صفحه نخست | بایگانی

...

زلال مثل باران - طاهره غمخوار

امیدوارم افراد غیرفوتبالی دست از سر فوتبال استان بردارند - حسن غریبی

بیاییم از نو توی سر هم بزنیم!! - عبدالعزیز افتخاری

سال نوشت

در مویه و دق - اسکندراحمدنیا

گفت‌وگو با عکاس برجسته‌ی بوشهری "اسماعیل جاشویی"به انگیزه برگزاری نمایشگاه عکس سیم‌ها و سایه‌ها:با سیم‌ها و سایه‌ها، خطر تخریب بافت قدیم

رقصِ سیم‌ها و سایه‌ها در جشن زوالِ بافتِ قدیم - مهتاب ابراهیم‌زاده

نبرد با زمانتقدیم به اسماعیل جاشویی - حسین روشنکار

سپهری، شعر و عرفان - حسن حاتمی

چند شعر

چند شعر

زینوتچکا

سلام بر انسان(درنگی بر بومرنگ) - مجید اجرایی

چند شعر

در حلقه‌‌ی حافظ - حسن بوشهریان

به مردانِ "سرگردانِ ساعتِ چهار"استاد اسکندر احمدنیا و پدرم - عبدالرحمن برزگر

عیدانه

چند شعر

گفت‌وگو با محسن شریفیان آهنگساز و پژوهشگر برجسته‌ی موسیقیسیراف" نگاهی نو به موسیقی جنوب ایران - امید غضنفر

رسیدِ عکس‌هایمان وقتی که با هم بودیم - حسین جوکاری

چند شعر

در عیادت زمان - محسن شریف

چند شعر

بومی سرایی بیان دردهای نهفته ی مردم - جواد نگهبان

شتر دیدی، ندیدی - سید طالب هاشمی

گفت‌وگوی اختصاصی نصیر بوشهر با خانم ثریا ثباتی (آتشی)همه ی آن سال ها - امید غضنفر

چند شعر

داغی دوباره تا نفس نرگس - محمد بیابانی

اکران فیلم "سفر" مهتاب ابراهیم‌زاده در سینما بهمن

"سفر" با همراهانِ ابراهیم‌زاده

بهترین‌های فوتبال استان از دیدگاه بخش ورزشی هفته‌نامه نصیر بوشهر

عیدانه ی ورزشکاران استان

...

زلال مثل باران - طاهره غمخوار

زلال مثل باران
 با ترانه‌هایت/ بهار جوانه می‌زند/ چشمه‌ها جاری می‌شوند/ عشق عاشق می‌شود/ بر عاشقانه‌های نگاهت/ در دعاهای شبانه‌مان/ که رنگ بهار دارد.
به هفت شاخه از آسمان نگاه می‌کنم، کنار میدان انتظار که همیشه کنار دل‌ام نفس می‌کشد. هنوز سرم را برنگردانده‌ام به سمت آخرین ستاره‌ای که هرگز خاموش نمی‌شود تا تو راهت را گم نکنی و همین طور بچرخی تا به من برسی. سال 86 هم با همه‌ی تلخی‌ها و شیرینی‌هایش گذشت. خیلی‌ها رفتند، با تکان دادن دستی و قطره‌های اندوهی بدرقه‌شان کردیم. خیلی‌ها آمده‌اند، با تبسمی به رنگ گُل حُسن یوسف با آغوشی به شکل آبشار گفتیم: خوش آمدید.
سالی که در حال وداع با آن هستیم شاهد موفقیت‌ها و بعضاً عدم توفیق در عرصه‌ی هنر خصوصاً "شعر" این فریادرسای همه‌ی قرن‌ها بوده‌ایم، چرا که متأسفانه اکثر شاعران امروزی فکر می‌کنند شعر فقط چاپ کتاب‌های رنگارنگ است. کاری به محتوا و معنا ندارند. نمی‌‌خواهم ایراد بگیرم ولی واقعاً این‌گونه است. به غیر از عده‌ای انگشت‌شمار که در این کار دقت بسیار دارند.
به امید به بار نشستن تمام استعدادهای عزیزان هنرمند در تمام عرصه‌های زندگی خصوصاً هنر مورد علاقه‌شان و خصوصاً "شعر" این زیباترین و معصوم‌ترین کلام خلفت بشری. امروز نوزدهم اسفند ماه سال 1386است. شش کاسه‌ی گندم روبه‌رویم نشسته‌اند. سه پرنده ی کوچک و معصوم روی شانه‌هایم آشیانه ساخته‌اند و سه شاخه نبات با لبخند و سیب و مهربانی فضای خانه‌ام را عطرآگین کرده‌اند و به هر سمت که نگاه می‌کنم در آسمانِ نگاهِ سیاوش جوانه می‌زنم و تمام دلم شکلِ سیاوش است، خیس و بارانی. مثل ترنم صدایی که دارد از راه می‌رسد. سال جدید را به تمام مردم ایران زمین، هم استانی‌های عزیز و تمام هنرمندان و شاعران گران ‌ارج تبریک و تهنیت عرض می‌کنم. امیدوارم سال 1387 را هم با دل‌هایمان زلال مثل باران، آیینه مثل خودِ خودمان و تمام ثانیه‌ها را آسمانی بمانیم.

...

امیدوارم افراد غیرفوتبالی دست از سر فوتبال استان بردارند - حسن غریبی

امیدوارم افراد غیرفوتبالی دست از سر فوتبال استان بردارند
هر چه به آخر سال نزدیک می‌شوی، دانه‌های شنی ساعت زمان سخت‌تر به فرو رفتن رضایت می‌دهند. باید اعتراف کنیم که در شادمانی از بابت رسیدن شب سال تحویل، تنها یک دسته از مردم با روزنامه‌نگاران رقابت می‌کنند البته آن هم با فاصله‌‌ای زیاد: دوستان دانش‌آموز و دانشجو! عیب این دسته این است که سنگینی تکالیف روی دوش‌شان، وجدان‌شان را گاهی قلقلک می‌دهد خودمان را بزنیم به بی‌خیالی نسبت به وقایع اطراف و زیر لب به زمزمه‌ در آوردن یک آهنگ قدیمی با سوت، آرزویی است که اکثر ما روزنامه‌ نگاران با خود به گور می‌بریم. سرمان درد می‌کند برای حاشیه و جنجال. بیمار شدیم به این خوره‌ای که به مغز‌مان افتاده و به جان‌مان چنگ انداخته… چیزی هستیم شبیه معتاد! … خبرها را یک هفته جلوتر برعکس می‌کنیم و صبح این حس بهمان دست می‌دهد که از یک منبع آگاه آنها را شنیده‌ایم. سیاهش می‌کنیم روی کاغذ و می فرستیمش تا چاپ شود… از کاغذ هم گفتیم و دل‌مان کباب شد. نمی‌دانیم سال جدید با چه نرخی روی کیوسک‌ها هستیم با این گرانی و سهمیه‌بندی بنزین، البته ما که ماشینی نداریم که غصه بنزین می‌خوریم. خودتان حلال‌مان کنید ما هم قول می‌دهیم که ارشادی‌ها را حلال کنیم، فکرش را بکنید نشسته‌اید سر سفره هفت‌سین به جای «حول حالنا الی احسن الحال» از هول فوتبال می‌افتید توی دیگ سمنوی سفره و مجبورید به سوراخ بودن پرسپولیس و استقلال فکر کنید. نمی‌دانم از صحبت‌هایم چیزی دستگیرتان شد یا نه من که خودم ماندم که چه چیزی برایتان نوشته‌ام. امیدوارم که سال 86 با تمامی خوبی‌‌ها و بدی‌هایش به فراموشی بسپارید و به فکر سال جدید باشید. سال 87 را سالی پر نشاط به همراه شادابی و همچنین پر برکت برای تمامی مردم ایران خصوصاً مردم استان بوشهر از خدای متعال خواهانم. امیدوارم که در سال جدید افراد غیرفوتبالی دست از سر فوتبال استان بردارند تا بلکه به جایگاهی دست پیدا کنیم. در پایان از زحمات بی‌دریغ استاد‌ ارجمند "حاج‌عبدالعزیز افتخاری" کمال تشکر را دارم که یک سال دیگر با قلم توانایش هر هفته زینت بخش صفحه ورزش هفته‌نامه نصیر بوشهر بود.

...

بیاییم از نو توی سر هم بزنیم!! - عبدالعزیز افتخاری

بیاییم از نو توی سر هم بزنیم!!

می‌گویند کسی چیزی داشت، آن را گم کرد. فرد دیگری آن را پیدا کرده و گم کرد. فرد دومی بیشتر زورش شد! حالا این مثل درست مصداق فوتبال سال گذشته‌ی ماست.
در سال گذشته ایرانجوان بوشهر اسپانسر یافته و آن را بر باد داد و سپس تیم‌های پرسپولیس گناوه، شهرداری برازجان و مقاومت بوشهر به ترتیب با همه‌ی کمک‌هایی که به آنها شد لیگ دسته سوم را تحویل دیگران دادند. حالا امسال هم تیم شاهین که به هر جان کندنی بود با سلام و صلوات، قرض و قوله، و اما و اگر در لیگ یک مانده، اسپانسری درست و حسابی یافت! روزی خبر آمد مصاحبه مطبوعاتی دارند. در آن برنامه از آکادمی فوتبال گرفته تا بازیکنان درجه یک و حرف‌های میلیاردی صحبت شد! روز بعد خبر رسید نعیم زاگالو به کرواسی رفته تا مربی و بازیکن بیاورد، اردو برود و خیلی‌ها را در این اردوها بیازماید. یک وقتی هم اطلاع یافتیم از ما بهتران را در بوشهر گرد هم جمع نموده‌اند. شربت و شیرینی و کادو داده‌اند، عده‌ای نان قرض گرفته و داده‌اند، پیراهن تقسیم شده، شماره معین گشته و سرودها سروده شده و همه سرمست و خوشحال رفتند. ولی تیم را به دست کارشناسان خبره فوتبال بوشهر و نعیم زاگالو که از برزیل! آمده بود سپردند و رفتند سراغ مسابقات در رده‌های مختلف. همه خوشحال بودند، حتی ما هم برای خبرگیری چون دعوت‌مان نمی‌کردند هزینه کردیم. این خوشحالی با گم شدن یافته‌ها‌یمان یکی یکی زهر مار شد. هنوز شورای شهر قبض پاکی به ایرانجوان نداده بود که جنگ با سه طرف درگیر یعنی ابوذر، هیأت فوتبال استان و کمیته انضباطی فدراسیون فوتبال آغاز شد. پرسپولیس برازجان در بازار فروش تیمش بر سر مدیرکل تربیت بدنی فریاد کشید. پرسپولیس گناوه اعلام فروش کرده، تهدید به کناره‌گیری نمود. توحید بوشهر از فرصت به دست آمده در این کش و قوس‌ها و عقب افتادن عمدی یا سهوی لیگ استان استفاده نمود و در اردوی شهر گل و بلبل برای قهرمانی در کورس قرار گرفت، در حالی که همه منتظر دست پخت معجون سعداوی متشکل از خوزستانی‌ها، بوشهری‌ها و باند حلالی بودند ده هزار تماشاگر مغموم از بازی اول آنها با حالت تهوع ورزشگاه را ترک کردند. جنگ ابوذر، مقاومت، هیأت فوتبال و کمیته انضباطی در غوغای کاندیداتوری علی آبادی برای فدراسیون فوتبال گم شد! پرسپولیس برازجان به نوعی طبق حرف‌های هر ساله‌اش از فروش منصرف و به مسابقات برگشت! پرسپولیس گناوه با قول مساعد مدیرکل تربیت بدنی با سی میلیون مسابقات را دنبال کرد. داستان ما به آن جا کشید که سعداوی که خودش آمده بود!! با موج اعتراضات هواداران که نه، به خواست کارشناسان فوتبال رفت! توحید بوشهر، ندسا و گاز جم به صدور نرسیدند و امید گناوه که خواب قبای قهرمانی را دیده بود به همراه پرسپولیس بنه‌گز سقوط کردند. ایرانجوان بوشهر و پرسپولیس برازجان نه مراد دادند و نه غضب کردند. پرسپولیس گناوه و شهرداری برازجان به دنبال مقاومت عقب گرد کردند و از خجالت وردیانی در آمدند، اما در حالی که علی آبادی از خواب ریاست فدراسیون پرید، ابوذر به دور بعدی رسید. فوتبال بوشهر که این قدر پیشرفت ـ بخشید ـ پسرفت داشت به در‌آمد خوبی نیز رسید. از فحاشی هواداران امید گناوه چهارصد هزار تومان، از کتک کاری داور بوشهری و تعطیلی مسابقه جم و پیکان که نوبر بود سیصد هزار تومان!! از درگیری های حاج غلام منفرد دویست هزار تومان و از زدن داور بازی پاس خورموج در رختکن هشتصد هزار تومان ـ که در آینده مفصلاً به این یکی خواهیم پرداخت ـ آن چنان پولدار شد که وام داد! اما شاهین که گاهی به نعل می‌زند گاهی به میخ با آمدن گروه پنجم شمالی‌ها و پشتیبانی هواداران و رسانه‌های گروهی می‌خواهد جایی بگیرد. اگر بازیکنان ساده فکر و بعضی‌ هواداران ساده لوح ما بگذارند و با طناب دیگران به چاه نروند در پایان به جایی می‌رسد. اگر دلال‌ها دست از سر بازیکنان خارجی بردارند، ماشین‌ دارهای مدل بالا به بوگندوها بها ندهند، بعضی از معامله‌گر‌ها که از معامله با بی‌انضباط‌ها، تحمیلی‌ها و کسانی که با رابطه به زمین می‌روند و زبان‌شان بیشتر از پاهاشان حرکت می‌کند، سودی می‌برند و فوتبال شهرشان را فدای جیب شان می‌کنند به عاقبت آن بیندیشند، سقوط نخواهیم کرد. حالا که به پایان سال رسیده‌ایم و خیلی از رشته‌هایمان پنبه شده است مروری اجمالی به فوتبال داشته باشیم. نزدیک به دو میلیارد پارس جنوبی با درایت کارشناسان به هدر رفت! پرسپولیس برازجان و ایرانجوان بوشهر در جا زدند. مقاومت بوشهر، شهرداری برازجان و پرسپولیس گناوه به لیگ استان سقوط کردند. ابوذر کنگان را که امیدواریم صعود کند اما با توجه به تیم‌هایی که در گروه این تیم حضور دارند فقط امید به ماندن در دسته سه داریم. شاهین بوشهر هم که بزرگ‌ترین شاهکارش می‌شود ماندن در لیگ یک و به نان و نوا رساندن آدم‌های بی‌هنر، تنها شق‌القمری که کرده‌ایم با نقره داغ کردن تیم‌ها برای هیأت فوتبال در آمدزایی نموده و لیگ استان را پر بار کردیم. بیایید در آستانه‌ی بهار، با عطر و بوی گل‌های رنگارنگ بهاری، پرواز چلچله‌ها و آواز خوشِ هَزار، کوچه‌ را آب زنیم، شهرهای استان را چراغانی کنیم، جارچیان را به کوه و بازار بفرستیم جار بزنند: لیگ استان گرم می‌شود. لیگ استان داغ می‌شود. عقب گرد کنیم، گم شده‌مان را پیدا کردیم، بیاییم باز توی سر هم بزنیم و قدرت نمایی کنیم که به عمل کار بر آید به سخنرانی نیست! پیشرفتی مدل 1386. پس لیگ نو مبارک و سال نو هم مبارک باد.

