صفحه نخست | بایگانی

...

شندینیها

سخنی با منتقدین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران این همه کتاب برای انسان‌های ناراضی -  سجاد بهزادی

بهتر از هیچ است! -  اسکندر احمدنیا

تشویق مردم دشتستان مرا دلگرم می‌کند

دست نوشته‌های یک فهمیخته

هر روز جنگ، خود فصلی بلند است -  تهیه و تنظیم: احسان انصاری

بهتر از هیچ است! -  اسکندر احمدنیا

نامه‌ی سرگشاده به مرد آزاده‌ی دشتستان بزرگ -  امید غضنفر

چگونه ملتی هستیم؟ -  زهره عالی‌نسب

نگاهی به وضعیت‌کشاورزی در استان بوشهر -  مهندس علیرضا احمدی خرم ـ کارشناس باغبانی

عصیان‌های فردی و حرکت‌های جمعی در شعر امروز -  محمد آشور ـ تهران

وقتی که همه چیز سوت می‌کشد! -  مجید بحرینی

حکایت کورش و حمام سیصدوند -  صالح دروند

"هوای تازه" و اسرار مگو -  عبدالکریم نیسنی

گفت و گو با "محمد رضا بلادی " - امید غضنفر

28 اردیبهشت روز جهانی موزه -  اسماعیل جاشویی

میثم زنده‌بودی نایب قهرمان تکواندو بوشهر - حسن غریبی

جعفر رامشگر بازیکن سابق شاهین بوشهر: به قول مسئولین شاهین اعتماد می‌کنم

اسدی عضو شورای اسلامی شهر بوشهر:شوراها در هر سه دوره جایگاه قانونی دارد. - مریم خوئینی ـ خبرنگار نصیر بوشهر:

خبر‌های کوتاه استان - مریم خوئینی ـ خبرنگار نصیر بوشهر :

خبرهای کوتاه

خبرهای کوتاه

دکتر شجاع: با سهمیه‌بندی بنزین مخالف‌ام

حکایت شورا و شهردار! -  احمد شیخ‌ذاکر ‌

اعتراض مدیران دبیرستان‌های بوشهر به نحوه‌ی انتخاب مدیر نمونه

آقای یاسره لطفا ثابت کن*

مدیریت تحول بدون تعریف!! -  آتوسا آرین

نَه... با نصیر مصاحبه نمی‌کنم! -  سیاه‌پوش

سپاس

معرفی سایت‌ها و وبلاگ‌های هنری و ادبی

شعر -  ابراهیم بردبار

سیاست انگلیس در خلیج‌فارس نوشته : ملکم یاپ - حسن زنگنه

کشکول نصیر - حسن زنگنه

نه آن که عطار بگوید! -  عبدالعزیز افتخاری

یک سال گذشت

خبرهای کوتاه ورزشی

مدیران دلخواه خود را انتخاب کنید

اوضاع و احوال سیاسی ـ اقتصادی بوشهر - حسن زنگنه

...

شندینیها

توهین و اهانت به استاندار توسط یکی از فرمانداران
شنیده شده است در یکی از جلسات مهم استان یکی از فرمانداران استان ضمن توهین و اهانت به استاندار و معاون سیاسی قصد کتک زدن استاندار را می‌نماید که با وساطت بعضی از مسئولین استان موفق به این کار نمی‌شود وی پس جلسه را ترک می‌کند. گفته می‌شود دعوا و درگیری ذکر شده در جلسه توسط فرماندار به گوش تعداد زیادی از دوستانش رسیده است.

سفر دو تن از شورای مرکزی حزب اعتماد ملی بوشهر
شنیده شده است خباز و خسروی دو تن از اعضای شورای مرکزی حزب اعتماد ملی جهت سر و سامان دادن به تشکیلات حزب خود در استان، به بوشهر سفر نموده‌اند.
تغییر مدیر شهرک‌های صنعتی
شنیده شده است مسئولین استان به دنبال تغییر اسکندری مدیر شهرک‌های صنعتی استان بوشهر می‌باشند گفته می‌شود اسکندری توسط دکتر شجاع حمایت می‌شود و استاندار فردی را جایگزین وی معرفی کرده است
مدیر کل جدید بازرگانی استان بوشهر
شنیده شده است فولاد همراهیان‌پور به عنوان مدیر کل جدید بازرگانی استان بوشهر جایگزین اصفهانی به وزارت بازرگانی معرفی نموده‌اند.
کاندیداتوری مدیر سابق وزارت کشاورزی
شنیده شده است یکی از کارشناسان ارشد و بازنشسته وزارت کشاورزی قصد کاندیداتوری مجلس در حوزه‌ بوشهر گناوه و دیلم را دارد. وی که از اهالی دهستان لیراوی دیلم می‌باشد سال‌هاست که ساکن تهران بوده و اعلام کرده است که بنا به دعوت جمعی از چهره‌های شناخته شده دیلم به ویژه دیلم‌ها و بوشهر‌هایی مقیم مرکز قصد حضور در صفحه انتخابات مجلس را دارد.

معاون جدید بودجه و اداری و مالی استاندار
شنیده شده است پس از ادغام سازمان برنامه بودجه در استانداری‌ها و ایجاد معاون جدید بودجه در تشکیلات استانداری‌ها. کرمی معاون برنامه‌ریزی به عنوان معاون اداری و مالی استانداری و زارعی به عنوان و معاون بودجه استانداری معرفی خواهند شد.
سخنگویی استانداری
شنیده شده است کرمی معاون برنامه‌ریزی و اداری و مالی استانداری بوشهر به عنوان سخگویی استاندار منصوب شده است شنیدنی‌ها حاکی است در هفته گذشته اولین مصاحبه وی با مطبوعات برگزار گردیده است.

...

سخنی با منتقدین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران این همه کتاب برای انسان‌های ناراضی -  سجاد بهزادی

از طرف گروهی کثیر از مدیران دبیرستان‌های بوشهر
سخنی با منتقدین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران
این همه کتاب برای انسان‌های ناراضی
عضو فدراسیون بین المللی روزنامه نگاران
مقدمه‌ی سخن
برای پنجمین بار است که به نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران می‌روم و بعید می‌دانم اگر نفسی باشد از شوق رفتنم به این دنیای کتاب کاسته شود.
نمایشگاه بین‌المللی کتاب هر ساله با تمامی نقاط قوت و ضعف خود برگزار می‌شود، به گونه ای که به زعم بعضی ها این نمایشگاه به عنوان نمادی از جنبش فرهنگی ایرانیان شناخته می شود و برای آبروی فرهنگی مملکت هم که شده نمی توان دیگر آن را نادیده گرفت.
بیستمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران با وجود انتقادهایی که در خود داشت بالاخره تمام شد و باز ما ماندیم و انتظاری دوباره .
نوشته‌ی پیش روسخنی است با انسان‌هایی که می‌خواهند کتاب بخوانند ولی نمایشگاه امسال به ظاهر آنها را ملول کرده و گویا انتقال نمایشگاه به مصلا شوق و انگیزه را از آنها ستانده و از این فرصت استفاده‌ای نبردند.
پاسخی است به عزیزانی که گویا کمترین بهانه، آن‌ها را از خرید کتاب منع می‌کند.
اما در مورد نمایشگاه امسال
مصلای تهران در منطقه ۷ و در مرکز پایتخت قرار دارد و برای بازدید کنندگان مکان مناسب و در دسترس محسوب می شود.
در سال‌های گذشته بازدید از تمامی غرفه‌های نمایشگاه کتاب، زمان بسیاری می‌طلبید چرا که سالن‌های نمایشگاه بین المللی تمرکز لازم را نداشت. در بیستمین دوره نمایشگاه کتاب بازدیدکنندگان با کمترین دغدغه به بازدید غرفه‌های مورد نظر می‌پرداختند، مثلاً من که به انتشاراتی مانند ققنوس، طرح نو، امیرکبیر، صراط و ثالث علاقه‌مند بودم همه را در یک سالن یافتم. این در حالی است که در سال‌های گذشته هر کدام از این انتشاراتی‌ها در سالنی مجزا که هر کدام ده‌ها متر با یکدیگر فاصله داشت، قرار گرفته بود .
در نمایشگاه امسال، غرفه‌های مورد نظرِ هر بازدید کننده به راحتی پیدا می‌شد، چرا که تمرکز غرفه‌ها در نمایشگاه کتاب این اجازه را به مخاطبان می‌داد تا با رضایت خاطر بیشتری از نمایشگاه بازدید کنند و در پایان یک دوره بازدید بتوانند

همه‌ی کتاب های درخواستی خود را خریداری کنند.
از نظر من اصلی‌ترین نقطه ضعف نمایشگاه بیستم، اطلاع‌رسانی آن بود به طوری که حتی شاهد بودم برخی از افراد که وظیفه‌ی اطلاع‌رسانی را برعهده داشتند، نمی‌دانستند چه غرفه‌هایی در نمایشگاه وجود دارد.
و نقطه ضعف دیگر، بی‌روح

بودن فضای نمایشگاه بود که بازدید کننده را خسته می‌کرد.
بعضی‌ها این نمایشگاه را اسفبار، چهارشنبه بازار و شنبه بازار، با سقف‌های برزنتی و یا آتش گرفته، نمایشگاهی با تپه‌ی بزرگ زباله‌های رنگارنگ و دم کرده و معابر مملو از زباله لقب می‌دهند.
غذای نمایشگاه را از لحاظ کیفیت شبیه به جیره‌های اردوگاهی و به لحاظ نحوه‌ی خرید و صفوف آن بسیار شبیه به صفوف دریافت نذورات هیأت‌ها تشبیه کرده‌اند، ولی من هنوز نمی‌دانم که منتقدان این‌چنینی در نمایشگاه کتاب به دنبال چه چیز‌هایی هستند، در حالی که باور کنید هر کتابی که در جای دیگر یافت می‌شود در این نمایشگاه هم می‌توانستی بیابی.
بالاخره آن طور که رییس بیستمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران گفته است در صورت پذیرش هیأت امنای مصلای تهران و تکمیل ساخت رواق‌های شرقی و غربی آن، سال آینده نیز نمایشگاه بین‌المللی کتاب در مصلا برگزار می‌شود و من و تو اگر واقعا اهل مطالعه و خواندن کتابیم باید این فضا را تحمل کنیم و کتاب‌مان را خرید کنیم.
اصل سخن:
من می‌پذیرم سقف نمایشگاه چکه می‌کرد، غرفه‌ها کوچک بود و جای استراحت کم، ولی ناشران همه آمده بودند. اگر تصمیم 320 ناشر مبنی بر عدم شرکت در نمایشگاه عملی شده بود حرف منتقدان درست بود ولی بالاخره همه آمدند و کتاب‌هایشان هم همراه‌شان بود.
جای من و تو خالی بود که به استقبال واقعی کتاب بشتابیم، آن را بخوانیم و اندیشه‌ای نو دراندازیم. اندیشه‌ای که اصلاحات به خاطر فقدان آن از نفس افتاد. اندیشه‌ای که خلاء آن ناآگاهی را افزون کرده است و چون ناآگاهیم برما جفا می‌شود.
باید به همشهری‌های بوشهری‌ام بگویم آیا صدمین نمایشگاه بزرگ کتاب استانی با عنوان خلیج فارس که در مصلای بزرگ بوشهر افتتاح شد یادتان هست؟ آن نمایشگاه در فضایی به وسعت 3 هزار متر مربع با 300 هزار عنوان کتاب و نشریه برپا شد و کتاب‌ها را با 40 درصد تخفیف به فروش می‌رساندند، اما باور کنید در رفتارهای ما تغییر قابل توجهی مشاهده نشد. نه از خرید‌های آن چنانی خبری بود و نه رضایتی. مشکل جای دیگری است.
مگر نه این است که در 9 شهرستان استان بوشهر 46 کتابخانه عمومی وجود دارد که انواع کتاب‌ها در آن یافت می‌شود. کتاب‌های موجود در کتابخانه‌های عمومی استان، حدود 280 هزار عنوان اعلام شده است، اما استقبال روزانه ازکتابخانه‌های استان شاید به اندازه‌ی انگشتان دست نباشد.
نگارنده چون خود 2 سال کتابدار کتابخانه‌ی یکی از شهرستان‌های استان بوده است این مسئله را با صراحت بیان می‌کند.
تقریباً 98 درصد کتابخانه‌های عمومی استان بوشهر کتابخانه‌های مجهز، دارای دستگاه کامپیوتر، چاپگر و نرم افزار کتابداری، نمایه و سالن‌های مطالعه هستند ولی ببینید چند نفر در کتابخانه‌ها پرسه می‌زنند و کتابی می‌خوانند ؟
برای ندانستن بهانه نیاز نیست، همین‌طور که برای دانستن. در عصری زندگی می‌کنیم که عدم استقبال از خواندن و فهمیدن هیچ توجیهی را نمی‌پذیرد .
در زمانه‌ای نفس می‌زنیم که اگر تنبلی، سیاسی بازی و یا هر دلیل دیگر مانع رسیدن به دانایی در ما شود، کودکی غربی و حتی عربی در کنج چهاردیواری‌اش با فشار کلیدی در دنیای اینترنت سهم خود را از دانایی گرفته است.
در این مورد به اندازه‌ی کافی از قافله عقب افتاده ایم . در حالی که بشریت در جای جای این کره‌ی خاکی، نیاز‌های ثانوی خود را برنامه‌ریزی می‌کند، شهروند تهرانی دو ساعت در ترافیکی است که از سپیده دم آغاز شده است برای رسیدن به لقمه‌ای نان. ومن و شهروند جنوبی در گرمای 50 درجه بیکار و عصبی دندان را برای فارسی‌ها تیز کرده‌ایم، گویی مسبب تمام مصیبت‌های ما آن‌ها هستند.
آری؛ این را می‌گویم تا به این نتیجه برسم که دانستن و ندانستن، جماعت ایرانی را به چه حال و روزی انداخته است و بعد همین جماعت تقصیر ندانستن‌هایش را به گردن نمایشگاه کتاب می‌اندازد.
از نظر من دیگر استبداد نیز نمی تواند مانع دانایی شود. دیگر اگر اختناق "صدام حسین" و جمود فکری "ملا عمر" هم حاکم باشد شهروندی که دانایی را بخواهد برنده‌ی میدان است و انسانی که به دنبال بهانه است بازنده‌ی اصلی.
سقف نمایشگاه کتاب تهران چکه می‌کرد، غرفه‌ها شلوغ بود، بن خرید کتاب گیر نمی‌آمد و جایی برای نشستن پیدا نمی‌شد ولی همه چیز عادی بود. کتاب‌های عبدالکریم سروش ،گنجی، شریعتی و شاگردان مصباح سر جایشان بود و ناشران همه آماده‌ی فروش. آن‌چه که عادی نبود رفتارناکوک ما آدم‌های همیشه ناراضی از دیگران بود.

