقوق و کوششهای ایشان را نادیده گرفته و برمبنای شایعات غلط و برداشتهای نادرست، این خادمین شریف و ذی حق را با عناوین ناشایست و آزار دهنده مورد عتاب و خطاب قرارداده و تصویری نازیبا و غیر واقعی از این چهرههای مظلوم و رنج دیده به نمایش میگذارند. به راستی آیا این چنین است؟ آیا کارکنان دولت (در این مبحث ردههای میانی و جزء مانند متصدیان، خدمات، رانندگان، ماشین نویسها، تلفن چی و … مد نظر بوده و مدیران، معاونین و مسئولین رده بالای تشکیلات اداری یا سازمانی مستثنی میباشند) واقعاً تن پرور و بیکارهاند؟ آیا مطابق آمارهای غیر مستند و محقق نشده، زمان کار مفیدشان در روز سه یا چهار دقیقه است؟آیا دائماً تجمع کرده و اوقات کاری را با شوخی، مضحکه، درد دل و گلایه یا سخنان عبث و بیهوده سپری میکنند؟ دور میآیند و زود میروند؟ از انجام وظیفه شانه خالی میکنند؟ با ارباب رجوع، بد اخلاقی مینمایند؟ رشوهگیر و رشوه خوار هستند؟ و دهها پرسش دیگر …
منشاء و سرچشمه ی این همه تهمت و افترا کجاست؟ چهره پرداز این تصاویر زشت کیست؟ کدام نوازنده این ساز ناکوک را زده است؟
این آشنای غریب در دیار خود، سزاوار این عناوین و بدبینیها و دهن کجیها و انگهای ریز و درشت است؟ که اگر عقیده و اصرار به این بر چسبهای ناروا و ناحق است، مدیران و مسئولین ادارات و سازمانهای دولتی چگونه به اهداف تشکیلاتی و از پیش تعیین شده رسیده و از قِبل آن مدیران موفق و کارامدی تلقی میگردند؟
چرخ عظیم ضوابط اجرایی و عملی قوانین و مقررات کشور چگونه به حرکت درآمده و دائم در گردش است؟ پیشرفتها و گسترههای توسعه در سالهای اخیر به چه طریقی میسر گردیده است؟
نگاهی دلسوزانه و از سرِ محبت به کارکنان ساعی و تلاشگر خانواده بزرگ دولت، واقعیات درد ناک و اسف انگیزی را آشکار ساخته و مردان و زنان با وقار و متعهدی را معرفی مینماید که در عین فقر و تنگدستی (به لحاظ وضعیت معیشتی ناشی از کمی حقوق و دستمزد،عدم تمکن مالی، معضلات مالی و اقتصادی و تورم و گرانی روز افزون) شبانه روز به فراخور وظایف و تکالیف محوله با دل و جان به کار و ارائه خدمات مشغولند. کارکنان مؤمنی که با ایمان راسخ به پروردگار یکتا و نبیاکرم (ص) و ائمه اطهار (ع) در راه اعتلای مملکت و ترقی و پیشرفت سرزمین ایران گامهای بلندی برداشته و استوار و محکم با بحرانهای مالی و سایر مشکلات دست و پنجه نرم کرده و با کمترین گلایه و اعتراض، فداکاری و ایثار مینمایند.
اندر حکایت تعطیلی کتابخانه مصلحیان
بالاخره پس از تلاش های فراوان، مدیر کل انجمن کتابخانه های بوشهر موفق شد کتابخانه مصلحیان را تعطیل کند. هنوز بیش از یکماه از تأسیس این مدیریت و ابلاغ
حکم مدیر کلی آقای خوش طینت نگذشته که وی اولین گام خود را به اشتباه برداشته و بدون هیچ کار کارشناسی این محل را تعطیل کرده است. شاید در پاسخ این توضیح داده شود که این محل جهت تعمیرات اساسی موقتاً تعطیل شده اما شواهد امر چیز دیگری را گواهی
. معمولاً اگر چنین چیزی مد نظر بوده که نیست باید متولی آن بنا اقدام به چنین کاری نماید در حالی که سازمان گردشگری و میراث فرهنگی بوشهردست به چنین اقدامی نزده است. پارچه نوشته هایی هم که پس از تعطیلی کتابخانه بر سر درِ ورودی آن نصب شده چنین چیزی را حکایت نمی کند. این در حالی ست که در فضای کتابخانه مصلحیان، انجمن اهل قلم نیز مستقر بوده و حق قانونی انجمن بوده که به عنوان یکی از طرفین در این رابطه حق انتخاب داشته باشد و باز هم این در حالی ست که از سوی مدیر کل سازمان گردشگری- به عنوان متولی این ساختمان – مجوز ساخت یک سالن در محیط کتابخانه به انجمن اهل قلم صادر شده بود که متأسفانه با اقدام خودسرانه مدیر کتابخانه ها این نیز عملی نشد. حال جای چند پرسش باقی می ماند که انتظار داریم در مرحله نخست استاندار محترم نسبت به موضوع حساسیت نشان داده و مدیرکل کتابخانه ها نیز پاسخ گو باشند.
1- با توجه به آگاهی ایشان از متن وقف نامه مرحوم "مصلحیان" که تاکید شده: این ساختمان تا زمانی که به عنوان کتابخانه از آن استفاده می شود وقف می باشد.
حال باید منتظر اقدامات قانونی ورثه آن مرحوم باشیم که می توانند اقدام قانونی نمایند و ملک موردنظر را متصرف شوند. مدیرکل کتابخانه ها آیا برای چنین واکنشی از ورثه تدبیری اندیشیده است؟ در حالی که وی هیچ جایگاه قانونی در اقامه دعوی ندارد وبه سادگی از یک طرف معادله خط خورده می شود و باید ارگان های دیگری در دادگاه حضور یابند و پاسخگو باشند.
