سفر خارجی به خرج جیب چه کسی؟
اکنون مدت مدیدی است که گروهی خاص از مدیران دولتی استان از سفری خارجی بر نگشته به سفری دیگر می روند، با احترام به بخش قابل توجهی از مدیران محترم دولتی که با نهایت احتیاط در روابط کاری و اجتماعی خود به خدمتگزاری صادقانه مشغولند و با عطف توجه به افراد دائم السفر، سؤالات زیر را با استاندار محترم استان بوشهر در میان گذاشته و درخواست رسیدگی و اعلام نتیجه را داریم:
1) آیا سفر مکرر عده ای دائم السفر لطمه به جریان اداری آن دستگاهها وارد نخواهد کرد؟
2) دولت محترم چه مواجبی به دائم السفرها می دهد که از عهده پرداخت هزینه سفر چین و ماچین بر می آیند؟
3) اگر هزینه سفر این افراد را کسانی دیگر می پردازند ،که امیدوارم انشاء ا... اینگونه نباشد، آیا به تالی شدیداً فاسد آن اندیشیده اید؟ متأسفانه ترکیب افراد گروه دائم السفرها به گونه ای است که شائبه پرداخت هزینه توسط افراد دیگر را تقویت می کند.ترکیب افراد این تورهای دائمی تقریباً ترکیبی ثابت است که بسته به شرایط چند نفری کم یا زیاد می شود و عموماً هم افرادی هستند که در اعطای تسهیلات و مجوزها موثرند.
4) متأسفانه ترکیب افراد حاضر در گروه دائم السفرها به گونه ای است که مؤید هیچگونه سفر تخصصی نبوده و تنها شائبه رانت خواری تدارک بیننده سفر و سوء استفاده مالی را می رساند. متأسفانه مدیران تولیدی که توان برپائی تورهای رانت خواری را نداشته و یا اصولاً اعتقادی به اینگونه تورها ندارند و مورد را از جمله موارد فساد در اجرا می دانند از این سفره گسترده بی بهره بوده و واحد های تولیدی که از روز شروع بکار به جزء 4 نفر نگهبان شیفتهای صبح و عصر و شب نیروئی را به کار نگرفته اند، به عنوان مجری تور رانت خواری از مدیران دولتی حاضر در تورها بهره برداری ناصواب می کنند. شنیده های ما حاکی است که بسیاری از مدیران حاضر در این تورهای سیاحتی و تفریحی هم اکنون از سفر چین دلزده شده و از مجریان دست و دلباز تورها درخواست سفر اروپا را دارند.
5) به اعتقاد نگارنده وظیفه نهادهای محترم امنیتی نیز ایجاب می کند که نسبت به اینگونه سفرها دقت بیشتری مبذول دارند.اینگونه ولنگاریها در زمانه ای که نظام مقدس جمهوری اسلامی آماج حملات و ترفندهای استکبار جهانی است ،احتما ل بهره برداری ناصواب بیگانگان از دائم السفرها در اینگونه مسافرتها را به ذهن متبادر می کند.
6) وظیفه سازمان بازرسی کل کشور در برخورد با این وضعیت نابهنجار چیست؟و اینکه چرا مهمترین دستگاه بازرسی کشور در مقابل این انحراف بیّن مسامحه به خرج می دهد.
و اما سؤال اساسی تر از جناب آقای استاندار محترم و اصولگرای استان بوشهر و نماینده محترم دولت اصولگرا و عدالت محور این است که آیا به اعتقاد حضرتعالی این اتفاق نامبارک سنخیتی با اصول و اصولگرایی و عدالت جوئی و عدالت در اجرا دارد یا خیر؟ و اگر پاسخ منفی است اینکه آیا تاکنون با این جریان نا سالم برخوردی داشته اید یا خیر؟گرچه کشف صحت و سقم عرایض نگارنده با اطلاعات روشنی که نه تنها استاندار محترم که حتی عامه مردم نیز دارند دشوار نیست ولی جهت اثبات آن جناب استاندار و نیز دستگاههای بازرسی کننده نیز می توانند به ملاحظه گذرنامه تعدادی از اعضای کارگروه اشتغال و سرمایه گذاری استان بپردازند تا پی ببرند که چه وضعیت اسف باری بر مدیریت بعضی از ادارات استان حکم فرماست.
متأسفانه جمع دائم السفرها تا این لحظه 15/12/88 کماکان در سفر چین بوده و در این روزهای پایانی سال دفتر و دستک خود را به امان خدا رها کرده اند.جالب آنکه این جماعت تماماً از مدیران ادارات استان بوده و هیچگونه وظیفه برنامه ریزی کلانی هم نداشته و جز سیاحت هدفی را دنبال نمی کنند.
جناب آقای استاندار و رئیس محترم اداره کل بازرسی استان بوشهر،رسیدگی به وضعیت موجود نیاز فوری است، لذا در برخورد با این پدیده ناپسند درنگ نکرده و نتیجه را هم به اطلاع مردم محترم برسانید.
دیگه چین نمیریم!
شنیده شده است تعدادی از مدیران کل استان بوشهر در سال 88 چندین بار به سفر خارجی رفتهاند. شنیدنیها حاکیست به علت سفر مکرر بهچین، دو تن از این مدیران به افراد و اشخاصی که ایشان را به خارج میبرندگفتهاندکه ما دیگر چین نمیرویم و باید ما را به اروپا ببرید.گفته میشود از استاندار اصولگرا درسال اصلاحالگوی مصرفخواسته شدهکه پاسپورتمدیران کل را نگاه کند تا بداند چند مدیر سادهزیست دارد.
مدیران سایتهای اینترنتی هم به شفیعی «نه» گفتند!
شنیده شده است شفیعی مدیرکل ارشاد بوشهر از مدیران سایتهای اینترنتی دعوت کرده بود تا روز پنجشنبه در جلسهای گرد هم بیایند ولی در پی عدم استقبال مدیران سایتها، این جلسه برگزار نشده است.
مشکل تکراری صدرا و کارگران
شنیده شده است شرکت صدرا کارگران خود را با 4 ماه پاداش بازخرید کرده است. شنیدنیها حاکی است کارگران زیر 15 سال بازخرید شدند و مشکل صدرا حل گردید!
* هر گونه کاشت، داشت و برداشت از طنز ذیل ممنوع است. لطفاً خودتان را به دردسر نیاندازید *
استاندار به گیلان میرود
شنیدهشدهاستاستاندارمازندرانیبوشهربهاستانداری گیلان منصوب شده و به جای وی با درخواست علی افراشته، غلامحسین کرمی، علی زینبی، ناصر بایستینماینده سابق شکرا... عطارزاده استاندار بوشهر میشود.
مدیرکل اداره کار و امور اجتماعی به اداره کار چین میرود
شنیده شده است به علت سفرهای زیاد باشیزادگان به چین، وی به زودی به مدیرکلی اداره کار وزارت کار و امور اجتماعی چین منصوب میگردد.
مسئولیت جدید معاونت عمرانی استاندار
شنیده شده است نصوری معاونت عمرانی استانداری بوشهر به علت طولانی شدن باقیمانده راه خورموج ـ کنگان و عدم شروع کار راه بوشهر ـ دیر به ریاست شهرستانهای دیر و کنگان منصوب شده است.
بزرگترین تخریبکننده سال 88 !
شنیده شده است دشتی مدیرکل میراث فرهنگی استان بوشهر به علت تخریب و نابودی بافت قدیم و آوردن دختران و پسران مسئولین به میراث، برای نابودی امارات متحده به امیرنشینی دوبی پیشنهاد گردیده و همچنین یکی از پیشنهادات دیگر وی مدیرکل اداره کار و امور اجتماعی است تا بیش از پیش از بیکاری فرزندان عزیز مسئولین بکاهد.
شیخمپکی و رئیس تربیت بدنی
شنیده شده است رئیسینژاد شیخمپکی رئیس تربیت بدنی استان بوشهر میشود. وی قرار است شیخمپکی تمام تیمهای فوتبال استان را به لیگ برتر کشور ببرد و همچنین شیخمپکی تیمهای والیبان، بسکتبال و واترپلو استان را به ته دریا هدایت کند.
مدیر مؤسسه فرهنگی ورزشی شهرداری بوشهر و فاضلاب بوجیکدون
شنیده شده است عضو ارشدسیاسی و مدیر مؤسسه فرهنگی ورزشی شهرداری بوشهر مسئولیت مدیریت فاضلاب بوجیکدون را تصاحب میکند.
شفیعی و آخرین شماره نصیر بوشهر
شنیده شده است به همت و تلاش شفیعی مدیرکل ارشاد استان و ایجاد مشکلات توسط این حامی مطبوعات بوشهر(!) نصیر بوشهر به آخرین شماره افتاده است و در سال آتی منتشر نمیشود. شنیدنیها حاکی است پس از انتصاب شفیعی به مدیریت فاضلاب روستای نصرآباد، نصیر بوشهر مجدداً چاپ خواهد شد. گفته میشود اهالی روستای فوقالذکر نیز از شنیدن خبر انتصاب وی به اداره فاضلاب عصبانی شده و قرار است در ابتدای سال 89 روبروی استانداری بوشهر تجمع اعتراضآمیز برپا کنند.
مکث: آنچنان که مرسوم است هرساله وقتی آخرین شمارهی نشریهای به چاپ میرسد همه به هم پیشنهاد میدهند که برای ویژهنامهمان عیدانه یا بهارانهای بنویس. اما اینبار از این سرخوشی اثری نیست و امسال که شمارهی آخر نشریهمان به چاپ میرسد ویژهنامهمان همانند شمارههای دیگر این هفتهنامه است، همان 8 صفحهایهای معروف بوشهر. گمان میکنم دیگر همه میدانند چرا امسال نشریات منتقد استان بوشهر ویژهنامههای مجله مانند و همانند ویژهنامههای سالهای گذشته را ندارند؟ دیگر رمقی هم برای تعریف این تراژدی نمانده.
از همان سال گذشته که پا به عرصهی پر از بیم و امید خبرنگاری گذاشتم همهی ماهها را پشت سر میگذاشتم تا شاید ویژهنامهای نصیب من نیز شود ولی مثل اینکه در این دنیای پرآشوب قرار نیست آرامشی نصیب من شود. چرا که سال اول کنکور آمد و سال بعد شفیعی. حال نمیدانم در این روزگار پر از یأس و خمودی کسی نای نوشتن بهارانه دارد؟!
با همه ی این اوصاف برای همین ویژهنامهی کوچکمان با اهالی فرهنگ و سیاست استان تماس گرفتم و تقاضا کردم که ارزیابیشان را ازرویدادها و حوادث فرهنگی و سیاسی سال 88 ارائه دهند و مهمترین اتفاق این سال را از دید خود انتخاب نمایند. تعدادی پس از تماسهای مکرر گفتند صلاح نیست در این برههی زمانی صحبت کنیم و به ارزیابی وقایع سال 88 بپردازیم، ولی تعداد بسیاری نیز بودند که با شجاعت بسیار و بیملاحظه و صادقانه گفتند و نوشتند. در پایان نیز پیشبینی خود را از مسایل سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی استان و کشور در سال 89 ارائه نمودند. میدانم که آینده از آن ماست، با بهاری که می رسد از راه...
* * *
1. سال 88، سالی بسیار مهم، باارزش و به یادماندنی بود. به نظر میرسد ضرورت توجه بیشتر و بازگشت به اصل محوری مطرح گردیده از سوی مردم و بنیانگذار جمهوری اسلامی در بهمن 57 مبنی بر استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی در شرایط فعلی دوچندان است و تمام این رویدادها و حوادث برای دستیابی به این سه مهم بوده است. از مهمترین رویدادهای سال 88 میتوان به فضای پرشور و نشاط مردم قبل از انتخابات و حضور 40 میلیونی علاقهمندان به کشور در انتخابات، ماجرای تلخ و دردآور کهریزک که دل مردم و رهبری انقلاب را به درد آورد و برای کشور نیز رویداد بسیار نامیمونی بود و سه راهپیمایی تاریخی در این سال 25 خرداد، 9 دی و 22 بهمن که هر یک تفاسیر خاص خود را دارد اشاره نمود.
2. من بیشتر تمایل دارم برای سال 89 از آرزوهایم بگویم. حاکم شدن عقلانیت در جامعه و منطقی اندیشیدن حکام و کارگزاران، مصون و عاری گردیدن جامعه از آفت کشورسوز دروغگویی و ریا و پرهیز از خشونت، به وجود آمدن وحدت و همدلی حول منافع ملی بر مبنای سه مهم یاد شده، تداوم جمهوریت و اسلامیت نظام، باور داشتن مردم و رأی آنان را میزان دانستن نه با تعارف از مردم نام بردن و تجلیل کردن، در واقع پذیرفتن آنچه که مردم میخواهند و آنچه که خداوند از آن راضی است. در خصوص استان نیز چنانچه به مطبوعات و حوزهی فرهنگ در استان توجه نگردد بیشترین آسیب بر استان فرهنگی بوشهر وارد خواهد شد و لذا احساس میگردد باید تدبیری خاص در این عرصهی بسیار مهم اندیشیده شود. در پایان سالی توأم با سلامتی، سربلندی و سرسبزی را برای هم استانیها و هموطنان عزیزم از درگاه خداوند سبحان مسألت دارم.
مکث: آنچنان که مرسوم است هرساله وقتی آخرین شمارهی نشریهای به چاپ میرسد همه به هم پیشنهاد میدهند که برای ویژهنامهمان عیدانه یا بهارانهای بنویس. اما اینبار از این سرخوشی اثری نیست و امسال که شمارهی آخر نشریهمان به چاپ میرسد ویژهنامهمان همانند شمارههای دیگر این هفتهنامه است، همان 8 صفحهایهای معروف بوشهر. گمان میکنم دیگر همه میدانند چرا امسال نشریات منتقد استان بوشهر ویژهنامههای مجله مانند و همانند ویژهنامههای سالهای گذشته را ندارند؟ دیگر رمقی هم برای تعریف این تراژدی نمانده.
از همان سال گذشته که پا به عرصهی پر از بیم و امید خبرنگاری گذاشتم همهی ماهها را پشت سر میگذاشتم تا شاید ویژهنامهای نصیب من نیز شود ولی مثل اینکه در این دنیای پرآشوب قرار نیست آرامشی نصیب من شود. چرا که سال اول کنکور آمد و سال بعد شفیعی. حال نمیدانم در این روزگار پر از یأس و خمودی کسی نای نوشتن بهارانه دارد؟!
با همه ی این اوصاف برای همین ویژهنامهی کوچکمان با اهالی فرهنگ و سیاست استان تماس گرفتم و تقاضا کردم که ارزیابیشان را ازرویدادها و حوادث فرهنگی و سیاسی سال 88 ارائه دهند و مهمترین اتفاق این سال را از دید خود انتخاب نمایند. تعدادی پس از تماسهای مکرر گفتند صلاح نیست در این برههی زمانی صحبت کنیم و به ارزیابی وقایع سال 88 بپردازیم، ولی تعداد بسیاری نیز بودند که با شجاعت بسیار و بیملاحظه و صادقانه گفتند و نوشتند. در پایان نیز پیشبینی خود را از مسایل سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی استان و کشور در سال 89 ارائه نمودند. میدانم که آینده از آن ماست، با بهاری که می رسد از راه...
* * *
ـ در سال 88، عرصهی «فرهنگ» نیز طبعاً تحت تأثیر رخدادهای پس از انتخابات بود و فارغ از همایش های پر زرق و برق دولتی که با هدف «سکهپراکنی» و با شعار «همه حالشان خوب است» در فضایی کاملاً «خودیمحور» برگزار و با تحریم نخبگان مواجه شدند، حرکتهایی را از سوی «اهالی قلم» شاهد بودیم که در بوشهر میتوان «کنگرهی شعر آتشی» را مهمترین رخداد فرهنگی سال عنوان کرد؛ رخدادی که دو شب به یاد ماندنی را در حافظهی مردمان این اقلیم ثبت نمود. در سال 88 اعضای خانه مطبوعات و اهالی قلم بوشهر در فقدان سه هم راه فرزانهشان به سوگ نشستند: جاودان یاد عبدالحسین شریفیان (مترجم)، مانایاد ماشاءاله رضا زاده (شاعر و نویسنده) و زندهیاد قاسم مهدیزاده دوانی (نویسنده و روزنامهنگار). یادشان گرامی باد. در بوشهرِ 88، مطبوعات مستقل با شرایط دشواری مواجه شدند و مدیر فعلی ارشاد پروژهی شکایت از روزنامهنگاران و مواجهه با خانه مطبوعات مستقل استان را در شرح وظایفاش گنجاند تا با درج انحصاری آگهیها در نشریهی خود و خودیها، حذف سهمیهی کاغذ و فشارهای دیگر، نشریات غیرهمسو را به تعطیلی بکشاند، اما عشق و همت و ارادهی روزنامهنگاران آزادهی این اقلیم ـ با در نظر گرفتن همهی دشواریهاـ شکست پروژهی «نون شین» را در پی خواهد داشت و اگر تبعات انتشار هفتگی هر نشریهی مستقل را به شکل لرزشی بر کالبد وی تصویر کنیم، چه زلزلهیی را هر هفته تجربه میکند!
ـ اگر در جایگاه پیشگوی پیشکسوتی چون "نوستر آداموس" هم که باشی، پیشبینی رویدادهای فرهنگی سال آینده دشوار مینماید. اما به هرحال با نگاهی به فنجان قهوه میبینیم که در همین بوشهر خودمان سال 89 هم اگر ـ دور از جان ـ «نون.شین» در اداره ارشاد ماندنی باشد، بیشک کاربری مجتمع فرهنگی هنری تغییر خواهد کرد و سالن آن احتمالاً فقط برای برگزاری جشنهای مختلف به ویژه «عروس بَرون» در نظر گرفته خواهد شد!
حسن ختام، راستی... «تن تن» را که میشناسید همان شخصیت کمیک استریپ «هرژه». در کنار اخبار این مرز پرگهر که میخوانیم: سنگ مزار شاعر جهانی ما ـ که به گفتهی داوران جایزهی "استیگ داگرمن" قلب جهان در شعر او میتپد ـ بارها تکه تکه میشود و اعتبار و آبروی موسیقی ایران در سطح جهانی را «وطنفروش» خطاب میکنند، خبر میرسد که در آن طرف مرز پرگهر، مردم «بروکسل» که لابد از نصب تندیس شاعران و نویسندگان و هنرمندانشان فارغ شدهاند، تندیس 6 متری «تن تن» را در بروکسل نصب کردهاند تا نماد شهرشان باشد. ضمناً در سال 2004 یک سکهی یادبود هم با تصویر این شخصیت کارتونی ضرب کردهاند!
... و دیگر سخنی نیست جز این که در سال 89 بیش از پیش عشق و انسان را رعایت کنیم که یگانه فلسفهی وجودی ما در این فرصت میان میلاد و مرگ، فقط انتشار عشق است و مهر ورزیدن و ستایش شادی و حرمت به انسان... همین!
مکث: آنچنان که مرسوم است هرساله وقتی آخرین شمارهی نشریهای به چاپ میرسد همه به هم پیشنهاد میدهند که برای ویژهنامهمان عیدانه یا بهارانهای بنویس. اما اینبار از این سرخوشی اثری نیست و امسال که شمارهی آخر نشریهمان به چاپ میرسد ویژهنامهمان همانند شمارههای دیگر این هفتهنامه است، همان 8 صفحهایهای معروف بوشهر. گمان میکنم دیگر همه میدانند چرا امسال نشریات منتقد استان بوشهر ویژهنامههای مجله مانند و همانند ویژهنامههای سالهای گذشته را ندارند؟ دیگر رمقی هم برای تعریف این تراژدی نمانده.
از همان سال گذشته که پا به عرصهی پر از بیم و امید خبرنگاری گذاشتم همهی ماهها را پشت سر میگذاشتم تا شاید ویژهنامهای نصیب من نیز شود ولی مثل اینکه در این دنیای پرآشوب قرار نیست آرامشی نصیب من شود. چرا که سال اول کنکور آمد و سال بعد شفیعی. حال نمیدانم در این روزگار پر از یأس و خمودی کسی نای نوشتن بهارانه دارد؟!
با همه ی این اوصاف برای همین ویژهنامهی کوچکمان با اهالی فرهنگ و سیاست استان تماس گرفتم و تقاضا کردم که ارزیابیشان را ازرویدادها و حوادث فرهنگی و سیاسی سال 88 ارائه دهند و مهمترین اتفاق این سال را از دید خود انتخاب نمایند. تعدادی پس از تماسهای مکرر گفتند صلاح نیست در این برههی زمانی صحبت کنیم و به ارزیابی وقایع سال 88 بپردازیم، ولی تعداد بسیاری نیز بودند که با شجاعت بسیار و بیملاحظه و صادقانه گفتند و نوشتند. در پایان نیز پیشبینی خود را از مسایل سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی استان و کشور در سال 89 ارائه نمودند. میدانم که آینده از آن ماست، با بهاری که می رسد از راه...
* * *
1ـ مهمترین رویداد سال 88 ایران انتخابات ریاست جمهوری و پیامدهای آن بود. ارزیابی من از این انتخابات ارزیابی مثبتی نیست و معتقدم پیامدهای ناگوار آن در حافظهی تاریخی ملت ایران پاک نخواهد شد. گرچه ادعای تقلب در انتخــابات که توسط کـــاندیداهای معترض مطرح شد به اثبات نرسید، ولی هنوز ابهامات زیادی در این خصوص در اذهان مردم وجود دارد. ضمن اینکه به نظر میرسید این انتخابات به نحوی مهندسی شده بود تا فرد خاصی از صندوقها بیرون بیاید.