...

بهتر از هیچ است! -  اسکندر احمدنیا

بهتر از هیچ است!
1ـ بالاخره بعد از مدت‌ها، در نبود نان بیارِ خانه مجبور شدم به نانوایی بروم، نان‌های کف دستی، یک در میان خمیر و سوخته، صدای مشتری‌ها درآمده بود، یکی از آن‌ها به من گفت: بنویس! گفتم: چه فایده؟ گفت: بهتر از هیچ است!
2- هفته‌نامه‌ای را می‌خوانم، نوشته است: حمید مؤذنی روزنامه‌نگار کاندیدای مجلس هشتم از حوزه‌ی بوشهر! می‌خندم، بغل دستیم می‌گوید: به چه می‌خندی؟ می‌گویم به این! نگاه می‌کند و می‌گوید: دو مطبوعاتی دیگر هشت سال رفتند چه شد؟ می‌گویم: باز هم خوب است! می‌پرسد: چرا؟ می‌گویم: بهتر از هیچ است!
3- گفت: خانه‌ی مطبوعات بوشهر چه می‌کند؟ گفتم: به امور مطبوعات، خبرنگاران، اهل قلم و ... می‌رسد، جایی برای دفاع اگر لازم باشد، هماهنگی‌های لازم در رابطه‌ با حل بعضی بی‌نظمی‌ها، گفت: همین؟ گفتم: می‌‌خواستی چه باشد؟ گفت: خودتان راضی هستید؟ گفتم: بهتر از هیچ است!
4- گفت: اگر بخواهی در آغاز سال جدید روی یک کار پسندیده و «حمیده» انگشت‌ بگذاری، آن کار کدام است؟ گفتم: کاری که شورای جدید شهرمان در انتخاب شهردار کرد! گفت: راضی هستی؟ گفتم: بهتر از هیچ است!
5- گفت: ورزش فوتبال بوشهر مریض است؟ گفتم: خودش نه! گفت: پس چرا این‌همه بی‌در و پیکر است؟ گفتم: بافتش به بازار ویران آهنگر‌ها رفته است. گفت: به آن امیدی هست؟ گفتم: بهتر از هیچ است!

...

تشویق مردم دشتستان مرا دلگرم می‌کند

تشویق مردم دشتستان مرا دلگرم می‌کند
در هر جامعه‌ای غالباً اتفاقات جالب توجهی رخ می‌دهد که ظاهراً بسیار ساده است ولی از نگاه تیزبین فرهیختگان این پدیده‌ی ظاهراً کوچک می‌تواند منشأ اثرات بزرگی در جامعه باشد. یکی از این پدیده‌‌ها کاندیدا شدن زنی است از سرزمین دشتستان به نام سهیلا محمدخانی‌ست که مصاحبه‌ی صمیمانه‌ی زیر بیانگر افکار و آراء وی در زمینه‌های مختلف است.
 لطفاً خودتان را معرفی نمایید؟
ـ به نام خدا و با سلام. زنی خانواده دوست و در عین حال اهل فعالیت‌ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی هستم که بدون محافظه کاری نظریات خودم را ابراز می‌دارم بدون این که نسبت به نظریات خویش تعصب داشته باشم. بسیار اهل رایزنی هستم و به عقاید دیگران احترام می‌گذارم.
 آیا تاکنونی ناچار به سازش با دیگران علی‌رغم میل باطنی خود شده‌اید؟
ـ خیر، اصولاً اهل سازش نیستم به خصوص اگر پای حق‌الناس در میان باشد.
 خانم محمدخانی، اصولاً بعضی از کارها طبیعت مردانه دارد و یا لااقل در کشور ما چنین است به خصوص در منطقه‌ی دشتستان، و پست شهرداری یکی از آن شغل‌هاست. چگونه به این تصمیم‌گیری رسیدید؟
ـ توانمندی ربطی به جنسیت ندارد و هر کس اگر تمامی فاکتورهای مدیریتی را داشته باشد می‌تواند موفق شود چه زن باشد چه مرد، چه دشتستانی باشد چه غیر دشتستانی. پست شهرداری به دلیل ارتباط با شهرسازی نیاز به سلیقه و هنرمندی و ظرافت دید دارد که اصولاً زن‌ها در این زمینه بسیار حساس‌ترند، ضمن این که مشاورین شهرسازی، مشاورین حقوقی؛ مشاورین مالی و اداری می‌توانند بسیار یاری‌گر باشند که به حول قوه الهی چنین افرادی را به فراوانی در دسترس دارم.
 آیا فکر می‌کنید مردم دشتستان از یک شهردار زن استقبال کنند؟
ـ بله تشویق مردم دشتستان مرا دلگرم می‌کند.
 آیا به حوزه‌ای بیشتر و فراتر از دشتستان فکر کرده‌اید؟
ـ بله شاید شهردار شدن نمایانگر اعتماد به نفس این جانب باشد و می‌توانم بدین وسیله به همشهریان عزیزم ثابت کنم که با توکل به خدا قادرم کارهای بزرگی انجام دهم.
 آیا برای شهردار شدن برنامه خاصی دارید؟
ـ با مقامات محترم استان و اعضای محترم شورای اسلامی شهر برازجان، شهردار سابق و مسئولین دیگر شهرها سرگرم تبادل اطلاعات و اخذ تجربیات می‌باشم و لازم می‌دانم که در این جا از اعضای محترم شورای اسلامی شهر برازجان که مشوق این جانب بوده‌اند و زحمات پیشین این جانب در شورای اسلامی شهر برازجان (دوره دوم) را مورد تأیید و تأکید قرار داده‌اند سپاس‌گزاری فراوان ‌نمایم.
 ارزیابی شما از اعضای شورای سوم چگونه است؟
ـ اصولاً شورای اسلامی شهر که نماد مردم سالاری جمهوری اسلامی ایران است تمامی حرکات و عملکرد اعضاء محترم آن زیر ذره‌بین مردم به خصوص فرهیختگان بالاخص شما مطبوعاتی‌ها قرار دارد. با توجه به این مهم امیدوارم همواره موفق باشند به خصوص در امر انتخاب شهردار که بازوی اجرایی شورا است دقت عمل کافی داشته باشند و به نظر چنین می‌رسد که تشویق‌های آنان برای کاندیداتوری این جانب بیانگر این هوشیاری و تیزبینی است.
 برای حسن ختام این مصاحبه اگر مطلب ناگفته‌ای دارید بیان نمایید؟
ـ اعتماد به نفس؛ اعتماد به نفس؛ اعتماد به نفس

...

دست نوشته‌های یک فهمیخته

شخصیت‌های موجود در این متن مربوط به 100 سال پیش است. هر گونه کاشت، داشت و برداشت از این مطلب ممنوع می‌باشد.
دیگه حق ندارید بگید چرا این قدر تند می‌نویسی!
وقتی کُت قشنگی که می‌خواست عملیات استشهادی علیه آمریکا انجام بده حالا دلش برای رابطه با آمریکا می‌لرزه و پای طرح "پیشنهاد تشکیل گروه دوستی پارلمانی ایران و امریکا"رو امضاء می‌کنه!
وقتی که کُت قشنگ یه نشریه رو تبدیل به فحش‌نامه می کنه!!!
وقتی که رفیق جون جونیِ کُت قشنگ (ج پ) با آقای فرهنگ و مو قشنگ درگیر می شه! (نزدیک بود کار به جاهای باریک هم کشیده بشه!!!)
وقتی که همین آقا (ج پ) که ناسلامتی یه کاره‌ای هم هست زنگ می‌زنه به خبرنگار و فحش می‌ده (فحشِ بد بد!!!)
وقتی که می گن (ج پ) قراره عزل بشه!
چه چیزی می شه گفت!! حتما می گین عجب شهر شَلم شوربایی!
یا چقدر هوا گرمه ؟! یا وای وای وای یا ای بابا بی خیال...
اما من می‌گم دیگه حق ندارید بگید چرا این‌قدر تند می‌نویسی یا تو انصاف نداری...
چرا؟؟؟
چرا نداره ... معلومه دیگه!

...