2- با تعطیلی کتابخانه مصلحیان، انجمن اهل قلم نیز مکان برگزاری نشست های خود را از دست داده است و این در حالی ست که اعضای انجمن که تمام اهالی قلم و هنراستان- نزدیک به یکصد و پنجاه نفر- عضو آن
می باشند و فقط به یک اتاق بسنده کرده بودند و آن را نیز با هزینه خود ساخته بودند از دست داده اند. آقای مدیرکل؛ آن گونه که پیداست شما هیچ احترامی به اهالی قلم نمی گذارید در حالی که عنوان پست شما گواهی
می دهد باید یکی از متولیان فرهنگی این استان باشید. شما که با تدبیر مدبرانه خود کتابخانه را به تعطیلی کشانده اید و محل انجمن را غیر قابل دسترس کرده اید آیا به فکر محلی برای استقرار انجمن بوده اید؟ مسلماً پاسخ خواهید داد که این جزء شرح وظایف شما نیست . چگونه ممکن است محلی که به طور مشترک از آن استفاده می شده و یکی از طرفین خودسرانه آن را واگذار نماید فکری به حال طرف دیگر نکند، مگر این که به طور عمد این گونه رفتار کرده باشد. به طور قطع حکم مدیرکلی آن قدر شما را در مقام بالایی برده است که دیگر به هیچ چیز فکر
نمی کنید و اهالی قلم هم که جای خود دارند. قبل از آنکه شما بخواهید توجیهی برای این اقدام خود اعلام کنید تمام راه ها را به روی شما می بندم. فردای آن روزی که شما درِ کتابخانه را بستید من به عنوان یکی از اعضای هیأت مدیره انجمن به اداره ارشاد مراجعه کردم و مدیرکل دستور پی گیری را به معاون فرهنگی دادند و ایشان طی تماس تلفنی با شما حساسیت موضوع را عنوان کردند و گفتند چون انجمن اهل قلم در حال تدارک جشنواره داستان نویسی قلم طلایی می باشد و نیاز مبرم به محل خود دارد شما کلید را به طور موقت تا تاریخ بیست و پنجم بهمن تحویل دهید که شما موافقت کردید و من نیز بنا به وعده شما به محل جدید اداره مراجعه کردم که در عین ناباوری گفتند شما در اتاق کارتان نیستید و این در حالی بود که بیش از ده دقیقه از قطع تماس نگذشته بود. به هر حال تا پایان وقت اداری سه بار مراجعه کردم و همکاران شما حتی حاضر نشدند با شما تماس بگیرند و این در حالی بود که کلید کتابخانه در اداره بود (کاری از پیش طراحی شده). بعد از وقت اداری هم که من شماره شما را به دست آوردم و تماس گرفتم شما توجهی به حرف های من نکردید و حتی قول خودتان به معاون فرهنگی ارشاد را فراموش کردید. حال شما پاسخ دهید چگونه می توانیم به رفتار شما خوشبینانه نگاه کنیم و سوء نیت را نبینیم. به هر حال شما از همان ابتدا نشان داده اید که مدیر موفقی نخواهید بود و تمام زحماتی که در این چند ساله از سوی متولیان فرهنگ استان کشیده شده بر باد خواهید داد . مطمئناً کارنامه درخشانی در پایان دوران مدیریت خود نخواهید داشت و این از همان اولین اقدام شما مشخص شده که فضای زیبا و آرام کتابخانه مصلحیان را که محل درس خواندن دانش آموزان و دانشجویان بوده از آنها گرفتید بدون آنکه هیچ توجیهی داشته باشد .
3- به راستی متولی کتابخانه مصلحیان چه کسی می باشد. اگر سازمان میراث فرهنگی است که شواهد امر این را نشان می دهد، چرا در این رابطه سکوت کرده است؟ اگر مدیریت کتابخانه های استان می باشد چرا بدون هیچ نگرش آینده نگرانه ای دست به تعطیلی کتابخانه زده است و باعث شده وضعیت ملکی این ساختمان با خطر مواجه شود؟ اگر استانداری متولی این ساختمان است چرا اجازه داده (با آگاهی از مفاد وقف نامه) مدیر کتابخانه ها خود سرانه به تعطیلی این محل دست زند؟ اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی در این میان چه جایگاهی دارد؟ در این میان وضعیت انجمن اهل قلم چگونه خواهد بود ، در حالی که این انجمن از همان ابتدای وقف این ساختمان در آن مستقر بوده (سال 78).
در پایان به عنوان عضو هیأت مدیره انجمن اهل قلم از استاندار محترم تقاضا می کنم ضمن پی گیری موضوع، محلی را به انجمن اهل قلم اختصاص دهند و اگر مدیریت کتابخانه ها توانایی نگهداری از ساختمان کتابخانه مصلحیان را ندارد اعضای این انجمن به شما اطمینان می دهند به درستی از آن محل استفاده کرده کتابخانه ای مجهز و تخصصی در زمینه هنر و ادبیات تاسیس نموده و همچون گذشته در عرصه های هنر و ادبیات خدمات شایانی را به فرهنگ استان نمایند.
آتشی؛ واپسین غولِ این دیار
بالایِ شعرِ خستهیِ من نازنین!/ غمگین/ منشین/ در زیر این کتیبهی فرسوده/ من خفتهام/ محتاج دستِ سبزِ تو/ محتاجِ سبزهی روحِ تو/ بنشین/ دامن کنارِ دما غم بگستر/ طنین خنده بیفکن در سنگ/ طنین خنده بیفکن در واژه/ بخوان/ بخوان چنان که خون سبز فواره واکند/ از سنگِ استخوان
«از زیر سنگ»
دیار ما سرشار از شگفتی است و ما چنان غرقیم که آن را و آنها را در نمییابیم! «شاید این نیز یک شگفتی باشد، که شگفتیهای را نمی بینیم و در نمییابیم!!»
خودِ این دیار نیز یک شگفتی است دیاری با این خردی در آخرین نقطهی سرزمین، و این چنین پُربار و سرشار و پیش تاز، در همهی اعصار…
باری؛
دانشآموز دبیرستان بودم که به مضمونی تکان دهنده برخوردم. ابتدایِ دههیِ پنجاه بود. مضمونی که تا بعد و بعدها همچنان ، گاه و بیگاه ذهنم را به خود میخواند. نوشتهای بود از برتولد برشت (نمایش نامه گالیله) که: بدبخت ملتی که به قهرمان نیاز دارد!
و نمیدانستم!! (و این ندانستن چه قدر زیبا بود!)
نمیدانستم چرا و به چه دلیل نویسنده و متفکری از این دست، چنین سخنی را در کلامِ شخصیتِ نمایشنامه خویش قرار داده است؟!
و آن زمان، ما بودیم و "آی آدمها"، ما و "خانهام ابری است"، ما و "از زخمِ قلب آبایی"، "مرگِ نازلی"، ما بودیم و "زمستان" و "آخر شاهنامه"، ما و "تولدی دیگر" و "آیههایِ زمینی" و ما بودیم و "اسب سفید وحشی"، "ظهور"، "گلگون سوار" و "غزلِ کوهی"، ما بودیم و همشهری غریبمان! غریبی که همشهری ما بود!
اما، دریغا که غریب ما بودیم و هرگز ندانستیم، و او به اعتبار کلامش و سطر سطرِ شعرش آشناترینِ آشنای دیار.