...

سال نوشت

سرآغاز
سالی که گذشت همانند دیگر سال‌ها سرشار بود از خوشی‌ها و ناخوشی‌ها، خوبی‌ها و بدی‌ها، ملایمات و ناملایمات و خلاصه سالی بود همانند سال‌های دگر گذر عمر و روزگار بود. آنان که از گذر ایام عبرت می‌گیرند و تجربه‌ اندوزی می‌کنند برای دگر سال‌ها پیروزند. ولی آیا آنان که فقط روزگار را هم می‌گذارنند پیروزند.
اما؛ وجه تمایز سال 86 در عرصه جهانی با دیگر سال‌ها، مدیریت شخص احمدی‌نژاد در روابط بین‌الملل بود. رییس جمهوری که شاید بتوان گفت هر ماهِ سال 86 را به دو کشور جهان رفت و نام ایران را در عرصه جهانی مطرح کرد. البته رییس جمهوری که به تبعات سفرش به خوبی نیاندیشید. مثلاً اولین رییس جمهور ایران بود که بدون توجه به ادعاهای امارات به امارات متحده رفت، به کشور بحرین سفر کرد، سفر جنجالی خود را به امریکا انجام داد، کشورهای حاشیه خزر را با تمام ادعاهایشان در مورد خزر به ایران دعوت کرد و چندین بار میزبان رییس جمهور ونزوئلا بود.
2ـ ایران در سال 86 شاهد نتیجه اقدامات دولت احمدی‌‌ نژاد، در عرصه‌های سیاست، فرهنگ و خصوصاً اقتصاد بود. عدم حمایت و پشتیبانی از تحزب و گروه‌های سیاسی که لازمه حضور مردم در عرصه‌های سیاسی است، رد صلاحیت‌ گسترده کاندیداهای احزاب و گروه‌های سیاسی خودی، بالا بردن ریسک حضور سیاسی دانشجویان از طریق دستگیری و بازداشت تعدادی از فعالین سیاسی دانشجویی و بالاخره افزایش نقدینگی، وارد نمودن میوه و کالاهای لوکس از خارج به جای واردات مواد اولیه، افزایش قیمت دلار، وضعیت نابسامان طرح‌ها و پروژه‌های زود بازده، بیکاری، تورم، افزایش فاصله طبقات فقیر و غنی در جامعه ماحصل اقدامات دولت احمدی‌نژاد می‌باشد. گر چه اقدامات مثبت و خوبی نیز در عرصه‌ سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی از وی در جامعه شاهدیم که امیدواریم در سال‌های باقی مانده از عمر دولت احمدی‌نژاد اقدامات مثبت و پایدار افزایش یابد.
3ـ استان بوشهر نیز در سال 86 سرشار از جنجال و درگیری و اختلافات نمایندگان و مسئولین استان بود. سال 86 در حالی شروع شد که عطار‌زاده با یک مصاحبه جنجالی در اواخر سال 85 اختلاف خود با مسئولین استان را به میان مردم آورد، نوروز 86، استان بوشهر را با این مصاحبه در عرصه سیاسی به چالش کشاند. هنوز زمان زیادی نگذشته بود که پیشنهاد تغییر نام استان بوشهر را داد، اختلاف با ائمه جمعه و دیگر نمایندگان مجلس، نوشتن نامه علیه بعضی از مدیران و در پایان رد صلاحیت‌ جنجالی عطار‌زاده سال 86 با نام عطار‌زاده به پایان رسید. عزل تعدادی از مدیران ارشد استان توسط رییس جمهور، سفر رییس جمهور به استان، عزل معاون وقت سیاسی استانداری، رد صلاحیت تعدادی زیادی از اصلاح‌طلبان استان، شکست اصولگرایان در چهار حوزه انتخابیه استان در انتخابات مجلس، رفتارهای غیر حزبی اعتماد ملی و اصلاح‌طلبان استان در انتخابات مجلس از مسائلی بود که استان بوشهر در سال 86 با آن مواجهه شد.
4ـ استاندار بوشهر، در سال 86 ظاهراً از اختلاف و درگیری پرهیز می‌کرد و سعی نمود خود را فردی مشغول به خدمت به مردم نشان دهد اما در عرصه عمل با توجه به اعتبارات بی‌سابقه و بی‌نظیر که کشور و خصوصاً استان را با عنایت به افزایش قیمت نفت مواجه ساخته بود موفقیت آمیز جلوه نداد. عدم شروع عملیات اجرایی طرح‌ها و پروژه‌های تعریف شده در سفر رییس جمهور، همانند پارس شمالی، راه‌آهن، بزرگراه پارس شمالی، فرودگاه پارس شمالی، عدم تعریف طرح ها و پروژه‌های بزرگ در بخش های صیادی، بنادر، گمرکات و دیگر زیر ساخت ها در شهرستان ها برای تصویب در هیأت وزیران، عدم تسریع در پایان بخشیدن به پروژه‌های در دست اجرا در بزرگراه خورموج ـ کنگان، بوشهر ـ بندرریگ ـ گناوه، برازجان ـ گناوه و همچنین بوشهر ـ شیراز و سرعت نامناسب احداث بیمارستان بوشهر از جمله نقاط ضعفی بود که امید است در سال 87 مورد توجه جدی قرار گیرد.
5ـ دست اندرکاران نصیر بوشهر همانند تمام مردم استان مایل اند استان بوشهر، استانی توسعه یافته، دارای رشد و پیشرفت متوازن، دارای شهرستان‌های سرسبز، آباد و خرم با مردمانی شاداب، سر حال و سر زنده ببینند. امید است مسئولین استان تلاش و کوشش خود را در سر و سامان دادن به فضاهای شهری بیشتر نمایند و الگوی استانی آباد را به کشور عرضه نمایند.
پیشاپیش سال نو را به همه همشهری ها، هم استانی ها و تمامی مردم ایران زمین تبریک می گویم سرافرازی، سربلندی و شادابی را برای آنان از خداوند بزرگ آرزومندم.
هر روزتان نوروز
و نوروزتان پیروز

...

در مویه و دق - اسکندراحمدنیا

در مویه و دق
به: هنرمند هوشمند و جوان "اسماعیل جاشویی"
خالق مجموعه‌ی عکس "سیم‌ها و سایه‌ها"
ای‌کاش، آهن نبود
کارخانه‌ها نمی‌آمدند
آب
باد
دشت
ورید گردن‌ها و ساعدها
ای‌کاش گِل
کاه
انسان
و شگفتِ‌ ترس
و هولِ شکم
گرمی و سردی
توفان
و ابرهای گریان
ای‌کاش
نانِ خشکیده
و گاهی خیلی کم
تازه و گرم
به دست تو، پدربزرگ امروز می‌رسید
تا دیروز، بهتر بماند
ای‌کاش این‌چنین جهان
پایدار
تا آب صبحِ «حُبانه» کوثری همیشه
و نسیم ظهر بادگیر
پر از بوی بهشت باشد
ای‌کاش درختی
که امروز پوسیده است
مثل سنگِ دیروز پدربزرگ‌ها نبود
ای‌کاش، تا من
در پوشش حسرت
گاهی گریان
و گاهی در مویه و دق
راه نروم.
میراژها بر حلبچه
اسید و گاز ریخته‌اند
و خیابان امروز، در حلبچه
فرانسوا میتران!
ای‌کاش، آهن نبود
کارخانه
میگ، میراژ
ای‌کاش.
15/12/86 بوشهر

...

گفت‌وگو با عکاس برجسته‌ی بوشهری "اسماعیل جاشویی"به انگیزه برگزاری نمایشگاه عکس سیم‌ها و سایه‌ها:با سیم‌ها و سایه‌ها، خطر تخریب بافت قدیم