هر روز جنگ، خود فصلی بلند است -  تهیه و تنظیم: احسان انصاری

هر روز جنگ، خود فصلی بلند است
"پرویز قوسی" نامی آشنا برای مردان دریاست. او از کودکی تاکنون با موج‌های خروشان دریا دست و پنجه نرم می‌کند. وی متولد سال 1340 در بوشهر، فرزند علی، دارای مدرک ناوبری‌ست و همچنین فارغ‌التحصیل دانشکده‌ی فرماندهی و ستاد می‌باشد. وی به مدت 96 ماه و یا به تعبیری 2880 روز افتخار حضور در صحنه‌‌های دفاع مقدس را داشته و در عملیات‌های زمینی و دریایی حضور مستمر و مؤثر داشته است. آن چه می‌خوانید بخشی از خاطرات ایشان در ایام دوران دفاع مقدس می‌باشد که به رشته‌ی تحریر درآمده است.
بسم الله الرحمن الرحیم
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی
با عرض ادب و سلام به ساحت مقدس بقیه ا... الاعظم ارواحنا لمقدم الفداه و با سلام و درود به روح بلند و ملکوتی بنیانگذار جمهوری اسلامی حضرت امام خمینی(ره) و شهدای عزیز، ستارگان آسمان ایثار و اخلاق و شهادت و با آرزوی توفیق و تندرستی و سربلندی برای فرمانده معظم کل قوا حضرت آیت ا... خامنه‌ای.
دوست عزیز و ارجمندی که خود نشانه‌های دوران دفاع مقدس را همیشه به همراه دارد و شب‌های قدر شلمچه را در کربلای پنج نیز درک کرده از من خواست تا در آستانه‌ی سالروز آزاد سازی خرمشهر قدری در خصوص جنگ چیزی بگویم و بنویسم. هر چه در مقابل این درخواست مقاومت کردم تا بلکه از انجام این تکلیف معاف شوم نتیجه‌ای نبخشید.
گفتم هر روز جنگ خود فصلی بلند از خاطرات و رویدادهای رشادت‌های مردان و زنان ایران است. چگونه بگویم که بر فرزندان خمینی کبیر چه گذشت؛ تا نام خرمشهر را می‌شنوم شهید "مجید مرادزاده" را به یاد می‌آورم.
روزی که جنگ شروع شد ـ31/6/59 ـ شش الی هفت نفر بودیم در همین اداره بندر و گمرک فعلی، که توسط جنگنده‌های عراقی حمله به فرودگاه و پایگاه هوایی بوشهر انجام گرفت. دقیقاً در همان آغازین روزهای دفاع مقدس، سپاه بوشهر سریعاً اقدام به اعزام نیرو به فرماندهی شهید عباس کامکاری نمود.
من و مجید را در لیست گروهی که آماده شدند برای اعزام قرار ندادند و لذا برای گرفتن موافقت فرمانده سپاه خدمت ایشان رسیدیم. فرمانده وقت برادر گرامی جناب آقای علی‌رضا مظفری‌زاده بود که ایشان این موضوع را به رضایت و نظر آقای محمد حسین منظری ـ رییس وقت عملیات سپاه ـ موکول کرد.
علی ای‌حال با توافق این دو بزرگوار اعزام ما دو نفر نیز فراهم شد و به اهواز اعزام شدیم. قبلاً من و مجید و تعداد دیگری از دوستان که در این اعزام حضور داشتیم در مناطق غربی کشور قبل از جنگ حضور یافته بودیم و از این رو قدری با مسائل و مباحث عملیاتی آشنایی داشتیم. در فرصت مسیر بین راه بوشهر و اهواز در خصوص تجربیات نظامی در غرب کشور و همچنین نحوه‌ی استفاده از تسلیحات، توضیحاتی به همراهان و همسفران ارائه نمودیم. شهید بزرگوار عباس کامکاری عزیز روی این بچه‌ها که در نبرد کردستان حضور داشتند حساب ویژه‌ای باز نموده بود.
منزل اول
وارد اهواز که شدیم در مدرسه‌ای در چهارشیر استقرار یافتیم. رزمنده‌هایی از استان‌های تبریز و قم نیز آنجا حضور داشتند. هدف از استقرار در آن مدرسه این بود که در هر نقطه از مرز که نیروهای متخاصم حضور یابند، نیروهایی برای مقابله با آن‌ها آماده بوده و اعزام گردند. مقرر شد نیروهای اعزام شده از بوشهر به منطقه‌ی شوش عزیمت نمایند. ‌ناگفته نماند که گروه اعزامی، از بوشهر به سلاح سبک از قبیل ژ 3 و نارنجک تجهیز شده بودند. جالب این‌که حتی قمقمه‌ی آب‌مان را نیز در بوشهر آب کردیم به این نیت که به محض رسیدن به خوزستان به جنگِ رو در رو خواهیم رفت. روزی که رسیدیم به اهواز و در مدرسه استقرار یافتیم فوراً جنگنده‌های عراقی نقاط اطراف محل استقرار نیروهای رزمنده را شدیداً بمباران نمودند. کمتر از 24 ساعت توسط دو دستگاه وانت به طرف شهر شوش اعزام شدیم. در پنج کیلومتری شهر به دلیل این‌که نیروهای عراقی بر جاده‌ی اندیمشک ـ اهواز مسلط بودند و مدام آن‌جا را بمباران می‌نمودند از ماشین‌ها پیاده شدیم و با فاصله از یکدیگر در حاشیه‌ی جاده به طرف شهر شوش حرکت کردیم. ورودی شهر شوش اگر اشتباه نکنم یک چهار راه یا سه راهی بود. وقتی عراقی‌ها با حضور نیروهای رزمنده در آن‌جا مواجه شدند این تقاطع را شدیداً زیر آتش سنگین متمرکز قرار دادند.
منزل دوم
با تمام این اوصاف ما وارد شهر شدیم و باز در مدرسه‌ای مستقر گردیدیم. آن‌جا بچه‌های جهاد شیراز نیز مستقر بودند. این مدرسه چنان توسط دشمن بمباران شد که لاجرم با هدایت فرماندهان آشنا به منطقه در حاشیه‌ی رودخانه‌ی مجاور شهر در میان درختان خودرویی که وجود داشت و استتار مناسبی نیز برای پوشش نیروها بود استقرار یافتیم. در کنار رودخانه نیز به دلیل این‌که پی در پی بمباران می‌شدیم ناچار به ایجاد سنگر با حفر زمین پرداختیم. آن شب تا صبح را در آن جا گذراندیم. صبح که بچه‌‌ها برای فریضه نماز صبح آماده می‌‌شدند، در مقابل‌مان آن سوی رودخانه نیروهای پیاده و زرهی عراق را مشاهده نمودیم، یعنی بین ما و آنان فقط رودخانه بود و اگر رودخانه نبود شاید وارد شهر می‌شدند و شهر را اشغال می‌کردند و جاده‌ی اندیمشک ـ اهواز را نیز قطع می‌کردند.
جاده‌ی اهواز ـ اندیمشک یکی از راه‌های دسترسی خوزستان به مرکز می‌باشد که چنان چه این ارتباط قطع می‌شد قدری منطقه با مشکل مواجه می‌گردید. به خاطر دارم خدمت شهید کامکاری عرض کردم دلیل این که دیروز خوب اطراف‌مان را بمباران می‌کردند فکر کنم حضور نیروهای دیده‌بان آن‌ها در شهر باشد. لذا بسیج شدیم و با کمک نیروهای محلی وفاداری که همراه مابودند شهر را از وجود دیده‌بان و نیروهای وابسته و نفوذی عراق پاکسازی نمودیم که منجر به دستگیری افرادی با تمام تجهیزات دیده‌بانی و مخابراتی گردید. روزی شهید عباس کامکاری پس از بازگشت از اهواز اعلام نمود که آماده شوید جهت عزیمت به سوی بستان که آن جا درگیری شدید است.
منزل سوم
در شهر بستان نبرد تن به تن بود. پس از چند روز استقرار در شوش به اهواز بازگشتیم. در اهواز سریعاً همه را یک جا در مدرسه مستقر نمودند و گفتند چه کسانی آرپی‌جی زن هستند، چرا که تانک‌های عراقی در جاده بین شهر بستان و سوسنگرد حضور دارند و لذا برای منهدم نمودن و جلوگیری از پیشروی ادوات نظامی ارتش عراق به آرپی‌ جی زن نیاز می‌باشد که در یک چشم به زدن کلی بچه‌های حاضر در مدرسه آماده برای مقابله و جنگ با تانک‌ها شدند. در این جا بود که صندوق‌های آرپی‌جی نو و به تعبیری ازگیریس در آمده بین نیروهای آرپی‌جی زن توزیع نمودند. کلی از بچه‌‌های بوشهر در زمره‌ی همین آرپی جی زن‌ها قرار گرفتند و عصر همان روز که از شهر شوش به اهواز رسیده بودیم راهی بستان شدیم.
وقتی وارد سوسنگرد شدیم و از آن جا عبور کردیم در جاده‌ی سوسنگرد ـ بستان، تعداد زیادی تانک‌های عراقی بود، و بچه‌هایی که شب قبل در آن جاده با عراقی‌ها درگیر شده بودند و آن‌ها را تا شهربستان به عقب رانده بودند، حضور داشتند و ما را به جلو هدایت می‌نمودند و می‌گفتند بروید که عراقی‌ها جلو هستند. در سه چهار کیلومتری شهر بستان با عراقی‌ها مواجه شدیم. نیروهای عراقی شهر بستان را به کلی تصرف کرده بودند و به نوعی نیز می‌توان گفت در بستان جنگ تن به تن بود. در بستان در خیابان، کوچه و خانه به خانه بچه‌ها با عراقی‌ها دست و پنجه نرم می‌کردند. به مدت سه روز آن جا بودیم و طی این سه روز واقعاً رزمندگان خسارات سنگینی را در حالی که توسط توپخانه‌‌ی دشمن زیر آتش بودند به عراقی‌ها وارد کردند. این در حالی بود که نیروهای ما فقط دل به خدا سپرده بودند و تسلحیات انفرادی که سنگین‌ترین آن آرپی جی بود در اختیار داشتند. نیروهای عراقی ضمن این که پس از سه روز اقدام به عقب‌نشینی نمودند به دلیل این که ما نتوانیم به بیرون از شهرستان به دنبال آنان برویم پس از خروج از شهر بستان پل روی رودخانه‌ی سابله را منهدم نمودند. پس از انهدام پل در فکر دنبال نمودن عراقی‌ها در آن طرف رودخانه و پل منهدم شده بودیم که این کار را با استفاده از بلم‌های اهالی آن منطقه که رها شده بودند انجام دادیم یعنی در واقع اولین ترابری و جابجایی نیروها را در رودخانه همین جا تجربه کردیم. صد نفر بودیم که به آن طرف رودخانه رفتیم با آگاهی از این که












می‌دانستیم آن طرف رودخانه نیرو‌های عراقی زیادی حضور دارند، لکن "یا علی" گفتیم و رفتیم. وقتی آن طرف رودخانه رسیدیم پیاده شدیم و آن قدر پیش رفتیم تا این که به پاسگاه مرزی خودمان که توسط عراقی‌ها تصرف شده بود رسیدیم، یعنی دقیقاً جایی که پاسگاه مرزی عراق در مقابل پاسگاه مرزی خودمان در سابله بود. مدتی در آن منطقه استقرار یافتیم، هوا به شدت گرم بود، غذا در طول این مدت جیره‌ی جنگی بود. شکلات، نان خشک و آب رودخانه. استراحت با لباس و کفش و پوتین و تجهیزات کامل. مجدداً به شهر بستان عزیمت نمودیم، همان صد نفری که از همه جای ایران بودیم. این جماعت هر چه بودند انصافاً آدم‌های استوار و دلیری












بودند. بعد از بازگشت به بستان بچه‌ها به شوخی می‌گفتند ما فکر کردیم که تمام شما صد نفر دیگر رفتید و حلوایتان را می‌خوریم.
این چند روز عملیات‌های مختلف از بمباران اهواز گرفته تا تقاطع جاده‌ی اندیمشک ـ اهواز ـ شوش و مجدداً حرکت به سوی بستان از اهواز و درگیری در شهر‌ بستان و وارد نمودن تلفات و خسارات سنگین به عراق و زندگی کردن در زیر آتش توپخانه و عبور از رودخانه سابله و پیاده روی و رسیدن به پاسگاه مرزی سابله همه و همه از بچه‌های رزمنده، چریک‌هایی ساخته بود که شب و روز نمی‌شناختند و باعث گردید تا توجه مسئولین به نیروهای اعزامی از استان معطوف گردد و این بچه‌ها مورد توجه آنان واقع شوند. بر اساس تجربیات به دست آمده از روز اعزام تا آن روز ـ که حدوداً چهارده پانزده روز می‌شد ـ باعث گردید جهت انجام عملیات و مقابله با نیروهای عراقی که وارد شهر خرمشهر شده بودند به خرمشهر اعزام شویم.
منزل چهارم
ما از جاده‌ی اهواز و آبادان به خرمشهر اعزام شدیم. به دارخوین که رسیدیم گفتند عراقی‌ها روی جاده هستند و جاده نا امن است. ناچار آمدیم شادگان و از جاده‌ی












ماهشهر رفتیم به سوی آبادان. در بیست و پنج‌ کیلومتری آبادان ما را نگه داشتند و گفتند کجا می‌روید، عراقی‌ها روی جاده هستند. با این اوصاف در دو راه ورودی به آبادان با مشکل مواجه شدیم. ما با یک اتوبوس از اهواز به آبادان آمده بودیم. راننده‌ی این اتوبوس گفت من بچه‌ی آبادان هستم و شما را به آبادان خواهم رساند. لذا به سمت جاده در دشت مقابل آبادان تغییر مسیر داد و در فاصله پنج کیلومتری از جاده در امتداد آن به سوی آبادان به حرکت در آمد. هنوز چند کیلومتری نرفته بود که اتوبوس در گل و لای متوقف گردید. همه پیاده شدیم، هر چه اتوبوس را هل دادیم بیشتر در گل و لای فرو رفت.