این را، امروز آموختهایم که: شاعر را نمیتوان شناخت!
شاعر پیوسته چون ماهیِ گریز، رو به گریز دارد!
آتشی را نشناختیم. غریب بود برایِ ما همان سان که نیما، شاملو، اخوان و فروغ را هرگز نشناختیم… (و دریغا آنان که حرف از گذر از این بزرگان میزنند و خام خیالانی که فکر میکنند میتوانند بیشناختِ آستانِ اینان، بگذرند و به آبادانی رسند! نود نگذشته، قصد صد دارند!! هیهات که تا ابد در صفر خواهند ماند!)
و تا زمانی که قفلِ غربتِ اینان با کلید شناختِ گوهر و جوهرِ شعر و کلامشان گشوده نگردد، حتا اگر پای در راهیم که بگذریم و بگذریم و بگذریم؛ میمانیم و میمانیم و میمانیم، متروک و راکد، مالامالِ سکون، و با دریغی و افسوس هر دَم افزون، چرا که شعر اگر چه دیر یاب است، اما مفتاحِ زندگی است. خودِ زندگی است! و شاعر اگر چه غریب است و ناشناختنی، لیکن کودکی است غُول و غولی است کودک! کودک ـ غولی به غایت شگفت و دوست داشتنی، اما گفتم که: نمیدانستم: چرا بدبخت ملتی که به قهرمان نیاز دارد؟!
آن زمان نمیدانستم و چه ندانستنِ لذت بخشی.
اینک اما، میدانیم و چه دردبار دانستنی!
و با شدن و رفتنِ این کودک / غول، واپسین غول، از آن دست غولهایِ زیبا از دست نهادیم. «و چنین است که این گستره را اینک در شدنِ این زیبایان و باز نیامدنشان، بر هوتی خشک و تفتیده و عقیم میبینیم و دَم به دم رنج دانستنِمان فزونی میگیرد.»
و کوتولهگیِ جهان، محنتی میشود گریبان گیر و نَفَس بُر؛ و هر کرانه و کنارهی عالَم را که مینگری، جُز پژواک این محنت، رنگی دیگر، هرگز … و حالا:
غروب که فرا رسد و آفتاب
پا بکشد به سمتِ آبخورش
من زیر سنگ خوابیدهام
و تا تاریکی، که مثل دُلفینی خیز بزنم از خیزابهای فسفری
تکان نمیخورم (خوابی آفتابی، علفی سنگی انگار)
«شش سوغات، شش نگاه به سنگ»
اکنون بیساحل و غریب
غرق ماسهها و شنهای عاشق
خیسِ اشک و خون
همه را در خود میگیریم
شاید لحظهای، دمی، کنارت بنشینیم «سعید مهیمنی»
با این همه، همهی شما و من میدانیم، شاعر هرگز نمیمیرد، حتا اگر در زیرِ سنگ خفته باشد، و تا هنگامی که شعر هست شاعر هست. و همه میدانیم شعر هرگز نمیمیرد.(آهوی کوهی در دست چگونه بوذا/ او ندارد یار، بییار چگونه دوذا)
افزون بر این، برای کسی مانند آتشی که هرگز درخود به نهایت نرسید و برایِ شعرش، اکنون، پیوستهی ممتد است؛ یعنی اکنونی تمام نشدنی. خَُفتن بیمعنی است، همان قدر که برای زمان سکون، برای آبِ برچکاد، رکود و برایِ انسان، انسان، انسان جمود بیمعناست.
آری آتشی و شاعرانی چون او، پیوسته حضورِ مقتدر در اکنوناند… پس به سمتِ شعر و شاعریاش گام فراپیش نهیم تا چندی در هوای مینویی شعر، نماز بگذاریم:
میگویم عشق،
و میگویم
تنها عشق است
که میتواند از کمرِ دیو تیغ باز کند
و میتواند
تیغ و تفنگ و باروت را
در جشنِ پُر هیاهویِ انسان
به چرب سوز هیمهیِ خشکی واگرداند
و شعلههایِ جانسوز را
ـ به جایِ سینههایِ برومند مرد ـ
گرم، از اجاق چوپانان برخیزاند.
«شعر سلوک/ از وصف گل سوری»
جوانی، جوانی: آتشی شاعرِ همیشه جوان
جوانمرگی از مقولاتی است که در سرزمین ما به انحاء، مختلف گریبان نویسندگان، شاعران و هنرمندان را گرفته است. صادق هدایت، محمد علی جمالزاده تا مهدی اخوان ثالث و فروغ فرخزاد (به نوعی ، البته) و … همه مصداق جوانمرگیاند. وقتی هنرمندی به هر دلیل نتواند پس از چهل، پنجاه سالگی آثاری برتر یا دست کم همتراز آثار پیشین خویش بیافریند، به این ابتلا دچار شده است.
آتشی اما به این ابتلا، مبتلا نشد. هر چند تا ابتلا به این ضایعه، گامی چند فاصله نداشت، میرفت که پس از "آوازِ خاک"، آرام آرام به این برهوت ظلمانی فرو رود حتا پارهای از ناقدین و اهل تحقیق، در همان زمان و زمانهای بعد بر این باور پای میفشارند که "دیدار در فلق" هم هرگز نمیتوانست مجوز خروج از این ورطهی برزخی قلمداد گردد، اما بازگشت وی به بوشهر و تعمق، تأمل ، و تدبری که بر امور به خرج داد، سبب شد نه تنها به این ورطه گرفتار نشود، حتا حرکتی توفنده و انرژیک را هم آغاز نماید. بنا براین آتشی مانند نیما و شاملو، خلاقیت و آفرینشگری و حضور فعال در عرصهی شعر را تا پایان عمر گرانبار خود ادامه میدهد.
تا سالهای اولیهی دههی پنجاه، آتشی سه کتاب "آهنگ دیگر"، "آواز خاک" و "دیدار در فلق" را منتشر میکند که در مجموع شامل 150 قطعه شعر است. آن گاه محاقِ آتشی آغاز میگردد. محاقی که عوامل مختلف در پدید آمدنِ آن نقشِ مؤثر داشتند. از وضعیتِ بغرنجِ اجتماعی ـ سیاسی ـ انسانی تا شرایط درد بار و رنجبار زندگی شخصی و فردی. این شرایط سیاه و عفن برای سوارِ پُر غروری که با شکوه و احترام بر مرکبِ رنج و اندوه و حماسهی اقلیم و جغرافیا؛ به فتح باغ و شهرِ شعرِ معاصر نائل آمده بود؛ غیر قابل تحمل و بیش از حد سهمناک بود.