گفت‌وگو با عکاس برجسته‌ی بوشهری "اسماعیل جاشویی"
به انگیزه برگزاری نمایشگاه عکس سیم‌ها و سایه‌ها:
با سیم‌ها و سایه‌ها، خطر تخریب بافت قدیم را نشان دادم
 آقای جاشویی، ایده‌ی برپایی نمایشگاه عکس با موضوع بافت قدیم و با زوم کردن بر روی سیم‌ها و سایه‌ها چگونه شکل گرفت و در این راستا از همکاری کدام یک از مراکز و نهادهای فرهنگی و هنری برخوردار بودید؟
ـ بافت قدیم بوشهر مانند دریا و ساحل زیبای این شهر از جمله نقاطی است که برای ما که هر روز از کنار آن عبور می‌کنید، نادیدنی مانده. شاید این حرف کمی عجیب باشد ولی آن قدر این حضور بی‌واسطه و همیشگی و دردسترس ما قرار داشته که ما آنها را از یاد برده‌ایم. حضور پر سخاوت دریا که به مانند مادری ما را در بر گرفته و بافت قدیم بوشهر به مانند پدری سالخورده با انبوهی از تجربه و تاریخ پر فراز و نشیب را از یاد برده‌ایم.
نمایشگاه عکس "سیم‌ها و سایه‌ها‌" یادآوری یک موضوع مهم است، یادآوریِ ضرورت حفظ و نگه‌داری هویت فرهنگی‌ ـ تاریخی شهرمان از هجوم وحشتناک سیم‌ها و سایه‌هاست.عکس‌هایی که تاکنون از بافت قدیم بوشهر دید‌ه‌ایم به دو دسته تقسیم می‌شوند که هر دو بسیار باارزشند؛ یکی ویرانی‌ها و تخریب بافت را نشان می‌دهد و دیگری زیبایی‌های معماری، ولی این عکس‌ها به واسطه‌ی تکرار از کارکردِ واقعی خود دور شده‌اند و چشم انسان به مانند همان ندیدن دریا و ساحل در ندیدن ارزش همین عکس‌ها نیز عملکرد یکسانی دارد. هر چه این تکرار بیشتر شود، ندیدن ما نیز بیشتر می‌شود. برای این‌که عکاسی در یادآوری ارزش‌های این بافت بتواند کارکرد واقعی خود را بیابد می‌بایست از دیدگاه متفاوتی وارد کار می‌شدم تا نابودی و خطر تخریب بافت را بدون نشان دادن ویرانی‌‌ها به تصویر بکشم و با استفاده از عناصری که در خودِ بافت وجود داشت یعنی "سیم‌ها" و "سایه‌ها" این هجوم و نابودی را نشان دادم. البته شکل گیری این ایده از اولین مراحل که فقط سیم‌ها حضور داشتند تا انتها که ترکیب سیم و سایه به وجود آمد، حدود دو سال به صورت غیر مستمر و شش ماه آخر به صورت مستمر طول کشید. هزینه‌های برپایی این نمایشگاه یعنی چاپ عکس‌ها و چاپ پوستر و کارت دعوت توسط "انجمن سینمای جوان بوشهر" صورت گرفت و "سازمان تبلیغات اسلامی" نیز مکان نمایشگاه را در اختیار ما قرار داد. اصولاً تقبل برپایی چنین نمایشگاه‌هایی نیازمند حضور ذهنیت‌های کاملاً فرهنگی است که خوشبختانه در این دو نهاد فرهنگی وجود داشت. البته می‌بایست ضمن سپاس از این دو نهاد فرهنگی از اطلاع‌رسانی به موقع هفته‌نامه‌ی نصیر بوشهر و چاپ آگهی برپایی این نمایشگاه که در قطع و اندازه‌ی مناسب و در صفحه‌ای کاملاً هنری صورت گرفت قدردانی کنم.
 با توجه به حضور شما در سازمان میراث فرهنگی استان، چرا این ایده را با همکاری این سازمان که متولی حفظ و نگه‌داری بافت قدیم است، اجرا نکردید؟
ـ آن چیزی که دل مشغولی من بوده این است که در حد امکان بتوانم تمام ارگان‌ها و نهادها و مهم‌تر از همه مردم بوشهر را در خصوص بافت قدیم و توجه به آن حساس‌تر کنم. این مسئله‌ی مهم نیازمند توجه همه‌ی ارکان‌ دولت و اقشار مردم است و از دست یک نهاد خارج است. امیدوارم ساختار دولت در راستای توجه به مسائل فرهنگی هر روز بهتر از گذشته شود و از این مظلومیت فرهنگی خارج شویم، هر چند مهم‌ترین کاری که بخش دولتی می‌تواند در حمایت از مسایل فرهنگی انجام دهد ــ مثل تمام کشورهای دنیا‌ ـ این است که با سیاست‌گذاری‌های تشویقی نسبت به شرکت‌های خصوصی که از هنر و فرهنگ حمایت‌های مادی می‌کنند، به رونق و شکوفایی فضای فرهنگی جامعه کمک کنند. استان بوشهر، منطقه انرژی پارس جنوبی و اخیراً شمالی را به همراه هزاران شرکت کوچک و بزرگ خصوصی در درون خود دارد. می‌بایست با سیاست‌گذاری که در دولت می‌شود این شرکت‌ها را برای حمایت از فرهنگ استان بوشهر ترغیب نمود. پتانسیل این شرکت‌ها چنان است که به راحتی می‌توانند حتی آثار تاریخی تمام استان را پوشش دهند و دیگر نگرانی از بابت نداشتن اعتبار و بودجه برای حفظ و نگه‌داری این آثار نداشته باشیم. رسیدن به چنین نقطه‌ای نیازمند تفکری فرهنگی است.
 عکس‌ها راویِ یک داستان تراژیک‌اند و بناهای قدیمی، کاراکترهای این تراژدی که در آستانه‌ی سقوط و فروپاشی هستند. چه عواملی را در شکل‌گیریِ این تراژدی مؤثر می‌دانید؟
ـ تراژدی، عنوان خیلی خوبی است. در رمان «صد سال تنهایی» اثر گابریل گارسیا مارکز، شاهد تولد، زندگی و مرگ یک شهر می‌باشیم. شهرها به مانند انسان‌ها روند تولد تا مرگ را طی می‌کنند. بافت قدیم بوشهر نیز این روند را طی نموده ولی مانند تمام نقاط تاریخی دنیا و حتی شهرهای تاریخی کشور خودمان مثل اصفهان، یزد، کاشان و خیلی از شهرهایی که توانسته‌اند روح تازه‌ای در کالبد بافت قدیم شهرهایشان بدمند، بافت قدیم بوشهر نیز نیازمند جان تازه‌ای است. البته حفظ بافت به شکل یک مجموعه مهم و پر اهمیت است و نَه صرفاً تک بناها.آن چیزی که در حال حاضر اهمیت دارد جلوگیری از ادامه‌ی این تراژدی است. روند تخریب آثار تاریخی در طول زمان امری است غیرقابل اجتناب ولی امکان کُند شدن این روند و حتی جلوگیری از آن وجود دارد. این امر نیازمند ساختاری قدرتمند چه از لحاظ فرهنگی در بین عموم جامعه و چه از لحاظ سیاسی و اجتماعی در بین مسئولین است. خوشبختانه استان بوشهر از جَو فرهنگی خوبی برخوردار است ولی قدرت مادی لازم برای حفظ تمامی آثار و فرهنگ خود را ندارد.
 با نظاره‌ی عکس‌ها و حضور خوف‌انگیز سایه‌ها و سیم‌های در هم تنیده تا واپسین عکس که بر‌هوتی را می‌نمایاند، فضای تلخ و حسرت باری را شاهد هستیم، گویی عکس‌ها حامل پیامی یأس آمیزند. به باور شما چه باید کرد؟
ـ اشاره‌ی خوبی به ویژه به آخرین عکس نمایشگاه داشتید. در این برهوتی که می‌بینید زمانی خانه "صادق چوبک" قرار داشت. این که چه باید کرد، باید بگویم هر فردی که در این جامعه زندگی می‌کند نسبت به حفظ هویت فرهنگی ـ تاریخی شهر، استان و کشورش باید حساس باشد و‌آن‌چه در رابطه با قشر هنرمند می‌توان انتظار داشت، حضور پُر رنگ آنان در حساس نمودن اذهان است. شاید تکرار این جمله‌ی همیشگی ‌که "می‌بایست از آثار تاریخی خود حفاظت نماییم" برای مردم و خصوصاً نسل جوان خیلی خسته کننده باشد و کارکرد چنین اطلاع‌رسانی به واسطه تکرار آن خیلی کم شده است. اهالی فرهنگ با وارد شدن به این عرصه و با ارائه‌ی شیوه‌های نو و تغییر نوع نگاه‌ها به این موضوع، باید هویت فرهنگی خود را پاسداری ‌نمایند.
 استقبال از نمایشگاه را چگونه دیدید؟
ـ استقبال به نحو چشمگیری عالی بود. در طی چند دهه کار عکاسی و برگزاری نمایشگاه در استان، تاکنون چنین استقبال خوبی را ندیده بودم و آن‌چه مرا بسیار شادمان نمود، حضور اهالی قلم و هنرمندان استان بود که باعث دلگرمی هر چه بیشتر می‌شدند.
 آیا بار دیگر به سراغ بافت قدیم خواهید رفت؟
ـ فرقی نمی‌کند که در چه زمینه‌ای کار و فعالیت می‌کنید ولی برای هر فعالیتی نیازمند شناخت طبیعت و میراث فرهنگی خود هستید و این شناخت و رجوع مکرر، نیرو محرکه‌ی بسیار قوی برای ادامه‌ی فعالیت در هر عرصه‌یی است. بافت قدیم بوشهر جزیی از هویت تمام مردم سرزمین ماست. همان‌طور که بافت اصفهان، یزد و آثار تاریخی تمام کشور نیز در بخش‌هایی از این هویت‌اند. بی‌ترید دوباره به سراغ بافت قدیم می‌روم و خاطره‌های جمعی شهرمان را با یادآوری مکرر بازآفرینی می‌کنم.برنامه‌ی آینده من برگزاری همین نمایشگاه عکس در تهران است که در حال انجام مقدمات آن هستم.

...

رقصِ سیم‌ها و سایه‌ها در جشن زوالِ بافتِ قدیم - مهتاب ابراهیم‌زاده

رقصِ سیم‌ها و سایه‌ها
در جشن زوالِ بافتِ قدیم
"اسماعیل جاشویی" از سال‌ها پیش قصد انجام پروژه عکاسی از بافت قدیم را داشت. به یاد دارم که حدود 15 سال قبل یک پروژه با موضوع سیم‌های برق با مرغان دریایی را هم انجام داد که آن هم مجموعه‌ی موفقی بود و اکنون مجموعه‌ی سیم‌ها و سایه‌ها را از او دیدیم. مجموعه‌ای جذاب، با محتوا و خلاق. نمایشگاه عکس "سیم‌ها و سایه‌ها" که از 11 تا 18 اسفند ماه در سالن سازمان تبلیغات اسلامی برپا بود، با یک قاب سیاه آغاز می‌شد و پس از مختصر توضیحی که از جانب عکاس در خصوص موضوع نمایشگاه داده شده بود وارد دنیای بافت قدیم می‌شدیم. عکس اول، عکسی ساده از دیواری سنگی با یک سیم برق بالای آن بود. در عکس بعد، یک تیر چراغ برق هم به آن اضافه شده بود و بدین گونه عکاس با دقت در ترتیب چینش عکس‌ها، بیننده را آرام آرام به دنیای فراموش شده‌ی بافت قدیم می‌برد. خطوط حاصل از عبور سیم‌های برق بناهای رو به زوال بافت قدیم را به مرور در حصار خویش در می‌آورند تا جایی‌‌که تا نیمه‌ی نمایشگاه این احساس به بیننده منتقل می‌شد که گویی سیم‌ها، تارهای تنومند عنکبوتی غول‌‌آسا هستند که به دور آن تمدنِ زیبای مخروبه تنیده می‌شوند. این هجوم بی‌رویه و نامتعادل سیم‌ها در نیمه نمایشگاه به اوج خود می‌رسد. عکاس هم با انتخاب کمپوزیسیون‌های خوب و متناسب به بهترین وجه، مضمون مورد نظر خود را به بیننده منتقل می‌کند. سپس با اضافه کردن سایه و ایجاد کنتراست در عکس‌ها و استفاده از کادر کج، سقوط بافت قدیم محصور در سیم‌های در هم گره خورده را با قدرت هر چه تمام‌‌تر به تصویر می‌کشد. این روندِ چشمگیر تا عکس یکی مانده به آخر ادامه دارد و بالاخره عکس آخر ـ عکس مخروبه‌ای است در پشت زمین فوتبال متروکه‌ای که درختی سوخته نیز در میان آن قرار دارد، بی هیچ سیم و سایه‌ای و بی هیچ اثری از زندگی و پس از آن فید سیاهی. نمایشگاه عکس اسماعیل جاشویی هشداری نه، که انعکاس فاجعه‌ی زوالِ بافت قدیم بوشهر است. او به عنوان عکاس، سهم خود را در راه حفظ این آثار باقی مانده از تمدن انجام داده است. زمان آن رسیده که من و شما نیز از خود بپرسیم "ما" برای حفظ و احیای بافت قدیم چه کرده‌ایم؟ به امید آن‌که مسئولین استان، رسیدگی به بافت قدیم را از سال جدید در لیست کارهای خود قرار دهند.

...

نبرد با زمانتقدیم به اسماعیل جاشویی - حسین روشنکار

نبرد با زمان
تقدیم به اسماعیل جاشویی
داخلی ـ اتاق خاکستری ـ شب
اتاق پر از دود و غبار است. نوری آبی رنگ از انتهای نامعلوم فضا را روشن کرده. فضایی که همه جای آن تارهای پیچ در پیچ عنکبوتی فرا گرفته. تارهای انبوه همه از جنس سیم‌های برق هستند و گهگاه گوشه‌ای از آن جرقه‌ای روشن می‌شود. در بالای سقف اتاق، مردی سیاه‌پوش در حصار سیم‌ها گرفتار آمده و مدام تقلا می‌کند. از گوشه‌ی مقابل هیولایی به شکل عنکبوت فلزی از درون حفره‌ای تاریک بیرون می‌آید و تنها پنجره رنگین اتاق را با ضربات پاهایش خرد می‌کند و جلو می‌آید. مرد فریاد می‌کشد. اما لحظه به لحظه هیولا به او نزدیک‌تر می‌شود تا این که در برابر چشمان مرد می‌ایستد.
هیولا دستانش را بالا می‌برد و ضربه‌ای به قلب مرد وارد می‌کند.
داخلی ـ اتاق ـ روز
نوری از پنجره‌‌های رنگین به داخل می‌تابد و تخت مرد را زیبایی مضاعف بخشیده است. مرد عرق کرده از خواب می‌پرد. منگ به اطرافش می‌نگرد. به صدای پرندگان بهاری که از بیرون شنیده می‌شود گوش می‌دهد. مرد بلند می‌شود و به سوی کمد قدیمی اتاقش می‌‌رود و از درون آن دوربینی قدیمی بیرون می‌آورد. دوربین عکاسی را از غبار می‌زداید و رو به سقف چوبی اتاقش آن را چندین بار امتحان می‌کند. مرد تعداد زیادی نگاتیو برمی‌دارد و با دوربین خود از اتاق خارج می‌شود.
خارجی ـ محله‌‌ی قدیمی ـ روز
مرد از کوچه پس کوچه‌ها می‌گذرد و با دوربین قدیمی شروع به عکاسی می‌کند. درون یکی از کوچه‌های تنگ و باریک، مرد تنها مشغول عوض کردن فیلم دوربین می‌شود که ناگهان صدایی نامفهوم به گوش‌اش می‌رسد. مرد به اطراف می‌نگرد اما از موجودی خبری نیست. او به کارش ادامه می‌دهد اما این بار صدا را واضح‌تر می‌شنود. مرد مجدداً به اطراف می‌نگرد. متوجه درِ چوبی قدیمی می‌گردد که صدا از پسِ آن به گوش می‌سد. مرد مبهوت به درِ چوبی نگاه می‌کند. گویی که سال‌هاست کسی از این در نگذشته است. مرد کلونِ درِ را که به وسیله‌ی سیم‌های زمخت برق مسدود شده آزاد می‌سازد و با فشار به داخل، در را بالاخره باز می‌کند. مرد وارد حیاط می‌شود.
خارجی ـ حیاط ـ روز
صدا واضح‌تر به گوش می‌رسد. مرد دوربینش را آماده‌ی عکاسی می‌کند. نگاهی به بالا می‌اندازد. متوجه می‌شود که تمامی دیوار‌های گِلی را سیم‌های برق همچون پیچکی پوشانده‌اند.
مرد شروع به عکاسی می‌کند اما هر بار که دکلانشور را فشار می‌دهد، متوجه صدا می‌شود. صدای خش خشی از پشت سر می‌شنود. مرد می‌چرخد و متوجه می‌شود. که سیم‌ها در حال حرکت هستند و راه برگشت را بر او بسته‌اند. او می‌خواهد برگردد که جرقه‌ای مانع عبورش می‌شود. مرد بی‌اعتنا شروع به عکاسی می‌کند و آرام و آرام به سوی یکی از اتاق‌ها پیش می‌رود. مرد با هر قدمی که برمی‌دارد متوجه حرکتی از سیم‌ها می‌شود.
داخلی ـ اتاق ـ روز
مرد با زحمت وارد اتاقی تاریک می‌شود. نور آفتاب از پشت سر او به داخل می‌تابد. صدا واضح و واضح‌تر می‌شود. مرد آرام قدم برمی‌دارد. صدای جابه‌جا شدن سیم‌ها نیز مدام به گوش می‌رسد. مرد مردد با اندکی ترس پیش می‌رود. مرد برای غلبه کردن بر ترس خود فقط از درون چشمیِ دوربین نگاه می‌کند. در انتهای این اتاق، دری نیمه باز دیده می‌شود. مرد اندکی می‌ایستد. برمی‌گردد. اما این بار صدای ناله‌ای مانع حرکت او می‌شود. او برمی‌گردد و به سوی درِ نیمه باز می‌رود. او از همه جا عکس می‌گیرد و جلو می‌رود تا به درِ نیمه باز می‌رسد. آرام آن را هل می‌دهد و باز می‌کند. نوری خفیف به داخل می‌تابد. او به جز اتاقی پوشیده از سیم چیزی نمی‌بیند. با دوربین به بالا نگاهی می‌اندازد و متوجه می‌شود که مردان زیادی در حصار سیم‌ها به سقف آویزانند و یکی از آنها آخرین ناله را سر می‌دهد...
و امروز تنها یادگار ِآن مردِ عکاس، نمایشگاهی‌ست به نام "سیم‌ها و سایه‌ها".