پس از تلاش فراوان برای بیرون آوردن اتوبوس که به نتیجه‌ای منجر نگردید اتوبوس را رها کرده و با پای پیاده به سوی آبادان به حرکت در آمدیم، آن هم آبادانی که در محاصره و بمباران عراق بود و دو جاده‌ی مواصلاتی آن هم به تصرف نیروهای عراقی در آمده بود. حتی کوی فرهنگیان ایستگاه دوازده و ایران گاز ایستگاه هفت نیز به تصرف عراقی‌ها در آمده بود. آن قدر عراق پالایشگاه آبادان را بمباران کرده بود که از دود، آسمان آبادان در آن وقت روز مثل شب شده بود. بعد از سه ساعت راهپیمایی تازه از دور نمایی از نخلستان‌های آبادان نمایان شد. در بین راه مردمی را دیدم که غمگینانه خانه و کاشانه‌ی خود را رها نموده بودند و حقیقتاً پکر شدیم و به نوعی نیز برای مقابله با نیروهای عراقی غیرتی. این صحنه خیلی برای ما دردناک و ملال آور بود. با هر مشقتی بود غروب با پای پیاده به آبادان رسیدیم. پس از چندین ساعت راهپیمایی وارد مدرسه‌ای در منطقه‌ی‌ بریم شدیم. همان جا توسط خمپاره انداز‌های عراق از ما پذیرایی به عمل آمد. در آن جا سه نفر از بچه‌های اعزامی از تهران به دلیل اثابت ترکش خمپاره‌ها شهید شدند. فردای آن روز به خرمشهر اعزام شدیم.
منزل پنجم
وقتی که وارد خرمشهر شدیم عراقی‌ها تا مسجد جامع آمده بودند. در خرمشهرـ یادش بخیرـ شهید عباس کامکاری، شهید مجید مراد‌زاده، شهید ابراهیم یگانه، شهید حاج حسن فقیه، مصطفی بندور، بهادر، بهرام چهار روستا، خداداد دهقان، عبدا… قائم مقامی، مرحوم علی چرخنده و خیلی از دوستان که متأسفانه الان ذهنم یاری نمی‌نماید حضور داشتند.
در خرمشهر جنگ شدید بود، به نوعی که دقیقاً احساس می‌شد عراق تمام توان خود را معطوف به تصرف خرمشهر نموده است. ناگفته نماند که در کنار ما سایر نیروهای نظامی نیز مثل تکاوران نیروی ارتش و نیروهای محلی و به نوعی نیروهای بسیج و خصوصاً بچه‌های شجاع و رشید سپاه خرمشهر، رزم تن به تن با عراقی‌ها داشتند، یعنی این که کسانی که آن روز از نیروهای خودمان در خرمشهر حضور داشتند در مقابل تمام ارتش عراق ـ که پشت این ارتش نیز تمام دنیا بودند ـ داشتند مقاومت می‌کردند. عراق اکثر نیروهای تک تیر انداز خود را به اسلحه‌ی "سی می‌نوف" تجهیز نموده بود و همزمان با آن نیز آتش تهیه سنگین بر روی خرمشهر می‌ریخت. فکر کنم ماشاا… جمیری و محمد صادقی در خرمشهر شهید شدند. آن جا آن جمعی که ما بودیم را به دو گروه تقسیم نمودند. یک گروه 24 ساعت می‌بایست در سطح خیابان‌های شهر و کوچه‌‌ها در مقابل ارتش مخصوص عراق دفاع و جنگ نماید به طوری که وقت استراحت خاصی وجود نداشت فقط اندک زمانی برای اقامه‌ی فریضه‌ی نماز و اگر هم غذایی بود صرف خوردن غذا. مردم آبادان و خرمشهر انصافاً هر چه داشتند در جنگ از دست دادند و من به خوبی آن جا دیدم که چگونه مردم زندگی‌شان را رها کرده بودند. 24 ساعت جنگ خیابانی و تن به تن و 24 ساعت هم به اصطلاح استراحت که آن هم شبیه به همان جنگ بود، یعنی با تمام تجهیزات و ابزار و لوازم نظامی استراحت می‌کردیم.
یک روز در خیابان چهل متری خرمشهر در بین درگیری سنگین، پیرزنی را دیدم کنار خانه‌ای نشسته بود و برای بچه‌ها دست تکان می‌داد و با آن لهجه‌ی خاص عربی خودش بچه‌ها را دعا می‌کرد. از او پرسیدم: مادر، این جا چه می‌خواهی؟ ظاهراً نمی‌توانست از خرمشهر دل بکند و برود. در خرمشهر هر جا که زخمی یا مجروح و یا شهیدی بود آن‌ها را به فلکه فرمانداری می‌رساندند و گروه‌هایی نیز آن جا آن‌ها را به آبادان، بیمارستان آیت‌ا… طالقانی و شرکت نفت انتقال می‌دادند. صحنه‌ی مقاومت عجیبی را بین میدان و اول پل خرمشهر ـ آبادان دیدم. آن جا عرصه‌ی حضور تمامی لشکر و ارتشیان عراقی از یک سو و ایثار و از خودگذشتگی و رشادت مردان آن روزگار ایران زمین از سوی دیگر بود. آن روز عنایت و لطف الهی، مقاومت در برابر لشکر تا دندان مسلح عراق را آسان می‌نمود. از آسمان و زمین آتش می‌بارید و دیگر چیزی به نام استراحت معنا و مفهومی نداشت، هر ساعت و لحظه رزم بود. شبی در خرمشهر پس از آن که عراقی‌ها خرمشهر را تا حدودی به تصرف در آورده بودند و فقط به پل نرسیده بودند، در خیابان آرش شاهد رزم بچه‌های رزمنده با عراقی‌ها بودم.
خیابان آرش منتهی به میدان و پل می‌شد. بچه‌های دلاور سپاه خرمشهر در اول چهل متری و بچه‌های رزمنده‌ی تهران در اول کمربندی منتهی به پل مستقر بودند. آن شب آن جا شاهد رزمی بی‌امان و جانانه از گمنامان زمین و معروفین فی السماء با لشکریان عراقی بودم. از خیابان‌های شهر و کمربندی،‌ فرعی‌هایی به خیابان آرش منتهی می‌شد. در خیابان آرش بچه‌ها به شدت با نیروهای عراقی در سه جهت درگیر بودند. همه‌ی این تلاش‌ها و مقاومت‌ها و از خود گذشتگی‌ها برای این بود تا عراقی‌ها به پل نرسند. هر کدام از بچه‌ها مأمور کنترل و نگه داشتن فرعی‌های منتهی به خیابان آرش بودند. بچه‌ها با آجرهای خانه‌هایی که تخریب شده بود سنگرهایی برای خودشان در نبش هر کوچه ساخته بودند. حضور بی‌شمار نیروهای عراقی در خرمشهر را من چگونه توصیف کنم تا چیزی از قلم نیفتد؟ در همین اثنا دیدم یک عراقی‌ را که به طرف موقعیت سنگر زنده یاد مجید مراد‌زاده می‌رود. فکر کردم که مجید خواب است و گفتم آخ که او مجید را شهید می‌نماید،. نیم خیز شدم و قدری در آن شب دقت کردم دیدم نه، مجید تکان می‌خورد و بیدار است. عراقی که به موقعیت مجید خیلی نزدیک شده بود یک مرتبه به داخل کوچه‌ای که به خیابان آرش منتهی می‌شد برگشت. در برگشت او سریع به طرف مجید رفتم. وقتی دو نفر شدیم پشت به پشت هم به روی نیروهای عراقی که در فاصله‌ی ده ـ پانزده متری مان بودند آتش گشودیم. مشغول درگیری با عراقی‌ها بودیم که از کوچه‌ای دیگر ما را زیر آتش گرفتند. گفتیم از کوچه‌ای که مجید مستقر است دور بزنیم غافل از این که کوچه‌ به کمربندی منتهی می‌‌شد که مملو از عراقی‌ها شده بود و بچه‌ها را به طرف پل کشانیده بودند. یک مرتبه خود را در میان عراقی‌ها دیدیم. سریعاً گفتیم به اولین فرعی که برسیم باز به بچه‌های خودمان ملحق خواهیم شد. حدوداً سی ـ چهل متر به هر مصیبتی که بود خود را به کوچه‌ی بعدی که منتهی به خیابان آرش (محل استقرار نیروهای خودی) بود رساندیم. تا وارد کوچه شدیم بچه‌های خودمان ایست‌ دادند، گفتم خودی هستیم من پرویزم این هم مجید است. خلاصه آن شب در مقابل نیروهای عراق، بچه‌های سپاه خرمشهر و گروه اعزامی از بوشهر و بچه‌های رزمنده‌ی تهرانی انصافاً هنر آفرینی کردند. تمام این درگیری‌ها اطراف فلکه‌ی فرمانداری، خیابان آرش، انتهای کمربندی و اول چهل متری به اوج خود رسید. عاشورایی شد آن جا در خرمشهر. همه‌ی بچه‌ها معرکه بودند. شهید مجید مراد‌زاده جنگ تاریخی‌ ای آن جا کرد. عجیب شجاع بود و دلیر، همیشه قرآن به همراه داشت، تا فرصتی می‌یافت به تلاوت قرآن مشغول می‌شد. قرآن برای بچه‌ها در آن کارزار روحیه بود. خرمشهر در زمان اشغالش توسط عراق طولانی‌ترین شب‌های خود را پشت سر می‌گذاشت. هیجده ـ نوزده ماه خرمشهر در تصرف عراق بود تا این که با همت تمامی ایرانیان از خرد و بزرگ، زن و مرد و رزمندگان حاضر در جبهه‌های جنگ از ارتش و سپاه و بسیج در روز سوم خرداد 1361 دوباره خورشید، خرمشهر را گرم و روشن کرد. عملیات غرور آفرین بیت‌المقدس، نمادی از وحدت و همدلی نیروهای عمل کننده اعم از بسیج، سپاه و ارتش بود. فتح خرمشهر در تاریخ جنگ ایران و عراق از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. در روز سوم خرداد در پرتو الطاف و عنایات الهی یک حماسه‌ی ملی تحقق پذیرفت و می‌توان به فرمایش حضرت‌ امام (ره) گفت: «خرمشهر را خدا آزاد کرد».

...

بهتر از هیچ است! -  اسکندر احمدنیا

بهتر از هیچ است!
1ـ بالاخره بعد از مدت‌ها، در نبود نان بیارِ خانه مجبور شدم به نانوایی بروم، نان‌های کف دستی، یک در میان خمیر و سوخته، صدای مشتری‌ها درآمده بود، یکی از آن‌ها به من گفت: بنویس! گفتم: چه فایده؟ گفت: بهتر از هیچ است!
2- هفته‌نامه‌ای را می‌خوانم، نوشته است: حمید مؤذنی روزنامه‌نگار کاندیدای مجلس هشتم از حوزه‌ی بوشهر! می‌خندم، بغل دستیم می‌گوید: به چه می‌خندی؟ می‌گویم به این! نگاه می‌کند و می‌گوید: دو مطبوعاتی دیگر هشت سال رفتند چه شد؟ می‌گویم: باز هم خوب است! می‌پرسد: چرا؟ می‌گویم: بهتر از هیچ است!
3- گفت: خانه‌ی مطبوعات بوشهر چه می‌کند؟ گفتم: به امور مطبوعات، خبرنگاران، اهل قلم و ... می‌رسد، جایی برای دفاع اگر لازم باشد، هماهنگی‌های لازم در رابطه‌ با حل بعضی بی‌نظمی‌ها، گفت: همین؟ گفتم: می‌‌خواستی چه باشد؟ گفت: خودتان راضی هستید؟ گفتم: بهتر از هیچ است!
4- گفت: اگر بخواهی در آغاز سال جدید روی یک کار پسندیده و «حمیده» انگشت‌ بگذاری، آن کار کدام است؟ گفتم: کاری که شورای جدید شهرمان در انتخاب شهردار کرد! گفت: راضی هستی؟ گفتم: بهتر از هیچ است!
5- گفت: ورزش فوتبال بوشهر مریض است؟ گفتم: خودش نه! گفت: پس چرا این‌همه بی‌در و پیکر است؟ گفتم: بافتش به بازار ویران آهنگر‌ها رفته است. گفت: به آن امیدی هست؟ گفتم: بهتر از هیچ است!

...

نامه‌ی سرگشاده به مرد آزاده‌ی دشتستان بزرگ -  امید غضنفر

نامه‌ی سرگشاده به مرد آزاده‌ی دشتستان بزرگ
پیرامون متن اهانت‌آمیز درج‌شده در هفته‌نامه‌ی "دریای جنوب" نسبت به سردار کبیر مبارزات ضداستعماری جنوب
انتشار هر نوع مطلب مشتمل بر تهمت یا افتراء یا فحش و الفاظ رکیک یا نسبت‌های توهین‌آمیز و نظائر آن نسبت به اشخاص ممنوع است، مدیر مسئول جهت مجازات به محاکم قضایی معرفی می‌گردد و تعقیب جرائم مذکور موکول به شکایت شاکی خصوصی است و در صورت استراد شکایت، تعقیب در هر مرحله‌ای که باشد متوقف خواهد شد.
ماده30 قانون مطبوعات / فصل ششم: جرائم ردم آزاده‌ی خطه‌ی دلاورخیز دشتستان بزرگ ا درود
به اطلاع شما نیک مردان و بهین بانوان بزرگ دشتستانی می‌رسانم: در شماره 156 هفته‌نامه‌‌‌‌ی‌ "دریای جنوب"، متنی سخیف از سوی فردی موسوم به ”بدیعه دشتی“ حاوی افترا و اهانت به سردار کبیر مبارزات ضد استعماری جنوب "شهید میرزا محمد خان غضنفر‌السلطنه برازجانی" به چاپ رسیده که ضمن اعلام پیگیری روند قضایی از سوی خود و سایر بازماندگان این شهید بزرگوار و تنظیم شکواییه علیه نصر‌ا... شفیعی (مدیر مسئول دریای جنوب) و بدیعه دشتی (نگارنده‌ی اهانت‌نامه)، شما مردم بزرگوار و تمامی دوستداران این شهید والامقام را به انجام اقدامات اصولی و قانونی در جهت محکوم کردن این مطالب توهین‌آمیز که مدتی‌ست در دو نشریه‌ی اصولگرا دنبال می‌شود، دعوت می‌کنم.
گفتنی‌ست در بحبوحه‌ی قیام ضد استعماری جنوب، خیل مردم دلاور مناطق دشتی، دشتستان، بوشهر

و تنگستان و رهبران قیام: زائر خضر‌خان تنگستانی، میرزا محمد‌خان غضنفر‌السلطنه برازجانی، رئیسعلی دلواری، شیخ‌ حسین‌خان چاهکوتاهی، خالوحسین بردخونی و دیگر مبارزان و یاران‌شان همگی در دفاع برابر هجوم متجاوزان انگلیسی سهم و تأثیر‌


















بسزایی داشتند و بنابراین مانور دادن بر روی یک نام و یا یک خطه‌ی خاص و موازی با آن تلاش برای وارونه جلوه دادن حقایق در قالب مطالبی با ادبیاتی سرشار از توهین و افترا و دشنام، خبر از اجرای سناریویی تفرقه‌ افکنانه

می‌دهد که بایسته است با همت تمامی مردم استان این حرکت تفرقه انگیز که می‌تواند تبعات غیرقابل پیش‌‌بینی

در پی داشته باشد، متوقف گردد تا از این پس دیگر شاهد چنین جسارت‌هایی به شخصیت‌های محبوب و مردمی و شهیدانی والامقام چون "میرزا محمد خان غضنفر السلطنه برازجانی" نباشیم. بزرگ مردی که در آثار اندیشمندانی


















چون: علیمراد فراشبندی، هیبت الله مالکی، سروش اتابک زاده، محمد جواد فخرایی، اسماعیل شهر سبزی و ... شرح کامل زندگی پر افتخار و مبارزات‌شان را خوانده‌ایم. دلاور مردی که برادر رزمنده‌اش در جنگ معروف به "سربست" به شهادت رسید و خود نیز بعد از سال‌ها مبارزه با انگلیسی‌های متجاوز، عاقبت به دست یک مزدور داخلی و به دستور رضا خان میرپنج در نزدیکی امام‌زاده شاپسرمرد به شهادت رسید، اما متأسفانه افرادی چون نگارنده‌ی متن توهین‌آمیز درج شده در "دریای جنوب" گویی نه فرصتی برای مطالعه دارند و نَه آگاهی از آداب نوشتن!
اما سخنی با جناب آقای شجاع نماینده‌ی محترم مردم شریف دشتستان

در مجلس شورای اسلامی
جناب آقای دکتر شجاع؛
به نمایندگی از خانواده‌ی "قاسم غضنفر" بازماندگان شهید غضنفرالسلطنه، از شما تقاضا دارم چگونگی درج این اهانت نامه را در هفته‌نامه ”دریای جنوب” در جهت تسکین بازماندگان و دوستداران شهید پیگیری نموده و در صورتی که صلاح می‌دانید نتیجه‌ی پیگیری‌هایتان را در هفته نامه‌های استان درج نمایید، چرا که می‌دانیم احترام به ارزش‌ها و باورهای مردم دشستان و واکنش در برابراهانت به بزرگان

دشستانی از دغدغه‌های جدی و همیشگی جنابعالی محسوب می‌شود. امید که از این پس تحریف تاریخ، انتشار مطالب تفرقه‌افکنانه و توهین به بزرگان‌مان را شاهد نباشیم.