علاوه بر اینها، تناقضِ عمدهای که آتشی در خود داشت، تناقضی که میتوان به تعبیری آن را مایه و پایهی حرکتِ هنرمندانهیِ هر هنرمندی انگاشت، رفته رفته درونِ شاعر را عرصهی نبردی سهمگین و پُر مخاطره گرداند.
پارادوکس هایی از این دست را هر شاعرِ صاحب نبوغی و هر غول ـ کودکِ صاحب قریحه و استعدادی به همراه و در درون خود دارد. هر گاه مجموعهی شرایط بسامان باشد، این وضع در یک مسیر در ظاهر توأم با آرامش ادامه مییابد، اما با برهم خوردنِ تعادلِ شرایط و نابسامانی وضعیتِ شاعر، از ابعاد گوناگون، این ناسازوارهها میتوانند به یک پایانِ مصیبت بار و سوگمندانه ختم شوند، یعنی همان وضعی که میرفت آتشی را در پایان دورهی اول شاعریِ خود، در بر بگیرد.
تناقض درونی آتشی که بر آیندی دو سویه داشت میتوانست به سمتِ اضمحلالِ شخصیتی ـ هنری وی پیش رود و منجر به از پای در آمدنِ او گردد.
ـ اما این تناقض چه بود؟!
ذهن و زبان در قطعاتِ دورهی نخستِ شاعری آتشی به شکلی است مردانه و متأثر از طبیعتِ خشن، تفتیده، آفتاب سوخته و کهنِ جنوب:
ای نخلهای سوخته در ریگ زاران
حسرت میندوزید از دشنام هر باد
زیرا اگر در شعرِ حافظ گُل نکردید
شعرِ من ـ این ویرانه ـ پرچینِ شما باد
«آهنگ دیگر»
یا:
نه نالهی مردهای بیاسب
نه شیههی اسبهای بیمرد
در سینهی درههای موهوم
چاووشیِ بادها غم آورد
«درههای شمالی»
این حال و هوا و ذهنیت بر آمده از ماهیت مردانه ـ بومی شاعر است که در زبانِ شعرِ آتشی به شکلِ زبانِ حماسی ـ تغزلی به جلوه در میآید:
دیگر پلنگ برنوِ عبدو
در کچّه نیست منتظر قوچهای ایل
امسال
آسودهتر
از گردنه، سرازیر خواهید شد.
امسال
ـ ای قبیلهی وارث ! ـ
دوشیزگانِ عفیف مراتع یتیماند!
در حجله گاهِ دامنهی زاگرس
دوشیزگان یتیم مراتع،
به کامتان باد!
«ظهور»
و حتا سبب میشود، همچون نیما، جغرافیایِ واژگانِ شعر را وسعت بخشد که خود بحثِ پُر حوصلهی دیگری را طلب میکند.
باری، شاید بتوان شعر "گلگون سوار" را، به نوعی، نشانهای از چالش درونی شاعر دانست: غریبی مغرور، در غرو.بی پر غوغا ، با اسب در خیابانهایِ پُر های هویِ شهر و گذشتن از چراغ قرمز و رم کردنِ اسب از سوتِ پاسبان و بُوقِ پُر دوامِ ماشینها …
شیفتگیای چنین، آن هم در شرایطی که خودِ شاعر بهتر از هر کسِ دیگر می داند فقط یک سراب است و بس! و اندیشه و عقل سخنِ دیگر دارد و سویِ دیگر میتازد، آن را ـ آن شیفتگی و نوستالژی را ـ قابل دفاع نمیداند که بازگشت است و بازگشت مذموم.
بر همین روال و سیاق و آن چه در زندگی و پیرامون
آوار شد، آتشی به سمتِ سکوت و تعمق و تأمل گام فرا پیش گذاشت و به دورهی فترت قدم نهاد.
درک ضرورت نوگرایی و دگرگونیِ مناسب، صورتی از کشف خویش در لحظههای تاریخی است. اگر نیما شصت هفتاد سال پیش خود را در آن لحظهی تاریخی کشف میکند تا دریابیم که مکانیسمهای موجود ادبی پاسخ گوی درونِ متحول ما نیست… امروز هم همان ضرورت در ما جوشان است و فردا هم همچنین … این تحول و دگرگونی مداوم و مستمر به این دلیل اصالت دارد که از جنس خودِ ما و خودِ جهان است… «آتشی/ وصف گل سوری»
گذار شاعر از دورهی فترت، ذهن و زبان او را تحول بخشیده است. زبانِ حماسی تغزلی وی که ماهیتی مردانه ـ بومی را در پس پشت داشت، از دالانِ این تحول به شکلِ تغزلی ـ طبیعتگرا با ماهیت و رویکردِ عامِ انسانی، زنده و پویا ظهور میکند:
آنک جهان، ملول و مفکّر
برگُرده صبورِ یا بویِ سبز بهار
از تنگههای عطر گذر میکند
و چشمهای تشنهی شاعر
از فصلهایِ زنده سفر میکند
«رشد/ وصف گل سوری»
این گذار سبب میشود با درک عشق در گسترهی هستی و با تأکید بر انسان در زمانهی امروز و اکنون، آن تناقض دیرینه، سرانجام پایان یابد و شاعر از این پس با آرامشی در خور و تأمل برانگیز به سرایش بنشیند:
انسان کنار دریا شکل الههای است
ـ عریان و خیس و تاریک ـ
که روی تخته سنگ سیاهی دو زانو نشسته
و آبهایِ دور جهان را میپاید.
«دیدار ساحلی / وصف گل سوری»
این گذار پُر مکاشفه، جهانِ آتشی را دگرگون و متحول و نو میسازد به صورتی که ضرورتِ این تحول و هر زمان نوشدن را مولویوار در اشعارِ خویش دنبال میکند و هر زمان از آن پس خود را و شعرِ خود را در چار چوبِ شعر فارسی نو میکند.
با این مسیر سخت و صعب و گذشتن از مکاشفات و مباحثات و رسیدن به هرگز نرسیدن، آتشی خطرِ جوانمرگی را نه تنها پشت میگذارد، که به جاودانان و ما نایان میپیوندد.