نحوهی برخورد با معترضان و بازداشت گسترده آنها نیز در شأن نظام جمهوری اسلامی نبود. عدم صدور مجوز برای برگزاری راهپیمایی معترضان به انتخابات و حامیان جنبش سبز نیز خلاف نص صریح قانون اساسی میباشد. البته در حاشــیه اعــتراضات اصلاحطلبان به نتیجه انتخابات گروههای برانداز و معاند نظام نیز بیکار ننشسته و سعی کردند با شگردهای مختلف نظام را با مشکل مواجه سازند که رهبران اصلاحات (آقایان خاتمی،کروبی و میرحسین) در بیانیههایی از آنها صراحتاً اعلام برائت نمودند، ولی متأسفانه هیچ وقت اعلام برائت آنها از رسانهی ملی ـ که خیلی میلی عمل میکند ـ پخش نشد تا اصلاحطلبان و رهبران آنها مرتبط با بیگانگان قلمداد شوند. علاوه بر این اصلاحطلبان آماج تهمتها و برچسبهای دیگری نیز قرار گرفتند که در بیشتر موارد ادعای عدالتمحوری جناح رقیب نیز باعث نشد به اصلاحطلبان فرصت دفاع داده شود! و البته همین شگردها در بدنام کردن جریان اصلاحطلب نزد عوام بیتأثیر نبود.
من معتقدم علیرغم نابرابری شدید در ابزار رقابتهای سیاسی، اصلاحطلبان باید به سازماندهی خود پرداخته و با تأکید بر مطالبات اصلاحی خویش، جریان حاکم را به پذیرش خواستههای بخش قابل توجهی از مردم برای اصلاحات در بدنه اجرایی، قضایی، قانونگذاری و حتی اصلاح برخی مفاد قانون اساسی ـ غیر از موادی که قانون اساسی آنها را لایتغیراعلام نموده است ـ وادار سازند. البته در این مسیر باید مرز خود با براندازان نظام و مداخلهکنندگان بیگانه در امور داخلی کشورمان را مشخص کنند.
2ـ چشمانداز خوبی برای سال 89 در حوزه سیاست متصور نیستم و معتقدم فضای بستهی سیاسی تا نزدیک انتخابات دوره چهارم شوراها و مجلس نهم که ضرورتاً برای گرم کردن تنور انتخابات میبایست آزادیهای بیشتری داده شود، ادامه خواهد یافت. البته همین هم در هالهای از ابهام است. چون برخی از اقتدارگرایان معتقدند تنور سرد انتخابات و مشارکت پایین مردم بهتر از تنور گرم انتخابات و رأی آوردن اصلاحطلبان میباشد. ضمن اینکه در انتخاباتهای پیش رو باید منتظر ردصلاحیتهای گستردهای حتی بیشتر از مجلس ششم نیز باشیم.
نکتهی دیگری که برای سال آینده قابل تصور میباشد این است که رهبران فعلی اصلاحات ـ آقایان خاتمی، کروبی و میرحسین ـ به دلیل تخریبها و جوسازیهایی که علیه آنها صورت گرفته است نمیتوانند جریان اصلاحات را رهبری کنند و باید در سال جدید منتظر بود تا شخصیتی معتدلتر از جریان اصلاحطلب چهره شود و رهبری جریان اصلاحی در کشور را به دست گیرد.
مکث: آنچنان که مرسوم است هرساله وقتی آخرین شمارهی نشریهای به چاپ میرسد همه به هم پیشنهاد میدهند که برای ویژهنامهمان عیدانه یا بهارانهای بنویس. اما اینبار از این سرخوشی اثری نیست و امسال که شمارهی آخر نشریهمان به چاپ میرسد ویژهنامهمان همانند شمارههای دیگر این هفتهنامه است، همان 8 صفحهایهای معروف بوشهر. گمان میکنم دیگر همه میدانند چرا امسال نشریات منتقد استان بوشهر ویژهنامههای مجله مانند و همانند ویژهنامههای سالهای گذشته را ندارند؟ دیگر رمقی هم برای تعریف این تراژدی نمانده.
از همان سال گذشته که پا به عرصهی پر از بیم و امید خبرنگاری گذاشتم همهی ماهها را پشت سر میگذاشتم تا شاید ویژهنامهای نصیب من نیز شود ولی مثل اینکه در این دنیای پرآشوب قرار نیست آرامشی نصیب من شود. چرا که سال اول کنکور آمد و سال بعد شفیعی. حال نمیدانم در این روزگار پر از یأس و خمودی کسی نای نوشتن بهارانه دارد؟!
با همه ی این اوصاف برای همین ویژهنامهی کوچکمان با اهالی فرهنگ و سیاست استان تماس گرفتم و تقاضا کردم که ارزیابیشان را ازرویدادها و حوادث فرهنگی و سیاسی سال 88 ارائه دهند و مهمترین اتفاق این سال را از دید خود انتخاب نمایند. تعدادی پس از تماسهای مکرر گفتند صلاح نیست در این برههی زمانی صحبت کنیم و به ارزیابی وقایع سال 88 بپردازیم، ولی تعداد بسیاری نیز بودند که با شجاعت بسیار و بیملاحظه و صادقانه گفتند و نوشتند. در پایان نیز پیشبینی خود را از مسایل سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی استان و کشور در سال 89 ارائه نمودند. میدانم که آینده از آن ماست، با بهاری که می رسد از راه...
* * *
1. به گمان من آنچه که در سال 88 اتفاق افتاد، ادامهی همان سناریویی بود که در سال 84 به اجرا درآمد و در زمان 8 سالهی ریاست جمهوری خاتمی، برنامهریزی و طراحی شده بود.
هدف غایی و نهایی آن هم، یک دست کردن حاکمیت است، بر محور برداشت و تلقی دیگری از اسلام که اساس تفکرات آقای مصباح یزدی را تشکیل میدهد.
بر مبنای این طرز تفکر که اصولاً به مقولهای به نام «جمهوریت» اعتقادی ندارد و چالش عمده و اصلی آن در همان ابتدای انقلاب با مرحوم آیتاله خمینی نیز بر سر همین جمهوریت بود و اینکه به جای «جمهوری اسلامی» میبایست «حکومت اسلامی» برقرار شود، مردم و خواست آنها هیچ جایگاهی در تصمیمگیریهای حکومتی نداشته و متابعت از هرگونه حاکمیت چون مبنای الهی و آسمانی دارند، وظیفه و تکلیف ملت است که در این نوع تفکر «امت» خوانده میشود.
بنابراین تمام حوادثی که در این مدت شاهد بروز آنها بودهایم، ملهم از تلاش همهجانبهی همان تفکر است که عزم را جزم کرده است تا با هر وسیلهی ممکن، تمامی ارکان قدرت را به دست بگیرد. مهمترین رویداد هم، انتخاب پرحرف و حدیث آقای احمدینژاد بود که هزینههای سنگینی را بر کلیت نظام تحمیل کرد.
2. در خصوص مسایل سیاسی البته پیشبینی یک امر مشکل و تا اندازهای غیرعاقلانه است، ولی فقط در همین حد میتوانم بگویم که اگر جریان حاکم همچنان بر به کرسی نشاندن حرفش اصرار بورزد و بدون در نظر گرفتن شرایط زمانی و ضرورتهای تاریخی، سعی بر استقرار همان حکومتی کند که در تئوری های آنها متجلی میباشد، قاطعانه میگویم که برندهی اصلی، مردم و تاریخ ایران خواهد بود.
مکث: آنچنان که مرسوم است هرساله وقتی آخرین شمارهی نشریهای به چاپ میرسد همه به هم پیشنهاد میدهند که برای ویژهنامهمان عیدانه یا بهارانهای بنویس. اما اینبار از این سرخوشی اثری نیست و امسال که شمارهی آخر نشریهمان به چاپ میرسد ویژهنامهمان همانند شمارههای دیگر این هفتهنامه است، همان 8 صفحهایهای معروف بوشهر. گمان میکنم دیگر همه میدانند چرا امسال نشریات منتقد استان بوشهر ویژهنامههای مجله مانند و همانند ویژهنامههای سالهای گذشته را ندارند؟ دیگر رمقی هم برای تعریف این تراژدی نمانده.
از همان سال گذشته که پا به عرصهی پر از بیم و امید خبرنگاری گذاشتم همهی ماهها را پشت سر میگذاشتم تا شاید ویژهنامهای نصیب من نیز شود ولی مثل اینکه در این دنیای پرآشوب قرار نیست آرامشی نصیب من شود. چرا که سال اول کنکور آمد و سال بعد شفیعی. حال نمیدانم در این روزگار پر از یأس و خمودی کسی نای نوشتن بهارانه دارد؟!
با همه ی این اوصاف برای همین ویژهنامهی کوچکمان با اهالی فرهنگ و سیاست استان تماس گرفتم و تقاضا کردم که ارزیابیشان را ازرویدادها و حوادث فرهنگی و سیاسی سال 88 ارائه دهند و مهمترین اتفاق این سال را از دید خود انتخاب نمایند. تعدادی پس از تماسهای مکرر گفتند صلاح نیست در این برههی زمانی صحبت کنیم و به ارزیابی وقایع سال 88 بپردازیم، ولی تعداد بسیاری نیز بودند که با شجاعت بسیار و بیملاحظه و صادقانه گفتند و نوشتند. در پایان نیز پیشبینی خود را از مسایل سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی استان و کشور در سال 89 ارائه نمودند. میدانم که آینده از آن ماست، با بهاری که می رسد از راه...
* * *
بی هیچ توصیف و تشریحی، بی هیچ توضیح و توجیهی در چند جمله سئوالات را پاسخ میگویم.
چه غمانگیز است بر نعش خود گریستن. واژهی فرهنگ و هنر چند سالی است از این دیار رخت بربسته است. نه اینکه به واسطهی بودن مدیران و متولیان فرهنگی است؛ بلکه در این تشییع پیکر پاک فرهنگ استان همه شرکت جستهایم و اصرار بر به خاکسپاریاش داریم. برایش در انظار اشک میریزند و در خفا به ریش هنرجویان لبخند میزنند و با برگزاری جشنوارههای رنگارنگ به پاس هنر و فرهنگ سوگواره سر میدهند. بدترین سالهای فرهنگ را پشت سر گذاشتهایم. در چندین نوبت چه با تماس تلفنی و چه با یادداشت و مقاله در همین هفتهنامهی نصیر و پیغام زنگ هوشیار باش را به صدا درآوردهایم، ولی انگار همگی حاضرند رخت عزای فرهنگی را به تن کنند. اما من و ما نمیگذاریم، شمعی میافروزیم و گرداگرد نورش میچرخیم تا مبادا هویت فرهنگی این دیار به باد فراموشی سپرده شود. فرهنگ ناموس هنرمند است.
مکث: آنچنان که مرسوم است هرساله وقتی آخرین شمارهی نشریهای به چاپ میرسد همه به هم پیشنهاد میدهند که برای ویژهنامهمان عیدانه یا بهارانهای بنویس. اما اینبار از این سرخوشی اثری نیست و امسال که شمارهی آخر نشریهمان به چاپ میرسد ویژهنامهمان همانند شمارههای دیگر این هفتهنامه است، همان 8 صفحهایهای معروف بوشهر. گمان میکنم دیگر همه میدانند چرا امسال نشریات منتقد استان بوشهر ویژهنامههای مجله مانند و همانند ویژهنامههای سالهای گذشته را ندارند؟ دیگر رمقی هم برای تعریف این تراژدی نمانده.
از همان سال گذشته که پا به عرصهی پر از بیم و امید خبرنگاری گذاشتم همهی ماهها را پشت سر میگذاشتم تا شاید ویژهنامهای نصیب من نیز شود ولی مثل اینکه در این دنیای پرآشوب قرار نیست آرامشی نصیب من شود. چرا که سال اول کنکور آمد و سال بعد شفیعی. حال نمیدانم در این روزگار پر از یأس و خمودی کسی نای نوشتن بهارانه دارد؟!
با همه ی این اوصاف برای همین ویژهنامهی کوچکمان با اهالی فرهنگ و سیاست استان تماس گرفتم و تقاضا کردم که ارزیابیشان را ازرویدادها و حوادث فرهنگی و سیاسی سال 88 ارائه دهند و مهمترین اتفاق این سال را از دید خود انتخاب نمایند. تعدادی پس از تماسهای مکرر گفتند صلاح نیست در این برههی زمانی صحبت کنیم و به ارزیابی وقایع سال 88 بپردازیم، ولی تعداد بسیاری نیز بودند که با شجاعت بسیار و بیملاحظه و صادقانه گفتند و نوشتند. در پایان نیز پیشبینی خود را از مسایل سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی استان و کشور در سال 89 ارائه نمودند. میدانم که آینده از آن ماست، با بهاری که می رسد از راه...
* * *
در جواب این پرسش هیچ نیازی به فکر کردن و تجسس و سیر در اخبار و احوالات این سال سخت و سرد، رو به پایان نیست. مقولههایی چون گرانی، تورم، بیکاری، فقر، فحشا، کسادی کسب و کار و ارزانی جان انسان و نرخ بالای مرگ و رشد تلفات انسانی ناشی از تصادف و خودکشی و هزار اتفاق جوراجور دیگر میتواند حوادث ورویدادهای مهمی باشند که درسال 88 اتفاق افتاده و ارزش خبری مهم هم داشته باشند و البته رواج و اشاعهی رسمی و غیررسمی دروغ و تقلب، تا بالا رفتن قیمت دلار و طلا و پایین بودن درآمدهای نفتی و فشارهای بیشمار دستگاه دیپلماسی ایالات متحده امریکا و غرب به بهانه احتمال تولید بمب هستهای از سوی ایران و ایضاً پافشاری ایران بر حق هستهای صلحآمیز خود، تا عدم صعود تیم فوتبال ایران به جام جهانی و…هم میتواند رویدادهای مهمی باشند که پرداختن به هریک از آن شاید بتواند عدهای از مخاطبان نشریه را با خود هم همراه کند.
ولی به گمانم همه مخاطبان به یک حادثه اتفاق افتاده از بین همه آن حوادث ارزشگذاری خبری بالا میدهند وآنهم رویدادهای مربوط به انتخابات ریاست جمهوری دهم در خرداد ماه است.
انتخاباتی که به رغم اعتراض و ایراد اولیهای که به نحوه نظارت و اجرای آن بود با حضور پرقدرت کاندیداهای خواستار تغییر در فضای تبلیغاتی تقریباً آزاد قبل از انتخابات و به پشتوانه جنبشی وسیع از نخبگان و اقشار متوسط میرفت تا حاصلی دگرگون و مدرن را در ساخت سیاسی ایران به همراه آورد که ناگهان ورق برگشت و در یک شب استثنائی همه معادلات انتخاباتی به هم خورد و برای اولین بار نتیجه انتخابات منجر به اعتراض خیابانی گردید و همان اعتراض و جنبش بهانه ای شد تا تمامیتخواهان و راستهای افراطی به واسطه رنگ سبزش از قماش مخملین و آمریکاییاش بدارند و سودای نابودی آن را در سر بپرورانند و متوقفش سازند.
به نظر میرسد انتخابات ریاست جمهوری خرداد 88 و اتفاقات و فراز و نشیبهای نه ماهه پس از آن آنقدر درسرنوشت آینده مردم ایران تأثیرگذار خواهد بود که شاید در دهههای بعدی بتواند به عنوان نقطه و پایهای برای بررسی نهایی سیر تاریخی جنبش مردمی ایران برای تحقق دموکراسی به شمارآید و فصلی و واحدی را در دروس تاریخی مدارس و دانشگاههای ایران به خود اختصاص دهد.
زیرا این جنبش پس از چند دور قهر مردم و نخبگان از صندوقهای رأی به دلیل عدم تحقق خواستههای آنان که پیشتر با مشارکت حداکثری و انتخاب دولت اصلاحات میل به تحقق آن را داشتند پا گرفت و احزاب و گروههای سیاسی نیز این بار با توجه به درک شرایط ملی و بینالمللی کشور در صحنههای سیاسی و اقتصادی و مطالبات به حق مردمی پای به عرصه رقابتهای انتخاباتی گذاشتند و هر یک به نوعی شعار تغییر را برگزیدند و برای اولین بار سیاستهای داخلی و خارجی گذشته جمهوری اسلامی که هرکدام به هنگام اجرائی شدنشان توسط دولتهای وقت قدسی شمرده میشدند و در برهههای زمانی خود با مرگ و درود مورد تأیید مسئولین و مردم قرار گرفته بودند و موجبات تحمل هزینههای بزرگ و گزافی به مردم و کشور شده بود، مورد هجمه قرار گرفته و به ناگهان در برابر دیدگان خیل میلیونی افکار عمومی و به هنگامه مناظرههای انتخاباتی توسط یکی ازکاندیداها به نقد عریان و نفی کشنده کشیده شدند تا آنجا که برای اولین بار گروه بیشماری از رهبران و بزرگان انقلاب که در کلام و رفتار و خاطرات خود را مفتخر به همراهی دیرینه با امام انقلاب در سرنگونی رژیم پهلوی و استقرار نظام جمهوری اسلامی میدانستند، بیدفاع در برابر تمامیتخواهانی دیدند که خود روزی نهالشان را به عنوان آیندگان انقلاب کاشته بودند و به این واقعیت تاریخی که روزهایی خواسته یا ناخواسته نادیده گرفته بودند و یا که دیر متوجه گردیدند پی بردند که اگر انقلابها در مقطعی کنترل نگردند و ادامه داشته باشند روزی در چرخه مداوم خود فرزندانش را نیز خواهد خورد.
سرد و گرم کشیدههای سیاست گفتهاند که برای رسیدن به خواستههای خود بایستی به بهترینها امید داشته باشی و خود را آماده بدترینها هم سازی. حالا حکایت امروز ماست در روزگاری که خشم، کینه، نفرت و تمامیتخواهی چنان از سوی گروه حاکم کانالیزه میشود و هر خواسته به حقی مستقیماً به دسایس آمریکا ربط داده میشود و زندان و تهدید و محرومیتهای اجتماعی مکافات حقطلبی منظور میگردد. لازم است جنبش سبز که توانسته است از پس نه ماه ناملایمات و تهدیدها خود را سر پا نگه دارد، در چارچوب حرکت خود رفتار مدنی و به دور از خشونت را در پیش بگیرد و تمامیتخواهان را در برابر پایمردی بر خواستههای سبز خود تسلیم سازند.
روشن میبینم که با خستگیناپذیری و ممارست و ادامه حرکت نه ماهه در سال آتی جنبش سبز توانسته باشد با تأکید بر خواستههای مدنی خود جناح تمامیتخواه حاکم را به ضعف و انفعال کشانده و مجبور به پذیرش قواعد دموکراسی سازند.
مکث: آنچنان که مرسوم است هرساله وقتی آخرین شمارهی نشریهای به چاپ میرسد همه به هم پیشنهاد میدهند که برای ویژهنامهمان عیدانه یا بهارانهای بنویس. اما اینبار از این سرخوشی اثری نیست و امسال که شمارهی آخر نشریهمان به چاپ میرسد ویژهنامهمان همانند شمارههای دیگر این هفتهنامه است، همان 8 صفحهایهای معروف بوشهر. گمان میکنم دیگر همه میدانند چرا امسال نشریات منتقد استان بوشهر ویژهنامههای مجله مانند و همانند ویژهنامههای سالهای گذشته را ندارند؟ دیگر رمقی هم برای تعریف این تراژدی نمانده.
از همان سال گذشته که پا به عرصهی پر از بیم و امید خبرنگاری گذاشتم همهی ماهها را پشت سر میگذاشتم تا شاید ویژهنامهای نصیب من نیز شود ولی مثل اینکه در این دنیای پرآشوب قرار نیست آرامشی نصیب من شود. چرا که سال اول کنکور آمد و سال بعد شفیعی. حال نمیدانم در این روزگار پر از یأس و خمودی کسی نای نوشتن بهارانه دارد؟!
با همه ی این اوصاف برای همین ویژهنامهی کوچکمان با اهالی فرهنگ و سیاست استان تماس گرفتم و تقاضا کردم که ارزیابیشان را ازرویدادها و حوادث فرهنگی و سیاسی سال 88 ارائه دهند و مهمترین اتفاق این سال را از دید خود انتخاب نمایند. تعدادی پس از تماسهای مکرر گفتند صلاح نیست در این برههی زمانی صحبت کنیم و به ارزیابی وقایع سال 88 بپردازیم، ولی تعداد بسیاری نیز بودند که با شجاعت بسیار و بیملاحظه و صادقانه گفتند و نوشتند. در پایان نیز پیشبینی خود را از مسایل سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی استان و کشور در سال 89 ارائه نمودند. میدانم که آینده از آن ماست، با بهاری که می رسد از راه...
* * *
1. سال 88 در استان و مملکت ما سالی پر رویداد و حادثه بود، به دلیل انتخابات ریاست جمهوری در استان ما طرفداران کاندیداهای مختلف روز و شبهای پرشوری را پشت سر گذاشتند. استقبال از کاندیداها، برگزاری سخنرانی کاندیداها و شور و شوق جوانان در شبهای تبلیغات و شعارهای آنان حال و هوای دیگری را به استان و کشور داده بود و همه چیز نوید یک انتخابات پرشور را میداد. در بوشهر همانند سالهای گذشته اداره کل ارشاد بوشهر جنگ خود را با مطبوعات و هنرمندان ادامه داد و در کنار خانه مطبوعات دست به اقدام تفرقهافکنانه دیگری زده و با حمایت دولت خانه مطبوعاتی دولتی تشکیل داده و با خریدن قلمهایی که در همهی ادوار و دولتها وجود دارد توانست با رانت آگهیهای تبلیغاتی تعدادی از قلمها را که به بهای اندک خریداری نموده بود برای خود و دولت نگه دارد و برای شکست مطبوعات مستقل و منتقد تمام تلاش خود را به کار بست.
سال 88 استان بوشهر به دلیل ضعف مفرط استاندار تحمیلی از لحاظ توسعه استانی یکی از بدترین سالهای خود را پشت سر گذاشت و رکود فعالیتهای اقتصادی، سیاسی، فرهنگی در استان کاملاً مشهود بوده و هست. مهمترین رویداد سال 88 برگزاری انتخابات ریاست جمهوری بود و حوادث تأسفبار بعد از آن و به زندان افتادن مردان آزادهای که عمر خویش را در راه مبارزه برای برقراری جمهوری اسلامی گذاشته و رابطهای تنگاتنگ با امام خمینی (ره) داشتند که متأسفانه در بند شدند و گروهی نورسیده سعی کردند به اصطلاح خودشان ریشه اصلاحطلبی را بخشکانند که انشاءاله موفق نخواهند شد.