...

چگونه ملتی هستیم؟ -  زهره عالی‌نسب

چگونه ملتی هستیم؟
دوست دارم بدانم چگونه ملتی هستیم؟ چه آرزوهایی داریم؟ آرمان‌مان چیست؟ به چه می‌‌خواهیم برسیم؟ چه تفکری را دوست داریم؟ آیا واقعاً با خود صادقیم که بخواهیم با دیگران هم با صداقت رفتار کنیم؟ چه چیزهایی را منافع خود می‌شماریم؟ چه چیزهایی را به نفع جامعه می‌دانیم؟ برای‌مان جامعه مهم‌تر است یا خودمان؟ شهر مهم‌تر است یا قبیله‌مان؟ برای‌مان حال مهم‌تر است یا آینده؟ با تعقل به مسائل می‌نگریم یا با احساس؟ واقع‌بین هستیم یا آرمان‌گرا؟ اصول‌گرا هستیم یا رفرمیسم؟ پیشرفت گرا هستیم یا پایدارگرا؟ دنیایی فکر می‌کنیم یا ماورائی؟
در هیچ جامعه‌ای به اندازه‌ی کشور ما از آرمان و اخلاقیات سخن گفته نشده است. درباور ما ایرانیان افراد یا اندیشه‌ها، یا مطلقاً خوب هستند یا مطلقاً بد، یا اهورایی‌اند یا اهریمنی، یا حقند یا باطل. ما هنوز تا رسیدن به قوه‌ی تحلیل منطقی و داشتن بینشی نسبی نسبت به امور و دیدی بی‌طرفانه فاصله‌ی زیادی داریم، زیرا فرصت نقادی و نقد‌پذیری کمتر برای ما پیش آمده است.
برای هر خصوصیت و صفت نیک اخلاقی، الگویی چه مذهبی و چه ملی ارائه می‌دهیم. آن‌ها را اسطوره و قهرمان معرفی می‌کنیم ولی همه‌ی این سخنان با مراسمی شروع می‌شود و اثر آن بعد از مراسم از بین می‌رود. «شمول زوالی» صورت می‌گیرد. اگر هدف آموزش و پرورش در کشورهای توسعه یافته، تربیت افرادی خلاق و خود رهبر است، در کشور ما علاوه بر آن، هدف نهایی رسیدن به کمال و قرب به خدا نیز قید شده است. ولی متأسفانه آموزش و پرورش ما در رساندن فراگیران به دو هدف ذکر شده تاکنون نارسا و ناتوان بوده است. در این جا این سؤال ‌پیش می‌آید که چرا هدف‌ها بسیار ایده‌آلی و شعارها بسیار هیجانی و پراحساس ولی نتیجه‌ی آن محرز نبوده است. اگر در کشورهای توسعه یافته، ضایع نکردن حقوق همنوع، جزئی از قانون زندگی آن‌ها محسوب می‌شود، ما آن را یک تکلیف الهی می‌دانیم ولی در عمل تا آن‌جا که می‌توانیم برای رسیدن به منافع مادی خود با استفاده از همه‌ی وسیله‌ها حتی همین "تکلیف الهی" سعی در ضربه زدن به رقیب خود می‌کنیم، زیرا اخلاق ماکیاولیستی در بیشتر افراد جامعه به شکل خیلی زننده‌ای ریشه دوانده است و از همه‌ی حربه‌های غیر اخلاقی از جمله «دروغ» و مکانیزم‌های رابطه‌ای استفاده می‌شود.
آن‌چنان که فکر می‌کنیم رفتار نمی‌کنیم و آن‌چنان که رفتار می‌کنیم فکر نمی‌کنیم. در موقعیت‌های مختلف بنا به مصلحت حتی عقایدی کاملاً متضاد مطرح می‌کنیم. در برابر معضلات اجتماعی چاه‌ها را نمی‌بینیم ولی به چاله‌ها توجه می‌کنیم. به جای حل مسئله، صورت مسئله را پاک می‌کنیم، چون بسیار راحت‌تر است و کارِ کارشناسی نمی‌خواهد. به جای پیدا کردن ریشه‌ی آن‌ها که بیشتر ثمره‌ی تعامل هیستریکی افراد جامعه با یکدیگر است، آن را فقط به عامل بیرونی و خارجی نسبت می‌دهیم. واقعاً چاره‌ی این معضلات چیست؟ شاید برای جامعه‌ی ما این خلقیات بسیار عادی تلقی شود ولی منشأ بسیاری از ناهنجاری‌های نسل جدید ما از همین نارسایی‌های اخلاقی و تضادهای رفتاری در شیوه‌ی تربیتی به خصوص عدم صداقت است.
نظام تربیتی حاکم بر جامعه‌ی ما تمام تلاش خود را بر «تغییر دادن» افراد به کار برده است، ولی به این مسئله توجه ندارد که هیچ چیز را نمی‌توانیم تغییر دهیم مگر آن‌که آن را بپذیریم. تا مسئله‌ای درونی نشود، پذیرفتن آن و تغییر دادن پایدار نمی‌ماند. به عبارتی دیگر هر فردی باید حداکثر فرصت را برای انتخاب هدف‌های خود در زندگی و انتخاب وسایل نیل به آن‌ها در اختیار داشته باشد. اساس آزادی و استقلال فرد در اخذ تصمیم است. این امر مستلزم قدرتی است که فرد به وسیله‌ی آن بتواند خود را تغییر دهد نه آن‌که صرفاً به واسطه‌ی قدرت دیگران تغییر یابد. در زندگی طبیعی، ساده بودن مستلزم هنرمندی بسیار است. هر چقدر تربیت فرد عمیق‌تر باشد میل به سادگی و صداقت در او زیادتر است و هر چقدر که تحول، درونی‌تر باشد، نیاز او به تغییراتی که از بیرون به طور تصنعی بر او تحمیل می‌شود کمتر است زیرا تربیت، تزیین کردن و نقاب زدن بر شخصیت نیست بلکه آشکار کردن، نمایان ساختن و پرده برداشتن از چهره‌ی طبیعی و خمیر مایه‌‌ی فطری افراد است. به تعبیر "سقراط"، مربی اصلی، ازلی و ابدی ما «فطرت» ماست. هر چقدر تربیت بیرونی‌تر شود به همان اندازه افراد ظاهرسازتر بار می‌آیند و می‌آموزند که چگونه نقش دیگری را به جای نقش خود بازی کنند. به عبارتی نظام تربیتی ما همواره آدمی را از درون تهی می‌کند تا بیرون او را زینت دهد و نتیجه همین می‌شود که ثمرات آن را در رفتار افراد جامعه با خود و دیگران می‌بینیم و چنان این معضلات متأسفانه ریشه‌دار است که نیاز به فراهم کردن زمینه‌های توسعه‌‌ی فرهنگی و اجتماعی را فراهم می‌سازد، زیرا این معضلات اخلاقی و اجتماعی تنها ویژگی‌ جامعه‌ی عقب مانده است که افراد آن به دلیل پایین بودن رشد فکری و علمی برای جبران کمبودهای خود به این مکانیسم‌ها متوسل می‌شوند.

...

نگاهی به وضعیت‌کشاورزی در استان بوشهر -  مهندس علیرضا احمدی خرم ـ کارشناس باغبانی

نگاهی به وضعیت‌کشاورزی در استان بوشهر

• بخش دوم
در رویکرد نوین، نگرش در بخش کشاورزی نیروی انسانی از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است.
نیروی انسانی از طریق تولید فکر، وسیله،‌ تصمیم‌‌سازی و پیشبرد هدف همواره نقش مهمی را در جهت‌گیری سیاست‌های تبیین شده در بخش‌های مختلف دارد. کشاورزی در جهان امروز نیروی انسانی را از عمل به فکر سوق داده است و امروزه تلاش در جهت کاهش نقش ابزاری انسان در امر تولید از طریق طراحی و ساخت ابزارهای مدرن کشاورزی است که جایگزین نقش انسان شده و راندمان تولید را به نحو بسیار واضحی افزایش می‌دهد. اما نیروی انسانی که عمدتاً کشاورزان هر منطقه را تشکیل می‌دهند در عین حال پایه و اساس تولید می‌باشند. بررسی‌ها نشان داده که نقش و حضور و یا به عبارتی همکاری آگاهانه این قشر تولید کننده‌ی محصول با بخش مهندسی یا تولید کننده‌ی علم در شکوفایی و پیشبرد کشاورزی و باغداری در آن محل نقش بسیار مهم و حیاتی ایفا می‌کند.
به عبارتی پیوند میان روش‌های سنتی با متدهای علمی و یا گاهی جایگزینی کامل برخی روش‌های سنتی در امر تولیدات کشاورزی با روش‌های نوین از مهم‌ترین دغدغه‌های مسئولین در امر تصمیم‌سازی است. استان بوشهر از دیرباز به جهت موقعیت خاص فرهنگی و فکری خود پیوندی عمیق با آداب و رسوم و سنن به میراث رسیده از گذشته دارد و این امر بر علقه‌ها و دلبستگی‌های این مردم خونگرم تأثیری بس ژرف و عمیق نهاده است. کشاورزی این استان هم در بسیاری از مناطق تابعی است از روش‌هایی که از سالیان کهن تاکنون مرسوم و متداول بوده است. این روش‌ها در عین حال که از مبنای فکری خاص خود تبعیت می‌کند گاه در تداخل با روش‌های جدید و علمی قرار می‌گیرند. امروزه هدف از کشت، صرفاً تولید محصول نیست. امروزه تولید محصول بر پایه‌ی‌ میزان نهاده‌‌های مصرفی تعریف می‌شود. به عبارتی تولید باید توجیه داشته باشد. از جمله مشکلاتی که در بخش کشاورزی استان مؤثر است عدم تغییر یا به عبارتی همسویی فکری میان برخی از کشاورزان با بخش مهندسی یا واحدهای اجرایی از جمله مراکز تحقیقاتی است که باید از طریق گسترش تعاملات بیشتر میان مسئولین و تولید کنندگان این مسئله مرتفع شود. کاربرد و گسترش روش‌هایی چون آبیاری قطره‌ای، استفاده‌ی بهینه از کود و سم، تناوب زراعی و ... وابستگی فراوانی به تغییر نگرش رایج سنتی دارد. تشکیل کلاس‌های آموزشی، فعالیت‌های روزمره، هفته‌ی انتقال یافته‌های تحقیقاتی و ... نقش مهمی در خصوص رواج این روش‌ها دارد.
در حال حاضر روش‌های سنتی و نامعمول آبیاری، استفاده سرسام آور از انواع سموم بدون توجه به ویژگی‌های سم از جمله دوره کارنس، 50 LD آن، سوزاندن کاه و کلش محصولات زراعی در مناطق گسترده‌ای از استان، از جمله مشکلاتی است که در استان بوشهر مخل پیشرفت کشاورزی بوده و هستند. این روش‌ها علاوه بر این‌که بر ساختار خاک زراعی استان اثرات مخرب فراوانی دارند بر ساختمان و بافت گیاهی نیز تأثیرات سوء دارند. تجمع سموم در برخی محصولات گل‌خانه‌ای استان مانند خیار گل‌خانه‌ای به تدریج در بدن مصرف کنندگان به حد مسمومیت خواهد رسید و در دراز مدت اختلالاتی را سبب می‌شود.
در زمینه‌ی گسترش گل‌خانه‌ها در استان، قدم‌های مفیدی در چند سال اخیر برداشته شده است. در زمینه‌ی شناخت و آزمایش خاک‌های مناسب و آب مطلوب جهت تولید و ساخت گل‌خانه‌ها مراجعات زیادی صورت می‌گیرد که این خود مؤید گرایش بیشتر تولید کنندگان به فراهم‌سازی محیط‌های گلخانه‌ای و تولید می‌باشد، اما باید توجه داشت که چنین اقداماتی باید با نظارت دقیق و منظم صاحبان امر و مسئولین مربوط صورت گیرد تا صرفاًٌ گسترش سطح گلخانه‌ها موجب عدم توجه و دقت بایسته در سیاست‌گذاری امر تولید نگردد. به نظر می‌رسد بهتر است تولیدات گلخانه‌ای تا حد ممکن در جهت نیازهای مصرفی و غذایی جهت‌گیری شوند تا استان به نوعی خودکفایی نسبی در تولید محصولات رایج دست یابد.

...