"آتشی" بحثی را مطرح کرد با عنوانِ «سنِ شعری». وی بر این باورِ اصولی بود که هر چه سنِ تقویمی شاعر بالاتر میرود باید سنِ شعری وی جوانتر و نوتر شود. آتشی خود همین طور بود. اما پرسش این است:
الف) منظور از جوان بودن و نوتر بودنِ شعر چیست؟
ب) راز جوانیِ شعر آتشی چیست؟
الف) متأسفانه پارهای جوانی و نو بودنِ شعر را با تقلیلِ شعر به صرفِ کاربردِ زبانی به نحوِ اغراق آمیز، یکی دانسته و اساساً شعر را در همین کارِ زبانی خلاصه کردهاند. به عبارتی اینان تازه به دهههای اول قرن بیستم و دادائیستها بازگشتهاند و برخورد رادیکال با حضورِ زبان در شعر دارند. غافل از این که حضورِ زبان در متن فقط برای حضورِ زبان در متن منجر به خروجِ زبان از متن میشود، و اینها هر چه باشند، هستند، اما شعر نیستند. یکی از پُر اهمیتترین مسائلی که باید ضمنِ نو بودن و جوان بودنِ شعر، وجود داشته باشد این است که نو بودن باید ـ برای ما، برای شاعر ایرانی ـ در متنِ شعر فارسی اتفاق بیفتد. به عبارتی همان گونه که شعرِ معاصر ـ از زمان نیما و شاگردان وی ـ تکیهی خود را از شعر کهن فارسی بر نداشت؛ امروز نیز نو شدنِ ما نباید با قطع و گسست توأم باشد.
شعر امروز، در هر حال باید واجدِ: زبان، انسان، و جهان باشد. طبیعی است مثلثی که از این سه عامل ایجاد میشود، هر قدر منظمتر و فشردهتر باشد، شعری موفقتر و سامان یافتهتر پدید آمده است. یعنی شعری با هارمونی و ساختی بسامان و فُرم یافته.
ب) اما راز جوانیِ شعر آتشی در همان تحولی است که در گذار از مرحلهی اول به مرحلهی دومِ شاعری، پشت سرگذاشته است. تحولی که نه ناگهانی و یک باره رُخ داده است و نه شکل و ساخت شعری وی را ناگهان تغییر داده است. [ با دقت بر شعرهایِ دورهی دوم، شاهدِ این مدعا را میتوانیم مشاهده کنیم. در برخی از این شعرها، میتوان شگردها، تمهیدات و تکنیکهای دورهی اول را به خوبی دید. به عبارتی آتشی در متنِ شاعری خویش فاقد گُسست است. (حتی به قیمت مغشوش شدنِ برخی از شعرهایش.)]
شعر آتشی، شعر جوان است، زیرا تا آخرین شعرها، آفرینشگری، خلاقیت، حضور سرشار و فعال دارد، و میدانیم که آفرینشگری و خلاقیت را سرِ سازگاری با پیری و فرتوتی نیست و لازمهی بروزِ آفرینش، جوانی و پویایی است.
درک صحیح آتشی از شعر و نوگرایی در شعر و حضور به قاعدهیِ زبان، انسان و جهان در شعرهای، سبب شده است که شعر او همواره نو و جوان بماند.
خود آتشی این مطلب را با وضوحِ کامل بیان کرده است:
«من هرگز از بیرون وارد شعر نمیشوم. بلکه از درونِ شعر به بیرون سرک میکشم. من پنجاه سال است محاط در شعرم، همه چیزم را پایش ریختهام. این ادعا نیست، خیلیها میدانند. در واقع من استمرارِ بلا انقطاع شعرم. من و شعرم در هیأتی جدایی ناپذیر، مثل یک جریان در بستر مکان و زمان میغلتیم و میرویم. بسترِ ما (سبک و شکل و …) حاصل این حرکت و غلتیدن ماست.»
«وصف گل سوری»
تأکید وی بر حضورِ مدام در شعر و وارد نشدن از بیرون به شعر، هشداری است به آنان که بر اساسِ تئوریها و باید و نبایدها به شعر ساختن میپردازند و پیوسته نقش بر آب میزنند.
باری در آخر باید بگویم: آتشی غولی بود ـ از زُمرهی آخرینها ـ کودک؛ کودک ـ غولی اما به بلوغ رسیده! زیرا که کودک اگر باشی تنها حس و غریزهی سرشار سکویِ پرش تو خواهد بود. به بلوغ که رسیده باشی، حس به عاطفه با پشتوانهی اندیشه بدل میشود و فرزانگی رُخ مینماید.انگار که این نیز نوعی پارادوکس است!
آری، و همین است که شاعر، کودکی است که در عین کودکی به شناخت رسیده است و نبوغ در مجموع کردن این دو بُعد متناقض است که هر کدام تو را به سمتی و سویی میکشانند، یا سمتِ بیسویی میکشاند و هنگامی در مییابی که در سرزمین و وادی حیرت، مغروقِ بحر عشقی و نمیدانی "که ای" و "کجایی":
منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی: کجایی؟ من چه دانم!
و آخرین کلام، همان گونه که آتشی در مورد اخوان ثالث گفت، با او هم کلام میشوم و میگویم: «...دیگر این که ما همه وامدار او هستیم و سپاس از او، اندیشه و روانِ فرخندهاش را با صدای بلند اعلام میداریم.»
شیراز ـ پاییز 86
نمایندگان مجلس شورای اسلامی چه وظایفی دارند؟
قسمت ششم
دیگر وظایفی که مجلس شورای اسلامی در بعد نظارت بایستی دنبال کند نظارت بر تغییرات و اختلافات دولت می باشد یعنی پس از این که وزرا رأی اعتماد از مجلس گرفتند و دولت تشکیل شد تا زمانی که عزل نشده اند در سمت خود باقی می مانند. حتی با تغییر مجلس، گرفتن رأی اعتماد جدید برای وزرا لازم نیست. یک زمان ممکن است برخی از دگرگونی ها و تحولات در کار دولت به وجود آید که در این راستا تقاضای رأی اعتماد برای دولت ضرورت پیدا می کند. اگر ما با عینک تغییر وزراء به موضوع نگاه کنیم اگر وزرا استعفا دهند یا به وسیله رییس جمهور عزل شوند آقای رییس جمهور نسبت به موضوع مکلف است به کسب رأی اعتماد جمعی از مجلس و مجلس شورا هم پس از بررسی های مجدد از اوضاع و احوال دولت پس از اطمینان از مطلوبیت ترکیب هیأت وزیران و منطقی بودن برنامه های دولت باید مبادرت به اعلام رأی اعتماد نماید. علی ای حال همان طوری که دولت کار خود را دربارهی تشکیل دولت از نقطه ی صفر شروع کرده و مجلس هم نسبت به رأی اعتماد به وزیران هم از همان نقطه شروع نمود لذا در تغییر وزرا هم بایستی چنین کاری انجام دهد یعنی بایستی توسط نمایندگان مجلس به صورت جداجدا به وزیرانی که در بدو تشکیل دولت و یا پس از آن تغییر بیش از نیمی از وزیران مورد تأیید مجلس قرار گرفته ممکن است به خاطر بروز اختلافات در درون دولت به طور کلی یا به طور جزیی باشد و کابینه دولت دچار تزلزل شود. رییس جمهور وفق قانون اساسی در دوران تصدی خود نیز در مورد مسائل مهم و مورد اختلاف می تواند از مجلس شورای اسلامی برای هیأت وزیران در خواست رأی اعتماد نماید و کیفیت و کمیت اعتماد از مجلس هم همانند دفعات قبل که در تغییرات وزرا و با تشکیل دولت که تازه می خواهد شروع به کار کند باشد یعنی باز هم به صورت جدا جدا برای هر یک از وزیران رأی اعتماد گرفته شود.