2. سال 89 از لحاظ اقتصادی اگر طرح هدفمند کردن یارانهها اجرایی شود بیشک مردم سالی سخت را پشت سر خواهند گذاشت. علاوه بر آن تصویب قطعنامههای جدید این سختی را مضاعف خواهد کرد.
امیدوارم روسیه در سال 89 به وعدهی خود عمل نموده و نیروگاه اتمی بوشهر را راهاندازی نماید.
از لحاظ سیاسی نیز فکر میکنم عقلا و بزرگان بر افراطیون غلبه کرده و راه میانهای را برای یک آشتی ملی پیدا کنند تا بیش از این مملکت متضرر نشود، احتمالاً تعداد زیادی از زندانیان سیاسی پس از انتخابات آزاد خواهند شد.
در شرایط فعلی و با وجود فضایی که بر ارشاد و نهادهای فرهنگی سایه افکنده است هیچ امیدی به بهبودی فرهنگی نخواهیم داشت و بیش از پیش شاهد مقابله با روزنامهها خواهیم بود. در همه ابعاد دولت فعلی سالی سخت را پشت سر خواهد گذاشت.
امیدوارم در سال 89 شاهد برگزاری دادگاههای عوامل کهریزک و حادثهی کوی دانشگاه باشیم تا شاید کمی از دردهای اجتماعی التیام بخشیده شود.
مکث: آنچنان که مرسوم است هرساله وقتی آخرین شمارهی نشریهای به چاپ میرسد همه به هم پیشنهاد میدهند که برای ویژهنامهمان عیدانه یا بهارانهای بنویس. اما اینبار از این سرخوشی اثری نیست و امسال که شمارهی آخر نشریهمان به چاپ میرسد ویژهنامهمان همانند شمارههای دیگر این هفتهنامه است، همان 8 صفحهایهای معروف بوشهر. گمان میکنم دیگر همه میدانند چرا امسال نشریات منتقد استان بوشهر ویژهنامههای مجله مانند و همانند ویژهنامههای سالهای گذشته را ندارند؟ دیگر رمقی هم برای تعریف این تراژدی نمانده.
از همان سال گذشته که پا به عرصهی پر از بیم و امید خبرنگاری گذاشتم همهی ماهها را پشت سر میگذاشتم تا شاید ویژهنامهای نصیب من نیز شود ولی مثل اینکه در این دنیای پرآشوب قرار نیست آرامشی نصیب من شود. چرا که سال اول کنکور آمد و سال بعد شفیعی. حال نمیدانم در این روزگار پر از یأس و خمودی کسی نای نوشتن بهارانه دارد؟!
با همه ی این اوصاف برای همین ویژهنامهی کوچکمان با اهالی فرهنگ و سیاست استان تماس گرفتم و تقاضا کردم که ارزیابیشان را ازرویدادها و حوادث فرهنگی و سیاسی سال 88 ارائه دهند و مهمترین اتفاق این سال را از دید خود انتخاب نمایند. تعدادی پس از تماسهای مکرر گفتند صلاح نیست در این برههی زمانی صحبت کنیم و به ارزیابی وقایع سال 88 بپردازیم، ولی تعداد بسیاری نیز بودند که با شجاعت بسیار و بیملاحظه و صادقانه گفتند و نوشتند. در پایان نیز پیشبینی خود را از مسایل سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی استان و کشور در سال 89 ارائه نمودند. میدانم که آینده از آن ماست، با بهاری که می رسد از راه...
* * *
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم/ فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
سال 1388 سالی پر از هیجان و افت و خیزهای بسیار، سالی خاکستری و پر از مخاطره و مخمصه، سالی تلخ و فراموش نشدنی در تاریخ وطنمان بود. مخصوصاً دهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری و اتفاقات تلخ و خونباری که ناشی از مسائل پشت پردهای خود کاندیدها بود که در ادامه آن روی داد. آیا این انتخابات در صحت کامل و به درستی انجام گرفت؟! اگر به درستی انجام گرفته؛ پس این همه ناآرامی و نا امنیها، بازداشتها و اعتراضها که بعد از اعلام نتیجهی آرا به وقوع پیوست؛ نشانهی چه چیزی میتواند باشد؟ رهبران این جنبشها چه اهدافی را دنبال میکردند؟ مگر همین مردم با تمایل خود پای صندوقهای رأی نرفتند؛ که امروز ماندهاند صحت کدام یک از این دو جریان نا متعادل و نابهنجار را بپذیرند؟ یا اعتراضات و جنبشی که از سوی مخالفان برای دفاع و هوشیاری مردم رهبری میشد که خیلی هم خوب بود اما تاوانش را مردم پرداختند. قضاوت را در این مورد باید با تمام بنبستها و فراز و نشیبهایش به تاریخ واگذاشت تاریخی که همیشه مردم سپر بلاهای آن بودهاند و خواهند بود و سنگینی بار این بیعدالتیها و بیحرمتیها را به دوش میکشند. مثل گلهای پاکیزهی شقایق و شکوفههای نورس در راه مانده؛ که سنگینی و سردی برفهای زمستانی را تحمل میکنند. یکی از مهمترین اتفاقات سال جریان کهریزک و درد دلهای شریف مردم ایران بود و چیزی که همچنان ادامه دارد...
2. از لحاظ سیاسی: هیأت حاکمه تمام رسانههای ارتباطی را یعنی: رسانههای سمعی و بصری را کاملاً در اختیار خود گرفته است و تمامی خبرها و برنامه ها را به میل و نفع خود تنظیم و دوبارهسازی میکند و به شدت با آزادی بیان و قلم برخورد غیر منطقی میکند. آیا میشود با این شیوههای نابهنجار جلوی نفسها و فریادهای اهالی قلم و هنرمندان و روشنفکران متعهد و آزادیخواه را با تهدید و تحریم و ارعاب گرفت؟ از لحاظ فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی: با تمام دردها و رنج ها و فشارها و سرخوردگیهایی که بر اقشار مختلف جامعه پیش آمده و خود مردم هم نمیدانند که با چه شیوه و انگیزه و برنامههایی حتی زندگی روزمرهی خود را به پیش ببرند و در سرگردانی مطلق سرگردانتر ماندهاند و در زمینههای فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی پایههای باور و ایمان مردم فلج شده؛ و این موارد به زیان یک مملکت تمام خواهد شد و با این اوضاع یک جامعه شکل ایستایی و راکد به خود میگیرد و از تحرک و پیشرفت و تحول باز میماند. مسائلی را که متأسفانه ما امروز شاهد آن هستیم. و اما، ورزش: حقیقتاً بنده کارشناس رشتههای ورزشی نیستم ولی همینقدر میدانم که در ز مینههای ورزشی دیگر مثل گذشتههای دور و نزدیک، پر بار و روشن نیستیم و این هم دلایل خاص خودش را دارد. مخصوصاً ورزش فوتبال؛ که در تمام دنیا هواداران فراوان دارد. اگر جاهایی هم برای ورزش هزینه میشود به دلیل ناهماهنگیها و ندانمکاریها (غرضورزیها و منیّت های) مسئولین و متولیان در امر ورزش و مطمئناً ورزش مملکت ما راه به جایی نخواهد برد. ورزشی که با انرژی مثبت و تمایل و عشق همراه نباشد و صرفاً به اسپانسرها اکتفا کند چگونه می توانیم؛ بگوییم و یا انتظار داشته باشیم که ورزش در کشورمان جایگاه موفق و بر جستهای داشته باشد! با تمام منابع و استعدادهای طبیعی که در نیروی انسانی که در جوانان مملکت ما وجود دارد ولی متأسفانه با عدم توجه به این نیروی مستعد؛ ورزشکاران ما نیز از نظر فناوری علم و دانش روز دنیا دور ماندهاند!!!
امیدواریم که سال 1389، سالی سرشار از موفقیت و سر بلندی برای ملت عزیز ایران و هماستانیهای صبور و مهربانم در تمام امورات زندگیشان باشد.
مکث: آنچنان که مرسوم است هرساله وقتی آخرین شمارهی نشریهای به چاپ میرسد همه به هم پیشنهاد میدهند که برای ویژهنامهمان عیدانه یا بهارانهای بنویس. اما اینبار از این سرخوشی اثری نیست و امسال که شمارهی آخر نشریهمان به چاپ میرسد ویژهنامهمان همانند شمارههای دیگر این هفتهنامه است، همان 8 صفحهایهای معروف بوشهر. گمان میکنم دیگر همه میدانند چرا امسال نشریات منتقد استان بوشهر ویژهنامههای مجله مانند و همانند ویژهنامههای سالهای گذشته را ندارند؟ دیگر رمقی هم برای تعریف این تراژدی نمانده.
از همان سال گذشته که پا به عرصهی پر از بیم و امید خبرنگاری گذاشتم همهی ماهها را پشت سر میگذاشتم تا شاید ویژهنامهای نصیب من نیز شود ولی مثل اینکه در این دنیای پرآشوب قرار نیست آرامشی نصیب من شود. چرا که سال اول کنکور آمد و سال بعد شفیعی. حال نمیدانم در این روزگار پر از یأس و خمودی کسی نای نوشتن بهارانه دارد؟!
با همه ی این اوصاف برای همین ویژهنامهی کوچکمان با اهالی فرهنگ و سیاست استان تماس گرفتم و تقاضا کردم که ارزیابیشان را ازرویدادها و حوادث فرهنگی و سیاسی سال 88 ارائه دهند و مهمترین اتفاق این سال را از دید خود انتخاب نمایند. تعدادی پس از تماسهای مکرر گفتند صلاح نیست در این برههی زمانی صحبت کنیم و به ارزیابی وقایع سال 88 بپردازیم، ولی تعداد بسیاری نیز بودند که با شجاعت بسیار و بیملاحظه و صادقانه گفتند و نوشتند. در پایان نیز پیشبینی خود را از مسایل سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی استان و کشور در سال 89 ارائه نمودند. میدانم که آینده از آن ماست، با بهاری که می رسد از راه...
* * *
1. در واپسین روزهای سال 88 هستیم، بیگمان سال 88 سالی بود پر از بیم و امید، وقایع غیرقابل پیشبینی مثل حادثه تلخ سقوط چند هواپیما، سانحهی ناگوار خط آهن در مشهد گرفته تا سرنوشت مبهم پروژه هستهای آن هم به خاطر سیاستهای غلط روسیه و تعامل با غرب برای ناکام کردن ایران، وضعیت ناهماهنگ دولت برای هدفمند کردن یارانهها، بنا به اظهارات صریح مسئولان رده بالای دولت، ملت ایران بابت منابع ملی و درآمدهای حاصل از آن، همچون گاز و نفت از گذشتههای دور طلبکار است، دولت عدالتمحور بنا را بر این گذاشت تا مبلغی ناچیز به مردم بپردازد، ابتدا مقرر بود به خانوادههای مستضعف داده شود، بعداً چون بار مالی سنگین آن را بر دوش دولت دیدند، حذف سوبسیدها را تا مرحله اجرا پیش بردند، سپس گفتند یارانهها به همه اقشار جامعه تعلق میگیرد و ظاهراً برای رعایت مساوات، دولت پیشنهاد موسسهای را نمود تا کار را پیش ببرد. چنان دستگاه عریض و طویلی خود به تنهایی قسمت مهمی از نقد کردن یارانهها را میبلعد. در حالی که اگر آمار اعلام شده از مرکز آمار ایران قابل قبول باشد واقعاً چه نیازی به آن دستگاه هست. این در حالی است که مجلس، دولت و خبرگان اقتصاد کشور شدیداً نگران اجرای آن میباشند.
در سیاست خارجی غیر از چند کشور دوست، ایران هم چنان گرفتار رویارویی با دول بزرگ جهان به ویژه غربیان هست و در داخل به نظر میرسد انتخاب مجدد دکتر احمدینژاد علیرغم شرایط و جو حاکم بر جامعه امری غیرمنتظره بود که تبعات گستردهای را به دنبال داشت. اتفاقاتی که میتوانست پیش نیاید و با خرد جمعی، انعطاف بیشتر و تحمل نظرات مخالف پیشگیری هوشمندانهای داشت.
2. الف: ریاست ایران نسبت به سال 88 تغییر محسوسی نخواهد داشت.
ب: اگر دکتر حسینی به آنچه گفته اعتقاد داشته: میتوان شاهد تحولات مثبتی در حوزهی فرهنگ ایران بود، عرصهای که مباهات یک ملت آگاه، مدنیت چند هزار ساله و تمدنی درخشان را به همراه دارد.
ج: اجتماعی: گرچه امنیت عمومی ضامن ثبات و گردش سالم امور جامعه است اما با بسترسازی فرهنگی امید بر آن است که در نظام ارزشی جمهوری اسلامی زندانی به نام اوباش، دگراندیش، سیاسی مخالف دولت وجود نداشته باشد که این میسر نمیشود مگر دولت زیر سایه قانون اساسی حرکت کند.
د: اقتصادی: گرچه سهم ملت ایران از فروش نفت و از راه یارانهها هنوز اجرایی نگردیده اما اگر بیماری مزمن اقتصادی آسیبشناسی گردد با تکیه بر دانش و تجارب نخبگان اقتصادی راه برونرفت از رکود و پسلرزههای بحران مالی جهانی نه تنها ممکن و قابل کنترل است که میتوان با زیر ساختاری تخصصی و به روز کردن آن از تجارت تک محصولی (نفت و گاز) نجات یافته و شاهد شکوفایی و رشد اقتصاد ملی معقولی بود.
مکث: آنچنان که مرسوم است هرساله وقتی آخرین شمارهی نشریهای به چاپ میرسد همه به هم پیشنهاد میدهند که برای ویژهنامهمان عیدانه یا بهارانهای بنویس. اما اینبار از این سرخوشی اثری نیست و امسال که شمارهی آخر نشریهمان به چاپ میرسد ویژهنامهمان همانند شمارههای دیگر این هفتهنامه است، همان 8 صفحهایهای معروف بوشهر. گمان میکنم دیگر همه میدانند چرا امسال نشریات منتقد استان بوشهر ویژهنامههای مجله مانند و همانند ویژهنامههای سالهای گذشته را ندارند؟ دیگر رمقی هم برای تعریف این تراژدی نمانده.
از همان سال گذشته که پا به عرصهی پر از بیم و امید خبرنگاری گذاشتم همهی ماهها را پشت سر میگذاشتم تا شاید ویژهنامهای نصیب من نیز شود ولی مثل اینکه در این دنیای پرآشوب قرار نیست آرامشی نصیب من شود. چرا که سال اول کنکور آمد و سال بعد شفیعی. حال نمیدانم در این روزگار پر از یأس و خمودی کسی نای نوشتن بهارانه دارد؟!
با همه ی این اوصاف برای همین ویژهنامهی کوچکمان با اهالی فرهنگ و سیاست استان تماس گرفتم و تقاضا کردم که ارزیابیشان را ازرویدادها و حوادث فرهنگی و سیاسی سال 88 ارائه دهند و مهمترین اتفاق این سال را از دید خود انتخاب نمایند. تعدادی پس از تماسهای مکرر گفتند صلاح نیست در این برههی زمانی صحبت کنیم و به ارزیابی وقایع سال 88 بپردازیم، ولی تعداد بسیاری نیز بودند که با شجاعت بسیار و بیملاحظه و صادقانه گفتند و نوشتند. در پایان نیز پیشبینی خود را از مسایل سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی استان و کشور در سال 89 ارائه نمودند. میدانم که آینده از آن ماست، با بهاری که می رسد از راه...
* * *
1. سال 88، سالی مهم در عرصهی مبارزات مدنی مردم ایران است. سال 88 جنبش اصلاحطلبانه دوم خرداد رویکردی غیرواقعگرایانه خود را رها کرد و به صورت رئال و واقعی، پویایی و نشاط خود را بازیافت. اگر گفتمان دوم خرداد انتزاعی بود و بیشتر در عرصهی تئوری نمود داشت جنبش سبز شکل گرفته در سال 88 عملیاتی شد و از عرصهی نظر به عمل رسید. همچنین اگر جنبش دوم خرداد 76 واکنشی بود و بیشتر تحت تأثیر کنش اقتدارگرایان به صورت منفعلانه عمل میکرد جنبشِ سبز کنشگر است و اقتدارگرایان در موضع واکنش نسبت به آن قرار دارند.
سال 88 از این منظر سالی مهم بود. از سوی دیگر اگر جنبش دوم خرداد سر نداشت و حلقهی مفقودهی آن شجاعت بود، اما جنبش سبز با حضور میرحسین موسوی و کروبی هم سر دارد و هم مهدی کروبی حلقهی مفقودهی شجاعت را به آن بازگردانده است. مهمترین رویداد سال 88 با این اوصاف، انتخابات ریاست جمهوری دهم و اتفاقات پس از اعلام نتایج بود.
2. آتشی به خوبی گفته که: «چه تلخ است این سیب» و فروغ چه زیبا سروده که: «دل گمراه من چه خواهد کرد/ با بهاری که میرسد از راه/ با نیازی که رنگ میگیرد/ در تن شاخههای خشک و سیاه» و شاملو چه خوب نویدمان میدهد که: «روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد/ و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت/ روزی که هر انسان برای هر انسان برادریست/ روزی که درهای خانهشان را نمیبندند/ قفل افسانهایست/ و قلب برای زندگی بس است/ …/ و من آن روز را انتظار میکشم/ و… امیدوارم سال 89 چنین باشد و یا در مسیر چنین شدنی باشد.
مکث: آنچنان که مرسوم است هرساله وقتی آخرین شمارهی نشریهای به چاپ میرسد همه به هم پیشنهاد میدهند که برای ویژهنامهمان عیدانه یا بهارانهای بنویس. اما اینبار از این سرخوشی اثری نیست و امسال که شمارهی آخر نشریهمان به چاپ میرسد ویژهنامهمان همانند شمارههای دیگر این هفتهنامه است، همان 8 صفحهایهای معروف بوشهر. گمان میکنم دیگر همه میدانند چرا امسال نشریات منتقد استان بوشهر ویژهنامههای مجله مانند و همانند ویژهنامههای سالهای گذشته را ندارند؟ دیگر رمقی هم برای تعریف این تراژدی نمانده.
از همان سال گذشته که پا به عرصهی پر از بیم و امید خبرنگاری گذاشتم همهی ماهها را پشت سر میگذاشتم تا شاید ویژهنامهای نصیب من نیز شود ولی مثل اینکه در این دنیای پرآشوب قرار نیست آرامشی نصیب من شود. چرا که سال اول کنکور آمد و سال بعد شفیعی. حال نمیدانم در این روزگار پر از یأس و خمودی کسی نای نوشتن بهارانه دارد؟!
با همه ی این اوصاف برای همین ویژهنامهی کوچکمان با اهالی فرهنگ و سیاست استان تماس گرفتم و تقاضا کردم که ارزیابیشان را ازرویدادها و حوادث فرهنگی و سیاسی سال 88 ارائه دهند و مهمترین اتفاق این سال را از دید خود انتخاب نمایند. تعدادی پس از تماسهای مکرر گفتند صلاح نیست در این برههی زمانی صحبت کنیم و به ارزیابی وقایع سال 88 بپردازیم، ولی تعداد بسیاری نیز بودند که با شجاعت بسیار و بیملاحظه و صادقانه گفتند و نوشتند. در پایان نیز پیشبینی خود را از مسایل سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی استان و کشور در سال 89 ارائه نمودند. میدانم که آینده از آن ماست، با بهاری که می رسد از راه...
* * *
1. در طول حیات جمهوری اسلامی، سال 88 یکی از سالهای استثنایی و پرفراز و نشیب بود. در فراز سی سالگی و بلوغ آن از یکسو و تنشهای سیاسی از سوی دیگر. آنچه برای من قابل توجه بود اینکه با حذف اصلاحطلبان به صورت گسترده موج سومی پا به عرصه و هدایت دولت و مجلسی گذاشتند که بسیاری از آنها برای امثال منِ نسل انقلابی ناشناخته بودهاند. این موج توانست با هر صورتی احمدینژاد را بر کرسی ریاست جمهوری بنشاند و بعد از آن هم این موج، جریان مقابل را برنتافت و در صدد حذف کامل آن برآمد. به نحوی که نخبگان این جریان را هم به زندان انداختند. این موضوع برای من، مغایر با منویات امام خمینی (ره) به نظر میرسید چون که امام حضور سیاسی هر دو جریان موجود در کشور را به عنوان دو بال میدانستند و اختلاف نظرها را در چارچوب قانون رحمت میدانستند نه نقمت. از پس پردهی این منازعات جریان زندان مخوف کهریزک، حمله به کوی دانشگاه و ضرب و شتم معترضین اتفاقات مهمی بود که به این شکل برای اولین بار در سال 88 اتفاق افتاد.
2. پیشبینی من از سال 89 این است که موج سوم قصد دارد فضا را تنگتر و تنگتر نماید و کمر همت بر حذف کامل اصلاحطلبان بسته است. غافل از اینکه حرکتهای اجتماعی از بین نمیروند. و همیشه سرکوبِ مخالفان در طول تاریخ در درازمدت برای حاکمان نتیجه عکس داشته است. سال 89 هم برای اصلاحطلبان سال سختی خواهد بود و بیشتر تحت فشار قرار خواهند گرفت. اما اگر آقای احمدینژاد موفق به جلب رضایت عمومی از نظر اقتصادی و اجتماعی نشود، این جریان نیز قربانی همان مردمی خواهند شد که برای رفع مشکلاتشان روی به موج سوم آوردهاند و اگر این اتفاق بیافتد بروز و ظهور جریان بعدی برای من مبهم و غیرقابل پیشبینی است. قابل ذکر است که قدرتهای بزرگ جهانی هم خوش ندارند کشوری دموکراتیک با حضور نخبگان تراز اول آن جامعه شکل بگیرد. در این منازعات و با حضور کوتولههای سیاسی در منطقه بهترین شیوه برای منافع قدرتهای اقتصادی دنیاست.