عصیان‌های فردی و حرکت‌های جمعی در شعر امروز -  محمد آشور ـ تهران

عصیان‌های فردی و حرکت‌های جمعی در شعر امروز
یادداشتی بر کتاب "بیرون پریدن از صف"
(مجموعه گفت‌وگو‌ها ـ نقد و نظر‌ها و مقاله‌های علی باباچاهی)
به کوشش مازیار نیستانی ـ مؤسسه‌ی فرهنگی هنری مفرغ نگار ـ 1385
این روزها بر پیشخوان کتابفروشی‌ها نام و تصویر" علی‌بابا چاهی" را روی جلد کتابی می‌بینیم تحت عنوان "بیرون پریدن از صف" که بر گرفته از جمله‌ای از "کافکا"ست: "نوشتن، بیرون پریدن از صف مردگان است". اما این عنوان شاید بیش از آن که سخن معروف کافکا را مد نظر داشته باشد، ناظر بر خروج از صف(نظم، ترتیب و قرار داد) باشد؛ موردی که باباچاهی به آن متهم بوده و خود از جمله در سطور همین مجموعه به ارتکاب این جرم اقرار داشته و اعتراف کرده است: "تأکید من بر متفاوت نویسی شاید با عصیان فردی من بی‌ارتباط نباشد؛ و عصیان معمولاً علیه نظم مستقری صورت می‌گیرد که عامل خود کامگی‌ست. فرا رَوی من از جنبه‌های اتوماتیزه شده‌ی شعر غیر نیمایی (و نیمایی) بر مبنای نوعی متفاوت نویسی صورت می‌گیرد. البته اعتراض و عصیان هم در انحصار هیچ مؤلف مرده یا زنده‌ای نیست".
قضاوت در مورد آن چه او مرتکب شده را به تاریخ واگذار کرده و می‌روم سراغ اصل مطلب. اصل مطلب اما این است که باباچاهی در "بیرون پریدن از صف" چه کرده است. این کتاب که مجموعه‌ی گفتگوها، نقد و نظر‌ها، و مقاله‌های باباچاهی را در بر می‌گیرد، به کوشش و با مقدمه‌ی "مازیار نیستانی" در چهارصد صفحه و توسط نشر "مفرغ نگار" کرمان منتشر شده است و مشتمل بر بخش‌های ذیل است:
"اندر چرایی این کتاب ـ مقدمه‌ی مازیار نیستانی" / "این ماجراها ـ مجموعه‌ی چند گفتگو" / "افق‌ها از نزدیک ـ مجموعه‌ی چند مقاله" / "تأملات از صفر ـ چند مقاله‌ی پیوسته" که هر کدام فصل‌های متنوعی را در بر می‌گیرد.
در فصل گفت‌وگو‌ها، باباچاهی از شعر در دهه‌ی چهل می‌گوید، از نفی رابطه‌های کالایی حرف می‌زند، و این که پُست مدرن‌ها به شیوه‌ی خودشان عاشق می‌شوند. از بحران‌ سازی خود می‌گوید و فیلسوف‌های بازیگوش، از تردیدها و تأکید‌های شعر پُست مدرن و کارکرد زبان شعر و نقد شعر و باقی قضایا.
"این ماجراها" شامل ده گفت‌و‌گوست که مباحث طرح شده در آن هنوز هم تازه به نظر می‌رسد.
در مجموع، پرسشگران این فصل "فرهاد حیدری گوران"، مجتبی‌ پورمحسن"،"یزدان سلحشور"، "رسول یونان"، "ابراهیم رزم آرا" "محمد زندی"، علیرضا پیروزان"، "شکوفه آذر" و "محمد رسول صادقی" در شکل دهی به فضای مصاحبه‌ها موفق عمل کرده‌اند؛ هر چند بعضی از پرسشگران بیش از این که بار تئوریک و علمی مصاحبه را مدنظر داشته باشند بر کارکردهای ژورنالیستی اصرار دارند؛ اما بر آیند کار قطعاً برای مخاطب غیر حرفه‌ای جذابیت بیش‌تری داشته و فضا را حتا برای مخاطب حرفه‌ای تلطیف می‌کند. به عبارت دیگر، مخاطب با رسیدن به این پاساژ، نفسی تازه کرده و با فراغ بال محو جدل‌های کلامی پرسشگر و باباچاهی می‌شود که البته در نوع خود خواندنی و جذاب است.

"افق‌ها از نزدیک" اما چند مقاله‌ی مستقل را در بر می‌گیرد. بخشی از مطالب این فصل پیرامون شعر "شاملو" شکل یافته است: آهنگ‌های فراموش نشده‌ی هوای تازه، شاملو شاعر آوانگارد یا ملی، عکس‌های محزون تاریخ( تصویر در شعر شاملو)، شعر شاملو و معناهای مشهود و مفقود،…
مقالات دیگر عبارتند از: وجه عاشقانه‌ی شعر نیما، مشخصه‌ها، پیشنهاد‌ها و تأثیر گذاری شعر فروغ، حال و احوال شعر سهراب سپهری، شعر نادرپور/ نادرپوری، منوچهر نیستانی در غبار گم نشد، شعر امروز با چند روایت، نقدِ نقد شعر و ادبیات امروز، بحران در شعر امروز و راه برون رفت از آن، منم مصادره کننده‌ی خلاق، کدام شعر، کدام مخاطب، عباس کیارستمی همراه باد، پیش در آمدی بر فاصله‌‌گیری جدی شعر متفاوت از شعر مدرن موجود و از شعر متفاوت تا شعر متفاوط.
باباچاهی، در بخشی از "آهنگ‌های فراموش نشده‌ی هوای تازه‌ی احمد شاملو" به نقد نظرات "محمد حقوقی" در ارتباط با احمد شاملو پرداخته و تأکید می‌کند که "چند وزنی" در شعر شاملو نتیجه‌ی مشکل او با وزن نیست؛ بلکه فرایند درک ضرورت اقتدار نوعی وزن (عروضی ـ نیمایی) است. او در این مقاله در پی آن است که نشان دهد شاملو در "هوای تازه" شاعری تأثیر‌پذیر است یا تأثیرگذار یا هر دو.
او در مقاله‌ی "شاملو، شاعر آوانگارد یا ملی" این موضوع را مطرح می‌کند که: "وقتی شعری مقبولیت عام یافت، شعری آوانگارد محسوب نمی‌شود.… اما این هرگز به معنی سلب اعتبار هنری یک هنرمند و نفی ماندگاری و جاودانگی آثار او نیست. چرا که یک اثر آوانگارد در صورتی دارای ارزش است که دارای ظرفیتی باشد که پس از طی روند تاریخی ـ هنری خود در نهایت به اثری کلاسیک تبدیل شود" و به بخشی از شاعران جوان این هشدار را می‌دهد که : "عصیان و سرکشی هنری باید معطوف به ریشه‌ها و اعماق و به وجه سر زنده‌ی سنت‌های فرهنگی باشد، نه مشتاق و متوجه‌ی سطوحی رنگین که در نهایت نامی جز مُدگرایی و موج زدگی‌ندارد".
باباچاهی گاه در حین نقد "نیما"، "فروغ"، "سپهری"، "نادرپور"، "نیستانی" و … موضوعاتی را طرح می‌کند که شعر امروز نیز با آن مواجه است؛ تأثیر‌گذاری و جنبه‌های متفاوت آن، تصویر و جایگاه آن در شعر معاصر، ابزار زبان و زبانِ ابزاری، عینیت گرایی، نسبیت گرایی، جزء نگری و جزء نگاری، تأخیر و غیبت حضور معنا، عنصر طنز و کارکرد آن در شعر.
او در "شعر امروز با چند روایت" شعر امروز را از منظر تحولات ذهنی ـ زبانی به سه نوعِ شعر ایضاحی (معمول)، شعر اقناعی (پیشرو) و شعر استفهامی (پیشتاز) تفکیک کرده و با ذکر نمونه‌هایی مبحث مورد اشاره را تشریح می‌کند. در تعریف شعر استفهامی می‌گوید: "شعر استفهامی یا پیشتاز، شعری‌‌ست که می‌کوشد معرفت‌های موجود و متعارف فرهنگی را به قابلیت‌های هنری جدید و جسارت آمیزی تبدیل کند و به رابطه‌ای متکی‌ست که ظاهراً ضد رابطه به نظر می‌رسد."
و اما "بحران در شعر امروز" مقوله‌ای است که نویسنده‌ی‌ این مقال و احتمالاً شما مخاطب این یادداشت، دیر زمانی‌ست با آن مواجه بوده / بوده‌اید. این بحث که تا چندی پیش سؤال پرسشگران از اهالی شعر بوده را باباچاهی ـ که خود به زعم برخی از منتقدان (از جمله خود او) شاعری بحران ساز است ـ در مقالات "کدام شعر، کدام مخاطب "و "بحران در شعر و راه برون رفتِ آن" تشریح کرده و جنبه‌های متفاوت آن را واکاوی کرده است.
آخرین فصلِ کتاب، چند مقاله‌ی پیوسته است تحت عنوان "تأملات از صفر" که در آن مؤلف بیش تر به بررسی شعر در وضعیت دیگر پرداخته. او در "تأملات2" شعر در وضعیت دیگر را با دو نوع گرایش پسامدرنیستیِ چپ و راست مواجه می‌داند و اشاره می‌کند: "چپِ مورد نظر ما اما لزوماً چپٍِ مارکسیستی نیست. جنبه‌ی جناحی داخلی هم ندارد. «چپ» ما نقش و نشانه‌ی منش انسانی و تأثر یا شعف فردی را در تأویل‌های بی‌ شمار متن گم نمی‌کند. این چپ با بازنگری در«تعهد» سارتری، به حساسیت میشل فوکو در برابر «نمایشِ تعذیب‌ها»، «بدن محکوم‌ها»، «چرخ‌های شکنجه»، «صلابه‌ها» و … بی‌توجه نیست و از «خط قرمز» فوکو خبر دارد: «همه نمی‌توانند در همه جا از همه چیز سخن بگویند»".
و در توضیح گرایشِ راست به این نکته می‌پردازد که: "گرایش راست روانه‌ی شعر امروز، نه شعف مدار است و نه تأثر نگار. این گرایش شاید پسامدرنیستی با تفنن در نوشتار و تعطیل هر گونه طرب و تأثر انسانی، ناخود آگاهانه در کارِ مبتذل نگاری است".
در آخر شاید چندان بی‌ضرر!! نباشد اشاره به سبک باباچاهی در نگارش مقالات و پاسخ به سؤالات که بی‌شباهت به شعرهایش نیست و گاه پهلو به پهلوی شعر‌های او می‌زند؛ با اجراها و بازی‌های زبانی و طنازی‌هایی که در عین آشنازدایی از یک متن تئوریک برای مخاطب آثار او آشناست.

...

وقتی که همه چیز سوت می‌کشد! -  مجید بحرینی

وقتی که همه چیز سوت می‌کشد!
در سکوت مرگ‌بار بعدازظهر، روی صندلی‌اش پشت میزکامپیوتر ولو شده بود. تنها چیزی که گهگاه سکوت را می‌شکست، صداهای منحوس گوشی همراه و تلفن دفتر کارش بود که به سان هشر به جانش می‌افتاد.
تیترهای روزنامه‌ی پیش رویش را با دلزدگی از نگاه گذراند: «70 درصد دستمزد اقشار کم‌درآمد صرف مسکن می‌شود... مدل موی غربی، کراوات و پاپیون ممنوع شد... افزایش 13 درصدی جمعیت زیر خط فقر... افراد مزد بگیر در امر به معروف موفق نخواهند شد... طرح امنیت اخلاقی مقطعی نیست... احمدی‌نژاد از شعارهایش فاصله گرفته است... یک بانک خصوصی عامل گرانی مسکن... سولانا: ایران، آماده‌ی مذاکره با آمریکاست...»*

ـ باید قید مسکن را هم بزنم. پس آینده‌ام چه می‌شود؟ من هم یک موجود زنده هستم.
احساس تشنگی شدیدی داشت. بطری آب معدنی خالی بود، ناگزیر با دو کف دستش از آب لوله‌کشی نوشید. دوست داشت چرخی در کامپیوتر بزند تا عکس‌هایی که مخفیانه از معلمش در حال مسافرکشی گرفته بود را نگاه کند؛ اما با مشاهده‌ی اولین عکس، حالش بدتر شد.
ایده‌ی مضحکی به ذهنش خطور کرد که خنده‌ی تلخی به لبانش نشاند:
ـ کاش می‌توانستم از خودم کپی بگیرم و هر کپی من در یک شغل مشغول به کار می‌شد و آخر هر ماه، همه‌ی کپی‌هایم را روی هم میکس می‌کردم، آن وقت هم بخشی از نیازهای خودم را رفع می‌کردم و هم می‌توانستم به انسان‌های دیگر کمک کنم.
اما با مرور فاکتورهایی که تحویل سال را تجربه کرده و هنوز وصول نشده‌اند، به این نتیجه رسید که دیگر ایده‌های خنده‌دار حتی در رؤیا هم قابل اجرا نیستند.
ـ کدام ماه؟... پس لااقل آخر هر سال کپی‌هایم را میکس می‌کنم، ... نه، نه! در طول یک سال با بدهی‌هایم چه کار کنم؟ با خودم چه کار کنم؟ کاش من هم بی‌خیال این زندگی می‌شدم؛ اصلاً زندگی فقط از آنِ خیابان‌گردهای بی‌خیال و خود به خواب زده است! اما نه؛ آن‌ها هم دیگر اجازه‌ی زندگی ندارند، دیگر حتی اگر خودت را به خواب هم بزنی، بی‌فایده است. اصلاً بی‌خیالِ همه‌ی زندگی...! بی‌خیال این دنیا!!
دیگر تنها چیزی که وجود نداشت، سکوت بود. همه چیز اطرافش سوت می‌کشیدند! حتی سرش هم سوت می‌کشید.
ـ لعنتی‌ها؛ چرا رهایم نمی‌کنید؟
از ترس همسایه‌ها، صدای خود را در گلو خفه کرد. دیگر برنامه‌ی فردا و فرداهایش را از بَر بود. باز هم مثل همیشه، صبح‌ها تا آخر وقت اداری، پی‌گیری کوهی از فاکتورهای پرداخت‌نشده‌ی تاریخ‌مصرف گذشته، جواب ندادن به تلفن‌های ناشناس، باز نکردن درِ دفتر به روی غریبه‌ها (!)، .... و یک وقت به خود بیاید که اتاق، تاریک است و دستگاه گوارش‌اش حسابی از او شاکی! از این می‌ترسید که روزی کارت هوشمند اکسیژن، نفس‌ها را هم سهمیه‌بندی کند.
ـ راستی من چند سال دارم؟ کجا به دنیا آمده‌ام؟ کجای این دنیا هستم؟ اصلاً من هستم؟! فکر نمی‌کنم... شاید هم فقط من مانده‌ام و دیگران نیستند! شاید...
نمی‌دانست از چه گله کند؛ از مسکن، ازدواج، طلاق، کار، خانه، دوست، دزدی، فساد، پول، مسؤول یا ... غیرمسؤول؟!
ـ آخر خدایی هم هست؛ هست؟... هست. از زمانی که خودم را شناختم، دنیا همین‌طور بوده؛ اما مجبورم باز سر خودم را کلاه بگذارم: «دنیا همیشه این‌طور نمی‌ماند، سختی‌اش 100 سال اول است». پس باز هم شکرش!
* روزنامه اعتماد، شماره 1379، تاریخ 9 اردیبهشت ماه 1386

...