شعر فراری ها !
در شماره روز 7 بهمن 1357 مجله خواندنیها شعر جالبی درباره کسانی که در حال فرار از ایران بودند چاپ شده که چند بیت آن چنین است:
بستند همه بار و از ایران همه رفتند/ چون کولی از این نقطه پایان همه رفتند/ خالی شده میدان ز امیران و وزیران/ چون گرد شتابنده ز میدان همه رفتند/ آنها که پیمال و منال آمده بودند/ با دست پر از کشور ایران همه رفتند/ ایران نبود مأمن هر کرکس و ناکس/ با خصم بگو مردم نادان همه رفتند/ این بیشهی شیر است نه مأوای شغالان / از بیشه شغالان به الحان همه رفتند / دل بسته به این آبم و پیوسته به این خاک/ غم نیست اگر سر به گریبان همه رفتند/ ایران عزیز است که میماند و باید/ صد شکر که زاغان زگلستان همه رفتند
ذلیل الله!
مجله فردوسی درآخرین شماره قبل از 28 مرداد خود تصویری از شاه روی جلد خود چاپ کرده و بر روی آن نوشته بود: ظل الله ذلیل الله شد!
سیاست پیشگان
گویا هنگام سپردن جسدِ رضا خان در قبر و تلقین، کسی که او را تلقین میکرد با لحن فصیح هم تأکید میکرد: «اسمع، افهم یا اعلیحضرت همایونی، اسمع افهم یا سردار سپه!»
سیاست پیشگان در هر لباسند
به خوبی یکدگر را میشناسند!
گرسنگان را مفشار
وقتی رضا خان به تخت شاهی نشست مرحوم ملک الشعرا بهار خطاب به او گفت:
تو دگر شاه شدی مالِ رعیت مستان
تو دگر سیر شدی، گرسنگان را مفشار
ایرانیان و انگارهی شکستناپذیری
ایرانیان هیچگاه طعم تلخ شکست را دوست نداشته و ندارند.
از دیرباز و آنچه از تاریخ شش هزار ساله و به گفتار دیگر از تاریخ دوازده هزار سالهی این سرزمین کهن بر میآید حکایت از آن دارد که به دنبال صدها بار هجوم بیگانگان به این خاک، مردم این مرز و بوم تا حد فنا و نیستی هم که رفته باشند همواره خود را پیروز و فاتح میدان دانسته اند.
در تاریخ و اساطیر ایران زمین، جنگهایی که به اقوام ایرانی تحمیل گردیده یک به یک بیان شده و در شاهنامه نیز آمده است.
در پارهای موارد میبینیم که ایرانیان در میدان کارزار ظاهراً با شکست مواجه میگردند اما همچنان طبع و منش و روح بلند آنها اجازه نمیداده و نمیدهد که این شکست را به سادگی بپذیرند و حیثیت و شرف و بزرگی خود را از طرق مختلف حفظ میکنند و این خصلتیست نادر و کمنظیر.
در موارد زیر به درستی مشخص میگردد که هیچگاه ایرانیان دوست نداشتهاند طعم تلخ شکست را بچشند.
1ـ جنگ سهراب و رستم. در این خصوص منصور رستگار فسایی ادعایی دارد مبنی بر اینکه ایرانیان بر کشته شدن رستم به دست سهراب سرپوش نهاده و جای قاتل و مقتول را عوض کرده تا بزرگی خود را حفظ و شکست را پنهان دارند.
در کتاب فرهنگ (به مناسبت هزارهی تدوین شاهنامه، پاییز 1369، ص 260 ـ الی 263) چنین میخوانیم : «رستم در نبرد با سهراب کشته شده بود، اما دوستداران رستم، که در حقیقت دوستداران سرافرازی و سربلندی ایران بودند، ضمن انکار کشته شدن رستم، او را فاتح ساختند و داستان رستم و سهراب را به صورت کنونی ابداع کردند. یعنی به این شکل که اولاً رستم، سهراب را کشته است، ثانیاً به رغم اینکه سهراب، رستم را کشته باشد باز سهراب فرزند رستم و از یلان ایرانیست. پس بیگانهای رستم را که نشانهی قدرت و شکوه و افتخار پهلوانان و جوانان ایرانی است از پای در نیاورده، بلکه یک ایرانی توانسته از عهدهی این کار مهم برآید. از این طرق ایرانیان سعی نموده به اعاده حیثیت و اقتدار خویش بپردازند. با توجه به اینکه سهراب بزرگ شدهی تورانیان است، و تورانیان او را مأمور جنگ با ایرانیان نموده، و علیرغم اینکه نامش سهراب و نامی ایرانی میباشد اما به هر حال او یک تورانی است. یعنی یک بیگانه. لهذا ایرانیان رابطهی پدری و فرزندی را بیان و از طریقی عاطفی و معنوی، خود را در مواجهه با این شکست تسکین میدهند.
2ـ رابطهی پدری و فرزند خواندگی بین رستم و بهمن در شاهنامه.
منصور رستگار فسایی در کتاب فرهنگ در این خصوص مینویسد:
«زال و فرامرز و پسرش سام و دو دختر رستم زر بانو و بانو گشسب سه بار بهمن را در سیستان شکست میدهند تا بالاخره بهمن غلبه مییابد و زال را اسیر میکند و فرامرز را بردار میکشد و بقیهی افراد خاندان رستم به کشمیر میگریزند...»
در این زمان هم ایرانیان برای حفظ آبرو از شکستی که رستم نشانهی افتخار و مباهات شان متحمل میشود به جنبههای عاطفی میپردازند و گویند اگر خانوادهی رستم از میان رود به دست فرزند خوانده بوده است. زیرا وقتی اسفندیار توسط رستم کشته میشود مقتول به رستم سفارش داده تا تربیت فرزندش بهمن را هر چند تورانی است به عهده بگیرد. لذا رستم بهمن را فرزند خوانده میداند و ایرانیان هم به همین دید به قضایا مینگرند. پس شکست پدر از فرزند مهم نیست و این در خانوادههای شاهی بسیار اتفاق افتاده است.