مکث: آنچنان که مرسوم است هرساله وقتی آخرین شمارهی نشریهای به چاپ میرسد همه به هم پیشنهاد میدهند که برای ویژهنامهمان عیدانه یا بهارانهای بنویس. اما اینبار از این سرخوشی اثری نیست و امسال که شمارهی آخر نشریهمان به چاپ میرسد ویژهنامهمان همانند شمارههای دیگر این هفتهنامه است، همان 8 صفحهایهای معروف بوشهر. گمان میکنم دیگر همه میدانند چرا امسال نشریات منتقد استان بوشهر ویژهنامههای مجله مانند و همانند ویژهنامههای سالهای گذشته را ندارند؟ دیگر رمقی هم برای تعریف این تراژدی نمانده.
از همان سال گذشته که پا به عرصهی پر از بیم و امید خبرنگاری گذاشتم همهی ماهها را پشت سر میگذاشتم تا شاید ویژهنامهای نصیب من نیز شود ولی مثل اینکه در این دنیای پرآشوب قرار نیست آرامشی نصیب من شود. چرا که سال اول کنکور آمد و سال بعد شفیعی. حال نمیدانم در این روزگار پر از یأس و خمودی کسی نای نوشتن بهارانه دارد؟!
با همه ی این اوصاف برای همین ویژهنامهی کوچکمان با اهالی فرهنگ و سیاست استان تماس گرفتم و تقاضا کردم که ارزیابیشان را ازرویدادها و حوادث فرهنگی و سیاسی سال 88 ارائه دهند و مهمترین اتفاق این سال را از دید خود انتخاب نمایند. تعدادی پس از تماسهای مکرر گفتند صلاح نیست در این برههی زمانی صحبت کنیم و به ارزیابی وقایع سال 88 بپردازیم، ولی تعداد بسیاری نیز بودند که با شجاعت بسیار و بیملاحظه و صادقانه گفتند و نوشتند. در پایان نیز پیشبینی خود را از مسایل سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی استان و کشور در سال 89 ارائه نمودند. میدانم که آینده از آن ماست، با بهاری که می رسد از راه...
* * *
1. رویداد یا رخداد هرکدام واژههایی هستند که همه روزه انسانها با آن سر و کار دارند و هر روزی که میگذرد رخدادی به وقوع میپیوندد لذا در سالی که گذشت اینگونه رخدادها بسیار رخ داد. از کشته شدن افراد گرفته تا مرگ، تولد، زلزله، سیل و …. اما به عقیده این حقیر مهمترین رخداد در سال 1388 به وجود آمدن فضایی بسته ولی به گفتهی برخی باز، میباشد. به وجود آمدن جنبشی از دل همین مردم به اصطلاح آشوبگر و حوادثی که از بدو آن به وقوع پیوست. بسته شدن تمام دربها به روی روزنامهنگاران از یکسو و زیرسئوال بردن افرادی که خود روزی دستی در به وجود آوردن این انقلاب داشتهاند از سوی دیگر. در دنیای تکنولوژی فضا کاملاً آزاد است و دنیا در حال پیشرفت و کسی هم نمیتواند جلوی این پیشرفت را بگیرد ولی باید افسوس خورد که در دنیای امروز ایران همه چیز در حال فیلتر شدن است، از جمله تکنولوژی. ولی خوشحالم که برای هر کاری راهی هم وجود دارد و نمیدانم چرا مسئولین به جای اینکه ریشه را درست کنند ساقه و برگ را از بین میبرند. شکستن حرکتها و جاری شدن خونها هیچ چیزی را عوض نمیکند مگر برگ تاریخی را سیاه کردن و...
با خود که تنها میشوم میگویم ما به کجا چنین شتابان میرویم؟ آیا نمیخواهیم از گذشته عبرت بگیریم؟!
به راستی بعد از مرگ، تاریخ چه قضاوتی در مورد ما خواهد کرد؟
همه رفتند، ما نیز رفتنی هستیم...
2. این حقیر پیشبینی نمیکنم چون که پیشگو نیستم ولی در کشور هستند کسانی که پیشگویی میکنند. اما میتوانم حدس بزنم که در سال آینده روزگار سختی را به چشم خواهیم دید.
فقر سر به فلک میکشد و دزدی بیداد میکند. آری، این است آینده جوانان وطن…و زندانها همچنان پر و خالی میشوند واقعاً این است دموکراسی؟!
پیشاپیش بسته شدن چند روزنامه دیگر را در سال آینده تسلیت عرض میکنم و از نان خوردن برخی خبرنگاران به دلیل کمبود نان خوشحالم.
سال خوشی را آرزو میکنم، البته برخی از خانوادهها امسال عید ندارند چون که عزیزانشان در کنارشان نیستند. آری، این پیشبینی واقعی است.
پوسیدگیهای بین دندانهای شیری:
هنگامی که بین دندانهای شیری پوسیدگی ایجاد میشود قسمتی از دیوارههای هر دو دندان از بین می رود، در نتیجه بین دو دندان فضای خالی ایجاد میشود و دندانهای به طرف آن فضای خالی حرکت میکنند و فضا جهت رویش دندانهای دایمی کم میشود؛ در نتیجه دندانهای دایمی نامرتب میرویند. (برای جلوگیری از این عارضه توصیه میکنیم حتماً از نخ دندان برای اطفال استفاده کنید و به محض ایجاد پوسیدگی در دندانها نسبت به ترمیم آنها اقدام نمایید.)
وراثت:
ممکن است در اثر وراثت رشد فکین و تعداد و اندازهی دندانها غیرطبیعی باشد و در نهایت منجر به نامرتبی دندانهای اطفال شود. در نتیجه والدینی که خود یا اقوامشان این مشکل را دارند باید کودک خود را مرتب تحت نظر دندانپزشک قرار دهند تا درمانهای لازم به موقع صورت گیرد.
مکیدن شست:
مکیدن شست عادت بعضی از اطفال است. این کار باعث میشود شکل فک بالا تغییر کند و دندانهای پیش حالت بیرونزدگی پیدا کنند و کام (سقف دهان) کودک بیش از اندازه گود گردد. اگر از همان سنین پایین (5 سالگی) که اشکال ایجاد شده در فک قابل برگشت است علت روحی آن را پیدا کنیم و بتوانیم کودک را با کمک توصیههای پزشک به ترک این عادت ترغیب کنیم میتوانیم از بروز این مشکلات جلوگیری نماییم. در غیر این صورت این عارضه فقط با پلاکهای ارتودنسی درمان میشود.
ضربه:
زمین خوردن اطفال هنگامی که دندانهای دایمی هنوز رشد نکردهاند و به صورت جوانههای دندانی در فک قرار دارند موجب جابهجایی آنها میشود و در نتیجه دندانهای دایمی بعد از رویش کج میشوند.
تنفس دهانی:
تنفس دهانی مشکل دیگری است که بعضی از اطفال دارند که البته علل مختلف دارد. یا بر حسب عادت کودک از دهان تنفس میکند و یا بر اثر داشتن لوزهی حلقی (آدنوئید) و یا اختلالات دیگری در ناحیه حلق و بینی است که کودک اجباراً از دهان تنفس میکند. این افراد به هنگام خواب یا تماشای تلویزیون دهانشان باز است.
این اطفال باید تحت نظر پزشک گوش و حلق و بینی قرار بگیرند تا علت اصلی مشخص و رفع شود، اگر این کار در همان سنین پایین، قبل از بروز تغییرات فکیِ، انجام شود مشکل فکی در کودک بروز نمیکند ولی اگر بعد از بروز تغییرات فکی متوجه تنفس دهانی کودک شویم ابتدا باید علت را رفع کنیم و بعد او را تحت نظر دندانپزشک قرار دهیم تا با استفاده از روش ارتودنسی پیشگیری، تغییرات فکی کودک را درمان کنیم.
ارتودنسی پیشگیری
فضا نگهدارها: در بعضی مواقع به علت عدم توجه به موقع به دندانهای شیری متأسفانه مجبور به کشیدن دندان قبل از زمان افتادن آن میشویم. در این مواقع حتماً باید از فضا نگهدار استفاده کنیم. فضا نگهدار جای خالی دندانِ کشیده شده را حفظ میکند و در نتیجه دندان دایمی در محل خود میروید. فضا نگهدارها دو نوعاند:
الف: فضا نگهدار متحرک: این نوع فضانگهدارها پلاکهای متحرکی هستند که در دهان کودک قرار میگیرند. بعد از ر وعده غذا میتوان پلاک را از دهان خارج کرد و بعد از مسواک زدن دندانها و پلاکها و ماساژ لثه مجدداً آن را در دهان کودک گذاشت. تا زمانی که دندان دایمی جانشین دندان کشیده شده شود.
ب: فضا نگهدار ثابت: این فضا نگهدار با اتصال به یک روکش یا بند به دندان کناریِ فضای خالی ثابت میماند و نمیتوان آن را از دهان خارج کرد. این روش بیشتر برای اطفال سنین پایین به کار میرود زیرا این کودکان اغلب تحمل پلاک متحرک را ندارند و موجب شکستن یا گم کرن پلاک متحرک میشوند.
پلاکهای متحرک ارتودنسی:
برای درمان نامرتبی دندانهای اطفال باید کودک را از سن 5/5 تا 6 سالگی به بعد (دورانی که کودک هم دندان شیری و هم دندان دایمی دارد). نزد دندان پزشک ببریم تا با استفاده از پلاکهای متحرک ـ پیشگیری ارتودنسی این ناراحتی را کاملاً یا حداقل تا 70 الی 80درصد درمان کنیم. استفاده از این روش هم هزینه کمتری در بر دارد و هم مدت درمان کوتاهتر است. در غیر این صورت اگر به موقع اقدام نشود و فک کودک رشد نهایی خود را کرده باشد، باید از روش ارتودنسی ثابت (فیکس) استفاده شود. در نتیجه بیمار باید زمان بیشتر و هزینهی بالاتری را متحمل شود. از مزایای دیگر استفاده از پلاک متحرک این است که میتوان پلاک را از دهان خارج کرد و هم پلاک و هم دندانها را کاملاً تمیز کرد، بدین ترتیب بهداشت دهان و دندانها آسانتر و بهتر رعایت میشود، در صورتی که در ارتودنسی فیکس سیمهای ارتودنسی به دندانها متصل است و در نتیجه رعایت بهداشت دهان و دندانها مشکل است و امکان ایجاد پوسیدگی دندانی بیشتر میشود.
مراقبتهای ویژه به هنگام زمین خوردن اطفال
از جمله حوادثی که برای کودکان بیشتر اتفاق میافتد زمین خوردن هنگام بازی یا برخورد سر و صورت با اشیاء است و متأسفانه این حوادث بیشتر منجر به آسیب دیدن دندانها و به خصوص دندانهای پیش میشود. در این مواقع نکاتی وجود دارد که اگر والدین یا افرادی که هنگام موقع حادثه همراه کودک هستند، ضمن حفظ آرامش انجام دهند کمک زیادی به نجات دندانهای کودکان و درمانهایی که دندانپزشک انجام میدهد میکنند.
«دل گمراه من چه خواهد کرد/ با بهاری که میرسد از راه/ با نیازی که رنگ میگیرد/ در تن شاخههای خشک و سیاه» (فروغ فرخزاد)
باید از شاید گذشت یا شاید از باید گذر کرد. باید یا شاید؟ مسأله این است! اما هرچه هست برای رسیدن به شاید حال با باید، باید بود. با باور اکنونِ باید است که به شایدِ فردا میرسیم.
از مقاومت به آزادی، از سختی به رهایی، از قطعیت به پلورالیسم (تکثر) و از جزمیت به لیبرالیسم! از باید به شاید. راهی نیست اما رهی طولانی رفتهایم و اکنون باید آخر راه را صحیح طی کنیم تا در پایان، باید جای خود را به شاید دهد و آنگاه «باید»، تنها قانون شود و «شاید»، پلورالیسم و دموکراسی. پس اکنون باید…
باید ماند، باید نوشت، باید گفت، باید ایستاد، باید مقاومت کرد، باید سبز بود و باید همدل و همراه شد با مردمی که از آنانیم. نباید رفت، نباید سکوت کرد، نباید نشست، نباید رها کرد، نباید کوچ کرد. باید سختی کشید و رنج، تحمل کرد و درد کشید، همپای همین آدمهایی که با هم هستیم و دردشان را میبینیم. سخت است اما باید کشید و طاقت آورد و امید داد و امیدوار بود. به گفتهی «آنا آخما توا»: «اما اینجا در کنار مردم بودم، مردم خودم/ جایی که همه محکوم به فلاکت و اندوه بودیم». این بودن، بسی بهتر از جای دگر رفتن و فراموش دیگری کردن است. باید از خود گذر کرد و به دیگری رسید تا ماندن سخت شیرین شود و شیرینی حضورِ با مردم و رنجِ مشترک را به کام چشید و لذت برد و انرژی کسب کرد. بیشک همدلیها، هم بغضیها و همدردیها، سنگ را در مسیر رودخانه جابهجا میکند و آب جاری و زلال، تنهای همهمان را میشوید و همه با هم میرسیم به پاکی زلال آب رود.
«احساس میکنم/ در بدترین دقایق این شام مرگزای/ چندین هزار چشمهی خورشید در دلم/ میجوشد از یقین/ احساس میکنم/ در هر کنار گوشهی این شورهزار یأس/ چندین هزار جنگل شاداب/ میروید از زمین». (احمد شاملو)
باور کنیم که مقاومت آفرینش است. مقاومت زندگی است و رنج کشیدن، نشانهای از انسانیت است. این باور، هستهی هستی آدمیت است و مسئولیت میدهد و زین سبب است که باور میکنیم که بنی آدم اعضای یک پیکرند و این چنین است که مقاومتمان آفرینشگری میکند و لذت میبخشد و عطر زندگی میطراود. شاملو چه زیبا گفته: «باید اِستاد و فرود آورد/ بر آستان دری که کوبه ندارد» و این ایستادن و کوفتن بالاخره پاسخ میگیرد. باید از گذار، گذر کرد و به ثبات تغییر! رسید. تغییر و تکثر و اراده است که زیبا میکند و طراوت میبخشد، دل در گرو تغییر دادن است که نیل به تغییر یافتن میدهد و به کمال و زیبایی رهنمونمان میسازد.
«واسلاو هاول» رئیس جمهور دموکرات چک خوب گفته که: «اوقاتی وجود دارد که ما باید به ژرفای شوربختیهایمان فرو شویم تا حقیقت را دریابیم. درست مانند آنگاه که سر به چاه فرو میکنیم تا ستارگان را در پهنهی روز روشن ببینیم». انسان کمال یافته و در راه کمال ناامید و مأیوس نمیشود که خود تخم امید میپراکند و اینگونه است که انسان از ابژه بودن (مفعول بودن و تأثیرپذیرفتن) رهایی مییابد و به سوژه (کنشگر و تأثیرگذار) تبدیل میشود. دیگر بس است تکرار انقلاب و سرخی و انقلابی دیگر و تکرار تکرارها.
«نه! چه قرمز باشد چه مادون قرمز/ عبور میکنم/ زیرا/ در گوشهای از آن بوستان جنگلیِ سوخته/ کسی دارد میرقصد/…» (منوچهر آتشی) و اینگونه است که باید سرخیها، سیاهیها و مانعها را پسِ پشت گذاشت و سبزینهپوش و سبزاندیش به سفیدیها و آزادی رسید به سبزترین سبزی که سرخیهای انقلابمان به آن نرسیده است. مسیر مستمر ما مدام از سرخ به سرخ بوده و از نو مانع دوباره و ما دوباره از مانع عبور کردیم و عبورهامان دوباره مانعی شد برای تکرار واپسین. این بار اما قصد گذار از سرخ به سرخ و انقلاب به انقلاب نداریم که اینبار سرخ به سبز میرسانیم: «هرگز/ چه سبز باشد چه ماورا سبز/ عبور نمیکنم/ زیرا الان به درختی میاندیشم که در آبادی کودکیم جا گذاشتهام/ درختی که هنوز گنجشکان را پناه میدهد» (منوچهر آتشی)
باید انسانی و زیبا زیست. باید سبز بود و سبزی بخشید، باید مقاومت کرد و آفرینشگر بود. باید رنج کشید و همرنج بود تا توتالیتاریسم و استبداد نتواند بقبولاند و یا بهراساند و به ناچار عزل شود و غزل آزادی جاری شود: «گر بدین سان زیست باید پست/ من چه بیشرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم/ بر بلند کاج خشک کوچهی بنبست/ گر بدینسان زیست باید پاک/ من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه/ یادگاری جاودانه برتر از بی بقای خاک» (احمد شاملو)
دست او را میگرفت و پا به پا فرزند را به مدرسه میبرد تا لحظهای که پسرش وارد کلاس نگردیده بود مادر چشم از او برنداشته و درب مدرسه را ترک نمیکرد، دقایقی چند قبل از تعطیل شدن مادر و یا بعضی مواقع پدر در مدرسه حاضر میشد و به محض مرخص شدن و آمدن فرزند از میان شاگردان که شتابان مدرسه را ترک میکردند، فرزندش را یافته و پس از بوسهای بر چهرهی او دستش را محکم در دست میگذاشت و سوار بر ماشین نموده و به طرف خانه میرفتند. تنها فرزند خانواده که سالهای تحصیل ابتدایی را میگذراند نور چشم پدر و مادرش بود و مثل همهی پدر و مادرها فرزندنواز بودند و به او عشق میورزیدند. مشتاقانه او را در آغوش میگرفتند و میبوسیدند؛ همهی امکانات زندگی، تحصیلی، تفریحی و بازی و سرگرمی برایش مهیا کرده و از درخواستهای او هیچگونه دریغی نداشتند. همچنانکه طاقت کمترین سستی و یا کسالت فرزند را هم متحمل نبودند. در همهی خانوادهها مرسوم است که اگر فرزند نگران و یا خواستهای داشته باشد قدر مسلم نگرانیاش برطرف نموده و تا جایی که امکانپذیر باشد تقاضای او را بیپاسخ نگذارند و چنانچه فرزند شادمان باشد بیشک شریک خوشحالی و شادمانی او هستند. اما محبتها و دوست داشتنهای بی حد و حساب و دلسوزیهای بی مورد و پر اغراق شاید هم زمانی پایانی خوب و مطلوب نداشته باشد. والدین تصور میکردند که در تربیت فرزند از هیچ کوششی سر باز نزده و چیزی کم نگذاشتهاند و در مسیر فرزندنوازی نمونه هستند، ولی غافل از اینکه عزیز دردانه پدر و مادر نه در جامعهی مدرسه و نه در جمع آشنایان و حتا فامیل کسی او را به خوبی نمیشناسد و فرزند هم شناخت و آشنایی با کسی حتا همسایه و همکلاس خود ندارد. محدودیت غیرمعقول و وسواس داشتن و توهم بیموردِ پدر و مادر در تعلیم و تربیت فرزند او را گیج و مات و مبهوت نموده است. یک امر طبیعی است که دوست داشتن، دلسوزی، عشق و محبت از خصایل بارز والدین نسبت به فرزندان بوده و در همهی خانوادهها وجود دارد. اما نه به قیمت بیگانه شدن فرزند با افراد دور و نزدیک خود و نه به گونهای پرورش یابد که کمکم این بیگانگی و به طور کلی با این سیستم تربیتی یک نوع عقده و کمبود در وجود فرزند نشأت می گیرد.
وقتی که پسر در اتاق خصوصی خود و در پشت پنجره نشسته و تماشاگر بچههای مشغول بازی در کوچه باشد و او هم دوست بدارد که همبازیشان شود اما اجازه بیرون رفتن از خانه نداشته باشد مسلماً از هر نظر سرخورده و تحقیر میگردد.
فرزند هرچند که در رفاه و آسایش باشد و بدون هیچ دغدغهای ادامه تحصیل بدهد و هیچگونه کمبودی از نظر امکانات مادی و تحصیلی هم نداشته باشد قدر مسلم جامعهی مدرسه برای او فضای دیگریست، همشاگردانش با افکاری متفاوت و رشد فکری و نبوغ تازهای تجلی میکنند. طبیعتاً او هم میبایست در جمع آنان و با بچههای همکلاسش جوشش داشته و همفکر آنها بوده باشد. در صورتی که این عزیز دردانه در منزل تنها و محروم از فضای آزاد کوچه و خیابان و با بیگانگی و منزوی شدن ساعاتی را در محیط مدرسه میگذراند. خانوادهای که فرزندشان از دوران کودکی تا دوران نوجوانی و جوانی که سالهای حساس و دوران عشق و جوانی و شور و هیجان است به ویژه روبهرو شدن با ایدههای تازه اینگونه با تنهایی و منزوی شدن در کنج اتاقش خویشتن را عادت داده چگونه والدینش ترجیح میدهند که تنها فرزندشان با دنیای بیرون و با ارتباط با همسایه و همکلاسش محروم باشد؟ بدون تردید فرزند همچون از دوران طفولیت اینگونه رشد و نمو نموده و سالهای کودکی و نوجوانیاش همچنان زیر نظر والدین ادامه زندگی میدهد و همیشه خواهشهای پدر و مادر پذیرا بوده و دوست و تمایلی هم نداشته که لطف و محبت آنان هرچند که در حد اغراق باشد نادیده گرفته و اهمیتی ندهد. هیچکس نمیدانست که در دل این جوان تنها چه میگذرد، جوانی که در دوران تحصیلی راهنمایی، دبیرستانی بیشتر اوقات با نظارت یکی از والدین به مدرسه رفت و آمده نموده چگونه آیندهای میتواند در انتظارش باشد؟ آیا پدر و مادر تصور میکردند همه بچههای همسایه و بچههای کوچه و بازار و همهی شاگردان مدرسه به گونهای نیستند که فرزندشان حتا با یکی دو نفرشان دوست و آشنا گردد؟ آیا فرزند آنان تافته جدا بافته بود؟ و آیا همه آدمهای کوچه و بازار بد بودند؟ و آیا میترسیدند پسرشان فردی به بار آید که عادت به سیگار کشیدن پیدا نموده و هراسانگیزتر آنکه با معتادین همگام گردد؟و شاید هم کمی پدر و مادر خیال مینمودند بچههای بیرون از خانه لیاقت دوستی و انس و الفت با پسرشان ندارند.