...

سپهری، شعر و عرفان - حسن حاتمی

سپهری، شعر و عرفان
غلام آن کلماتم که آتش انگیزد
نه آب سرد زند در سخن بر آتش تیز
«حافظ»
وقتی شعر "سپهری" را می‌خوانی، انگار به یک سری اسلاید از مناظری ـ گاه زیبا ـ نگاه می‌کنی. همین و دیگر هیچ. تماشا که تمام شد، پی کارت می‌روی و ممکن است فقط با یک جمله، همه‌ی برداشت‌های خود را از آن‌چه دیده‌ای، بیان کنی: "قشنگ بود".
شعر سپهری تو را متوقف نمی‌کند و به تأمل نمی‌اندازد و وادارت نمی‌کند که در خود فرو روی و بیندیشی. اسلاید‌ها را هم اگر به آرامی و به آهستگی از جلو چشمانت بگذرانند، باز این مکث و کندی گذر، سبب نگه داشتن و به تفکر واداشتن تو و کشیدن تو به عمق نمی‌شود. چرا که اصلاً عمقی در کار نیست. ماهی‌های آکواریوم‌، هر چند رنگارنگ، هر چند متنوع و منقش و بدیع و ظریف و خوش‌نما باشد، اما باز همان ماهی پشت شیشه‌ی آکواریوم است و به اندازه‌ی یک لقمه‌ی بی‌چربی به درد یک شکم گرسنه هم نمی‌‌خورد. چون فقط ماهی ِپشتِ شیشه است. چون فقط قشنگ است و از قدیم گفته‌اند: "شکم گرسنه را تماشا چه فایده؟". بی‌فایدگی و بی‌تأثیری شعرِ سپهری در همین پشت شیشه و فقط قشنگ بودن آن است. شعر تهی و بی‌جان." چه خیالی چه خیالی، می‌دانم / پرده‌ام بی‌جان است / خوب می‌دانم، حوض نقاشی من بی ماهی است." (صفحه 274 ـ هشت کتاب)
عرفان ادعایی سپهری هم پشت شیشه‌ای است. راکد و تسلیم و محصور و در کمال تساهل و افتادگی و گریز. خیال بافی یک چنین آدمی به خیال بازی کودکی می‌ماندکه هر چند سال‌هاست از شیرخوارگی افتاده، اما همچنان به شیرخواری و عروسک‌بازی و سخن گفتن با بازیچه‌هایش ادامه می‌ دهد. کودکی که هیچ‌گاه به سن بلوغ نمی‌رسد، با آن‌که مدت‌هاست که 15 سالگی را پشت سر گذاشته، اما ‌همچنان سرگرم بازی و گفت‌و گو با بازیچه‌هایش است، با اشیاء دور و برش، با عروسک‌های قشنگ، تصویرهای قشنگ، و خیال‌های رنگی و کریستالی، و در این دنیای عروسکی، زندگی برای سپهری: "صفی از نور و عروسک است." (ص 276 همان کتاب) و به یقین وقتی زمزمه کنان می‌خواند: " آب را گل نکنید.... زنی آمد لب رود / روی زیبا دو برابر شده است".اصلاً متوجه لبخند پر طلب و نگاه معنی‌دار زن نیست، چرا که او چیز دیگری را متوجه است و منشور دوران کودکی را در برابر چشم دارد و دنیای خارج را فارغ از رنگ و تصویر و نور در او تابشی نیست. ضمناً بودا گفته است: " میل به لذات جسمانی و به هر چیز دنیا الم است و مشقت، و باید به دور ریخته شود. لذات فقط در رنگ و ظاهر اشیاء است و بس".
سپهری حتی به سعادتی که عایدش شده، با شک و تردید نگاه می کند: "باغ ما شاید / قوسی از دایره‌ی سبز سعادت بود." (ص 275) و میوه کال خدا را در خواب می‌جود. (ص 275)


در اطراف سپهری هر چه می‌‌خواهد بگذرد. دنیا را اگر آب برد، او را خواب می‌برد.
شهریور 20 در چهارده سالگی‌اش می‌گذرد. پوسته‌ی استبداد رضا خانی می‌‌ترکد، وطن اشغال شده‌اش دچار شور و جوشی تازه می‌شود، حامی رضا خان که برنامه‌ی صاف کردن و آرام ساختن جاده‌ها برای ورود و حضور ارابه‌های سرمایه‌داری را به سامان رسانیده، به پسرش می‌دهند. تلاش مردم برای رسیدن به آزادی و استقلال و حرمت انسانی و عدالت اجتماعی، وقایع آذربایجان، شکست شیر پیر استعمار و برچیده شدن بساط غارت شرکت غاصب نفت انگلیس، سرکوب مردم با شرف و آزادی‌خواه ایران در 28 مرداد سال 32 و سرنگونی حکومت ملی دکتر محمد مصدق و به دنبال آن تا سال‌های 40 و تا 15 خرداد خونین 42 و بعدتر، بنا نهادن اساس سرمایه داری وابسته با انقلاب کذایی سفید و تا برچیده شدن نظام ستم‌ شاهی در 22 بهمن 57 و استقرار جمهوری اسلامی و در بیرون از این یک وجب خاک خدا، جنگ خانمان‌‌سوز جهانی دوم، بیداری و آزادی ملت‌های آسیایی ـ آفریقایی و پاره شدن زنجیر استعمار و فروپاشی استبداد در بیشتر نقاط گیتی و تحولات و دگرگونی‌های بسیار دیگر و بروز و ظهور ارزش‌ها و اعتبارهای نوین در جوامع و میان ملل و فروریزی قید و بندهای کهنه و دست و پا گیر و رهایی انسان. این‌ها از چشم سهراب خان به دور و پنهان است، انگار که آب از آب تکان نخورده و اگر صدایی به گوش مبارک‌شان رسیده، در خواب بوده یا در فاصله‌ی میان دو چرس زدن: " حمایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد" (ص 397)
او از تمدن و پیشرفت تکنولوژی هراسان است و التماس دعا دارد تا او را به خواب کنند. هر چند این ادعا و اجابت آن، تحصیل حاصل است: "مرا خواب کن زیر یک شاخه، دور از شب اصطکاک فلزات" (ص 396). او نمی‌‌خواهد بداند چه بر سر هموطنانش آمده، مبارزان را در ویتنام چگونه در قفس ببر تکه پاره می‌کنند و جلو سگ می‌اندازند. او کاری به بساط غارت و چپاول منابع ملت‌های تحت ستم و انباشته شدن بنادر از کالاهای مصرفی و سامان شرکت‌های چند ملیتی ندارد. او از تو می‌‌خواهد به او بگویی: " قناری، نخ زرد آواز خود به پای چه احساس آسایشی بست" و "چند مرغابی از روی دریا پرید" و "در آن گیر و دار، چرخ زره‌پوش از روی رؤیای کدام کس گذر کرد". (ص 397).


بازتاب وقایع و پدیده‌ها در سپهری از دنیای خارج، حسی است. به همین دلیل گذری و نظری به درون اشیاء ندارد. از رودخانه‌ای که می‌گذرد، تنها صدای جریان آب به گوشش می‌خورد و نمی‌شنود و کف و حباب‌ها را می‌بیند و احیاناً از سرِ بازی، سر انگشتی به چین و شکن آن می‌زند.
در حیات هنری سپهری، هیچ‌گاه تجربه‌های حسی به مرحله‌ی ادراک نمی‌رسد. اگر کسی بر درِ او بکوبد، او گوشی تلفن را برمی‌دارد و به همین دلیل، برای عارف شدن هم به جای پاسخ دادن به دق‌الباب همسایگان و ساکنان کوچه‌ای که او در آن خانه دارد، بر بال مسین خیال سوار می‌شود و به آن سرِ دنیا می‌رود و چهار زانو می‌نشیند و جالب این که او حتی حال سماع و برخاستن و دست افراشتن و پای کوفتن و چار تکبیر زدن را هم ندارد و بر چهار زانو نشستن و نشستن و نشستن ... و اگر مددی رسد، نیم نگاهی کردن یعنی نیروانا، همین و همین. در حقیقت بازتاب دنیای خارج در سپهری چون حسی است، بنابراین عرفان بودیسمی او نیز حسی است.
بودیسم در یک مرحله از پروسه‌ی تاریخی علیه همین برهمن‌ها در سرزمین هند ظهور کرد و تا همین اواخر با خودسوزی و شعله افکندن به جان خویش رو در روی جهنمی‌ترین قدرت ستم جهانی قد برافراشت. عرفان سپهری به کدام مرحله‌ی تاریخی و علیه کدام طبقه یا بر ضد کدام ‌ستم حاکم است؟
در یونان قدیم، توده‌ی زحمت‌کش و بردگانی که زیر یوغ اربابان زجر می‌کشیدند و تولید می‌کردند و از دست‌رنج خود حاصلی جز تن شکسته و جان در هم فشرده و خون دل نداشتند، قهراً در پی مفری بودند یا ستیز علیه ستم و امتیازات طبقاتی و یا راهی برای تسکین و آرام ساختن خود و سرکردن و گذراندن....پذیرفتن این حرف و اوراد که زندگی را باید به سادگی و سهولت به سر آورد، از لذات جسمانی و تجملات و مواهب دنیا (که در حقیقت و به واقع، دسترسی به آن‌ها برای‌شان ناممکن بود.) باید صرف‌نظر کرد، در واقع، داشتن چنین عقایدی برای یک آدم ضعیف و عاجز و محروم و تحت ستم ضرورت داشت. تصوف یونانی از همین جا ریشه می‌گیرد و آدمی چون پلوتینوس، رسیدن به حقیقت و روشن شدن به نور معرفت را درمان درد می‌داند و راه حصول به آن و آرامش یافتن را، جذب در ماسوای دنیا، کمک گرفتن از بنگ وافیون و حشیش و چرس می‌داند.
می‌بینیم که در یونان قدیم روابط تولیدی و اجتماعی مولد صوفی‌گری است که سرانجام همان عوامل که عرفان یونانی را می‌زاید، خود باعث مرگ و انقراض آن می‌گردد. منشاء تصوف عیسویت در روم باستان نیز به همین شیوه بروز می‌کند و سرانجام مایه‌ی تلاشیِ آن می‌شود. نیز در چین، لائوتسه به هنگام تشکیل طبقه‌ی دهقان آزاد ظهور می‌کند. به هنگامی که فشار طبقاتی و ستم فرمانروایان و مالیات بی‌حد و جنگ به اوج خود می‌رسد و زحمت‌کشان عملاً قدرت رهایی خود را در خود نمی‌بینند.
در افکار تمام این متفکران یک نوع عرفان و بی‌علاقگی به عادیات که اسباب تسلی خاطر در برابر بدبختی‌هاست دیده می‌شود. به ویژه که این عرفان در توده‌ی زحمت‌کش تأثیر شدیدی می‌بخشد و مدت‌ها آن‌ها را رام و آرام می‌سازد.


مسلک میترائیسم (مذهب مهر و عشق) در حدود سال‌های 300 قبل از میلاد ظاهر می‌شود. این مکتب، ترک دنیا و جان و مال و نام و ننگ را در طریق، اول منزل می‌داند و در برابر جنگ و فشار مالیاتی و ستم بی‌حد طبقاتی ریشه می‌گیرد و گسترش می‌یابد. طبقات فرو دست چون وسیله‌ی عینی برای رهایی خود در دسترس نمی‌بینند، ناچار به دامان آرزوها و خیال‌پردازی‌ها پناه می‌برند.
فشار بنی‌امیه بر مردم و تجمل پرستی و عشرت بی‌حساب آن‌ها و جنگ‌های پی در پی و گسستگی فکری، سبب بدبینی و مخالفت طبقات محروم و ناراضیان اقشار میانی در لباس "عرفان" ظاهر می‌شود. همچنین است تا زمان بنی‌عباس که مردم پس از مقابله و مخالفت‌های بسیار و سرکوب شدید، چون دیگر رمقی در خود برای ادامه‌ی قیام نمی‌بینند، در گوشه‌ی خانقاه‌ها به هم می‌پیوندند. دسته‌ای که به این صورت به گوشه‌ای پناه برده بودند، هر چند در برابر مردم و در کوچه و بازار خاموش می‌بودند، اما در کنج خانقاه‌ها اسرار خود را با هم می‌گفتند و به اصطلاح خود را مخزن اسرار نهانی می‌دانستند و می‌گفتند: " هر که را اسرار حق آموختند / مُهر کردند و دهانش دوختند".
گیرم که از ترس استبداد و گزمه و محتسب مست. بیشتر گروندگان به این گونه مسلک‌‌‌‌ها از لایه‌های میانی بودند.