حکایت کورش و حمام سیصدوند -  صالح دروند

حکایت کورش و حمام سیصدوند
* بخش پایانی

آن‌چنان که پیش از این رفت، مملکت را فوریتی پیش آمده بود تا سران و سروران به استراحت‌گاهی در جوار دربار دست

یازند و به شست ‌و‌شوی خویش بپردازند. نقل است از آن روزگار که شهی اندر ولایتی بی‌نصیب نمانده بود از آن نعمت که از برکت انگشتان دلاکان سری به آستان فراغ بالی نساید و خویش را از برکت حاضر بهره‌مند ننماید.
شاعران که در جای جای ولایات در اطراف و اکناف پارس، رونق دیرین خویش را از کف داده می‌دیدند، به تلخ کامی این چنین می‌سرودند:
کاش در سرزمین‌مان بودی / جای یک دانه چند سیصدوند
بعد جای ولنجک و دربند / همه می‌آمدند سیصدوند
آورده‌‌اند که شهرت این پدیده به گوش اجانب رسیده و چندی از همسایگان نیز به چشم خود دیده آن‌چه را که از این و آن شنیده بودند و چنان حسرتی به آنان دست داده بود که شب را به رؤیای سیصدوند دیده بر هم نمی‌نهادند و روز را به خواب و خیال خوشش پلک از هم نمی‌گشادند.
تا این‌که تمامی همسایگان به چاره‌اندیشی گرد آمدند و شبانه‌روز به رایزنی همت گماشتند. مورخان آورده‌اند که بزرگان همسایه نامه‌ای به اشتراک نبشستند و همراه پیکی عازم پارس کردند. در «کاروانی به شکل ذوزنقه» آمده است که پیک، تمامی یاران و سرداران پادشاه را در شستنگاه یافت و هیچ یک از آن میان به پیام وی گوش فرا نداد. آورده‌اند که پیک دست از پا طویل‌تر به وطن بازگشت و این چنین فضای شستنگاه را آمیخته به حب و بغض خویش به دایره‌ی وصف کشید:
خودشان را چگونه می‌شستند
مرد و زن، دختر و پسر قاطی؟
وای بر آبروی رفته‌یشان
آه از این شست‌وشوی افراطی!
القصه همسایگان را چاره‌ای دیگر ضرورت آمد و سپاهیان خویش را به یکدیگر آمیختند و لشکری با بی‌شماری از نفرات به سمت سرزمین پارس گسیل داشتند.
سپاهیان با سرعت تمام از مرزها گذر کردند و دهات را در نوردیدند و ولایات را به خاک و خون کشیدند.
خبر نزدیکی سپاه همسایگان، آن زمان به گوش درباریان رسید که کاری از کارداری برنمی‌آمد و امکان کارزاری در میانه نبود.
شاه و اطرافیان که در ناز و نعمت غرقه بودند و امور مملکت‌داری را به یک باره از کف داده، به چاره‌اندیشی نشستند و چند صباحی که سپاهیان به سویشان روانه بودند را به بحث و جدل سپری داشتند و تنها زمانی به خود آمدند که لشکری عظیم پشت دروازه‌های شهر رسیده و راه را تا بدان جا در نوردیده.
خداوندگار پارس که عرصه را بر خود تنگ دید، به یک باره چاره‌ای اندیشید و همگی را به درون شستنگاه خویش فرا خواند. سپاهیان پس از دو شبانه‌روز به فتح‌الباب نائل آمدند و به درون شهر هجوم آوردند، اما شهر را خالی از سکنه یافتند، دربار به موزه‌ای می‌مانست بی‌آن‌ که پرنده‌ای در آن حوالی در پرواز باشد و جهنده‌ای در حرکت.
مورخان آورده‌اند که پارسیان چاره‌ای ندیدند جر آن‌که خود را در آبیِ سیصدوند غرقه کنند و تن به آرامش ابدی بسپارند و کاش تن به آرامش ابدی بسپارند و کاش تن به آرامش ابدی بسپارند... .
روح‌شان شاد و یادشان جاری...!

...

"هوای تازه" و اسرار مگو -  عبدالکریم نیسنی

"هوای تازه" و اسرار مگو
گوشه‌ای از صفحه‌ی‌ هوای تازه‌ی "نصیر" با ستون خجسته بادِ میلاد شاعران، نویسندگان و هنرمندان هم اقلیمی مواجه شدیم تا سطری کوچک، اتفاقی بسیار

بزرگ را با مبارک بادِ روزِ تولد سر دهد.
باید بگویم ای کاکا برادر صاف و ساده، حکایت ما را هم در این راستا بشنوید که در پست و مقام 25 سال پیش، دریچه‌ی‌ هوای تازه‌ای را مثل شما در اداره‌ی خود گشودیم تا باب باشد برای ادارات دیگر. به عنوان یک روابط عمومی چنین تفنن تازه‌ای را در آن جا رسم کردیم با یادداشت و فهرست برداری ایام تولد همکاران با هماهنگی مسئول اداره و لوح تقدیر همراه با نکات برجسته‌ی کاری و فعالیت سالانه، لوح و کارت را قبل از آمدن متولد هر ماه، روی میز وی قرار می‌دادیم تا این که نوبت به یک نفر از منشی‌های خاص اداره رسید. با تکریم و احترام لوح و کارت را در جای مخصوص خود قرار دادیم.
اما چشم‌تان روز بد نبیند طرف با هیاهو آن را به دفتر رییس باز پس داد و مدیر را مورد خطاب قرار داد که: اصلاً به شما چه مربوط که تولد و سن ما را یاد‌آوری می‌نمایید، آخر مگر من کم آورده‌ام؟ این مربوط به اعضای خانواده می‌شود که به یاد سال تولد من باشند. مگر من با این سن و سال احتیاجی به یاد‌ آوری شما داشتم؟!!
به هر حال شد آن چه که نباید بشود، زیرا از آن به بعد روابط عمومی، مبارک بادِ سال روز تولدها را چه زن و چه مرد تعطیل نمود.
حال ای برادرانِ "هوای تازه"! مواظب باشید شما هم به سرنوشت ما دچار نشوید که در بیانِ سنِ هم اقلیمیِ خود بایستی اسرار مگو را رعایت فرمایید

...

گفت و گو با "محمد رضا بلادی " - امید غضنفر

گفت و گو با "محمد رضا بلادی "
هنرمند ارجمند و پژوهشگر عرصه‌ی موسیقی بوشهر و سرپرست گروه موسیقی "لیمر" : اغلب اقوام جهان گوشه‌ای از تصویر خود را در آیینه‌ی موسیقی بوشهر می‌بینند
پیش آغاز: "سید محمدرضا بلادی" پژوهشگر و هنرمند ارجمند عرصه‌ی موسیقی بوشهر و سرپرست گروه موسیقی "لیمر" ـ متولد 1351 ـ فعالیت‌های تحقیقاتی خود را از سال 1368 در زمینه‌ی موسیقی بوشهر آغاز نمود وبا بهره‌گیری از نظرات زنده‌یاد دکتر محمد تقی مسعودیه و همچنین استاد محمدرضا درویشی به بازیافت و ثبت فرم‌های مختلف موسیقی بومی بوشهر که بعضاً رو به فراموشی نهاده بود، اقدام کرد. در سال 1375 پروژه‌ی تحقیقاتی مردم شناسی موسیقی بوشهر که از طرف میراث فرهنگی کشور به وی محول شده بود را به اتمام رساند که در حال حاضر این پژوهش پس از بازنگری و تکمیل به همراه CD مراحل انتشار خود را طی می‌کند. گفتنی‌ست در این پژوهش کلیه‌ی سازهای بومی، فرم‌های موسیقی، آواها و نواهای موسیقی بوشهر بررسی، تحلیل، آوانگاری و ثبت شده است. این هنرمند، در کنار پژوهش، در سال 1370 با تشکیل گروه موسیقی بومی بوشهری "لیمر" با استناد به تحقیقات انجام شده و مدد از هنر والای اعضای گروه به معرفی این موسیقی در ایران و جهان پرداخت. شایان ذکر است که این گروه تاکنون علاوه بر اجراهای داخلی حدود 130 اجرا در برخی از کشورهای جهان همچون: ایتالیا، فرانسه، آلمان، سوئیس، بلغارستان، کرواسی، یمن، قطر، مراکش، اسپانیا وکره جنوبی داشته است. گروه موسیقی "لیمر" اخیراً در جشنواره‌ی فرهنگ دوحه(قطر) حضور یافت و قطعاتی را از موسیقی بوشهر در این جشنواره اجرا کردکه با استقبال رو به‌رو شد.
با این هنرمند ارجمند به انگیزه‌ی حضور در جشنواره‌ی فرهنگ دوحه (قطر) به گفت‌و گو پرداختیم :
از جشنواره‌ی فرهنگ دوحه که در قطر برگزار شد بگویید. در این جشنواره چند گروه در کنار گروه "لیمر" حضور داشتند؟
ـ در جشنواره‌ی فرهنگ دوحه، 35 کشور در عرصه‌های مختلف فرهنگی مثل عکس، تئاتر، شعر، موسیقی و صنایع دستی شرکت داشتند ولی در بخش موسیقی و حرکات موزون علاوه بر گروه ما، 7 گروه دیگر همچون بلژیک، مکزیک، اسپانیا، یمن، عمان، هند و لبنان نیز حضور داشتند. این جشنواره از یکم فروردین 86 به مدت 18روز در شهر دوحه‌ی قطر برگزار شد .
ارزیابی شما از کیفیت برگزاری جشنواره چیست ؟
ـ این جشنواره ششمین سال برگزاری‌اش را جشن می‌گرفت و از یک سو در حال کسب تجربه و از سوی دیگر در حال فرهنگ‌سازی در کشور قطر بود، پس نمی‌توان توقع زیادی داشت. با این همه بد نبود و امیدوارم در سال‌های آینده بهتر شود.
در اجراهای گروه "لیمر" چه قطعاتی اجرا شد و استقبال از اجراهای گروه چگونه بود؟
ـ ما در دو بخش کلی سعی در معرفی فرهنگ موسیقی بوشهر داشتیم که

می‌توان به اجرای سنج و دمام، مراسم عزاداری و موسیقی آن، موسیقی کار در دریا (نیمه‌ها)، موسیقی شادمانه و بزمی، قطعات آوازی چون شروه، جنگنامه خوانی و چاووشی اشاره نمود. در کل، گروه "لیمر" موردتوجه ویژه‌ی مسئولین جشنواره قرار گرفت، به طوری که بیشترین اجرا را گروه ما در قطرداشت و همین‌طور بیشترین مدت اقامت یعنی 15 روز. از سوی مردم هم نوع کار مورد استقبال قرار گرفت.
آیا گروه"لیمر"همان‌ترکیب‌گروه‌اعزامی‌به‌فرانسه بود یا تغییراتی در ترکیب گروه انجام شده بود؟
ـ گروه اعزامی به قطر متشکل از 15 هنرمند بود که همگی از بوشهر انتخاب شده بودند، ولی گروه اعزامی به فرانسه از 24 هنرمند تشکیل شده بود که تنها 7 نفر آن از هنرمندان بوشهری بودند. در این سفر من سعی کردم در گروه از جوانان بیشتر استفاده کنم که ضمن کسب تجربه برای خودِ آن‌ها، بتوانیم نیروهایی جوان و در عین حال باتجربه برای برنامه‌‌های مهم‌تر آتی داشته باشیم.
فضای فرهنگی در قطر و نیز نحوه‌ی برخورد آنها با گروه را چگونه دیدید؟
ـ فضای مناسبی بود، به شکلی که تمام گروه‌ها می‌توانستند با یکدیگر و یا با مردم تعامل فرهنگی خوبی داشته باشند. در خصوص رابطه‌ی قطری‌ها با گروه ایرانی و بر عکس، می‌توانم بگویم هیچ‌کدام از طرفین احساس بیگانگی نمی‌کردند، چرا که مشترکات فرهنگی بسیاری بین بوشهری‌ها و قطری‌ها وجود داشت، به ویژه این‌که بسیاری از قطری‌ها اصالتاً ایرانی هستند.
آیا قصد ندارید از آثار گروه "لیمر" آلبومی منتشر کنید؟
ـ اوایل یعنی حدودأ 15 سال پیش این ایده را پیگیری می‌کردم ولی از آن‌جایی که نتوانستم خودم را با سلیقه‌ی بازار تطبیق دهم منصرف شدم، البته این اواخر یک DVD در فرانسه منتشر شد که گزیده‌ای از فستیوال "امه لیله بان" بود که حدود بیست دقیقه از آن متعلق به اجرای گروه لیمر در این فستیوال در سال 2005 میلادی بود .
ارزیابی شما از ویژگی‌های موسیقی بوشهر و همین‌طور گروه‌هایی که در این عرصه فعالیت می‌کنند چیست؟
ـ موسیقی بوشهر دارای ویژگی‌های خاصی است که آن را در کشور و حتی جهان شاخص می‌سازد. به این ویژگی‌ها که باعث شده علی‌رغم بومی بودن آن،