به طور کلی والدین چگونه فکر میکردند؟ آیا هیچگاه در این اندیشه بودهاند که دوران کودکی و و جوانی خودشان توسط پدر و مادرانشان اینگونه پرورش و تربیت یافتهاند؟ آیا دوست و آشنا و همکلاسی نداشتهاند؟ آیا تا سالهای دبیرستانی توسط پدر یا مادر به مدرسه میرفتهاند؟ این همه حساسیت و این همه دغدغه و وسواس مسلماً ثمرهای مبهم و نامعلومی در پی خواهد داشت و بدون تردید سرنوشتی ناخوشایند در انتظارشان خواهد بود. نوجوانی که به جز مدرسه حق خارج شدن از منزل نداشته باشد و اگر هم در روز و یا شبی به خانه دوستان یا آشنایان دعوت میشدند ظاهر بسیار زیبا و برازندهی پسرشان به خوبی متجلی بود. همهی حاضرین از آن فرزند انتظار برخورد شایسته و در خور تحسینی داشتند. اما افسوس که او از حضور ذهن و قوهی بیان و به طورکلی از آداب معاشرت و عکسالعملی که در خور توجه و چشمگیر باشد نشانی از او به چشم نمیخورد.
آری، زمانی که فرزند از جامعهی بیرون خانه محروم بوده و دائماً در تنهایی و انزوای خود به سر برد بدون تردید چهره و رفتاری برازنده از او پدیدار نگردیده و این خود نماد و نشانی از تربیت و پرورش نادرست والدین خواهد بود. قطعاً این نوع طرز رفتار و تربیت خواسته و به مصحلت فرزند نبوده و بیشک ناراضی و ناخشوند است، شاید هم بر سر دو راهی مانده باشد و پدر و مادر غافل از اینکه فرزندشان چگونه در جامعه تنها مانده و تک رهرو خانه و مدرسه گردیده. جای بسی شگفتیست که در این دوران که هر جوانی به سرعت در پی پیشرفت علم و دانش و جذب دوستیها و عشق و محبت در میان یاران و همدورههای تحصیلی خود میباشد، ولی این پدر و مادر به دست خود فرزندی را پرورش میدهند که نمیدانند چه سرنوشتی برای او رقم میزنند.
حالا که در سالهای پایانی دبیرستان مشغول به تحصیل بوده و در مرحلهای نیست که به جهاتی در نقش عزیز دردانه والدین باشد و در میان همکلاسان و همقطاران خود احساس بیگانگی نماید زیرا سن او دیگر مقتضی این رفتارها نیست. این فاصلهها و گوشهنشینیها اندک اندک عقدهای خواهد شد که به تدریج شخص را از پای درآورده و تحمل خود را از دست میدهد، بعید هم نبوده که در تنهایی خود ذره ذره از نظر روحی بیمار گردیده و در صورت ادامه روند تربیتی پدر و مادرش ضربه بزرگی به امور تربیتی وی وارد آورده است. متأسفانه فرزند این جرأت را هم در خود نمیبیند که حداقل بتواند واکنشی در برابر والدینش نشان داده و کلامی به سود خود بر زبان آورده و چارهای بیندیشد که آن هم قطعاً با درماندگی و عدم قوهی بیانش در برابر والدین، سکوت خودش را ترجیح میدهد. شاید هم حق والدین را محترم شمرده و تردیدی نیست که همین ارج نهادن به آنها اجازه هرگونه پرسشی از سوی فرزند سلب نموده، با تمام این تفاصیل شاید هم زمانی رسیده باشد که فرزند دیگر تحمل اینگونه اعمال و رفتار را نتواند داشته باشد و پدر و مادر هم حقاً نمیبایست سیستم پرورشی خود را مثل گذشته ادامه دهند، تجدید نظری در رفتاری تربیتی خود نموده و قدری هم به اصول تعلیم و تربیت دیگران نگریسته و از تخیلات و وسواسهای بیهوده و آزاردهندهی چشمپوشی نموده و در اندیشهی موفقیت و آیندهی درخشانی برای پسرشان باشند. ذرهای هم به این فکر باشند که فرزندشان تاکنون چگونه واکنشی در جمع آشنایان و فامیل و میهمانها داشته است؟ آیا نمیبایست در حالات روحی و رفتاری او تغییراتی حاصل گردد؟ زیرا در غیر اینصورت چگونه میخواهد وارد جامعهی بزرگتر گردد؟ و چطور در جمع دانشجویان و مهمدورههای خود به کسب تحصیلات عالیه بپردازد؟ آیا رفتار و کردارهای دست و پاگیری که با او شده با کولهباری از مشکلات روبهرو نمیشود؟ و آیا فرزندشان میتواند در جمع همدورههایش خود را با آنان وفق دهد؟ قطعاً در آن هنگام برای او سئوالبرانگیز میشود. پدر و مادر به خیال خود توانستهاند فرزندشان را از آسیبها و بعضی انحرافهایی که کم و بیش در جامعهی نوجوانان دیده میشود دور نگه دارند. به خیال خود توانسته اند با این روش پرورش دادن فرزند را مصون از هر بیماری و هر خطر و خطایی برهانند. ناگفته نماند که در همه دنیا قشر فاسد و مخل جامعه وجود دارد و اکثر آنان برای بچههای پاک و معصوم کمین نموده تا بتوانند آیندهسازان جامعه را به دام انداخته و مانند خود منحرف سازند. این پدر و مادر هم قطعاً سهمی از ترس و واهمهی خود را از این باب دانسته اما نه آنکه فرزند خود را آشفته و حیران نموده و نه آنکه او را ذره ذره از صف همسن و سالان و همدورههای خود عقب بماند. وانگهی پسری که در چنین خانوادهای پرورش یافته و از دوران کودکی هیچگونه تماسی با بیرون از خانه نداشته چگونه میتواند با افراد ناباب انس گرفته و از در دوستی درآید؟ لذا این والدین با آن شیوهی تربیتی خود خواستهاند دربارهی فرزندشان دلسوزی نموده و او را به طرز صحیح و در کمال صحت و سلامت تربیت نموده. اما زهی خیال باطل.
شبی از شبها که پدر و مادر به قصد شبنشینی به منزل یکی از دوستان دعوت بودند از فرزندشان خواستند او هم آمادهی رفتن با آنها گردد. اما پسر برای اولین مرتبه به خواستهی والدین تن در نداده و حاضر به رفتن با آنها نگردید، هرچه آن دو اصرار نمودند اما فرزند قبول نکرده و به بهانه داشتن امتحان در روز بعد و خواندن درس در خانه ماندگار شد، سرانجام والدین با او روبوسی و خداحافظی نمودند و خانه را با تنها ماندن پسرشان ترک کردند. فرزندی که بیشتر اوقات در چهاردیواری اتاقش منزوی، گاهی سر در گریبان و گاهی سر در کتاب و دفتر به کسب علم و دانش مشغول بوده و عصرهای بعضی روزها هم از پشت پنجرهی اتاقش بازی فوتبال بچهها که تعدادی از آنان همکلاسان و هممدرسهایاش بودند تماشا میکرد. اما حالا و در این لحظات بغض گلویش را گرفته، دقایقی مات و مبهوت، دقایقی پریشانحال و دیگربار خسته گردیده. آری او که دوستی نداشت او که مونس و همدمی نداشت. با که سخن بگوید؟و با چه کسی ارتباط تلفنی داشته باشد؟ با تربیت نمودند پدر و مادرش پسرشان تنهای تنها شده بود. لحظهای به سقف اتاقش مینگرد و لحظهای به پنجره چشم انداخته و دقایقی قدمزنان در اتاقش رفت و آمد نموده، حتماً به دنبال چیزی میگردد، شاید گم کردهای داشته باشد. اما خیر گم کردهای هم ندارد، تنهایی و پریشانحالی.
چه میبایست بکند: تا اینکه ... پدر و مادر پس از چند ساعتی از مهمانی بازگشتند، شکی نیست که بیدرنگ به سر اتاق فرزند میروند طبق معمول همیشگی با انگشت به درب اتاقش ضربهای چند میزنند، با تکرار ضربه صدایش میکنند اما جوابی دریافت نکرده سرانجام درب اتاقش را باز نموده، مادر جیغی کشیده و بر زمین میافتد، پدر سراسیمه به طرف اتاق و فرزند بیجانش رفته و عزیز از جان عزیزترش که با دست غرق به خون و جسم بیجانش بر تخت به خواب ابدی فرو رفته نظارهگر میشود. آری، آیا هرگز باورشان میشد که این نور چشم از جان عزیزترشان آنان را برای همیشه ترک نماید؟ آیا چگونه محبتی به او نموده بودند که جوانشان اینچنین پاسخشان را بدهد؟
پدر و مادر پریشاناند، دیوانهوار گریه سر میدهند. به سر و صورت خود میزنند. مستأصل و درمانده زاری کرده و به همدیگر میگویند چرا اینکار را کرد؟ مگر چیزی برایش کم گذاشته بودیم؟ از ما چه بدی دیده بود؟ چرا، چرا ما را داغدار کرد؟ به راستی چه کسی میبایست پاسخگوی این والدین باشد؟ و در صورت پرسشی از پدر و مادر در ارتباط با خفتهی ناکام در خون چه پاسخی دارند؟ پدر و مادر دیگر امیدی نداشتند. در واقع فروغ تابناک کاشانهی آنان فرونشسته و تاریکی همهی خانه را فرا گرفته است. دلخوشی و امید زندگیشان و همهی آرزوهای آنان به یأس و نومیدی مبدل گردیده است. این فاجعهی دلخراش از کدامین سوی سر برآورد؟
فرزندی که حتا نمیتوانستند ذرهای شک و شبهه به او داشته باشند با اینهمه اغراق و سماجت در وسواس داشتن و توهمات نسبت به او بهتر بود مانند اکثر جوانان در کمال شایستگی و سرافرازی با او رفتار نمایند.
در سال 1270 هجری شمسی مطابق با سال 1309 هجری قمری در روستای گورک مزارحسینی و در خانوادهای مذهبی و متدین فرزندی چشم به جهان گشود که او را عبدالکریم نامیدند. پدر ایشان علی و مادرش فاطمه بودند.ایشان دارای سه برادر به نام های حسن، حاجی و محمدعلی و سه خواهر به نام های مدینه، کنیز و خاتون بودند. از دوران کودکی علاقه ی وافری به کسب علم و دانش داشتند و از محضر مرحوم آیتا... سیدمرتضی علمالهدی اهرمی(ره) که آن زمان در روستا ی گورک مزارحسینی سکونت داشتند به کسب علوم دینی پرداختند. سپس مدت یک سال از محضر مرحوم آیتا... شیخ حسنگنخکی (پدر حاجمیرزا احمدگنخکی) در روستای گنخک دشتی کسب فیض نمودند.
تا این که در سال 1295 هجری شمسی(1334 هجری قمری) همراه با آیتا... سیدمحمد تقی حجت، سیدمحمد و سیدعلی زکی علمالهدی راهی عراق شدند و به نجف اشرف مشرف گردیدند. در مدت 14 سال اقامت در نجف اشرف از محضر اساتید بزرگوار و جلیلالقدر آن زمان حضرات آیات عظام: سیدابوالحسن موسوی اصفهانی، سیدابراهیمالحسنالشیرازی اسطهباناتی، میرزا آقا محمدالعسکری طهرانی، محمدحسین نایینی، شیخ ضیاءالدین العراقی، شیخ آقا بزرگ، شیخ محمدکاظم شیرازی، شیخ عبدا... مامقانی، شیخ محمد الخراسانی و محمد حسن نجفی الاصفهانی بهرههای فراوان بردند و تحصیلات خود را تا سطح خارج ادامه دادند.
پس از بازگشت به ایران در سال 1309 (هـ .ش) با دختر عموی خود سکینه (فرزند مرحوم زایر عباس و خواهر مرحوم ملا غلام حسین) ازدواج نمودند. ابتدا به مدت 2 سال در روستای گورک کلهبندی اقامت داشتند که اولین و تنها فرزند پسرشان به نام محمدعلی در آنجا پای به عرصهی گیتی نهادند. سپس به زادگاه خود روستای گورک مزارحسینی مراجعت نمودند و دیگر فرزندشان به نام فاطمه به دنیا آمدند. آن بزرگوار از بدو ورود به روستا امام جماعت مسجد علمالهدی را بر عهده گرفتند و در آن مکان مقدس به تفسیر قرآن و بیان احکام شرعی می پرداختند.
هم چنین امور عقد و ازدواج را بر عهده داشتند و مناطقی از تنگستان و بوشهر و دشتستان را تحت پوشش خود داشتند. مسافرتهای مکرری به مناطق مختلف استان داشتند و با نشستهای متعددی که با بزرگان مناطق و اهالی روستاها برگزار میکردند، آنها را از مسایل دینی و مذهبی و احکام شرعی مطلع میساختند.
همچنین وجوهات شرعی را از مردم دریافت مینمودند و در موارد لازم مصرف مینمودند. از جمله کارهای مهم دیگر آن بزرگوار، قضاوت بین مردم بود، مشکلاتی در خصوص مالکیت زمینهای کشاورزی و زراعی و باغات و سایر امور را بین مردم حل و فصل مینمودند.
علاوه بر آن جهت رفع مشکلات و گرفتاریهای مردم منطقه با خان تنگستان رئیس علی اهرمی مکاتباتی داشتند. از جمله وظایف مهم خود، برگزاری منظم و مرتب مراسم میلاد و شهادت ائمه معصومین (علیهم السلام) میدانستند. سرانجام پس از 67 سال عمر پر برکت در روز دوشنبه 12 اسفند سال 1336 هجری شمسی مطابق 12 شعبان سال 1377 (هـ .ق) دنیای فانی را وداع گفتند و به جوار رحمت الهی پیوستند. پیکر پاک و مطهرش را در جوار امامزاده نور عبدا... واقع در روستای گورک سادات به خاک سپردند.
روحش شاد و یادش گرامی باد.
اجداد آن مرحوم تا 7 نسل: عبدالکریمبن علیبن حاج حسینبن زایرمحمدبن حسینبن زایرعالیبن حسین.
در تمام دنیا، تمام انسانها متناسب با علایق، تحصیلات، قدرت بدنی و البته درآمد موردنیازشان شغلی را انتخاب میکنند. انجام صحیح این مشاغل باعث ساختن جامعهای بینیاز و کامل شده و رفاه نسبی مردم جامعه تأمین میشود. این ما هستیم که به این مشاغل امتیازات متفاوت داده و آنها را رتبهبندی میکنیم در صورتی که وجود تمامی این مشاغل ضرورت یک جامعهی سالم است.
تقریباً آماده بودم که از سارا خواستم به آژانس زنگ بزند. دو سالی بود که مجبور شده بود به خاطر شوهرش به این شهر دو نقل مکان کند و مدتی بود که من به خاطر دیدنش مسافر این شهر بودم. همانطور که به دنبال موبایلم می گشتم صدای بوق ماشین توی کوچه توجهام را جلب کرد. بدون مکث و پشت سر هم بوق میزد. به ساعت روی دیوار نگام کردم، تقریباً ساعت سه بعد از ظهر بود! چه اتفاقی میتوانست افتاده باشد که این ماشین این وقت روز اینطور بوق میزند. صدای بوق نزدیک و نزدیکتر میشد که فریاد سارا بلند شد: «بدو دختر، ماشین دم دره، بدو برو، برمیگردهها!»
با تعجب به طرفش برگشتم «کجا می ره؟ مگه به آژانس زنگ نزدی؟ اصلاً کی زنگ زد؟»، «به آژانس زنگ زدم، اما اینجا اینطوریه دیگه، بدو، بدو، تا دیر نشده و نرفته» همانطور که با عجله کفشهایم را میپوشیدم نگاه پرمعنایی به سارا انداختم: «چهطوریه؟ من رفتم خداحافظ». نمیخواستم دیر برسم، پلهها را دوتا یکی کردم و خودم را به در رساندم. از ماشین خبری نبود. به این طرف و آن طرف کوچه نگاه کردم، از ماشین هیچ اثری نبود. میخواستم برگردم داخل خانه، اما در بسته شده بود، زنگ زدم و همانطور که سرم را بالا گرفته بودم که صدایم بهتر به اف اف برسد، با صدای بلند گفتم: «از ماشین خبری نیست!». سارا که معلوم بود حسابی عصبانی است فریاد زد: «دوباره برگشته! هزار بار هم بهش گفتم برنگرده، دیر رفتی. بهتره همونجا باشی تا دوباره زنگ بزنم». و گوشی را گذاشت. این چه جورش بود؟! بهتر بود آژانسشان را تغییر بدهند و با یک آژانس دیگر مشترک شوند. شاید هم تمام آژانسهای این شهر اینطوری هستند. چقدر هوا گرم بود، حس میکردم تمام لباسهایم به تنم چسبیده بود. نگاهی به ساعتم کردم، داشت دیر میشد، خوشحال بودم که توی این شهر از ترافیک خبری نیست. یک ماشین پراید سفید که دائماً بوق میزد وارد کوچه شد، اما چرا اینقدر بوق میزد؟ پس آدمهای توی این خونهها چه میکنند؟ این راننده هیچ میداند توی چند تا از این خانهها مریض هست یا کودکی خوابیده؟ اصلاً این مرد به غیر از خودش به فکر کس دیگری هم هست؟ پس حق همشهریهایش چه میشود؟ یعنی توی این شهر اگر کسی بخواهد با آژانس بیرون برود باید کل کوچه یا محل خبردار شوند؟ ماشین جلوی پایم ایستاد و بالاخره راننده دست از بوق زدن کشید. یک مرد میانسال که آفتاب داغ این شهر حسابی پوستش را سوزانده بود و تیرگی پوستش باعث شده بود تا سفیدی موهایش بیشتر به چشم بیاید. به سرعت سوار ماشین شدم تا از گرمای بیرون نجات پیدا کنم.
«سلام»، منتظر جواب بودم اما از جواب خبری نبود! شاید باید بلندتر میگفتم، با صدای بلندتر تکرار کردم. راننده همان طور که از آینه به من خیره شده بود با چهرهای عبوس و لهجهای متفاوت بدون اینکه جواب سلامم را بدهد پرسید: «کجا میری حاج خانم؟ یکدفعه مجبور شدم برگردم.»
«آخه چرا برگشتید؟ چرا زنگ نزدید؟ وقتی به آژانس زنگ زدم حتماً برای سوار شدن میام. بهتر نیست شما هم به جای این بوقهای مکرر که ممکنه آرامش همشهریهاتون رو بگیره پیاده بشید و زنگ بزنید و اگر…»
اجازه نداد حرفم تمام شود و با عصبانیت تمام با صدایی که بیشتر شبیه به فریاد بود به طرفم برگشت و گفت: «خب ما هم غرور داریم!»
در این دوران که همه کودکان حقوق بشر سر به سر هم میگذارند و برخی از رسانههای بیگانه پول میگیرند تا اندکی برنامههای خود را قطع کنند و حکومتهای فاشیستی به دنبال سربازان پیشاهنگ میگردند آن هم برای استخدام بدون پاداش و حکومت آمریکایی به اصطلاح خونخوار در حال جویدن ریشههای کشور خودش است و عربهای شیخنشین به دنبال یک شیخ گولخورده که گمان کنم آن را هم پیدا کردهاند که بیشک همان شیخ اصلاحطلب باشد.
ما نیز برای مصاحبههای خود در جستوجوی انسان میگشتیم ولی هرچه بیشتر تلاش کردیم کمتر انسان یافت کردیم اما با تمام این تلاشها موفق شدیم بایک ضمیر یا نه یک خبرنگار باتجربه مصاحبهای انجام دهیم و من با تمام قدرت سعی کردم که تا شاید بتوانم این خبرنگار زیرک را فریب دهم ولی افسوس که او خود فریبخورده بود. ولی با این حال میخواست ما را فریب دهد اما افسوس که ما خود رنجکشیده هستیم و این دورانهای سخت را پشت سر گذاشتهایم.
خب بگذریم:
* * *
با عرض سلام خدمت جناب خبرنگار
خبرنگار 1: میشود از تحصیلات و تلاشهای خودتان برایمان حرف بزنید؟
خبرنگار 2: من نیز جواب سلام شما را به سردی میدهم چون حالی برایم باقی نمانده است. در مورد تحصیلات نمیتوانم به دلایل امنیتی حرفی بزنم اما تلاشهای فراوانی در زمینه خبرنگاری کردهام. از جمله مشغول شدن در روزنامهها و مجلات رو سفید و در همین زمینه نیز با مقامات بالایی برخورد کردهام و تلاشم باعث گردید تا جوایز ارزندهای نیز به دست آورم.
البته این جوایز بدون سکه بهار آزادی بودهاند و تنها دارای یک لوح تقدیر نامه بودند ...
خبرنگار 1: از مشکلات شغلی بگویید؟
خبرنگار 2: مشکلات که اصلاً وجود ندارد، یک خبرنگار در کشور به راحتی میتواند کار بکند، بی آنکه برایش مشکلی به وجود بیاید و در ضمن با مزایایی بالا (حقوق بالای یک میلیون)
خبرنگار 1: میشود کمی توضیح دهید؟
خبرنگار 2: طبق قانون و حقوق مطبوعات آن هم ماده 4 هیچ مقام دولتی و غیردولتی حق ندارد برای چاپ مطلب یا مقالهای در صدد اعمال فشار بر مطبوعات برآید و یا به سانسور و کنترل نشریات مبادرت کند و یا طبق ماده 5 کسب و انتشار اخبار داخلی و خارجی که به منظور افزایش آگاهی عمومی و حفظ مصالح جامعه باشد با رعایت این قانون، حق قانونی مطبوعات است.