بعد از حمله‌ی مغول، مردم که به واسطه‌ی هجوم و حملات و کشتار بی‌رحمانه و غارت مداوم مغول‌ها و جنگ‌های طولانی و دایمی ملوک الطوایفی و مالیات‌ها به ستوه آمده بودند و در خود توان ایستادن هم نمی‌دیدند، به عقیده‌ای تسلیت آمیز و تحقیر دنیا و هر چه در آن هست، احتیاج داشتند. از مشخصات عرفان این دوره، اعتقاد به وحدت وجود، تکیه بر عشق و محبت، تحقیر عقل و منطق و استدلال، تشویق به قناعت و عزلت گزینی، کشتن نفس و کوچک شمردن لذات که همه نتیجه‌ی مستقیم و بازتاب روابط تولیدی و مناسباتی است، می‌باشد.
می‌بنییم که در چنین احوالی آن دیوانه‌ی آوازه‌‌دار، در روز روشن به جای تفنگ، چراغ به دست می‌گیرد تا انسانِ آرزویی و هم قماش خود را بجوید. غافل از این که انسان و انسانیت را نمی‌شود در زیر چادر آن خانواده‌ی فلک زده‌‌‌ی آرژانتینی جست که به علت فقر و مناسبات ظالمانه‌ی طبقاتی، از سیزده نفر ساکنان آن، یازده نفرشان از دختر 6 ساله تا پیرزن 60 ساله، مبتلا به سوزاک و سفلیس هستند و در این بلا زده خاک، بچه را به بالای درخت فرستادن برای برداشتن جوجه‌ی نور، نه تنها کار احمقانه‌ای است بلکه از سرِ تبهکاری است. / آن که می‌داند و می‌پوشاند .... مگر بخواهیم بگوییم که سهراب خان کاری به این کارها ندارد. اصلاً او را به سیاست چه کار؟ آن هم وقتی که گزمه پوست از تنت می‌درد و بر درِ میخانه‌ات به صلابه می‌کشد.
راستی، عرفان سپهری کجایی است؟ ظریفی می‌گفت: " عرفان سپهری، عرفان حضرت ایوبی است که وقتی کرمی از لابه‌لای گوشت تن له شده‌اش بر زمین می‌افتاد، آن را از زمین بر می‌داشت و به درون پاهای له شده‌ی گوشت تن خود می‌گذاشت."

سپهری، تک ساحتی است.
او اشیاء دور و بر خود را خود می‌سازد و با آن‌ها زندگی می‌کند ـ نوعی بازی ـ و چون در عمل فقط نشسته است، بنابراین با واقعیت‌ها برخورد جدی ندارد که پایش به سنگ بخورد و سرش به دیوار. او فقط نشسته است، بر فرشی از خیال و خواب نرم و لطیف و رنگین و به اطراف نگاه می‌کند و لبخند می‌زند. با آن‌ها به گفت‌وگو می‌پردازد و از این‌که "در قفس هیچ کس کرکس نیست. تعجب می‌کند و می‌پرسد:‌ " گل شبدر چه کم از لاله‌ی قرمز دارد" ؟ و مردم را توصیه می‌کند: " چشم‌ها را باید شست / جور دیگر باید دید "یعنی آن چه را که تو می‌بینی، عوضی است. یعنی کرکس، گنجشک و قناری و کبوتر و کبک را شکار نمی‌کند و سینه نمی‌دراند. یعنی گرگ، حیوان نجیبی است و اسب است که درنده و نانجیب است. اصلاً چرا مردم در خانه‌های خود به جای کبوتر و گربه، کفتار و شغال و گرگ نگه نمی‌دارند؟ چرا که سپهری عملاً با گرگ و کفتار و کرکس سر و کار نداشته و ندارد و به حقیقت، گنجشک و کرکس و قناری و لاشخور را نمی‌شناسد و تنها با شکل بیرونی آن‌ها آشنایی و معرفت حسی دارد.
او در پی بازتاب جهان بیرون در خود و برداشتی حسی از اشیاء و پدیده‌ها می‌گوید:"یاد من باشد، کاری نکنم، که به قانون زمین بربخورد." (ص 354) . نظم و نسق را بپذیریم و گردن نهیم و شب که چیز بدی نیست، بستاییم و نخوانیم کتابی که در آن، واقعیات خشن و دردناک و بی‌رحم و غیر لطیف و غیر تَر و ترد زندگانی را می‌گوید و نخواهیم که نسل پلنگ، این جانور درنده و تیز چنگال از صفحه‌ی روزگار برداشته شود و نگوییم و نخوانیم و نخواهیم .... و سکوت و سکوت و تسلیم و گردن نهادن و پذیرفتن و اعتراف و اقرار به این که کرم و کفتار و خنج و مرگ، هم خوبند و هم زیبا و نورانی. و نپرسیم و "چرا" نگوییم و بی‌اعتراض و بدون ناسزا و آرام، تسلیم مرگ شویم، چرا که تقدیر چنین است و معنی هستی همین است.
" در به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای صدا می‌آید "ببندیم، زیرا: " کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ"، کار ما این است: صبح‌ها وقتی خورشید از کنام شب بیرون می‌آید، پی کاری برویم و لقمه نانی به کف آریم و به غفلت بخوریم و به دنبال آواز خفیف بدویم و نرسیم. همین و بس. راستی چه خیالی ... چه خیالی و خود چه خوب گفته است که این‌ها اثر همان بوته خشخاشی است که او را در خود شستشو داد، در سیلانی کامل.
سپهری وانمود می‌کند که در پناه تصویر‌های ذهنی خود به آرامش رسیده است و به همین سبب او به دنبال مخاطب برای شعرهای خود نیست. سپهری اغلب با خود زمزمه می‌کند و اگر کسی در شعراو مکث و درنگی کند، لاجرم سری می‌جنباند و می‌گذرد، همین.
سپهری با تشخص اشیاء و اسماء معنی و کنار هم قرار دادن آن‌ها، از آن‌ها ترکیب‌های وصفی و اضافی می‌سازد و تصویرهای تازه و تر می‌آفریند، تصویرهایی ظریف و زیبا که به دل می‌نشیند و به ذهن و ذائقه‌ مأنوس می‌افتد و خود نیز از این مهارت و تجربه و آفرینش به آرامشی شگرف دست می‌یابد.
سرودن شعر، با وزن و یا بدون وزن، و این که آیا وزن لازمه‌ی هنر شعر است و اصولاً می‌شود به نوشته‌های بی‌وزن شعر گفت و پذیرفت، مقوله‌ای است که ده‌ها سال است مورد بحث دست‌اندرکاران شعر بوده و هست و در این جا ما را با آن کاری نیست. اما اگر شاعری بخواهد شعری را موزون بسراید و داشتن وزن را برای شعر، امری ضروری بداند، می‌بایست وزن را به خوبی بشناسد و از چم و خم آن وقوف کامل داشته باشد و رعایت کند و در حقیقت گوش و هوشش به تمامی با وزن و ضرب آهنگ و نظمی که در این رابطه ایجاد خواهد کرد، آشنا باشد. نه این که واژه‌های شعرش را در وزنی قرار دهد اما اگر دو یا سه واژه گنجانده در شعرش، وزن و ریتم شعر را بر هم زند و نگنجد او با تسامح و تجاهل یا از سرِ ناآشنایی، واژه‌ها را در ذهن خود، چنان تکرار کند که دلخواهِ صوتی و وزنی او باشد و فی‌الواقع با زور و تمهید آن‌ها را در شعر بگنجاند. همه کس می‌تواند کلمه یا جمله و یا شبه جمله ای را حتی اگر فاقد وزن و آهنگ و نظم باشد، با کش و قوس دادن به هجاهای واژه‌ها به هنگام ادای آن‌‌ها، آن‌ها را با آوای دلخواه خود بخواند. مثل بیشتر جمله‌هایی که در تصنیف‌‌های عامیانه و کوچه بازاری و گاهی در ترانه‌های باب روز گنجانده شده است، و به آهنگی که بر روی آن گذاشته شده، خوانده می‌شود و خواننده‌ی کوچه‌ بازاری آن‌ها را برای مردم کوچه و بازار می‌خواند و مردم هم بسیار به آن‌ها گوش می‌دهند و بر اثر تألمات روحی و عاطفی خود از آن‌ها لذت می‌برند، غمگین و یا شاد می‌شوند، ضرب می‌گیرند، می‌رقصند و یا می‌گریند.
این‌گونه تصنیف‌ها مشتری‌های پر و پا قرصی هم دارد و به نظرِ همین‌هاست که فلان زن یا مرد خواننده‌ی کافه لاله‌زاری، نادره‌ی دوران، ستاره‌ی درخشان، بحث انگیز‌ترین، بزرگ‌ترین و نابغه‌ی عظیم الشأن و در ردیف یکی از این صفت‌های برترین، محسوب می‌شود.
هنر را نمی‌شود سرسری گرفت. هنرمند بزرگ بودن لازمه‌اش شناخت کامل کلیه‌ی قواعد و ظرایف اصول زیبایی شناسی و هنری است. هنرمندی که با تسامح و تساهل از کنار ظوابط هنری بگذرد، نباید توقع خلق شگرف و ارج بسیار داشته باشد. کار هنری، فتح ستیغ بلند‌ترین کوه‌هاست. عرق ریزی و صَرف انرژی و دقت و هوشیاری و حوصله‌ی بسیار می‌طلبد. اگر پا بر جا پاهای استوار و مطمئن نگذارد، با سر به دره می‌غلتد و یا به طنابی که یک سر آن در دست دیگری است، در هوا و بر کنار صخره و کمر معلق می‌ماند. لمیدن بر تپه‌های اطراف ده و روستا را نمی‌شود پیروزی بر دماوند و اورست وانمود ساخت. هنرمندی که زیر سایه‌ی درختی در کنار‌ تپه‌ای بسنده کند و جا خوش کند و بیارامد، باید همیشه در حسرت رسیدن به قله و اوج رشته کوه‌هایی باشد که دیگران بر فراز آن پرچم پیروزی و فتح برافراشته‌اند.
سپهری شعر را موزون می‌سراید، اما وزن را دقیقاً نمی‌شناسد. عدم وقوف سپهری به وزن در اغلب شعرهای او پیداست. مثلاًً در شعر "به باغ همسفران" این شعر در بحر متقارب و با کوتاه و بلند کردن مصراع‌ها سروده شده است اما نتوانسته است همه جا وزن را رعایت کند. مصرع‌ها گاهی یک حرف، یک هجا و یک نیمه هجا کم و یا اضافی دارد و گاهی واژه‌هایی در شعر آمده که سنگین و راکد می‌افتد و در وزن نمی‌گنجد. تصور کنید در جاده‌های آسفالته با اتومبیل عبور می‌کنید که ناگهان به چاله می‌افتید و یا پستی و بلند‌ی‌های کم محسوس و گاهی بسیار محسوس، حرکت یکنواخت و وزن گذار تو را به هم می‌زند و تو را به بالا و پایین می‌اندازد.
مصراع اول بر وزن فعولن فعولن سروده شده. در مصرع دوم حرف / ت/ در کلمه‌ی رابطه / است/ اضافه بر وزن است. همچنین است حرف / ی/ در کلمه‌ی / عجیبی/ در مصرع سوم که در وزن نمی‌گنجد. کلمه‌ی / می‌روید/ کاملاً خارج از وزن است و زیادی است. در مصرع پنجم کلمه‌ی / خاموش/ باید / خامش/ تلفظ شود تا وزن یک دست بماند. مصرع ششم یک هجا در انتها کم دارد . در مصراع 10 یک هجا اضافی است. در مصرع 12 کلمه‌ی / کنید/ سنگین افتاده. در مصرع 16 یک نیم هجا کم است. در مصرع 17 به جای / ام/ باید ضمیر/ من/ به کار برده شود تا وزن جا بیفتد. در مصرع 18 حرف / را/ اضافه بر وزن است.
همچنین است مصراع‌های 20 الی 23 و 25 و 26 و 30 و 31 و 38 که دارای کمی یا زیادی هجا و نیم هجا است.
با نگاه مختصری به شعر "صدای پای آب" که در یکی از شاخه‌های بحر رمل سروده شده، همین کاستی‌ها را به روشنی می‌توان دید. این وزن در سراسر شعر رعایت نشده و چنین می‌نماید که شاعر نتوانسته است خود را منظماً بر بحر نگاه بدارد و اغلب از وزن خارج شده و گاهی کلمه یا کلماتی در مصراع‌ها آورده که یا اصلاً فاقد ضرب و آهنگ کلی شعر است و یا به وزن شعر صدمه زده است.
همچنین صفحه 272 سطرهای 2 و 3 و 9 و آخر. 273 سطرهای 2 و 5 و 10. صفحه 274 سطرهای 1 و 5 و آخر. صفحه 275 سطر 2. صفحه 276 سطرهای 3 و 4 و 7. صفحه 777 سطرهای 12و 14 و 16. صفحه 280 سطرهای 5 و 11 و 12. صفحه 281 سطرهای 1 و 2و 6 و 7 و 8 و 9. صفحه‌ی 288 سطرهای 4 و 11. صفحه 289 سطر 3. صفحه 290 سطر 13. 291 سطر4. صفحه 292 اغلب سطرها. صفحه 294 سطرهای 5 و 6 و 10 . صفحه 295 سطر 1. صفحه 296 سطر 3 .
اگر کسی بخواهد مدعی شود که سپهری در سرودن این اشعار در پی کشف نوعی وزن تازه و ابداع بوده است، باید بگویم که این حرف کاملاً بیهوده است زیرا کسی می‌تواند دست به چنین کاری بزند که خود بر اوزان شعری مسلط و کاملاً بر آن آگاه باشد و وقوف کاملی بر بحور عروضی داشته باشد که مسلماً سپهری چنین کسی نیست.