در بین سایر اقوام و ملت‌ها نیز مخاطبان بسیاری پیدا کند و مورد توجه سایر ملل واقع شود اجمالاً می‌پردازم: بندر بوشهر به دلیل مجاورت آن با دریای آزاد و همچنین به دلیل این‌که از دیرباز به عنوان دروازه‌ی اصلی فلات ایران شناخته می‌شده از نظر فرهنگی دارای ویژگی‌های خاصی است. تجار و ملوانان بوشهری در گذشته به بسیاری از مناطق جهان مسافرت می‌کردند که در این بین به هند، آفریقا، بعضی کشورهای عربی و یا حتی اروپایی بیشتر رفت وآمدداشتند. این امر یکسویه نبوده و بوشهر نیز میزبان سایر اقوام و ملت‌های دور و نزدیک بوده است. ورود بردگان آفریقایی به بوشهر نیز علاوه بر موارد یاد شده همچون مهاجرت اقوام مختلف به بوشهر باعث شده فرهنگ موسیقی بوشهر مجموعه‌ای از فرهنگ ملل مختلف گردد. این موارد به علاوه عدم تعصب قومی که منتج از بافت اجتماعی مردم بوشهر بوده است و از طرفی زیربنای فرهنگ ایرانی موجود در منطقه باعث شد که موسیقی ملل مختلف در این خطه بارنگ و بویی بوشهری در بین مردم این سامان دارای جایگاهی خاص شود. در موسیقی بوشهر ردپای موسیقی مللی یافت می‌شود که هر کدام به تنهایی فرهنگ‌ساز بوده ودر نقطه‌ای از جهان به شکلی وسیع تأثیرگذار بوده است. پس به این نتیجه می‌رسیم که اغلب اقوام جهان به نوعی گوشه‌ای از تصویر خود را در آیینه‌ی موسیقی بوشهر می‌بینند و این نکته باعث می‌شود که موسیقی بوشهر مخاطبی بیش از حد انتظار نسبت به موسیقی سایر اقوام داشته باشد. همچنین از دیگر دلایل جذابیت موسیقی بوشهر برای مخاطبان خارجی می‌توان به قدرت تأثیرگذاری ریتم در این موسیقی اشاره کرد، چرا که "ریتم" فصل مشترک موسیقی تمام ملت‌هاست. اما در خصوص گروه‌های محلی که به فعالیت می‌پردازند و هر کدام به نوبه‌ی خود در حفظ و اشاعه‌ی فرهنگ این منطقه تلاش نموده‌اند، باید بگویم که تلاش این هنرمندان و این فرزندان بوشهر باعث شده که امروزه در کمتر نقطه‌ای از دنیا صدای نی‌انبان بوشهری را نشنیده باشند و این جای مباهات است چرا که در سایر نقاط ایران فعالیت گروه‌های موسیقی به این گستردگی نبوده است .
آقای بلادی؛ چرا از سال 76 تاکنون همراه با گروه "لیمر" کنسرتی در بوشهر برگزار نکرده‌اید؟
ـ من تا سال 77 در بوشهر بودم و تا آن سال با حضور خودِ من امکان اجرا برای گروه موسیقی























"لیمر" بیشتر بود، اما با توجه به اقامت من در تهران، این شرایط مهیا نشد. من معتقدم در این زمان، مسئولین و متولیان امور فرهنگی و هنری در بوشهر باید با دعوت از گروه‌های موسیقی، وضعیت موجود را از "تک صدایی" خارج کنند و گروه‌های مختلف را با تفکرات متفاوت موسیقیایی به اجرای موسیقی در بوشهر ترغیب کنند. این امر باعث می‌شود در مجموع یک هارمونی خاصی به وجود آید و از این تنوع، ایده‌هایی جدید در ذهن هنرجویان جوان در عرصه‌ی موسیقی بوشهر شکل گیرد که حاصل آن "تحول" و "نوآوری"‌ست.
در عرصه‌ی موسیقی بوشهر، تفاوت‌هایی در شیوه‌ی اجرا و نوع نگرش‌گروه‌های موسیقی‌شاهدهستیم و تمامی این‌گروه‌ها، نوع‌موسیقی‌‌ای را که اجرا می‌کنند، "موسیقی بوشهر" می‌نامند. با توجه به تعریف و ویژگی‌های موسیقی بوشهر، ارزیابی شما در این راستا چیست؟
ـ در این خصوص، باید بر این واقعیت تأکید کرد که موسیقی بوشهر در بخش صحنه‌ای، دوران "گذار" را طی می‌کند که البته جدا از شخصیت این موسیقی نیست. شخصیت موسیقی بوشهر در تمام ابعادش، با سهل انگاری در تأثیر پذیری و تغییر و تحول عجین است اما در سه دهه‌ی اخیر، در بخش موسیقی صحنه‌ای، روند جدی‌‌تر و تا حدودی علمی‌تر را شاهد بوده‌ایم، به ویژه بعد از سال 69 با شکل‌‌گیری گروه " فایز" به سرپرستی آقای سعید شنبه‌زاده، نگرش به موسیقی بوشهر با حضور بعضی از هنرمندان که موسیقی را به شکل علمی دنبال می‌کردند، شکل جدی‌تری یافت. مباحثی چون: ترکیب سازی، ریتم در موسیقی و گزینش ملودی‌ها مباحثی بود که مورد توجه ویژه‌ی هنرمندان و سرپرستان گروه‌های موسیقی بوشهر قرار گرفت. تفاوت نگرش در مباحث فوق، لاجرم به تفاوت‌هایی در شیوه‌ی اجرا منجر می‌شود و در نتیجه روایتی متفاوت از موسیقی بوشهر را در پی دارد.
برخی از مسئولان و حتی متولیان فرهنگ و هنر، نگاه مثبت و خوشایندی نسبت به موسیقی بوشهر و به ویژه ساز "نی‌انبان" ندارند. عامل شکل‌گیری این دیدگاه چیست و چه پیشنهادی برای تصحیح این نگرش دارید؟
ـ این مورد، بی‌ربط با دوران گذار موسیقی بوشهر نیست، همان طور که می‌دانید نی‌انبان را تا پیش از انقلاب تنها در مراسم عروسی می‌نواختند و نوازندگان منزلتی در جامعه نداشتند، نوازندگانش را با واژگانی چون مطرب، کولی و نظیر آن می‌شناختند. حتی کسی از ترس آبرویش جرأت یادگیری آن را

نداشت. پس از انقلاب، نوازندگان این ساز خانه نشین شدند و کم کم نوازندگان خوزستانی جای آن‌ها را گرفتند. پس از این دوره، کم کم دوران منزلت یابی این ساز و نوازندگان این ساز آغاز شد. اداره‌ی ارشاد بوشهر در دوره‌ی مدیریت آقای "عبدالعزیز بلادی" در این مسیر، با رسمیت بخشیدن به گروه موسیقی بوشهر که زیر نظر ارشاد فعالیت می‌کرد در شخصیت دادن به این ساز مؤثر بود و همین طور شاید هم‌نوایی ساز مقدس دمام با نی‌انبان در راستای همین سیاست

بود. آرام آرام با حضور جوانان متعهد و تحصیل کرده، جایگاه این ساز و نوازنده‌اش متحول شد. واژه‌ی "استاد" و نوع خطا‌ب‌هایی که در خور این ساز و نوازنده‌اش بود، جایگزین خطاب‌های کم مایه‌ی قبلی شد و امروز به نظر من برای تثبیت این جایگاه و باور عمومی نسبت به شخصیت والای موسیقی بوشهر، افراد متولی این امر باید حرمت این موسیقی و ساز نی‌انبان را حفظ کنند و باید بدانند که رفتار اجتماعی‌شان زیرنظر ریز بین مردم است. پس باید بپذیرند که در این مرحله‌ی گذار، مسئولیت خطیری متوجه مجریان این موسیقی‌ست تا عامه‌ی مردم و به تبع آن مسئولین به جایگاه والای این موسیقی ایمان بیاورند.
از برنامه‌های آینده‌ی گروه "لیمر" بگویید.
ـ کارهای بزرگ فرهنگی احتیاج به سرمایه‌گذاری مادی و معنوی مؤسسات مسؤول دارد که متأسفانه در ایران قدر این گوهر گران‌قدر را کمتر می‌دانند. ولی ما با تمام محدودیت‌ها دست از تلاش برای خدمت به فرهنگ شهرمان بر نمی‌داریم. برای آینده هم برنامه‌هایی داریم که در حال حاضر قطعی نشده مثل حضور در فستیوال‌هایی در کشورهای سوریه، آلمان و فرانسه.
کلام آخر؟
ـ آرزو می‌کنم فرصتی پیش آید تا گروه موسیقی "لیمر" بار دیگر بتواند در حضور مردم بوشهر، کنسرت‌هایی را اجرا کند تا ما بتوانیم از نظرات سازنده‌ی مردم بزرگ بوشهر که همانا استادان اصلی ما و داوران اصلی این موسیقی‌اند استفاده نماییم. تشکر می‌کنم از هفته‌نامه‌ی نصیر بوشهر که این فرصت را به من داد تا بتوانم از این طریق با مردم خوب بوشهر ارتباط برقرار نمایم و همین‌طور اجازه می‌خواهم " وب سایت" گروه موسیقی "لیمر" را معرفی کنم تا از این طریق بیشتر بتوانیم با علاقه‌مندان به این نوع موسیقی در تماس باشیم: www.leymer.com

...

28 اردیبهشت روز جهانی موزه -  اسماعیل جاشویی

28 اردیبهشت روز جهانی موزه
هر ساله روز 18 می میلادی ـ مطابق با 28 اردیبهشت ـ "روز جهانی موزه" گرامی‌ داشته می‌شود. "موزه" در سراسر جهان نشانگر هویت و شناسنامه‌ی هر قوم و ملتی است. فرهنگ و تمدن هر جامعه در موزه‌ها تبلور می‌یابد. در ایران به جای یک روز، یک هفته را به نام "هفته میراث فرهنگی" نام‌گذاری کرده‌اند و برخلاف دیگر مناسبت‌ها و بزرگداشت‌هایی که همه روزه شاهدیم، متأسفانه گویا هفته‌ی میراث فرهنگی را بها و اعتباری نیست. دلایل این امر چه می‌تواند باشد؟ موزه‌ها و همه آن‌چه ما امروزه به نام "میراث فرهنگی" می‌شناسیم به حاشیه رانده شده‌اند. اگر که بدون تعصب در میان اقشار مختلف مردم به کندوکاو بپردازیم، می‌فهمیم که اکثر مردم معنی میراث فرهنگی را نمی‌دانند و چنان در زندگی روزمره غرق شده‌اند که چیزی به نام "فرهنگ" و آن هم از نوع میراث فرهنگی به گوش‌شان غریب و ناآشنا می‌آید. نسل جوان که دیگر کاملاً با میراث فرهنگی و تاریخ دیار خود بیگانه شده و فاصله گرفته است. آیا سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری به تنهایی می‌تواند کاری انجام دهد؟ سازمانی که اخیراًً با ادغام سه سازمان به وجود آمده و در حال حاضر بخش "میراث فرهنگی" در این سازمان کاملاً به حاشیه رانده شده و اگر به دقت به میزان اعتبارات و مقایسه آن با دیگر بخش‌ها مثل "گردشگری" بپردازیم می‌بینیم که حتی در خودِ این سازمان نیز، میراث فرهنگی بخش کوچک و تقریباً بی‌اهمیتی را تشکیل می‌دهد. سیاست‌های جدید دولت در خصوص اولویت دادن به زیر ساخت‌های گردشگری و بالا بردن اعتبارات این بخش کاملاً موجه و قابل قبول است ولی بخش میراث فرهنگی متأسفانه در این میان از نظر میزان و اعتبارات بسیار پایین می‌باشد.
اصولاً چرا می‌بایست ما به میراث بر جای مانده از گذشتگان‌مان توجه نشان دهیم؟ چرا در راه توسعه و سازندگی کشور، میراث فرهنگی را دخالت دهیم؟ میراث فرهنگی چه کمکی می‌تواند به جامعه و آینده‌ی آن نماید؟ این سؤالات احتمالاً در ذهن بسیاری از مردم شکل می‌‌گیرد. وقتی که عمارت‌ها و خانه‌های نیمه مخروبه‌ی بافت قدیم بوشهر در جلو چشمان آنان عناصری زائد و زشت می‌نماید که می‌بایست برای زیباسازی شهر هر چه زودتر پاکسازی شوند و به جای آن‌ها ساختمان‌های عظیم و برج‌های جدید ساخته شوند، به راستی چه طور می‌توان دلایل اهمیت میراث فرهنگی را برشمرد. برای درک لزوم اهمیت به میراث فرهنگی، توجه به عملکرد کشورهای پیشرفته در خصوص میراث فرهنگی کشورشان ضروری است. چرا موزه‌ها و هر آن‌چه که به میراث فرهنگی آنان مربوط می‌شود به بهترین شکلی که ممکن است