خبرنگار 1: ولی با تمام این حرفها خیلیها حتا به خاطر بازگو کردن مسایل اقتصادی مجرم شناخته میشوند، چه برسد به مسایل سیاسی؟!
خبرنگار 2: طبق ماده 6 که حدود مطبوعاتیها را مشخص میکند بقیه موارد آزاد هستند ولی گمان کنم اینگونه موارد که شما مدنظرتان هست خلاف این قانون عمل کرده باشند، لذا طبق قانون بحث کردن در مورد مسایل اقتصادی حتا اگر در مورد بدبختی انسانها باشد آزاد است و به یقین این افراد ریگی زیر کفششان داشتهاند!
خبرنگار 1: ریگی زیر کفش دارند یعنی چه؟
خبرنگار 2: اصولاً در کف کفش یا همان زیر کفش سوراخها برای موارد مختلفی طراحی میشود که ممکن است برخی بزرگ باشند و برخی هم کوچک، لذا زمانی که فرد در کوچهها در حال راه رفتن است امکان دارد ریگی به داخل یکی از این سوراخها جا خوش کند و همین امر باعث میشود که فرد را ناراحت کرده و حرفهای خلافی را از دهان جاری کند و در فرهنگ ما ایرانیان میگوییم فلانی ریگی به کفشش است.
خبرنگار 1: ولی اکثر کفشها صاف هستند؟
خبرنگار 2: آری، آن کفشهایی که زیرشان صاف است خارجی هستند که متأسفانه این روزها بازار کشور را قبضه کردهاند و باز هم متأسفانه در زیر آنها کلماتی نوشته شده است که جای افسوس دارد.
خبرنگار 1: چه کلماتی؟
خبرنگار 2: استغفرا ...استغفرا ...
خبرنگار 1: با این اوصاف چه باید کرد؟
خبرنگار 2: این وظیفه سربازان دلاور و شجاع کشور است که تا به حال نشان دادهاند که میتوانند در مقابل دشمنان ایستادگی کنند و فرقی هم نمیکند که به زیر آب بروند یا در هوا پرواز کنند ...
خبرنگار 1: آیا این سربازان حقوق هم دریافت میکنند؟
خبرنگار 2: حرف بدی زدید، آیا خود شما برای ایجاد امنیت خانوادهی خودتان از آنها پول میگیرید؟!
خبرنگار 1: پس امرار معاش ...
خبرنگار 2: خوب از راه کشاورزی گرفته تا ملوانی، نجاری، کارگری و ...
خبرنگار 1: پس خداوند خیرشان بدهد
خبرنگار 2: آمین ...آمین
خبرنگار 1: راستی روزنامههای روسفید که گفتید به چه معنی بود؟
خبرنگار 2: روزنامههایی که لوگوی سفید مانند دارند و نه رنگ دیگری
خبرنگار 1: یعنی فقط سفید را دوست دارید؟
خبرنگار 2: نه، رنگ آبی را بیشتر میپرستم.
خبرنگار 1: چرا؟
خبرنگار 2: رنگ آبی چشم را آزار نمیدهد، به انسان آرامش میبخشد، زنان حامله را کمک میکند، مردان بینوا را نجات میدهد و در ضمن رنگ آسمان و خلیج عربی نیز ...آه ببخشید خلیج فارس نیز آبی است.
خبرنگار 1: پس چرا این رنگ را در پرچم کشور به کار نمیبرند؟
خبرنگار 2: اتفاقاً ما این پیشنهاد را به مسئولین دادهایم و انشاءاله در آیندهای نه چندان دور حتماً این رنگ در پرچم جایگزین میشود و شاید در گوشهای از پرچم باشد و یا به جای رنگ سبز.
خبرنگار 1: فکر نمیکنید رنگ سبز احساس طراوت و زندگی را به همراه میآورد و به گفتهی مرحوم خسرو شکیبایی زندگی باید سبز باشد!
خبرنگار 2: اولاً پای مرده را وسط نکشید، دوماً اگر آن مرحوم هم امروز زنده بود حتماً میگفت زندگی باید آبی شود. ثانیاً به اطراف خود نگاه کنید تمام زمینها و چمنزارها به سوی رنگ آبی و زرد در حال سوق دادن هستند. به هر حال رنگ زرد هم بد نیست و آبادانیهای عزیز طرفدار این رنگ هستند.
خبرنگار 1: پس عید امسال پای سفرههای هفتسین سبزه وجود ندارد؟!
خبرنگار 2: خب، عید امسال یکی از بهترین عیدهاست آن هم با رنگ قرمز که نشان از خون درون انسانهاست.
خبرنگار 1: حرف پایانی ...
خبرنگار 2: پیشاپیش ما عیدی خودمان را با تعطیلی چند روزنامهی دیگر به ملت ایران دادهایم و اخطار به دیگران هم خواهیم داد. این حقیر به عنوان یک خبرنگار فعال این عید بیبو و بیروح را به تمام مردم دلسرد و دلگرم آینده تبریک عرض میکنم.
خبرنگار 1: من نیز این عید را تبریک عرض میکنم در ضمن جدی نگیرید. دنیا محل گذر است عیدها میآیند و میروند این عمر ماست که در حال گذر است. سال جدید سالی به همراه نشاط و قدرت است. ناامید نشوید آینده از آن ماست. آمین ...!
روزی که دکتر محمود احمدی نژاد کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری اسلامی شد در سطح مملکت چهره شناخته شده ای نبود زیرا پست ها و مناصب وی چنان نبودند که در کانون توجه همگان قرار داشته باشند و حتی در تهران هم همین شرایط بود تا به شهرداری پایتخت منصوب گردید، از آن پس در کلانشهر تهران نامش بر سر زبان ها افتاد. بهر روی پس از فیلتر شدن نامزدها و شروع تبلیغات، ضعیف ترین و کم حجم ترین تبلیغات مربوط به دکتر احمدی نژاد بود، در همان روزها دست کم برای شهرستانی ها روشن شد که ایشان از دانشجویان پیرو خط امام بوده اند که در اشغال سفارت امریکا نقشی داشته است. استاد دانشگاه تهران است و دارای درجه دکترا. با داغ شدن تبلیغات ستادها پر رفت و آمد نشان می داد ولی ستاد ایشان کمترین تردد را داشت. هر چه به روزهای پایانی تبلیغات نزدیک می شد احمدی نژاد هم بیشتر مورد توجه قرار می گرفت ستادی که (من) شخصن با آن در رابطه بودم جوانانی را می دیدم که از گمنام ترین افراد شهر شیراز بودند و اکثریت آنان از مردم فرو دست. باری انتخابات با پیروزی شخصی تقریبا کم نام و نشان و بدور از هیاهوی تبلیغاتی آنچنانی به پایان رسید. جوانی از لایههای متوسط جامعه با انگیزهها و ایده های امیدوار کننده بر کرسی ریاست قوهی مجریه تکیه زد، از همان آغاز، شخصیتهای طراز اول مملکت ورود او را مشکل ساز معرفی میکردند و معتقد بودند معادلات تعریف شده برای پستهای حساس مملکت به هم خورده و امیدی بر مدیریت او نیست، شروع کردند به چالش، بعضی از متفکرین، اندیشمندان، سیاسیون و بالاخره افرادی مختلف در سطوح کلی جامعه چنان پنداری را در تفکر خود تقویت کردند لذا از همان آغاز رییس جمهور مجبور بود در چند جبهه مبارزه نماید که اگر از هر یک از آنها غافل میشد. مخالف اعم از دلسوز یا از سر حسادت، کینه شخصی یا امور حزبی و جناح بندیهای سیاسی به صورتی نظم مدیریتی او را تحت تاثیر قرار میداد. اما آن چه او را از مخاطرات مخالفان مصون میداشت حمایت شخص رهبر و آراء مردمی بود که او را و برنامههایش را پسندیده و انتخابش کرده بودند نگاهی آماری و اجمالی معلوم میدارد که بیشتر شخصیتهای با سابقه و موثر در برنامه های راهبردی او به هر دلیل و جهت از وی دور شدهاند که اگر این اتفاق نمیافتاد و خبرگان حوزهی سیاست و مدیریت، ملیون، احزاب، گروهها و... به جای دوری جستن از ایشان با همه ی اختلاف سلیقه ها همراهیش میکردند بالاخره او که دارای اعتماد به نفس فوقالعادهایست و نسبت به میهنش بسیار علاقمند؛ در همین چارچوب «حب وطن» با سیاسیون خارج از دولت و «حتی» مخالفان خود کنار میآمد، پروسه ریاست جمهوری یک هفته و یا یک ماه نیست، دوره ای چهار ساله است که میتوان با گرفتن میز مذاکره و گفتمان کار را پیش برد، هیچ عاقلی قبول نمی کند که رییس یک دولت یک پروژه منطقی، مستدل و ملی را چون جریان مخالف پیشنهاد داده رد کند، زیرا بنا به آن چه در سیاستهای او اعمال شده و دیده میشود عشق به میهن و سربلندی ایران است. این که بعضی اتفاقات و حوادث را عملکرد سیاست او توأم با مدیریت فردگرایی تفهیم کردهاند خطا بر نظر است، رصد کردن جامع عملکرد مدیریتی ایشان بر مبنای چارچوبی است که نظام در قانونی اساسی آن را دیده و نه تنها ایشان، حتی اگر لیبرالترین شخصیتی که مورد تأیید نظام هم باشد در صدر دولت قرار میگرفت قدرت مخالفت با قانون تعریف و تصریح شده در بطن نظام را نداشت.
رویدادهای چند ماه اخیر (بعد از انتخاب مجدد وی) به لحاظ ماهوی ربطی به سیاستهای احمدینژاد ندارد، ایرادی که بر او وارد میکنند مثلاً این که میگویند: چرا به جرایم متخلفان مأموران دولت به درستی و سرعت رسیدگی نمیشود این ادعا زمانی میتواند حقاً پذیرش شود که تفکینک قوا وجود نداشته باشد، زیرا خود وی بارها اظهار داشتهاند که: من در قوه قضائیه نمیتوانم دخالت کنم و درست هم میباشد زیرا زیرمجموعهی دولت نیست. شیوهی راهبری کشور، قانون اساسی و نظم حاکم بر جامعهی مسلمانی که با رأی 99 درصدی خود جمهوری اسلامی را صحه گذاشته به شکلی تدوین یافته که جملهی نهادها زیر خط «ولایت» تعریف شدهاند، پس چگونه میتوان قبول کرد که یک مدیر، حالا از رییس قوه مجریه گرفته تا مدیر در یک شهرستان به صرف وطنخواهی، و به خاطر امکان خدمت بهتر قانون را کنار بگذارد و آنگونه که خود میخواهد عمل نماید. اعتقاد عقلای جامعه با توجه به بروز و ظهور حوادث بر این واقعیت مبتنی است که اگر شخصیتهای تحصیل کرده و مجرب نظام با هر نوع تفکر و اندیشهی سیاسی در کنار رییس جمهور قرار میگرفتند یقیناً موفقیتهای احمدینژاد بسیار درخشانتر از امروز میبود. افسوس که «برش»های فکری و سیاسی در نزد بعضی از چهره های سرشناس نظام سبب گردیده تا بخش زیادی از انرژیهای مثبت رییس دولت صرف اموری شود که جامعه از آنها زجر میکشد، چه این مردم از باندبازیها و جناحبندیها و حرفهایی که بار عملی ندارد و ایجاد چالش در راه عمران و توسعه کشور سخت خسته و بلکه نگرانند.
امید است روزی فرا رسد که متفکران مملکت با اخوت و همراهی با هر دولتی که برخاسته از آراء مردم میآید به فکر ایران باشند و بس.
چو ایران نباشد تن من مباد/ بدین بوم و بر زنده یک تن مباد.
گزارش اول:
«امید غضنفر» شاعر و روزنامهنگار بوشهری (همشهری) که همواره دغدغهی ادای «حقّ مطلب» را در حرفهی خود تعقیب میکند، وقتی من شاعری جوان از اعضای «انجمن ادبی دوستداران حافظ» را مطرح کردم گفت: خُب، پس دیگران هم!
چنین شد تعهد پر دردسری که من همیشه از آن پرهیز داشتهام. اولینِ آن همین متر و معیارها و کمی هم سلیقهی من است تا عدهیی از اعضای آن انجمن یاد شده، در این هفتهنامه دوباره انجمن شوند! البته که معدودی اگرچه با علم و اطلاع اما چون رغبتی به این مؤلفهها نداشتند، با ما نیامدند. و عدهیی نیز به دلیل کمی وقت و حوصله، بیخبر ماندند. عدهیی نیز…
گزارش دوم:
شاعران این انجمن، یک ویژگی عام دارند و آن جد و جهد در جهت ارتقاء از حالتهای ریتوریک به تمایزِ زیبانگری پوئتیک است که در ویژهگی خاص و در حوصله و مجال نشریه و این پیشنویس به آن اشاره خواهد رفت. مثلاً حس مرگ در منظر منصور پایمرد با توجه به پارادوکسیکال آفتاب ـ سایه اینگونه حرکت سینمایی را در یک پلان ایجاد کرده است: «مرگ/ تذکر آفتاب است به سایه:/ لطفاً/ کمی عقبتر بروید!»
و ببینید عبدالرضا اثنیعشری حقیقت را چقدر قابل لمس و پیشبینی نشده اما غیرقابل دسترس در نگاهی سینمایی به تصویر میکشد: «حقیقت/ این گمشدهی ازلی/ پازلیست هزار پاره/ و همیشه/ چند قدمیِ آن/ کسی میز را میلرزاند.» که موسیقی درونی ـ نوعی قافیه ـ ازل و پازل، کتابت شعر را زیباتر کرده است.
سیمین رهنمایی سلولی را چنان به تصویر میکشد که خواننده احساس خفقان میکند: «...این که روزها/ راه بروی/ با دیوارِ روبهرو دوست شوی/ و هی خط/ خط بکشی، بشماری/ کمرنگ و پررنگ شدن روزها را/ و هی بزرگ، پیر و پیرتر شوی/...» و این از آن شاهکارهاست که انگار زندان درون ما را بر دیوارهاش خط/ خط میزند!
و در لونی دیگر و بسیار پررنگ و امیدبخش هادی حدادی است که شعرهایش از ویژگی پست مدرنی با رویکردی اجتماعی ما را در سطرها و بندهایش غافلگیر میکند: «پا میگذارم بر اتفاقی/ که قرار بود در خون بیفتد/ ضمیمهی این سطرها/ چاقوییست که چند لحظه پیش/ بر کالبد رگی نعره میکشید/ نه/ اینجا قتلگاه نیست/...»
و دنبالهی استعدادها را پی بگیریم در شعری از الهام تمدن که نسبت به مسایل اجتماعی برخوردی نزدیک به شعارزدگی دارد، اما چون ذاتاً شاعر است نمیگذارد به آن ورطهی ملالآور بیفتد: «باز هم خوردن ناهار و تماشای اخبار/ لقمهی اول: شوری اشک کودکان غزه/ لقمهی دوم: تندی آتش جنگلهای استرالیا/ لقمهی سوم: تلخی وداع قربانیان بمبگذاری/ لقمهی چهارم: اتوبوسی که به دره افتاد/ در گلویم/ گیر میکند/ سرفههای مکرر آن را/ رد نمیکند/...»
اما تا پی بگیریم ویژگی شعر زنانه را نه از گونهی طنز سیاهی که در بالا اشاره شد، بلکه کمی شوخطبعانه به شعرهای هدیه مهاجر سفر میکنیم: «مردی که کنار من نشسته/ جیبهایش پر از بغض است/ که خدا خدا میکنم نترکد/ آدمبزرگهای زیادی هر روز/ در مسیر لبخند و مرگ/ همهچیز را به نام خودشان/ رنگ میکنند/...».
کمکم تا افق را بازتر کنیم به طبیعت زنانهی اشیاء نزدیک میشویم که آنجا طبیعت با انسان ترکیب میشود. در شعرهای طاهره پرنیان: «انگور باغچه/ پاییز را میرقصد/ چشم بر هم زنم/ خون در عریانیم میدود/ و مینشیند برف/ بر برهنگیم/ در سایهی شراب.» یا: «چقدر پاییز شده:/ تمام زیباییها/ گُر گرفته/ نگاه کنید/ مردم نیز!» و همین رویکرد زیبا و فرحبخش را هم در شعرهای مریم کنکاش با گرایشی کمی ماورایی لمس کنید: «امروز/ ترانهام!/ آیا سپیدهاش خواهد زایید؟/ صبحاش نوید میدهد/ گره بهگره/ بافتههای شب را.» و نیز این گرایش اندکی فلسفی: «از خود به خویش رفتهام/ از خود/ تا انتهای چراها/ من از دیار مریمهای ناشناختهام/ از دیار خدایان کوچک/ مرا/ نیازی/ به پرستش نیست».
و حالا دمی گوش کنیم به کوتاهترینهای این مجموعه در شعرکهای مهران محمدی: «مشق امشب/ اسم توست/ تا صبح جریمه مینویسم!» و، هم در این راسته علی ضامنداریا شاعر دوشنبهها: «بگو/ با/ احتمال نزدیک به یقین/ اولین شعرم را/ کی بر دف ماه/ نوشتهام؟!»
و دیگر مهرداد رنجبر صحرایی، شاعری در پیِ نوعی هویت از دل آینههای متوازی: «دار میبندم/ از غرورم زنی بافتهام/ ریسمان درد میساید/ عصرها با آینه در پنجگاه دلگرفتگی پای تاریخ ماتم گره میزند/ زنی خسته/ زنی همیشه/ از توازی دو آینه آمده است/ از ابتدای هنوز...»
و نیز با رویکردی دوباره پست مدرن سامان فغاندریا را داریم که با فرم نوعی «بحر طویل» دایره رسم میکند تا واژه و اشیاء در روال دور تسلسل به «بیسامانی» در گریههای پیانو رها شود: «چشم به قهوهای که نگاه میکند/ میخورد به هم حال قهوه در تلخیِ فال و پلک میخورد نگاه در دیوارهی/ فنجانِ محو، زیر دودِ آخرین پُک/ .../ و تاریکی نُت در گریههای پیانو/ و دوباره گریههای پیانو».
گزارش سوم:
و اما فاز سه این پیشنویس بماند برای شمارهیی که به بررسی آب در هاون کوبیدن نیما یوشیج و احیاء «بقعه امامزاده کلاسیسم» در شیوههایی با غزل به اصطلاح «پُست مدرن» یا «پَست مدرن»!
"مجید اجرایی" از همین ابتدا و در نخستین اثرش «ژن مغلوب» نشان میدهد که شاعری است معاصر، چیرهدست و تیزبین.
شاعر است؛ چون در روایت «ژن مغلوب»، خیال هم به مثابهی هدف و هم به مثابهی وسیله، حضوری همهسویه دارد.
چیره دست است؛ چون زمام روایت در «ژن مغلوب»، بیش از آنکه دلبستهی ظاهر و آرایه باشد، بیواسطه در خدمت خیال است و خیال بیمحابا با مخاطب به گفتگو مینشیند.
تیزبین است؛ چون فضای روایت در «ژن مغلوب» مرعوب هیاهوی گنجینهی پربار شعر پیشین نیست.
از این دیدگاه؛ این اثر هنری به جای این که خودشیفته، در جستجوی تکرار و بازنمایی شعر گذشته و حتا دهههای پیش باشد، دل مشغول صیقل دادن و به روز نمودن زبان، فضا و مایههای معنایی شعری است.
«ژن مغلوب» بدون هیاهو، میراث شعری گذشته را پالایش و درونی میکند و جهانی از آن میآفریند که هیچ شباهتی به ساختار، زبان و باورهای شعری گذشته ندارد.
این بدان معناست که هنر راستین به مثابهی عالیترین و در عین حال بغرنجترین شکل بیان واقعیت، در تحلیل نهایی، مهر و نشان دورهی خود بر پیشانی دارد.
این بدان معناست که مصائب، آرزوها و دلمشغولیهای انسان، گرچه در ادوار تاریخ به هم شباهت دارد، در عین حال در هر دوره تاریخی، هنر برای گفتگو و مجادله مطبوع با مخاطب، راه حلها، شیوهها و زبانهای منطبق با عصر خود برمیگزیند.
این بدان معناست که هنرمند، اگر قرار است به عنوان خالق و آفریننده در صحنهی زندگی هنری ظاهر شود، راهی ندارد جز اینکه در دامان اندوختهها و آزمودهها، تجربههای تازه تمرین کند.
این بدان معناست که هنر راستین در مرحله ی گسست دورهها، دستخوش زایش دشوار و دردناک است و علیرغم نیاز مبرم آن در زندگی اجتماعی، آسان به دست نمیآید. این بدان معناست که در عصر کنونی، با توجه به اینکه فنآوری اطلاعات و راههای مبادلهی فرهنگی از امکانات ویژه ای برخوردار است، فاصله دورهها و عصرها کوتاه شده است.
با این نگاه، آزمون و خطا، افت و خیز، فضاهای هنری آشکار و ناآشکار، زبانهای هنری خفته و بیدار و مایههای معنایی تمام شده و ناتمام در این اثر هنری، حضور دارند، اما صدایی که در تمام شعرهای این مجموعه بلند است، و روح ناآرامی که در سینهی این اثر هنری نفس میکشد، صدا و روح هنر معاصر است. جسم و جانی که از تنهایی واهمه ندارد، از بیپناهی نمیهراسد، دلبستهی کار خویش است و به زمان و مکان اهمیت میدهد.
نمونههایی از اشعار مجموعهی "ژن مغلوب":
تلفن را تباه کنم:
(آقای رئیس!
خانم پاک حافظه اش را
عاشق کرده
برای این که نفهمد
چقدر دوست داشته باشد.) (ص 10)
جهان همه خیابانی است
که ماشین سرفه می کند
و صرفه نمی کند
بزنی به راه
به بیابانی که انتهایش
مدرسه است. (ص 15)
از جنوب زنگ می زنم
آقای الکساندر!