و اما…
به قول "هجویری" صاحب کتاب "کشف المحجوب": عارف آن بود / که اندیشه‌ی وی با قدم وی برابر بود. شرح احوال مولانا و شمس را که می‌دانید. همچنین در به در‌ی‌های بوعلی و غزالی را.
"خواجه‌ عبدالله" را در سن 80 سالگی و در حالت نابینایی به تبعید می‌فرستند. در "ریاض العارفین" آمده که: پوست او را کندند، در مدرسه‌ی خودش بردار کردند، پس از آن به زیر آورده، در بوریای به نفت آغشته پیچیده‌، سوختند. "عین القضات" را می‌گوید که در 33 سالگی به دارش کشیدند. "سهروردی" هم در 36 سالگی به قتل می‌رسانندو "شیخ عطار" نیز در قتل عامی که به دست مغولان می‌شود، همراه با مردم به قتل می‌رسد. بقیه هم سرنوشتی به از این نداشته‌اند. یا دهان را بدوختند و بسوختند و یا سینه‌ را آماج تیرکردند و یا به دست و پا در کُند و زنجیر شدند و به دست محتسبان مست مثله شدند و پر پر گشتند. اما ببینیم سپهری در این میان به کدام یک از عرفا، قول و قدم مشابه دارد؟ لابد به حسین بن منصور حلاج !! یا… لابد.
مولانا می‌گوید (در فیه ما فیه): در این روزگار / کنج خلوت/ محشرکده‌ی شیطان است. شیران را بیم باشد از یاران صالح منقطع شدن و به کنج نشستن.
سپهری می‌گوید: ای سرطان شریف عزلت / سطح من ارزانی تو باد. (ص 405 هشت کتاب)
در "مرموزات اسدی" آمده: اگر امروز اظهار حق نکنی / فردا چه عذر آری؟
سپهری می‌گوید: بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم. (ص 395) و: یاد من باشد، کاری نکنم، که به قانون زمین بربخورد (ص 354 همان کتاب)
"شیخ‌ابوالحسن خرقانی" می‌گوید: جمله بیداری غفلت داریم/ باید بیدار شویم.
او می‌گوید: پشت تبریزی‌ها، غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد. (ص 349)
سپهری می‌گوید: چشم‌ها را باید شست/ جور دیگر باید دید. (ص 397). سپهری اصلاً چشم‌ها را بست و هیچ ندید. سپهری می‌گوید: ما / را خواهم گفت/ چه شُکوهی دارد غوک / آشتی خواهم داد. (ص 340) همچنین کرکس را با تیهو، گرگ را با میش، ارباب را با رعیت و سرمایه‌دار را با کارگر و همه را با هم آشتی خواهم داد.
سپهری می‌گوید: به سراغ من اگر می‌آیید، نرم و آهسته بیایید/ مبادا که ترک بردارد/ چینی نازک تنهایی من(ص 361)
"شمس تبریزی" می‌گوید: مرا اگر هزار برنجانند، هیچ، جز قوی‌تر می‌شوم. من در دوزخ روم و در بهشت و در بازار، تو نازکی، نتوانی رفتن.
در ترجمه‌ی قشیریه آمده: خواهم که هر اندوه که مردمان راست، جمله بر من نهادندی.
سپهری می‌گوید: قایقی خواهم ساخت/ دور خواهم شد/ از این خاک غریب/ که در آن هیچ کسی نیست… دور باید شد. (363)
اما حسین بن منصور را، آن روز بکشتند/ دیگر روز بسوختند و سوم روز به باد دادند. معنی عشق این است.

...

چند شعر

برای آینه

 حسین عسکری (سحر)

سحر رسید به بامم ستاره‌ای نشکفت

ز شب گذشت ولی صبح چاره‌ای نشکفت

تمام عمر نشستم امید قاصدکی

خبر که هیچ، نشانی، اشاره‌ای نشکفت

غریب مانده‌ترین فصل گوی و میدان بود

به دشت واقعه، طبلی، نقاره‌ای نشکفت

به جز شباهت و تکرار و رنگ‌های فریب

برای آینه نقش دوباره‌ای نشکفت

افق کجاست؟ در این مرز خاک و خاکستر

چراغ راه، ز سمتی، کناره‌ای نشکفت

دلی نماند و دماغی ز داغ باغ و بهار

مجال دیدن و شوق نظاره‌ای نشکفت


شعر مشترک
 غلامحسین پرتابیان ـ حسن اجتهادی

پرتابیان:
نیش می‌زند
به سر انگشتانِ آبیِ تو
زنبور بعد.
من
از مصراعِ برآمده از عسل
می‌افتم
روی چمنِ وزنِ شکفته!
تو
از پوستِ خط بیرون می‌آیی
و می‌نویسی:
اجتهادی:
چه قدر با بایدها فرو رفته‌ام
در نبایدهای دریایی جزیره!
حالا
هردم بخواهم
دیدارِ دریا میسر است!
پرتابیان:
باید ـ
از ردیف‌های معلق
مرا بر می‌دارد
و در جذبه‌ی زلال
فرود می‌آورد
در یک چشم کوتاه
در دلِ مثنویِ آب
بر زبانِ رود!
اجتهادی:
دوست بوده‌اند کلمات با من
از اَبَد
جریان دارند در رگ و پوست
و اینک اوست:
واژه‌ی درخشان!
پرتابیان:
وزنِ پیر
دست و پای آخر را
حنا می‌بندد
برای جشنِ تولدِ کف
بگذار دف
از دهانِ دایره
اضلاع بارانیِ مرا بنوازد
برای بذرهای معلق.
1384ـ شیراز

رهایی
 مریم قاسمی
سلامم را به باران گره زدم
تا در تو رها کند
تو را گم کرد
بوسه‌ای بستم بر منقار بلبلی
پریشان شد
آمدم
تا خودم را در نگاه و لبخند مهربان‌ات
سرازیر کنم.

...

چند شعر

بیگانه
 سیدجعفر حمیدی
ای دوست مکن فتنه که آیینه گواه است
بر سینه‌ی هر ریشه و گل، سنگ سیاه است
آهسته بزن نی که شبان مرثیه گوی است
دزدیده بخور مِی که سرِ راهِ تو چاه است
یا بانگ بزن بر سر بازار که صبح است
یا فکر طرب باش که شب چشم به راه است
پُر کن قدح باده‌ی تدبیر در این بزم
ثابت بکن این بزم گذرگاه گناه است
شعری نشنیدیم در این بادیه جز سنگ
هرگز نشنیدیم در این باغ گیاه است
برچهره عرق ریخته‌ایم از تف پرهیز
در کوچه شنیدیم که پرهیز تباه است
ما با دل عشاق سخن ساز نمودیم
هر مرحله مستوجب اعدام به راه است
دل را که به دلال سپردم بفروشد
برگشت و خبر داد که آلوده‌ی آه است
لب بر لب ساغر زدم و تیشه به پندار
کایام چه بیگانه و آشفته نگاه است

طلوع خورشید
 عبدالمجید زنگویی
سحر دریده گریبان که سر زند خورشید
جهان ستاده به آیین که بر دمد خورشید
ستارگان افق یک به یک خبر دادند
که از نهفت شب تیره می رسد خورشید
جهان اگر که سراسر فرا بگیرد جهل
ز چنگ جهل بد آهنگ می‌رهد خورشید
خلاف سیر زمان ارکه شب بپاید دیر
ز بند تیره‌ترین شام می‌پرد خورشید
فلق شکفته ز شادی که نور می‌بارد
به سوی سبزه و صحرا چو رو کند خورشید
کلوخ شعبده افتد اگر به فانوسی
به تیر معجزه‌اش سخت می‌زند خورشید
به زمهریر حوادث چو می‌رسد پایت
امید دار که از دور پا نهد خورشید
هوای بهمن اگر باغ زیر سرما بُرد
نسیم باد بهاری خوش آوَرد خورشید
زچار سوی افق نور عشق می‌بارد
گهی که پرده‌ی پندار می‌درد خورشید
خلیج فارس که خوش نقش و پر تکاپو‌ی است
یقین که بر سر او دست می‌کشد خورشید

پرنده‌ی تنها
 محمد آذری
هنوز که هنوز است
سراغ خانه‌ات از آفتاب می‌گیرم
سراغ خانه‌ات از سروِ کوچه‌ی هفت پیچ
که ظهر تابستان
در سایه سار آن
صد قلب می‌کشید
و یک تیر
هنوز که هنوز است
نرفته‌ای از یاد
هنوز بوی تو می‌آید
از بهار جنوب
هنوز می‌باری
بر شاخه‌‌ی وجودم
و چشم‌های جنگلی‌ات
از دور دست‌ حادثه می بینم
هنوز که هنوز است
مدام می‌خواند
پرنده‌ی تنها

...