3ـ همین نگاه در داستان اسکندر در شاهنامه هم به چشم میخورد. طوری که «ایرانیان برای سرپوش گذاشتن بر شکست دارا (داریوش سوم) از اسکندر، با جعل نسب نامهای، اسکندر را برادر دارا قلمداد میکنند» (کتاب فرهنگ، به مناسبت هزارهی تدوین شاهنامه، منصور رستگار فسایی، پاییز 1369، ص 266)
در این خصوص هم باید گفت ایرانیان داریوش سوم آخرین پادشاه هخامنشی را پدر همسر اسکندر دانسته، زیرا دخترش روشنک یا رکسانا یا رخسانا به عقد اسکندر درآمده و در نهایت همسر اوست و این خود دلیلی میشود جهت سرپوش نهادن بر شکست ایرانیان از بیگانگان، و بدین گونه ایرانیان از درِ عاطفه وارد و اقتدار و پیروزی خود را رقم زدهاند و نگذاشتهاند گرد شکست بر چهرهشان بنشیند و چنین وانمود کردهاند که اگر شاه هخامنشی شکست خورده است، به دست بیگانهای لااقل صورت نپذیرفته، بلکه داماد بر او شوریده است.
4ـ جنگ قادسیه: در این جنگ هم وقتی یزد گرد سوم شاه ساسانی از اعراب شکست میخورد و با این شکست سلسلهی ساسانیان مضمحل میگردد ایرانیان برای بیرنگ جلوه دادن این شکست از درِ مذهب و دین وارد گردیده و باز تلاش دارند تا به نوعی پیروزی را جایگزین شکست کنند. این بار میگویند دختر یزد گرد یعنی شهربانو به عقد حسین بن علی (ع) درآمده و بیگانهای بر ما غالب نیامده بلکه اولاً داماد بر شاه ساسانی شوریده، دیگر اینکه ما با اعراب هم مسلکیم، پس در این میان پیروزی و شکستی وجود ندارد.
5ـ درکتاب"دوازده قرن سکوت" نوشتهی ناصر پورپیرار آمده است: «فرهنگ، صنعت، هنر و اندیشهی متفکران و صنعتگران ایرانی پیش از هخامنشی ست» ص 61
گویا اقوام ایرانی الاصلی که در این بوم و برکهن میزیستهاند قوم هخامنشی را پناهگاه خود دانسته و برای اینکه شکست از این قوم را همچنان وارونه جلوه دهند هنر و صنعت و دانش و فرهنگ خود را با هخامنشیان تقسیم کرده تا این قوم را از خود بدانند و شکست از آنان را فراموش یا چنین وانمود کنند که زندگی مسالمت آمیز در کنار یکدیگر خود برای ما یک پیروزیست.
مقاومت مقابل شهرداری کم آورد
گلها: 30 و 55 ـ محسن بازدار و 54 ـ منصور محفوظیان (مقاومت بوشهر)، 40ـ امید زائدی، 60 ـ ایمان شاهینی و 90 ـ گودرزی (شهرداری برازجان)
از سری مسابقات زیر گروه کشور ـ 8 بهمن ماه 86 ورزشگاه شهید بهشتی بوشهر
مقاومت بوشهر که مورد بیمهری خیلیها در استان قرار گرفت نتوانست به حق خود برسد. شکایتهای مسئولین مقاومت به درازا کشید. جهت راهیابی به لیگ زیر گروه کشور همین مسائل باعث گردید که حق مقاومت بوشهر خورده شود. دیر بسته شدن تیم چنین نتایجی در بر خواهد داشت. در بازی مقابل شهرداری برازجان تیم برتر مقاومت بوشهر بود ولی جابهجاییهایی که در نیمهی دوم مقاومت انجام داد باعث گردید که پیروزی 3 بر 1 با تساوی 3 بر 3 عوض شود. در تیم مقاومت بوشهر محسن بازدار، ستارهی بازی بود. این بازیکن جوان آنچه داشت ارائه داد و گلهایی نیز که به ثمر رسید از روی تیز هوشی این مهاجم جوان بود. مقاومت مقابل شهرداری کم آورد. تا بازی به تساوی کشیده شود.
«ج» مثل جریمه
«ج» مثل جانبداری!
هفتهی قبل در مورد اتفاقات و نوع جریمهی تیم جم و حمایت از داوران و عدم بدعت گذاری در قوانین نوشتیم که خبر رسید در خورموج و در رختکن،داور مسابقهی پاس خورموج را به باد کتک گرفتهاند! چشممان روشن که داور در رختکن کتک خورده است و گرنه هیأت فوتبال بوشهر مسابقه را تجدید میکرد! اما این هفته میخواهیم به چند گانگی در تصمیمگیری و تبعیض در مورد تیمهای شهرستانی اشارهای داشته باشیم. اصلاً قصد صحه گذاشتن بر بیانضباطی را نداشته و هر نوع آن را محکوم میکنیم و خواهان برخورد جدی با قانون شکنی و بیاحترامی به همه عوامل در اجرای مسابقات ورزشی هستیم و بیشتر هدفمان اجرای قانون توسط داوران و هیأتهای فوتبال بوده که عدم اجرای آن نیز محکوم است. هیأت فوتبال بوشهر به این آراء توجه کند: 1 ـ در کنگان پس از موارد پیش آمده در بازی توحید بوشهر (تیم رییس هیأت فوتبال) و ابوذر کنگان پس از اعتراض و کتککاری داور، این تیم به پرداخت پنج میلیون ریال جریمه نقدی و بازی بیرون از خانه محکوم میشود. 2ـ تیم امید گناوه به علت فحاشی تماشاگرانش طبق رأی 9/1671 به تاریخ 15/10/86 ملزم به پرداخت جریمه نقدی به مبلغ چهار میلیون ریال شده، هیأت فوتبال گناوه به علت عدم برخورد جدی و تسهیلات لازم مستوجب تذکر شده است. همچنین این هیأت را مؤظف نموده تا قبل از بازی بعدی تیم امید، صورتجلسه شورای تأمین شهرستان گناوه و تضمین فرمانداری و اداره تربیتبدنی شهرستان را مبنی بر تأمین امنیت تیمها و داوران و سایر عوامل از قبل و پایان مسابقه تا مسیر خروجی به هیأت فوتبال استان ارائه نماید. 