دختران دیوانه
پاره های مرا از کوه برداشته اند
و چشم های غایبشان را
.....
جا گذاشته اند (ص 25)
به دنیا نیامده ام
مگر در گهواره ای
که پدرم را از شیر گرفتند
و کامیونی
که از نخلستان
به بیمارستان
می رفت. (ص 60)
بخشی کوتاه از کتاب"واکاوی عاطفه ـ اندیشه در شعرهای محمد بیابانی" اثر سعید مهیمنی
* * *
درود: خرداد 1324ـ بدرود: اسفند 1381
محمد بیابانی در هفتم خرداد ماه سال 1324 در بوشهر به جمع «بودگان» پیوست تا بودنی متفاوت و سرشار از خلاقیت و آفرینشگری را مترنم شود و «شدنی» را بیاغازد که از ابتدا تا انتهایِ «بودنِ» مادی، مالامال از شور و تراوت و حیات و شوق و استعداد باشد.
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در بوشهر و دورهی دوسالهی دانشسرای کشاورزی را در شیراز به پایان رساند. کودکی و دورهی ابتدایی وی مقارن قیام ملی مردم ایران به رهبری دکتر محمد مصدق بود. بیابانی با وجود کودکی به لحاظ هوش و ذکاوت خارقالعادهی خود، با دیدن و شنیدن رفتار و گفتار بزرگترها متوجه شد که وضعیتی غیرعادی اما خوشحالکننده ایجاد شده است. بزرگترها در گفتوگوهای خود، به ویژه گفتوگوهای شبانه، افقهایی طلایی و زیبا را رسم میکردند. دیری نپایید که وی متوجه شد چهرهها و حرف ها و …تغییر کرده و بزرگترها به جای حرف زدن به پچ پچ کردن با هم مشغول میشوند. کودتای پَلَشت بیست و هشتم مردادماه 1332 امیدها و آرزوهای مردم را بر باد داد و نفرتی ریشهدار و شگرف از دربار و آمریکا درون تک تک مردم ایران پدید آمد. بیابانی بعدها دانست که آن نفرت به این زودی از دل و ذهن مردم رخت نمیبندد و با گذشت زمان عمیقتر و آگاهانهتر میشود.
ولی
سالخوردهی دفزن
سایهی تسخیری
اصل چهار غلّه و جنجال
واسطه خون بود
نُه سالگیام به خانه میآمد
و خرما بستهبندی شیرینی داشت
خون سیامک گندم رست.
(سی تیر 1، مجموعه: دستی پر از بریدهی مهتاب)
بیابانی در دورهی دانشسرای کشاورزی به طور جدی به فعالیتهای سیاسی روی آورد و سرودن شعر را که چندی بود آغاز کرده بود ادامه میداد.
زندگی سیاسی و مبارزاتی بیابانی همواره مالامال از نشاط، شور و شوق و عشق و علاقه و فداکاری و توأم با غم و اندوه و رنج مختص اینگونه زیستهای متفاوت اما دشوار بود. این روند از لحظهای که آغاز شد هرگز به فترت دچار نشد و همچنان تا انتها تداوم داشت. زندگیای این چنین هدفمند و با روحیه بالا همراه با اندیشهورزی و تفکر و مطالعهی پیگیر و مستمر در بستر مبارزاتی جهتدار، بر زندگی عادی و معمول وی نیز تأثیر میگذاشت. برخی از روشنفکران و مبارزان تصور میکردند که به لحاظ پیش گرفتن این راه و زندگی باید از منظری دیگر و از فراز به بقیه بنگرند گویی که بر دوش دیگران منت میگذاشتند. حال آن که بیابانی به شکلی رفتار میکرد که انگار همیشه وامدار مردم است. در فراز و نشیبهای مختلف هیچگاه مغرور یا مأیوس نمیشد و پیوسته در حال چالش با بیاعتنایی و انفعال بود.
بیابانی از ابتدای شروع گرایشات مبارزاتی خود در راستای بهبود زندگی مردم و رفع تبعیض و فقر و استثمار و جهل و خرافه و برقراری عدل و آزادی و آگاهی در جامعه، در سرودههای خویش هم همین صدا را که نوای تعهد و رسالت در برابر خواستهای بهحق و شریف و انسانی مردم است مترنم کرد.
دلم پر است و هوای چکیدنی دارد
درون گوشهنشینم، جهیدنی دارد
مرا دگر مهراسان ز چشم خود صیاد
که این کبوتر غمگین پریدنی دارد
غمم چو طایر ابریست در تکاپوی باد
کز آسمان دلم پر کشیدنی دارد
دلا چنین مپریشم ز های و هوی اکنون
که این غزال سبک پا رمیدنی دارد
در همین روند بیابانی با کسانی که اهل ادعا بودند و منم، منمِ تو خالی سر میداند و از تئوریهای جور واجور سخن میگفتند و …و گاهی هم دُرفشانی کرده و شعری هم صادر میکردند اما رفتار و حرکاتشان خلاف ادعاهایشان بود، سخت به جدال و مباحثه مینشست و با سخنانِ پرمایه و از دل برآمدهی خود آنان را به اشتباه بودن گمان و پندارشان واقف میکرد. وی از همان زمان جوانی از انفعال و اختهگی سخت بیزار بود و در همه حالات با چنین اشخاصی برخورد میکرد. گاه میشد که ساعتها با یکی که گمان میرفت از سر کمدانشی به بیراهه دچار آمده است، وقت میگذاشت و بحث میکرد. اشخاصی از این دست بعدها از دوستان و ارادتمندان وی میشدند، اما او همیشه از بازی مراد و مریدی که در بین برخی میدید بیزار بود و حرمت آدمی را بیش از این اطوارها میدانست.
نبوغ و استعداد سرشار بیابانی از نوجوانی و جوانی قابل مشاهده بود. وی که اندیشهها و آمال و تفکرات خود را در قالب غزل ارائه میکرد در سال 1341 طرزی تازه و نو را پدید آورد که مثل بمب در سرتاسر بوشهر و شهرهای پیرامونش به صدا درآمد. بمبی که نشانگر ظهور چهرهای خلاق در عرصهی شعر بود.
کِلِنگ گُل پُرِ گُل واویدن اِنگار بهار اَندن
همهی جا سوزه، سوز آویدن وُ نخلا به بار اَندن
به که وُ دشت وَ صحرا بچه اُیدا هَر هِلی میشن
شِی باوُل پُی چشمه به اُو خَردن قطار اَندن
شعری که با نام «کِلِنگ گُل» یا «بهار اَندن» بعدها نام بیابانی را بر زبان پیر و جوان بوشهری جاری ساخت.
این در چرا بسته است
ـ شعری منتشر نشده از استاد محمد بیابانی
پیوسته ویران میکنم با گامهای خویش
خاک نمورزندگانی را
تا برکنم از شاخههای زرد عمر خود
گلهای لرزان جوانی را
از زادگاه خویشتن آن خاک تلخ و خشک
بوی هزاران موج را آوردهام با خویش
بوی هزاران موج را تا نشنود جنگل
فریاد خشم بادهای مست و بداندیش
من یادگار کهنهی این مرز بد اصلم
قابی در آن بشکسته تصویری غبارآلود
با پای زخمین کولبار زندگی بر دوش
گم گشتهام در پهنههای جنگلی از دود
دیگر مرا نفرین مکن بانوی پیرجان
اشکِ ترا دامان من دیریست خورده است
دیگر مخوان افسانه شاد جوانی را
آن کودک دیروز تو، دیریست مرده است
هر سو کشم پا، همچو برگی در کف توفان
خشخشکنان بیدار میگردد، غمی، منگ
خشمی سیه پر میکند چشمان سرخش
میکوبدم با های و هوی نفرت سنگ
دیریست تا من بستهام بر خویشتن در
دیریست این بیگانه از هر جمله خستهاست
نفرین نکن دیگر مرا ای خسته با من
این در چرا، دردانگیز بسته است
17/4/54 ـ چالوس
این نفس مطمئنه، خموشی غذای اوست/ وین نفسِ ناطقه سوی گفتار میرود
1.
محمدعلی بهمنی غزلی دارد به نام «خواهر سلام» که من آن را با اجرای زیبای خود شاعر شنیدهام. اما میخواهم خودم آن را واکاوی و دوباره پیدا کنم، البته فارغ از بگومگوی قالبهای نو و کهنه!
2.
«خواهر سلام» از یک مونولوگ ناپیوسته با دریا و سه گزارش به خواننده ـ مجموعاً در چهار بخش ـ به ساخت منسجم خود رسیده است. پیکرهی حاصل، یک اثر سمعی ـ بصریست با موسیقی متنی که از دل واژهها گوشنوازی میکند تا صدق هنرمند (artist) بودن راوی مسلم شود. به هرحال، «نفس ناطقه» راوی، با گزارش اول، به شکل این بیت شروع میشود:
دریا شده است خواهر و من هم برادرش/ شاعرتر از همیشه نشستم برابرش
بدون این که وارد بحث فونتیکی واژهها شویم، رستاخیز مصوتهای بلند (آ) در مدخل شعر، گوش را آماده شنیدن و ذهن را کنجکاو تمرکز برای درک و دخالت شنونده ـ خواننده ـ میکند. رعایت صحیح توالی صامتها و مصوتها، ما را به خوانش سالمی در القاء لذت شعری رهنمون کرده است، همان که در یک خوانش بد، از کف میرود. به قولی، همان اندازه که یک اجرای سست و ناصحیح شعر را دچار «اِشکال فهم» میکند، خوانشهای درست به تعداد خوانندگان، شعر را دچار «اَشکال فهم» میکند!
3.
خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم/ تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش/ میخواهم اعتراف کنم هر غزل که ما/ با هم سرودهایم، جهان کرده از برش
خواهر چگونه موجودیست برای برادر؟ روان پیچیده و در هم تنیدهیی که بیشباهت به برادر هست و به برادر نیست! روانی نرمخوتر، اما گاهی همچون دریا لجوج و یکدنده!
دریای بهمنی در این شعر اما صاف، ملایم، ساکت و شنونده است. دریای محبوب و دوستداشتنی، دریای عشق و خواهش، دریای «مگو» و یگانگی درخواستن و نخواستن.
آیا راوی ـ برادر ـ نسبت به دریا «جنون دلبستگی خاص» دارد؟ دریایی که نماد حیات، آفرینش و پیوستن به ابدیت و نیز زایش دوباره است. آیا آبی دریا، در صور مثالی این شعر، یک احساس آرامش و امنیت در او برانگیخته؟ یا برمیگردد به همان اصل یان (yan) و یین (yin) در اسطورهی چینی؟ (پیچش دورانی نر ـ ماده و تخم مرغی). یا گرایش مشی و مشیانه است در فرهنگ ایرانی؟ یا آنیما و آنیموس فرویدی؟ به هر صورت، این شعر تبیین یک رؤیاست. همانی که «کارل گوستاو یونگ» آن را این گونه توصیف میکند: «…یک پدیدهی طبیعیست که واکنشهای ناخودآگاه یا هوسهای از خود برآمده را به ذهن خودآگاه منتقل میکند.» دریا شاید همان وجه اسطورهای آفرینشگریست که شاعر، نیمهی مؤنث خود را از او مطالبه میکند. «پرسونا»یی که میکوشد برسد به آنیمای خود. همانی که زیر لایهی کهن الگوها و صورتهای مثالی پنهان است. در این شعر، برادر به یک شهود آنی نسبت به (archetype) خواهر رسیده است. یک سیر و سفر. یک رفت و برگشت با آنیمای ساکت، تپنده، عمیق و گمشده است که تا دستیابی به وی، نیمه دیگر غزل، که نماد شخصیت خود برادر نیز هست، معطل میماند.
دریای خواهر، در طول مکالمات «برادر» اما هیچ سخن نمیگوید، حتا یک کلمه:
دریا سکوت کرده و من حرف میزنم/ حس میکنم که راه نبردم به باورش
4.
قرآن هرجا اسمی از نفس برده، صیغهی تأنیث را جاری کرده است: نفس اماره، نفس لوامه، نفس مطمئنه، …و مولوی گفته است: «این نفس ما، زن است اگرچه زاهدهست».
و نیز:
هلا ای نفس کدبانو، منه سر به سر زانو/ ز سالوسی و طراری نگردد جلوه این معنی
در شعر بهمنی آیا میشود به دریا نفس مطمئنه اطلاق کرد؟ همانطور که جناب مولانا میفرماید: «این نفس مطمئنه خموشی غذای اوست»؟ چرا نه! با توجه به نماد آب در فرهنگها، دریا نشانهی زایش، زنانگی و باروریست. پس بیجهت در این شعر به دریا "خواهر" اطلاق نشده.
به حساب مولوی، برادر نیز باید نفس ناطقه باشد که «سوی گفتار میرود» و در بیت پایانی، که راوی میگوید:
دریا سکوت کرده و من بغض کردهام/ بغض برادرانهیی از قهر خواهرش
شاید نمیداند که «سکوت» یکی از وجوه اساسی نفس مطمئنه است.
راوی (شاعر) اما در وجه ارتباط روانشناسانهی خواهر ـ برادر، در این بیت پایانی، مرتبهیی عالی از گستردگی و در عین حال عمیق را موجز، حیرتانگیز، کمیاب و لذتبخش بیان کرده است:
5.
خواهر! زمان زمان برادرکشیست باز/ شاید به گوشها نرسد بیت آخرش/ با خود ببر مرا، که نپوسد در این سکون/ شعری که دوست داشتی از خود رهاترش
یک بخش از مونولوگ «خواهر! سلام» همین فریاد مظلومیت و ستمبری برادر است. فریادی که همواره از ستم «مردان» به «مردان» است همچنان که در طول تاریخ، هرجا سخن از مصائب میرود نامرادی و نامردی روزگار نسبت به مردان است و آن نیمه همچنان مغفوله باقی میماند. تصور کنید زنی، جنینی در خود حمل میکند که حاصل تجاوز دشمنی است که خاک وطناش را به توبره کشیده، جلو چشماش همهی اهل خانه را کشته و حالا «او» غنیمتی شده که ناچار باید ماهها جنین دشمن را حمل کند و سرانجام به دنیا بیاورد. به قضاوت شما، چگونه میشود این پارادوکس اندوهبار را توضیح داد، یا با آن کنار آمد؟ اما زنان که خود پارادوکسیکالترین موجودات عالماند، با آن کنار آمدهاند و نه البته آن را حل کرده باشند که حل شدنی نبوده و نیست! در طول تاریخ توحش و تمدن چندین هزار سالهی بشر، زنان مصائبی کشیده و رنجهایی بردهاند که در وهم نیز ما را دچار آشوب و حیرت میکند. زنانی که «استخوان از سیم و سنگ در بدن دارند/ سندانی/ زیر پتک پی در پی روزگار/ که مرگ را…»
ادامهی «خواهر سلام» در مونولوگ پایانی، همچنان شرح گلایهها و مقاومتهای «مردانه» است در استغاثهی پذیرش. حدیث نفس و واگویههای پایانناپذیر:
دریا! منم همو که به تعداد شعرهاش/ با هر غروب خورده بر این صخرهها سرش/ همو که دل زده است به اعماق و کوسهها/ خون میخورند از رگ در خون شناورش/ خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست/ خرچنگها مخواه بریسند پیکرش
به گمان من، هنر اصیل و ارزشمند همینگونه است که ماهیت ضمیر ناخودآگاه جمعی را از زیر لایههای مدفون، به سطح و منظر بکشاند، بدون وقوف هنرمند. یعنی چیزی که اصلاً میل و قصد گفتناش را نداشته میگوید. رمزی مستتر در پیامی که پیامآورش از آن بیخبر است!
در جامعهی مردسالار، که همه پهلوانیها و نصرتها را از آن مردان حماسه میکند، طبیعیست که باید تراژدی هم مردانه باشد. حتا آنجا که میخواهد بسیار هم نیکمنش عمل کند و سرریز عاطفههای انسانی، خودش را «لو» میدهد. در زندگی روزمرهاش جایی که باید با کسی همراهی و همدردی کند، میگوید: آدم بدبختیست! فرد بیچارهیی ست! آدم سر به زیریست! شاید نداند که معنی کلمهی دلسوزی ترحم است! پس منطق ناخودآگاه شعر ایجاب میکند:
دریا سکوت کرده و من حرف میزنم/ حس میکنم که راه نبردم به باورش
در ادامهی تحلیل روانشناسانهی شعر «خواهر سلام»، که از وجه رمانتیکی هم بهرهمند است، خصوصیات خواهر کماکان در زیر خروارها آبی رقصان مستتر میماند، گرچه شاعر به زیبایی، آن را از سطح استعاره یا سمبل یا نماد به وجه «خواهر»، «زن» و «معشوق» ارتقا داده است. کاری که نه در پیشینهی کلاسیکها دیده شده ـ تا آنجا که من آگاهی دارم ـ و نه در ادبیات شعری معاصران، با قید اینکه: یا او نشان ندارد، یا من خبر ندارم!
پاییز 83 ـ شیراز
حتماً شما هم این ضربالمثل مشهور فارسی را شنیدهاید که «طرف (فلانی) آب نمیبینه وگرنه شناگر بسیار ماهریه.» شاید کاربرد این ضربالمثل فردی به نظر برسد، و اکثراً نیز در خصوص کنش و یا واکنش یک فرد به کار میرود اما میتوان از منظری کلیتر به آن نگریست و با تعمیم فرد به جامعه آن را در خصوص یک ملت نیز به کار برد. این همان روح جمعی است که هگل نیز آن را ویژگی آلمانی بخشید. از این منظر میتوان گفت گفتمان این ضربالمثل نیز تنها خاص «طرف» (فلانی) نیست و در واقع از یک خصیصهی اجتماعی در جوامع بسته و فاشیستی حکایت میکند و مربوط به «طرف»هاست (ملت). جوامع فاشیستی متشکل از انسانهایی هستند که میتوان گفت همگی افراد آن خصلتی توتالیتاریستی (تمامیتخواهانه) دارند و با سرک کشیدن در زندگی دیگری و فضولی کردن در کار و زیست دیگران به شکنجهی آنها میپردازند. در اینگونه جوامع، نظام خانواده، پدرسالار (پاتریمونیال) است و رأس هرم خانواده (پدر) در جایگاهی قرار دارد که میتواند در تمام زوایا و جوانب دیگر اعضای خانواده دخالت کرده و آنها را امر و نهی نماید و خواستهی خود را برتر و حکم قابل اجرا بداند. در این نوع خانواده، سوپر اگوی و «من برتر» (آموزههای اکتسابی) فرزند تماماً تحت تأثیر قدرت پدر است و اخلاق حاکم بر هنجارها و ناهنجاریهای فرزند تمامی، متأثر و آموخته شده از آموزهها و باورهای پدر است. از سوی دیگر این جنس خانواده، مشروعیتبخش نظام سیاسی توتالیتر و فاشیستی است و قانون نانوشتهی جامعه نیز تحت تأثیر گفتمان و ارزشهای این خانواده به تأیید این نظام میپردازد. نظام سیاسی نیز بالتبع در قوانین مکتوب و موضوعهی خود حامی و پشتیبان این نوع خانواده است و شرایط را برای تحکیم و استمرار آن مهیا میسازد. در این جوامع افراد با فراخوانی از خانهها به کوچهها و سپس به خیابانها سرازیر شده و شعار «مرگ بر…» سر میدهند و سپس مجدداً از خیابان به خانه بازگشته و روز را به شب میکنند. در زمان بحران نیز شعار خود را چه بسا به گونهای متفاوتتر عملیاتی میکنند!!!
مقدمه و تأویل ضربالمثل فوق به بهانهی بررسی رمان «مرگ کسب و کار من است» اثر بینظیرِ روبر مرل ذکر شد. در واقع ضربالمثل «طرف آب نمیبینه وگرنه شناگر ماهریه» حکایت از رشد فرد در نظام سیاسی توتالیتر و اضمحلال ناخودآگاه اخلاقی و تابعیت بیچون و چرای فرد در برابر پیشوا را به خوبی نشان میدهد. شرایط خاص اجتماعی و سیاسی نظامهای توتالیتر و فاشیستی که به زیبایی در این رمان به تصویر کشیده شده است.
«مرگ کسب و کار من است» روح انسان را به درد میآورد و مخاطب را به خود و دیگری به تأمل وامیدارد و ذهن او را درگیر پرسشهایی چند می کند. سؤالاتی که با مطالعهی این رمان به ذهن خطور میکند شاید مواردی باشد همچون: یک فرد تا چه میزان میتواند خشونت ورزد؟ یک انسان چقدر توانایی دارد به زجر و شکنجهی دیگری بپردازد؟ آیا «وحشی» صفتی حیوانی است و یا انسانها نیز وحشی هستند؟ آیا همانگونه که «هابز» گفته انسان، گرگ انسان است؟
فیلمها، نمایشنامهها و آثار ادبی و هنری فراوانی در خصوص قساوت قلب آدمیان و منش انسانها و مزمت جنگ خلق شده ولی هیچکدام نتوانسته خوی وحشی و خشن انسان را تا به حد رمان «مرگ، کسب و کار من است» اثر بینظیر «روبر مرل» نمایان سازد.
البته ترجمهی عاری از نقص «احمد شاملو» نیز باید به این اثر اضافه شود تا خواننده به عمق فاجعه توانایی انسان در شکلبخشی به یک موجود قسیالقلب و وحشتناک پی ببرد. «مرل» در این رمان ضمن پرداخت شخصیت فرد در جامعه فاشیستی (نازیستی) نشان میدهد که چگونه خانوادهی پدرسالار مشروعیتبخش نظامهای سیاسی خشن و دیکتاتوری میشوند و هر دو به توجیه متقابل یکدیگر میپردازند. مرل در «مرگ، کسب و کار من است» شخصیت رمان خود (رودلف لانگ) را از کودکی و مراحل رشد در یک خانوادهی متعصب مذهبی تا تبدیل شدن به یک جلاد مرگ و بروز ابراز خلاقیت این فرد در مرگهای فجیع دستهجمعی (رئیس کورههای آدمسوزی آشوویتس) نشان میدهد.