زینوتچکا

زینوتچکا
 آنتوان چخوف
 ترجمه: منوچهر بهروزیان
گروه مردان ورزشکار می‌بایست شب را بر روی انبوه علف‌های خشکی که به تازگی در آن کلبه دهقانی انباشته شده بود بگذرانند. نور قرص کامل ماه از پنجره افتاده بود توی کلبه و از آن ‌سوی خیابانی در بیرون، صدای خس خس گونه‌ی ارغنون دستی کوچکی خود را می‌کشید داخل گوش تک تک آنها. از کپه یونجه‌های خشکی که مقرر بود تشک آنها باشد بویی شیرین و اندکی آزار دهنده به مشام می‌رسید.
ورزشکارها اما بی‌توجه به همه چیز مشغول صحبت بودند. آنها راجع به همه چیز حرف می‌زدند، از سگ‌ها و زن‌ها گرفته، تا شکار واولین عشق‌شان.
بعد از این‌که تا دیر وقت صدها داستان مختلف مبالغه‌آمیز در مورد نحوه آشنایی‌شان با خانم‌ها ردیف کردند، تنومندترین آنها که در تاریکی شبیه بود به یک کومه گنده علف خشک، خمیازه‌ای کشید و با صدای بم مخصوص فرمانده‌ها گفت: ما مردها هرگز نباید عاشق بشویم. این زن ها هستند که خلق شده‌اند که عاشق ما شوند و به ما عشق بورزند. اما بگویید ببینم آیا در بین شما کسی هست که مورد نفرت قرار گرفته باشد؟ نه نفرت معمولی بلکه نفرتی عمیق و وسیع همراه با کینه و عداوت؟ با شما هستم؛ آیا کسی هست....؟
هیچ‌کس جواب نداد.مرد تنومند با همان صدای بم فرماندهی گفت: پس بین شما هیچ‌کس نیست! اما من همین الان مورد نفرت هستم. مورد نفرت دختری زیبا که کینه توزانه از من متنفر است..
راستش را بخواهید واقعه زمانی اتفاق افتاد که من نه از عشق چیزی می‌دانستم و نه از نفرت و کینه! در آن موقع من هشت ساله بودم ولی در حقیقت سن و سال من تأثیر چندانی در اصل موضوع ندارد چون مهم وجود آن دختر بود نه چند ساله بودن من.
لطفاً خوب توجه کنید چون می‌خواهم یک واقعه‌‌ی حقیقی را برایتان تعریف کنم.
در یک غروب دلپذیر تابستانی، درست قبل از غروب خورشید، من در اتاق نشسته بودم و داشتم با کمک معلم سرخانه‌ام به نام زینوتچکا که دختری بود بسیار زیبا و خیال انگیز و به تازگی دبیرستان را به اتمام رسانده بود مشق‌هایم را می‌نوشتم. زینوتچکا که گویی‌حواسش در جای دیگری بود برای چندمین بار از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت: بله ما انسان‌ها با دم، اکسیژن را وارد ریه‌هایمان می‌کنیم ولی "پتیا" بگو ببینم با باز دم چه چیزی را از ریه‌هایمان خارج می‌کنیم؟
من هم مثل او، از همان پنجره به بیرون نگاهی انداختم و جواب دادم: گاز کربنیک!
ـ درست است.
زینوتچکا حرف مرا تأیید کرد و ادامه داد: گیاهان، برعکس، گازکربنیک را جذب می‌کنند و اکسیژن را بیرون می‌دهند. گاز کربنیک در آب‌های معدنی وجود دارد. همچنین در دود سماور! این گاز خفه کننده است. در نزدیکی ناپل مغاره‌یی وجود دارد که غار سگ‌ها نامیده می‌شود. در آن‌جا آنقدر گازکربنیک هست که اگر سگی در آن بیافتد راه تنفسش بسته می‌شود و فوراً می‌میرد. این مغاره شوم به حدی گازکربنیک دارد که هیچ تنابنده‌ای جرأت نمی‌کند به آن نزدیک شود.
زینوتچکا همیشه اصرار داشت که بعضی از عناصر طبیعت بی‌فایده هستند ولی من فکر می‌کنم او در مورد خاصیت شیمیایی گازی که در این مغاره‌ هست بی‌اطلاع بود.
آن‌روز زینوتچکا از من خواست هر چه را یادم می‌دهد تکرار کنم و من هم همین کار را کردم. بعد از من معنی "افق" را پرسید و من جواب او را دادم. همان موقع که ما مشغول نشخوار کلمه و معنی افق و مغاره بودیم پدرم در حیاط داشت آماده می‌شد تا برای تیراندازی عازم شود. سگ‌ها زوزه‌ای طولانی کشیدند و اسب‌ها که آماده‌ی بسته شدن به گردونه چهار چرخ پدرم بودند بی‌صبرانه این پا و آن پا شدند. گویی می‌خواهند برای درشکه چی ما عشوه بیایند. لحظه‌ای نگذشت که درشکه‌چی اسب‌ها را با تسمه و طناب به گردونه بست.
در کنار گردونه کالسکه‌ای ایستاده بود که قرار بود مادر و خواهرم را ببرد به ایوانتسکی برای شرکت در مراسم جشن روز نام‌گذاری. با این ترتیب هیچ‌کس در خانه باقی نمی‌ماند جز من، زینوتچکا و بزرگ‌ترین برادرم که محصل بود و آن روز دندان درد شدیدی داشت. با این توصیف کوتاه شما می توانید هم شانسی را که آن روز به من رو کرده بود و هم عصبانیت مرا از سرِ خری که در خانه باقی می‌ماند تصور کنید.
زینوتچکا کماکان از پنجره به بیرون نگاه کرد و باز پرسید: خُب، باز هم بگو ببینم ما چه چیزی را تنفس می‌کنیم؟
ـ اکسیژن!
ـ درست است! و افق هم اسم آن جایی است که به نظر ما می‌رسد آسمان به زمین پیوند می‌خورد.
اول چهار چرخه و بعد کالسکه از حیاط بیرون رفتند. من که داشتم به زینوتچکا نگاه می‌کردم دیدم او با اضطراب یادداشتی را از جیب بیرون آورد و نیم نگاهی به آن انداخت و سپس آن را مچاله کرد و گذاشتش روی شقیقه خود و آنقدر فشار داد تا جای آن سرخ شد. آن‌گاه به ساعت مچی خود نگاه کرد.
ـ بنا براین یادت باشد که در نزدیکی ناپل مغاره‌ای است به نام مغاره‌ی سگ.
زینوتچکا قبل از این که حرفش را تمام کند دوباره نگاهی به ساعت مچی انداخت و ادامه داد: جایی هست که به نظر ما آسمان به زمین می‌رسد!
دختر بیچاره با آشفتگی درد آوری چند بار در اطراف اتاق قدم زد و بار دیگر به ساعت مچی خود نگریست. هنوز نیم ساعت دیگر به اتمام کلاس ما مانده بود.
ـ و حالا حساب!
زینوتچکا این جمله را گفت، نفس عمیقی کشید و چند بار با دستی که آشکارا می‌لرزید صفحات کتاب مسائل حسابم را ورق زد.
ـ بیا! تا من برمی‌گردم تو مسئله‌ی شماره ۳۲۵ را حل کن!
زینوتچکا از اتاق رفت بیرون و من تا انتهای پله‌ها صدای کفش‌های او را شنیدم ولی به حیاط که رسید او را دیدم که با لباس آبی‌اش مثل تیر از دروازه باغ عبور کرد و محو شد.
حرکات عجولانه، سرخی ناگهانی گونه‌ها و هیجان آشکار زینوتچکا به یکباره حس کنجکاوی مرا بر انگیخت. از خودم پرسیدم: چرا به دو رفت؟ به کجا رفت؟
با تجربه‌ای که در مدت عمر کوتاهم پیدا کرده بودم، 2 و2 را با هم جمع زدم و نتیجه را به دست آوردم. بی گمان او به دو وارد باغ شده است تا از غیبت پدر و مادر سختگیر من استفاده کند و دزدکی برای خودش مقداری تمشک بچیند و بخورد. اگر چنین است چه بهتر من هم به دنبال او بروم و مقداری تمشک هم من بچینم.
کتاب حساب را کناری گذاشتم و دویدم توی باغ. یک راست رفتم به طرف تمشک زار باغ ولی او را در آنجا ندیدم. اما از دور دیدم که او ردیف درختان تمشک، انگور فرنگی‌ها و حتی کلبه‌ی باغبان را هم پشت سر گذاشت و پس از عبور از آشپزخانه ای که در انتهای باغ قرار داشت، رسید به استخری که محصور بود بین چندین نرده. من دزدانه او را تعقیب کردم و بالاخره، دوستان من، آنچه را که دیدم از این‌قرار بود.
در لبه استخر، در بین دو کنده قطور بید، برادر بزرگم ساشا، ایستاده بود. بر چهره‌ی او محال بود کسی بتواند کوچک‌ترین علامت دندان درد را ببیند. در عوض از سر تا پایش به خاطر اشتیاقی که آمدن زینوتچکا در او به وجود آورده بود مثل خورشید می‌درخشید. اما زینوتچکا، انگار مجبور شده باشد که در مغاره سگ‌ها گازکربنیک استنشاق کند در حالی‌که هر یک از قدم‌هایش را از شدت ترسی فلج کننده به کندی برمی‌داشت به سختی نفس می‌کشید. سر زینوتچکا کاملاً به عقب افتاده بود. ظاهراً به نظر می‌رسید که این قرار ملاقات اولین قرار در تمام عمرش است.
سرانجام او به ساشا رسید. حدوداً هر دو نیم دقیقه ای در سکوت به یکدیگر خیره شدند. گویی چشم‌هایشان حضور یکدیگر را باور نمی‌کنند.لحظه‌ای بعدزینوتچکا دست‌های خود را روی شانه‌های ساشا قرار داد و به سر خود اجازه داد که به آرامی بر سینه ی او فرود آید.
ساشا خندید. با پریشانی چیزی را زمزمه کرد و نه چندان با مهارت یک عشق ورز، کف هر دو دست را روی صورت زینوتچکا گذاشت. آقایان! هوا در آن لحظه فوق‌العاده مطبوع و دلپسند بود. می‌توانید از تصور تپه‌ای که خورشید در پشت آن در حال غروب کردن بود، دو بید تناور و نیمکت سبز کنار استخر وآسمان آبی شفاف که همراه با نمای تمام قد ساشا و زینوتچکا افتاده بود در آب استخر، آرامش عالی آن لحظه را درک کنید. میلیون‌ها پروانه با انعکاس طلایی دنباله‌هایشان در پرواز بر روی نیزارها بودند و در آن‌سوی باغ رمه‌ای در حال عبور. چه منظره‌ی بی‌نظیری!
منتظر نتیجه دیدار آن‌ دو نماندم و برگشتم به اتاق درس. کتاب حساب را باز کردم و به فکر فرورفتم. ناگهان لبخندی پر از پیروزی روی صورتم نشست. به تملک درآوردن اسرار یک نفر لذت‌بخش بود ولی لذت بخش‌تر به زیر کشاندن قدرت امر و نهی ساشا و زینوتچکا بود که همیشه از آن در رنج و عذاب بودم. آرزو داشتم بهانه‌ای به دستم ببافتد تا بتوانم از اجرای دستورات آنها سرپیچی کنم،بی‌آنکه توبیخ شوم. حالا آنها در چنگ من بودند. آرامش آنها بستگی داشت به میزان جوانمردی من. باید نتیجه این موضوع را نشان‌شان بدهم.
توی رختخواب که رفتم زینوتچکا مثل هر شب آمد داخل اتاق تا ببیند آیا با لباس خواب خوابیده‌ام و آیا دعای پیش از خواب را خوانده‌ام؟
من به صورت زیبا و شاد او نگاه کردم و خندیدم. راز درونم با تمام قدرت می‌خواست خودش را بیرون بریزد. وقتش بود که از فرصت پیش آمده استفاده کنم و از نتیجه‌ی آن لذت ببرم.با خنده گفتم: هو..هو.. من می‌دانم!
ـ چه چیز را می‌دانی؟
ـ من دیدم که تو داشتی در کنار درخت‌های بید ساشا را می‌بوسیدی! من به دنبال تو آمدم و همه چیز را دیدم!
زینوتچکا یک ‌باره دچار وحشت شد. خون به صورتش دوید و گویی از این گفته من در هم شکسته باشد افتاد روی صندلی‌یی که بر روی آن یک لیوان آب و یک شمع بلند گذاشته شده بود. من که از سراسیمگی او دچار لذت شده بودم مرتباً تکرار می‌کردم: دیدم! دیدم که او را بوسیدی! به مامان حتماً می‌گم!
زینوتچکا با وحشت به من خیره شد. لحظه‌ای بعد انگار قانع شده باشد که من واقعاً همه چیز را دیده‌ام با نومیدی دست‌های مرا در دست گرفت و با صدایی مرتعش در گوشم زمزمه کرد: پتیا! این دون پایگی است! التماست می‌کنم به خاطر خدا هم که شده این موضوع را به هیچ‌کس نگو! آدم‌های نجیب‌زاده هیچ‌گاه جاسوسی نمی‌کنند... این پستی است... ازت استدعا می‌کنم.
بیچاره دخترک به طور هولناکی از مادرم می‌ترسید. ترس او اگر نه از تقوا و سخت‌گیری مادرم بود لااقل خنده‌های شیطانی و معنا‌دار روی لب‌های من می‌توانست عشق پاک و شاعرانه او را به نابودی بکشاند. شما از همین نکته می‌توانید به عمق رنج درونی او پی ببرید.
صبح وقتی‌که در پشت میز صبحانه حلقه کبود دور چشم‌های زینوتچکا را دیدم، فهمیدم که بیچاره از حرف من شب تا صبح چشم بر هم نگذاشته است.
ساشا را که بعد از صبحانه دیدم نتوانستم از تمسخر و تهدید او خودداری کنم: من همه چیز را می‌دانم! من دیروز با چشم‌های خودم دیدم که تومادموازل زینا را می‌بوسیدی!
ساشا به من زل زد و گفت: تو احمقی!
از این‌که ساشا به اندازه ی زینوتچکا سراسیمه نشد، دانستم که گفته‌ی من چندان نتیجه بخش نبوده است. تصمیم گرفتم ضربه را در فرصت دیگری به او بزنم. اگر ساشا نترسید احتمالاً علتش آن بود که باور نمی‌کرد من صحنه را دیده‌ام و نتیجتاً هیچ چیز را نمی‌دانم. پس باید صبر کرد تا به موقع‌اش!
در ساعات درس پیش از شام زینوتچکا اصلاً به من نگاه نکرد. صدایش هم غمناک شده بود و هم بی‌روح. به جای ترساندن من سعی کرد از هر راه ممکن از من دلجویی کند. به من حداکثر نمره را داد و هرگز در مورد شیطنت‌های من پیش پدرم گله نکرد. من هم تا توانستم از راز او سوء‌استفاده کردم. درس‌هایم را نخواندم، گاه و بی‌گاه در کلاس معلق زدم و انواع کلمات زشت و ناپسند را به زبان آوردم. در واقع اگر زندگی‌ام به همان سیاق دامه می‌یافت تا حالا شده بودم یکی از باج‌گیرهای معروف این دیار!
به هر تقدیر یک هفته گذشت. راز آن شخص دیگر، یعنی ساشا، مثل خرده شیشه روح مرا می‌خراشید و مرا رنج می‌داد. به هر دری می‌زدم بلکه موقعیتی به دست آورم و آن را از سینه بیرون بریزم و از نتیجه‌اش استفاده ببرم.
بالاخره یک روز که میهمانان زیادی برای صرف شام به منزل ما آمده بودند من خطای احمقانه‌ای را مرتکب شدم و در حالی‌که نگاهی کینه‌توزانه به زینوتچکا انداختم گفتم: هو هو من می‌دانم! من با چشم‌های خودم دیدم!
مادرم پرسید: چه می‌دانی؟
من کینه‌توزانه به زینوتچکا و ساشا نگاه کردم. ایکاش بودید و می‌دیدید که دختر بیچاره چقدر برافروخته شده بود و شعله‌های خشم چگونه از چشم‌هایش زبانه می‌کشید. من از دیدن آنها زبانم را گاز گرفتم و دیگر چیزی نگفتم. رنگ رخسار زینوتچکا کم‌کم به سفیدی گرایید، دندان هایش را به هم فشرد و دست از خوردن شام کشید.
آن روز سر درس شامگاهی در رفتار زینوتچکا تغییرات بی‌سابقه‌ای را دیدم. بسیار سخت‌گیرتر، سردتر و ترش‌روتر شده بود. هر لحظه‌ای که مستقیماً به چشم‌هایم خیره می‌شد به نظرم می‌رسید که چشم‌هایش مثل دو تکه سنگ مرمر شده‌اند فاقد هرگونه شفقتی. قسم می‌خورم هرگز تا آن زمان چشم هایی را تا به این اندازه بی‌رحم و بی احساس ندیده بودم. حس درونی آن چشم‌ها را مخصوصاً موقعی درک کردم که زینوتچکا ناگهان در میانه ی درس دندان‌هایش را قفل کرد و زوزه‌وار گفت: ازت متنفرم! بدم می‌آید از تو موجود پست و نفرت‌انگیز! نمی‌دانی چقدر از تو بی‌زارم! نمی‌دانی چه نفرتی دارم از این کله‌ی بدشکل و گوش‌های دراز تو! اما ناگهان انگار ترس برش داشته باشد گفت: من با تو نیستم. دارم قسمتی از یک نمایش‌نامه را از حفظ می‌گویم!
بعد، دوستان عزیز، موقعی‌که به رختخواب رفته بودم آمد کنار تختخوابم و مدتی نسبتاً طولانی به صورتم چشم دوخت. می‌دانستم که با تمام وجود از من متنفر است ولی نمی‌تواند خود را از من دور نگه دارد. گویی خواندن خطوط چهره من مورد نیازش بود.
یادم می‌آید آن تنگ غروب تابستانی را که سرشار بود از بوی بافه‌های علف و آرامش کاملی که در زیر نور مهتاب همه جا را فرا گرفته بود. من که در آن لحظه در فکر مربای گیلاس بودم داشتم در جاده قدم می‌زدم. دیدم زینوتچکا با رنگ پریده ولی بسیار دوست داشتنی، ناگهان به سرعت به طرف من آمد، دست‌های مرا در دست گرفت و در حالی‌که نفس نفس می زد بی هیچ پرده پوشی گفت: آه نمی‌دانی چقدر از تو متنفرم! امیدوارم هیچ‌کس پیدا نشود که به اندازه‌ی من به تو زیان برساند. این را که گفتم واقعیت است و امیدوارم که تو آن را خوب درک کنی !
درنظر بگیرید نور مهتاب، صورت رنگ پریده‌ی او، نفس به شماره افتاده‌اش که از اشتیاق و آرزوی درونی او حکایت می‌کرد؛ و سکوتی که در اطراف ما خیمه زده بود.من که به زعم او خوک کوچکی بودم به او گوش دادم، به چشم‌هایش خیره شدم و ابتدا از تازگی وضعیتی که پیش آمده بود لذت بردم اما ناگهان ترس برم داشت. جیغی کشیدم و با تمام سرعت دویدم توی خانه!
تصمیم گرفتم همه چیز را به مامانم بگویم و گفتم. به مامان گفتم که بر حسب اتفاق صحنه‌ی بوسه‌ای که بین زینوتچکا و ساشا رد و بدل شده را دیده‌ام. اما خیلی زود متوجه شدم که چه کار احمقانه‌ای را انجام داده‌ام زیرا از عاقبت آن بی‌خبر بودم.ای‌کاش این راز را پیش خودم نگاه می‌داشتم زیرا بعد از این‌که مادرم ماجرا را از زبان من شنید برافروخته شد و با اوقات تلخی گفت: تو حق نداری دیگر راجع به این موضوع صحبت کنی! تو هنوز بچه هستی! ... پناه بر خدا چه بچه‌هایی پیدا می‌شوند!
مامان من نه تنها زن با تقوایی بود بلکه خیلی هم سیاست داشت. او به خاطر پرهیز از رسوایی، زینوتچکا را بلافاصله اخراج نکرد ولی زمینه را طوری آماده کرد که زینوتچکا خودش کارش را ترک کرد.
من هنوز نگاه زینوتچکا که در لحظه‌ی ترک ما به پنجره ی اتاق من انداخت و به من نگریست را به یاد دارم و مطمئنم که هرگز آن را فراموش نخواهم کرد.
اندکی بعد از آن زینوتچکا همسر برادر من شد. او همان کسی است که اکنون همه شما به نام زیناندا نیکولایونا می‌شناسیدش. بار دیگری که او را دیدم من ناوبان دوم نیروی دریائی شده بودم. با وجودی که خیلی سعی کرد نتوانست در نگاه اول پتیای منفور را که حالا سبیلو بود، در لباس ناوبانی بشناسد ولی وقتی که شناخت باز هم مرا همانند یک خویشاوند تحویل نگرفت. حتی هنوز هم با وجود خوش مشربی‌های صادقانه و تواضع فراوانی که نشان می‌دهم، در مواقعی که به دیدن برادرم می‌روم او با سوء‌ظن به من نگاه می‌کند و از نزدیک شدن به من خود‌داری می‌نماید. به نظر می‌رسد عشق زود فراموش می‌شود اما نفرت و بیزاری نه!