3ـ در مسابقه پیکان و جم که با تهدید به چاقو و پرتاب تکههای بلوک، شانه و پشت پای داور مسابقه جراحت برداشته و مسابقه تعطیل هم گشته، این تیم را ملزم به پرداخت فقط سه میلیون ریال جریمه نقدی و تجدید مسابقه!! محکوم کرده است. حالا دلم میخواهد مسئول هیأت فوتبال با مقایسهی این سه حکم کمی به سمت عدالت برگردد و سؤال این است که چه فرقی بین کتککاری در کنگان و بوشهر است، در حالی که داور بازی جم ـ پیکان مجروح گشته و مسابقه هم تعطیل شده آنجا پنج میلیون ریال جریمه اما مسابقه بوشهر سه میلیون ریال، آنهم با تجدید مسابقه!!؟ سؤال دوم ما هم این است که وقتی داوری با فحاشی و تهدید به چاقو و داور دیگری با تکههای بلوک پشت پایش پاره میشود، جریمهاش سنگینتر است یا فحاشی و توهین؟ یعنی برای تیم بوشهری باآن که مسابقه را هم تعطیل کرده سه میلیون ریال جریمه و برای تیم گناوهای چهار میلیون ریال فقط به خاطر فحاشی؟ این تبعیض نیست که کنگان و گناوه را به جرمی کمتر از تیم بوشهری جریمه بیشتری نمودهاید؟ آقایان هیأت فوتبال استان؛ قدری درنگ کنید، مردم انتظار دارند. وقتی که منافع تیم بوشهری به خطر افتاده بود به خاطر گرفتن بازیکن متقلب تیم آزادی گناوه، جاده چغادک را بستید. آیا به خاطر داوری که با بلوک مجروح شد دنبال آن تماشاگر رفتید؟ وقتی که به هیأت فوتبال گناوه تذکر میدهید به لحاظ فحاشی تماشاگران تیم امید، آیا هیأت فوتبال بوشهر را به خاطر مجروح کردن داور توبیخ نمودید؟ زمانی که به لحاظ فحاشی، از شورای تأمین شهرستان، فرمانداری گناوه و اداره تربیت بدنی این شهر صورتجلسه تأمین امنیت خواستید، به لحاظ تعطیل مسابقه، تهدید به چاقوکشی و پرتاب بلوک به داور، کسی تقاضای تأمین امنیت از شورای تأمین استان، استانداری بوشهر و اداره کل تربیت بدنی بوشهر نمود؟ و خیلی نمونههای دیگر. بیاییم ضمن حمایت از همهی عوامل برگزاری مسابقات فوتبال، همه را به قانونگرایی و اجرای عدالت تشویق کنیم. نگذاریم در حالی که صدای خرد شدن استخوان اکثر تیمهای استان را میشنویم با جانبداری و جریمه سنگین تیمها، رؤسای هیأتها را برای گردش به کیش ببریم! نگذاریم در حالی که داوران ما یکی پس از دیگری کتک میخورند برای تیم همشهریمان شمشیر را غلاف کنیم اما بقیه را با اشد مجازات از دم تیغ بگذرانیم! بیاییم نگرشمان را به سوی اجرای قانون و عدالت محوری آن سوق دهیم و از تبعیض بپرهیزیم و در حالی که با این جرایم ده میلیون تومان به اغنیا قرض میدهیم آنها را به سوی زنده کردن فوتبال محلات، تقویت فوتبال پایه و ایجاد امکانات رهنمون کنیم، تا وقتی کسی جریمهای سنگینتر از یک تیم بوشهری با جرم کمتری میدهد لااقل نگوید از خون سگ حرامتر!!
تاریخچهی شنای بوشهر
از آن جا که سطح وسیعی از کره زمین از آب پوشیده شده، بشر از ابتدا نسبت به شیوههای استفاده از آب و چیره شدن بر آن کنجکاو بوده است. توجه انسان به شنا و آموختن فن شناوری، بیتردید از زمانی آغاز شده که انسانهای نخستین از غارها بیرون آمده و در کنار رودخانهها و دریاها سکونت گزیدند. بشر اولیه که میبایست در همه حال با عوامل طبیعی در مبارزه باشد، شنا کردن را هم به ناچار از روی نیاز آموخت تا بدینوسیله بتواند از آبها و آبگیرها به سلامت بگذرد.
در هر حال با توجه به مدارک تاریخی میتوان گفت که انسان حدود 2 هزار سال پیش با فن شنا آشنا شده و آن را اجرا کرده است، اما در قرون وسطی که بیماریهای مهلک و مسری وبا و طاعون در اروپا چندین هزار قربانی گرفت، چون اعتقاد بر این بود که بیماریها از طریق آبگیرها شایع میشود پس شنا ممنوع شد و این هراس تا حدود قرن شانزدهم با مردم بود.
اولین کتاب دربارهی شنا توسط معلمی به نام "نیکلاس واین من" در کشور آلمان در سال 1538 میلادی نوشته شد. نخستین استخر شنا در سال 1828 در شهر لیورپول انگلستان به وجود آمد اما نخستین مسابقه شنای مدرن در استرالیا ترتیب یافت.
بوشهر با حدود 630 کیلومتر مرز آبی سابقهای طولانی در شنا دارد. شنا به صورت رسمی با تأسیس استخر دریا (کنار استادیوم) پس از انقلاب آغاز به کار نمود. در سالهای اولیه بیشتر معلمان ورزش "نجات غریق" بودند که به آموزش شنا پرداختند. آقایان: حسین چغادکی، محمدرضا محمدی، صادقی، نیک نژاد از جملهی این مربیان زحمتکش بودند و سپس مربیانی چون آقایان: فتحینیا، عشق باز، باشی و محمدیان به ادامهی آموزش شنا در استخر دریا پرداختند. با تعطیلی استخر دریا و نبود استخری دیگر در بوشهر، شنا نیز تقریباً تعطیل شد تا این که با تأسیس استخر سرپوشیدهی کوثر (بهمنی) شنا تولدی دوباره یافت.
گروهی از شناگران سابق گرد هم جمع شدند و به تمرین پرداختند و حضور مؤثر آقای کامبیز شاهی به عنوان مربی در کنار آقایان اژدرکش و پورمیرزا موجب تشکیل تیمی منسجم شد. با حضور در کلاس توجیهی تیم ملی شنا با آموزههای استاد پازوکی، کم کم شنای بوشهر به سوی علمی شدن پیش رفت. تمرینات تیم شنا در سالهای 80 به بعد به شیوه جدید و علمی طراحی شده بود که تأثیر چشمگیری در بالا رفتن سطح کیفی شنای بوشهر داشت. اوج شکوفایی شنای بوشهر سال 82 بود که