...

سلام بر انسان(درنگی بر بومرنگ) - مجید اجرایی

سلام بر انسان
(درنگی بر بومرنگ)
آن چه که کار "غریب‌زاده" را از دیگر فیلم‌سازان متمایز می‌کند این است که او طبیعت حسی خود را به شکل عریانی بروز می‌دهد؛ تصویر‌های او در فیلم، طبیعت مستقیم اشیاء، آدم‌ها و حیوانات را ترسیم می‌کند.
در «بومرنگ» بیننده با هم ذات پنداری انسان، طبیعت، حیوان و اشیاء در فشرده‌ترین بیان روایی مواجه می‌شود. این هم ذات پنداری ـ البته ـ در جدالی هم آورد طلبانه شکل می‌گیرد.
طبیعت در ذات و نهفتِ خود چالش برانگیز است و رنج آسا و پر از تقلا، و غریب‌زاده هم در" لاک پشت" و هم در "بومرنگ" این وجه را عیان و عریان کرده است. این که از بطنِ طبیعتی صعب و سخت، شاعرانگی سر برآورد، هنر اصلی غریب‌زاده است.
"داریوش غریب‌زاده" رویکردش مبتنی بر بدویت و نوعی ذات گرایی است؛ همان جا که طبیعتِ همه‌ی انسان‌ها فارغ از جغرافیای آن‌ها شکل می‌گیرد. از این رو روایت کوتاه او، روایتی بومی نیست، روایتی جهانی است، هر چند آن روایت فرمی از بوم گرایی را در خود داشته باشد.
دیگر امتیاز برجسته‌ی فیلم‌سازیِ غریب‌زاده، تن ندادنِ صرف است به نمادگرایی(sambolism)؛ تکنیکی که در اکثریت قریب به اتفاق فیلم‌های کوتاه ایرانی مد شده است. البته "نمادگرایی" تکنیک برجسته و مهمی است که در آثار کوتاه برای فشرده سازی بیان و روایت به کار گرفته می‌شود.
نمادگرایی اما در بُنِ پندار خود به نوعی مفهوم سازی روی می‌آورد. جهانِ مصور غریب‌زاده به گونه‌یی است که در آن هم نماد‌ها و هم مفهوم‌ها با ظریف‌ترین وجه بیان می‌شود.
به نظر من حتی اگر صحنه‌ی لاک‌پشت هم حذف شود باز لطمه‌یی به پیکره‌ی فیلم وارد نمی‌کند، زیرا لاک‌پشت بیشتر وجه نماد سازانه را تداعی می‌کند.
تصویر‌های کارگردان به تنهایی ضربه‌ی حسی می‌زند. مثلاً صحنه‌ی ماهی از آب کشیده شده، صحنه‌‌ی پا، صحنه‌ و تصویری که جوان در انتهای فیلم به تنهایی می رود که به نظر من فوق‌العاده‌ است و بی‌نظیر.
این تصویر‌ها هم طیف حسی وسیعی را ایجاد می‌کند. تصویر‌های غریب‌زاده، موج انگیز است. حتی اگر تصاویر بر روی میز مونتاژ نروند و تدوین هم نشوند به تنهایی هیجان‌آور است.
خلاقیت دیگر غریب‌زاده این است که او همه‌ی چیزهایی که در طبیعت هست را نیاورده. او ذهن و میدان دید مخاطب را فقط می‌خواهد به تصویر جلب کند. البته اگر پلان‌های او در آثار بعد به سمت تراش خوردگی و فضای فانتزی حرکت کند بدین معنا که سکانس‌های صِرفاً نمایشی را بیافریند، گوهر کار او از آسیب‌ دور نخواهد ماند.داعیه‌ی بزرگی است اما این فیلم را می‌توان عصاره‌ی تاریخ دانست؛ وقتی قهرمان فیلم با حرکت ریتمیک و بدون دست و با پایی خونین فیلم را به پایان می‌رساند، تداعی کننده‌ی انسانی است که دائماً در حال ستیز است: ستیز با طبیعت و غلبه‌ی او بر طبیعت. پیروزی انسان همراه با تغییر به نفع خود و به نفع تاریخ انسانی، پیروزی که همه چیز را (مثلاً لاک پشت که نماد خود طبیعت هم می تواند باشد) می‌تواند لگد مال و پایکوب نکند. از این نظر فیلم بومرنگ تلفیقی است از دو امر رئال و ایده‌آل.
چرخش غریب‌زاده از «لاک‌ پشت» به «بومرنگ» پخته‌تر بوده، بدین معنا که عناصر فیلم از طبیعتِ صرف (دریا، حیوان و اشیاء) به نقطه‌ی اوجی رسیده و آن، حضور عنصری است به نام انسان: انسانِ نیمه برهنه، نیمه جسم، تکیده، انسانی که سیمای او آشکار نیست و دست‌هایش را در مذبح تاریخ و مسلخ هستی از دست داده است و تنها، پای او، که نماد قدرت مندی انسان امروز است، برایش مانده.
آن ریسمان بلند و باریک تاریخ اتصال و ارتباط انسان با طبیعت نیست. غریب‌زاده، نوستالژیای انسانِ عهد نخستین را فرا یادمان می‌آورد؛ انسانی تنها که برکرانه‌ی دریا نشسته است و می‌خواهد فاصله‌ی خود را با آمال و آرمان‌هایش کم کند. با کشیدن نخ به طرف خود، تاریخ را در می نوردد. او تاریخ را دور نمی‌زند، که طی‌می‌کند و طی کردنی این چنینی با تلاشی جان فرسا و جگرکاه همراه است.
"بومرنگ" سوگ‌نامه‌ی پیروز‌مندانه‌ی انسان امروز است. بدون تردید این فیلم را باید چندین بار (با همه‌ی کوتاهی‌اش) و هر بار با تخیلی جدید دید. باید به تخیل خود مجال پرواز داد تا عهدِ ایمانِ دیروز تا عصرِ انسان امروز و به پاس داشت او.

...

چند شعر

وسوسه‌ی پرواز
تقدیم به: حسن لاوری
 مرتضی زند‌پور
کدام خاطره زیباست؟
وقتی نگاهِ مهربانِ تو
در شوره زار دست‌های تشنه‌ی من
سبز می‌شود.
کدام پرنده‌ی عاشق
گل‌های یاس را
آب می‌دهد؟
در غربتی که
گل‌های سُرخ
فراموش می‌شوند
یادگار عشق
شیرینی وسوسه‌ی پرواز
در بال‌های تُرد چلچله
از لابه‌لای انگشت‌های سبز تو
آغاز می‌شود.
با دست پُر سخاوت خورشید
گل، می‌روید از زمین
در دشت‌های تشنه
که سیراب می‌شود
اینک برای چشم
کدام منظره زیباست
وقتی شقایق سرخی
کنار ماست؟

 فرزاد شجاع
دست و پای آدم‌ها را بسته‌اند
به نخی که از آستینم آویزان است
و تو نخواستی که بیشتر از این‌ها
تا آخر این جاده
راه را روی حرف‌هایم بریزی
حالا بیا به آخر این لیوان
که پر از واژه‌های خیس و پژمرده است
و دمای بدنم را بالا می برد
کمی آن طرف‌تر که دست می‌زنیم
به آن چه زندگی‌ست
تنها هوس‌های پوشالی
چشم‌هایم را خیره می‌کند
که مثل تمام گذشته‌هایم
حسادت می‌کند به حساب‌های بی‌حسابی
که میان تقاطع و ترافیک
از ما جا مانده‌اند.
بیا به تنهایی آدم پناه بده
و آغوش‌های منجمد را آب کن
شاید
یکی بیاید
به لحظه‌های یخی‌ام
با تو.

 سه شعر از : طاهره (تارا) حیدری

1)
تو که می‌روی
دست‌هایم
گیج می‌شوند
تا سقوط کنم
از همه‌ی پله‌هایی
که با هم
فتح کرده‌ایم.
2)
صدایت
شادمانه‌ترین ترانه‌های کودکانه را
در دلم
زنده می‌کند
و چقدر نمی‌ترسم
از غول‌های پُشتِ دیوار
وقتی
آرامش
از سمت دست‌هایت می‌رسد.
3)
آشنایی‌ات
حادثه‌یی بود
که هزاران پرستو
به خانه‌ام کوچاند
تا باور کنم
بهار
همین دست‌های توست

...

در حلقه‌‌ی حافظ - حسن بوشهریان

در حلقه‌‌ی حافظ
گزارش همایش‌ سراسری انجمن‌های دوستداران حافظ سراسر کشور
در بوشهر ـ اسفند ماه 1386
همایش سراسری انجمن‌های دوستداران حافظ کشور از تاریخ 1/12/86 تا 3/12/86 در سالن اجتماعات "شهید آوینی" سازمان تبلیغات اسلامی بوشهر و به همت "انجمن دوستداران حافظ بوشهر" برگزار گردید. اولین روز همایش به بخش علمی آن اختصاص داشت. حضور مدیران و مسئولان شهری و استانی. ادیبان، شاعران، دانشجویان و استادان دانشگاه‌های بوشهر و علاقه‌مندان شعر و ادب پارسی در این همایش چشمگیر بود.
در آغاز مراسم آیاتی از قرآن کریم توسط "ابطحی" مدیر کل سابق فرهنگ و ارشاد اسلامی بوشهر تلاوت شد. پس از پخش سرود جمهوری اسلامی ایران، دکتر "عباس عاشوری‌نژاد" مسئول "انجمن دوستداران حافظ دفتر بوشهر" سخنران آغازین بود.
دکتر عاشوری‌‌نژاد ضمن خیر مقدم به حضار و میهمانان این همایش پیرامون شکل‌گیری این انجمن در بوشهر و نحوه‌ی برگزاری این همایش توضیحاتی را ارائه نمود و در تشریح شخصیت حافظ، او را شاعری با توانایی جذب تمام اقشار جامعه عنوان کرد.
پس از سخنرانی دکتر عاشوری‌نژاد، شفیعی مدیر کل فرهنگ و ارشاد اسلامی سخنانی ایراد نمود.
"مهران محمدی" دبیر انجمن دوستداران حافظ، سخنران بعدی همایش بود که سخنرانی خود را با سپاس از انجمن دوستداران حافظ و به ویژه دکتر عاشوری‌نژاد آغاز نمود و این همایش را یکی از بزرگ‌ترین همایش‌هایی دانست که این انجمن برگزار نموده است.
دبیر انجمن دوستداران حافظ، هدف از تأسیس این انجمن مردم نهاد را شناساندن وجوه مختلف شخصیت و شعر حافظ برای پارسی زبانان عنوان کرد. محمدی این مهم را با برگزاری حدود 500 برنامه انجمن در طول پنج سال گذشته مطلوب توصیف کرد.
پس از محمدی از "علی هوشمند" شاعر مطرح بوشهری دعوت گردید تا با شعر خوانی خود فضای مجلس را به سمت حال و هوای شعر و شاعری نزدیک‌تر سازد و او نیز با خواندن دو شعر از سروده‌های خود شور و حال خاصی به مجلس بخش