هیچ کتابی به اینگونه موی بر تن خواننده سیخ نمیکند و نشان نمیدهد که چگونه جوامع پدرسالار متعصب آمادگی ایجاد شرایط بسیار سخت علیه مخالفان و دشمنان خود را دارند.
«مرگ، کسب و کار من است» نشان میدهد که چگونه یک فرد و یک جامعهی فاشیستی، عاری از غریزهی زندگی شده و غریزهی مرگ آنها را به چه جنایات و قساوتهایی میکشاند تا آنجا که تصور آن در ذهن آدمی نمیگنجد. با این اوصاف، آیا ما نیز قدرت تبدیل شدن به شخصیت و شخصیتهای نازیست را داریم و میتوانیم کسب و کارمان را به مرگآفرینی برای دیگری تبدیل نماییم؟
این پرسش اساسی برای ما ایرانیان میتواند سرآغاز نیل به سمت دموکراتیک شدن باشد. شرایط خانوادگی ما و تاریخ نظامهای سیاسی، حکایت از توانایی ما در تبدیل شدن به «رودلف لانگ» را به اثبات میرساند ولی آیا ما به خود میآییم یا همگی کسب و کارمان مرگ میشود!!!؟
رمان «مرل» با ترجمهی شاملو میتواند تلنگری به ذهن مستبدمان باشد بد نیست آن را بخوانیم و به تفکر در باب خود و جامعهی خویش بپردازیم.
وُ غمـباد دلـم، تشـبـاد1 واویـد2
سِــوَخزار3 تنم، ناشاد واوید
ز هجرون4، یاد دل، تن میگدازه5
و غم، عمر عزیز، بر باد واوید
از یاد کردن غمهای دلم، آتشین باد وزیدن گرفت. تن شورهزاری من ناشاد گشت.
یادآوری دل از دوری، تن را میگدازد. عمر گرامی بر اثر غم، «تباه» شد.
* * *
نِجُمبی6 بخت مو7، توو8، ای9 همی10 عمر
نور11 سادی12 و جا، توو، ای همی عمر
سـیه13 کردک14، همیشـه پیـش پا می15
بُـرُمبی سی 16 دلم، توو، ای همی عمر
ای بخت، من در همه زندگانی تکانی نخوردی. برای یاری من، در این همه زندگانی برنخاستی.
ای سیاه برک پوش، همیشه جلوی پایم (برابرم) ایستادهای. دل آرزومندم به تلافی این همهی زندگی ـ عمر مفید ـ ساختمان تنت آوار بشود (برمبد تا دلم شادمان گردد.)
1. باد آتشین و سوزان که در تیر و مرداد جنوب همچون آتش میباشد. 2. شد/گردید/ گشت 3. شورهزار 4. هجران/ دوری 5. میگدازد/ نزار میسازد و آب میکند 6. نمیجنبی/ تکان نمیخوری 7. من 8. در 9. این 10. همهی 11.برنخاستی 12. از 13. سیاه 14. برک 15. هستی/ میباشی 16. برای/ به خاطر
آغازِ برگ و باران بود
به او گفتم: از من بگذر
من از جنگهایی که
گیسوها را ویران کرد
از جنگلهای وحشی گریختهام
و تصویرهای کهنهی آتشبازی را
به یاد دارم هنوز
و زخم سیالِ غزالها را
که به سمتِ انقراضِ باد
خاکستر شدند.
من یک یاغیام
که شکار و شکارگاهها را
خوب میشناسم
از این مُسَکنهای مصنوعی بیزارم
و قبیلهام پر از دلواپسیهای
پَر سیاوشان است.
هیچ نگاهی را دنبال نمیکنم
حتا پیش از میلادِ تمام قرنها
فقط خدای خودم را
میپرستم
که عاشق من است
کنارِ دلِ من پهلو گرفته است…
به او گفتم:
آغازِ باران است و طوفانِ درد
که دیگر به لالایی خورشید
و گلپونههایم نمیخوانمت
مهربانتر از خدای من که نیستی
که تعلق دارد به تمام شبهایم
شببوهایم
به تمام تنام
به تمام روحام…
گفتی:
نامت را
در سرزمین مصر ثبت میکنم
شناسنامهات را گندم میکارم
و چشمهایت را به کنعان میسپارم
آه، اینک ای زندگی! ای فریب بزرگ
ای هفتهها، ای هفتههای انتظار
دیگر به کدام دلتنگی من
دل سپردهاید؟!
آغازِ تگرگ و سیل بود
گفتم: نازنین
از من بگریز
من یک باغ پر از گلهای بمباران شدهام
و فقط
با ستارهها به ارتفاع میرسم
پایان جاده بود
گفتم:
دیگر تمام شد
باران که پایان ندارد…!
شورای شهر بوشهر برای دومین سال پیاپی به برگزاری جشنواره روز بوشهر پرداخت. گرچه ایده انتخاب چنین روزی در تقویم محلی بوشهر و همچنین برگزاری جشن و بزرگداشت مفاخر بوشهر کاری قابل ارج و در خور تقدیر است، اما این جشنواره دارای نواقص و نکات قابل بحثی است که میبایست با آسیبشناسی آن به رفع آنها اقدام نمود.
در یک نگاه کلی میتوان به چند مورد زیر اشاره نمود:
1. آپارتاید جنسیتی و مردسالاری حاکم بر مدیریت و نحوهی برگزاری این جشن از جمله مهمترین نقد وارده بر این جشنواره است. با اینکه این جشنواره بدون هیچ پسوند و پیشوند تنها به بوشهر اختصاص دارد، اما در این دو سال تنها از مردان تجلیل شده و زنان هیچ جایگاهی در لیست مدیران و برنامهریزان آن نداشتهاند.
شواهد حاکی از این است که حتا در لیست ابتدایی که تلخیص شده و به 3 یا 4 نفر نیز ختم شده هیچ زنی حضور نداشته است.
این نگاه حذفی متأثر از پارادایم (الگو) مردسالارانه شرقی است و چون گفتمان آن آپارتاید دوگانه انگار است، عقل را به مرد و احساس را به زن اختصاص میدهد و همچنین حوزهی عمومی را به مردان و حوزهی خصوصی را متعلق به زنان میداند. بر همین مبنا است که در هزارهی سوم و متأثر از این الگوی مرد برتر، در جشنوارهی روز بوشهر نیز زنان از عرصهی مفاخر حذف میشوند و مردان به عنوان جنس برتر مدام مورد تقدیر قرار میگیرند.
2. توجه به تاریخ بیش از سایر عرصهها در بوشهر مورد توجه مسئولین رسمی است و این موضوع به عنوان الگوی تجلیل در جامعهی بوشهر جا افتاده است. نگاه رسمی به تاریخ و تاریخنگاران به این دلیل است تا وضعیت حاضر و معاصر به ویژه عرصهی سیاست و جامعه مورد توجه شهروندان قرار نگیرد. برای مثال با مطبوعات و رسانهها که به تحلیل مسائل و مشکلات جامعه میپردازند به صورت مکرر برخورد میشود و رسانهها و مطبوعات توقیف میشود و روزنامهنگاران را به حبس میکشند اما عرصهی تاریخِ مشروعبخش مدام مورد تقدیر قرار میگیرد. گرچه این نخــبگان نیز دارای اعتبار و ارزش بسیار هستند و ارجگذاری از آنها میبایست صورت پذیرد اما این موضوع نشان از تابعیت از یک وضعیت تحمیلی و دوری از پرداختن به منتقدان و روشنفکران دگراندیش دارد. از سوی دیگر پرداختن مدام به برخی از افراد نشاندهندهی قحطالنخبه در یک جامعه است.
3. ستاد بزرگداشت روز بوشهر میبایست یک دبیرخانه دائم راهاندازی نماید و بر کلیه وجوه نخبگی در جامعه پرداخته شود.
در این روز میبایست از زنان و مردان پیشتاز در عرصههای ورزشی، ادبیات، هنر، اقتصاد مطبوعات و رسانهها، سیاست، دانش و فنآوری، پزشکی و... تجلیل شود و هچنین باید به اخلاق نیز در این روز توجه ویژه شود و شهروندانی که کارهای انسانی و قابل ارجی در زمینههای اخلاقی انجام دادهاند در کنار نخبگان و به همان میزان تجلیل شوند. اگر فردی به دریا زد و سرنشینان یک قایق و یا لنج غرق شده را نجات داد این فرد قهرمان است.
اگر کسی مدرسه یا دانشگاه بسازد و یا در امور خیریهی دیگر هزینه کند قابل ارج است. اگر فردی با به خطر انداختن جان خود به نجات جان کسی دیگر اقدام کند و یا هر موضوع رفتار زیبای دیگر انسانی و... باید توسط دبیرخانه مورد توجه قرار گیرد و به این موارد اهمیت داده شود تا در این وضعیت بحران اخلاقی بتوان الگوهایی جدید از دل همین جامعه به جامعه معرفی نمود.
رسیدهاند به پشت در اتاق. گرم شده. تشک از خیسی تنم نم گرفته. تو غلت میزنی کنار من، پتو را محکمتر میپیچی به خودت. روز دارد با شب قاطی میشود. میترسم بلند شوم پرده را بکشم که خاکستری پشت شیشه نریزد به اتاق.
پلکت را بستهای و آرام نفس میکشی. خودم را به تو نزدیک میکنم، آنقدر که نفست بسرد روی صورتم.
چشمم را به در میدوزم و نفست را فرو میدهم.
رسیدهاند به پشت در اتاق. دستگیرهی در را تکان میدهند. کمی از تو فاصله میگیرم نه، خوشحال خواهند شد. انگشتم را قفل میکنم به انگشتت. داغی تنت خونم را به جوش میآورد و بخار مینشیند به پوستم.
منتظرند من از تو فاصله بگیرم. تنم را میکشانم به سمت لبه تخت. دست میبرم به سمت کشوی میز. یک مشت پنبه میکشم بیرون. صدای تکان خوردن دستگیرهی در شدت میگیرد. پنبهها را فرو میکنم در گوشت و خودم را میکشانم به زیر نفست.
اگر تنه بزنند به در؟
درد، درد پهلوی راستم درد میگیرد از ضربهی دستهایی که میخواهند به تو برسند. گرمم شده. نور فلش از لابهلای نفسها پاشیده میشود روی صورتت و چهرههای سفید و سرخی که چسبیدهاند به تو. دستم را دراز میکنم که انگشتهای تو را دست دیگری میگیرد. تو باید بخندی. من لبخند می زنم که اگر ناگهان گوشهی کادری ماندم بعدها تو اخم نکنی.
خوابیدهای و در خطوط خشک صورتت هیچ حسی نمیبینم. صداهای نا مفهومی میریزند به اتاق. چشمهایم را میبندم، صداها مینشینند به پلکم.
گنگی کلمات به گوشم سنگین میچسبد. انگشتم را دور انگشتت فشار میدهم. صداها تیز میشوند ولی کلمات نامفهومتر از آنند که حسی را بیان کنند. زیر صداهای جیغ مانند میلرزم.
دست میاندازم دور کمرت و پوستم همهی دستهایی را که حلقه شدهاند به کمرت حس میکند. تو در گوشم نامفهومترین احساسات را زمزمه میکنی.
پلکم سنگین شده. چشمم را باز میکنم، از زیر تودهی صداها تکان خوردن دستگیرهی در را میبینم.
تاریکی شیشه را بلعیده. صورتت همهی احساساتم را غرق کرده و حالا با خطهای موزون، بیلرزش خوابیده.
ـ شما چهرهی منحصر به فردی دارید.
تو لبخند میزنی. دختر از جملهی خودش ضعف میکند و تصویر تو که نگاهت را میریزی روی صورتش میافتد روی مردمک چشمم.
دستت گرم است و پلکت چشمت را پوشانده. داغی نفست را میبلعم. بوی عطری میرسد به شامهام. بو نزدیکتر میشود، روی سرمان را میگیرد و بعد سقف و فرش اتاق را پر میکند.
نزدیک میشوی به من. سرم را به سینهات تکیه میدهم. عق میزنم. می دوم به سمت دستشویی، بالا میآورم. بوی ادکلن همهی تنم را پر کرده. دوباره عق میزنم از بوهایی که با خودت آوردهای.
سرم را بلند میکنم، دستت را روی گونهام میکشی. بوی دیگری وادارم میکند دوباره بالا بیاورم.
بو روی سرم است، صورتم را پوشانده و دارد به بدنم وارد میشود.
صدای دستگیرهی در قطع میشود. سکوت به اتاقم میرسد. سیاهی با جسم پنجره یکی شده. دارند به ما نگاه میکنند، پشت سوراخ کلید مردمکهای رنگی در حرکتاند.
پلکم را فشار میدهم؛ آنقدر که درد روی چشمم جمع شود. نفست جان میگیرد. به صورتت نگاه میکنم. چشمت را باز کردهای، دستت را به سمت کلید برق میبری. نور میریزد روی تنم. لبخند میزنی. دستت را میبری به سمت میز عسلی. لیوان آب و یک قرص را بر میداری. صورتت آرام است. قرص را فرو میدهم.
دولت ایران برای حفظ عایدات گمرکی 8000 لیرهای خود تلاشی به عمل نیاورد چه بدین منظور میتوانست از مسیر بین کرمان ـ نیبند ـ تربت حیدریه، کمال استفاده را ببرد.
با وجود این، این عملیات قاچاق و سایر فعالیتها موثر و کارساز نبود و واردات چای سبز به مشهد کماکان تقلیل مییافت. در سال 7ـ1896 فقط به ارزش 43145 پوند وارد گردید که بیشتر آن به روسیه فرستاده شد و در سال 1896 مقدار آن بسیار کم و به ارزش 10865 پوند بود. واردات چای سبز کماکان تقلیل مییافت و این در حالی بود که واردات چای سیاه، عمدتاً محصول هند، رو به فزونی مینهاد زیرا «فقط چای نوع ارزان در مشهد زود به فروش میرسید». ارزش چای سیاه وارداتی در سال 1895 مبلغ 38030 پوند بود که از سال 1893 به مبلغ 24000 پوند، بیشر بود، اما در خلال سالهای بعد ارزش چای سیاه وارداتی بین 15000 الی 30000 پوند در نوسان بود. با وجود این، تقاضا برای چای سبز بدون رنگ، محصول هند، وجود نداشت اما به مقدار 30000 پند آن، وارد قلمرو روسیه گردید. گفتنی است در سال 1898 افزایش چشمگیری در واردات چای سبز ـ هم محصول هند و هم محصول چین ـ وجود داشت که عمدتاً برای صادرات دوباره «RE- EXPORT» به ماوراءخزر و ترکستان بود.
چای سیاه منحصراً برای مصرف محلی ـ که آن هم در حال افزایش بود ـ وارد میگردید. دلیل اینکه جمع واردات چای کاهش یافت، تغییر مسیر تجاری به باطوم بود. در سال 1900، واردات چای سبز و سیاه هر دو، افزایش یافت. زیرا نوشیدن چای هم فزونی میگرف. اما اکنون چای موردنیاز ماوراءخزر از باطوم و با قطار به آنجا ارسال میگردید، نه از طریق مشهد.
با همه اینها، در سال 02ـ1901، چای یکی از اقلام صادراتی عمدۀ انگلستان و هند به خراسان و سیستان بود. درست مثل شکر که در انحصار روسها بود، چای هم هنوز در انحصار انگلیسیها بود. عادت به نوشیدن چای، حتی در میان تهیدستان، قوی و محکم بود و ارزش کل چای وارداتی از طریق بندرعباس، بالغ بر 50267 پوند بود. در سال 3ـ1902، ارزش چای وارداتی به مبلغ 58921 پوند افزایش یافت که حتی در بین آن مقداری چای محصول چین هم برای ماوراءخزر وجود داشت.
به رغم تعرفه گمرک جدید که در سال 1903 به مرحله اجراء درآمد، هنوز تجارت چای (چای سیاه و چای محصول جاوه برای ایران و چای سبز برای افغانستان) سودآور بود. با وجود این، افزایش قابل توجهی در واردات چای از طریق مسیر باطوم (062/20 پوند) وجود داشت، اما افزایش فروش چای محصول هند هم رضایتبخش بود زیرا تقاضای محلی برای چای تا حدودی خسارت تجارت ترانزیت را جبران میکرد. در سال 1905 واردات چای سیاه محصول هند به علت بیش از حد ذخیرهکردن کاهش گردید، اما دلیل آن عمدتاً افزایش واردات چای در مسیر باطوم بود، که در آن زمان 80 درصد از کل واردات چای به روس را تشکیل میداد. کاهش تجارت ترانزیت البته در چای سبز بود. به رغم اینکه تجارت ترانزیت چای مشهد به ماوراءخزر رو به نقصان گذاشته بود معالوصف در سال 1906 تجار مشهد هنوز سرگرم تجارت چای در آسیای مرکزی، همچون سمرقند، بودند.
تعرفه گمرکی جدید سال 1903
به رغم اینکه دولت ایران به دلیل نیاز به کسب عایدات مجبور شده بود تا برای تغییر توافق تعرفههای گمرکی وارد گفتگو شود، در عین حال، این روسها بودند که توانستند از این وضعیت به نفع خود بهرهبرداری کنند.
روسها خواستار این بودند که به نسبت کالاهای روسی عوارض سنگینتری از کالاهای اروپایی مطالبه شود و کار تجارت برای کسبه خردهپای روسی تسهیل گردد و به هر حال آنها قادر بودند که به میل خود رفتار کنند. این تعرفههای گمرکی بخصوص به زیان کالاهای اروپایی تبعیض قائل میگردید زیرا این سیستم بجای اینکه بر مبنای ارزش کالا استوار باشد براساس وزن کالا بنا نهاد شده بود. بر کالاهای روسی مانند پنبه، شکر، نفت و فلزات مالیات اندکی بسته میشد و به ندرت از 5 درصد تجاوز میکرد. برعکس بر کالاهای انگلیسی و هندی مالیات سنگینی بسته میشد و به نسبت ارزش AD VALOREM، به قدر 8 درصد مالیات مطالبه میگردید. بر طبق تعرفه 1903 عوارض گمرکی جدید برای چای با تاویا بر مبنای قاطی کردن و در هم آمیختن این چای متفاوت بود زیرا عوارض گمرکی براساس مقدار جوانههای «TIPS» چای سیاه و سفید برآورد میگردید تاثیر این عوارض عمدتاً بر روی چای سیاه و کمتر بر روی چای درجهیک لمسه «LAMSEH» و چای سفید بود، زیرا برای دو محصول اخیر بر طبق ارزش مالیات بسته میشد.
بنابراین ارزش آنها بسیار زیاد بود و فقط ثروتمندان میتوانستند آن را بنوشند. تعرفه گمرکی برای هر 5/6 پوند چای سیاه یا سایر محصولات چای (برای نمونه برای بیشتر چای محصولات هند) 6 قران بود.
سنگینی و فشاری که توسط تعرفه جدید بر چای محصول هند تحمیل میکرد موجب شده بود که تا حدودی سردرگمی و آشفتگی به وجود آید. کنسول انگلستان در بوشهر در سال 1914 اظهار داشت که «33 درصد براساس ارزش برآوردی بسیار مناسب و معقول بوده است». بنا به گفته کنسول انگلستان در تبریز (1904) عوارض گمرکی 50 درصد بوده اما گلید و نیوکومن «GLEADOWE- NEWCOMEN» گزارش کرده که این عوارض برای چای نامرغوب محصول هند 75 درصد بوده در حالی که کنسول انگلستان در بوشهر در سال 1905 آن را 5/92 درصد تخمین زده بود. علیرغم این تعرفه بالا چای محصول هند چنان ارزان بود که توانست سهم خود را در بازار حفظ کند زیرا اکثریت ایرانیان به نوشیدن چای ارزان پکوز و پکوسو چونگز با ارزش متوسط ادامه دهند.
با وجود اینکه چای به مقدار زیاد از هند و با تاویا وارد میگردید و واردات به صورت رسمی از روسیه به مبلغ حدود 5000 پوند بود معالوصف هنوز هم چای به صورت قاچاق معامله میگردید. فرق نمیکند که سطح تعرفه جدید چند درصد بود که تا حدودی 50 درصد از حد نصاب ارقام بیشتر بود با وجود این بابت چای محصول جاوه و چین عوارض گمرکی کمتری پرداخت میگردید. نرخ جدید بابت هر BATMAN 10 قران بود که به مفهوم فشار تعرفهای 50 درصد بود.
به هر حال «به منظور محاسبه و مطالبه عوارض گمرکی یک صندوق چای محصول با تاویا که شامل 20 درصد برگ سفید چای و 80 درصد برگ سیاه چای است بابت عوارض گمرکی آن دو نرخ وجود دارد به عبارتی هر BATMAN ده قران به نسبت برگ سفید و 6 قران BATMAN به نسبت برگ سیاه، به عبارت دیگر صندوق چای محتوی 10 BATMAN مبلغ 68 قران عوارض گمرکی بابت آن پرداخت میشود. به طور کلی ارزش چای با تاویا 18 قران BATMAN و چای محصول هند 12 قران هر BATMAN است. گذشته از این تعرفه جدیدی گمرکی بر کسانی که به داد و ستد چای پرداخته و نیز برای مسیرهایی که این محصول در آن حمل و نقل میگردید نیز تاثیر میگذاشت. نقش آشکار و بارز چای محصول هند درواقع به چالش گرفته نمیشد. بیتردید این تعرفه جدید بر قیمت خردهفروسی هم تاثیر میگذاشت. تجارت چای در ایران تا حدودی کلاً در دست بازرگانان ایرانی بود که تا پیش از اجرای تعرفههای جدید گمرکی آنها فقط 5 درصد بابت عوارض گمرکی و 5 درصد هم به صورت پیشکش و کارمزد میپرداختند.
اکثر این بازرگانان تجار خردهپا بودند و بنا به گفتهی ژنرال کنسول هلند گردش کار سالانه «ANNLIAL TURN- OVER میانگین تجاری چای حدوداً مبلغ 30000 قران بود.
«او معمولاً 25 الی 27 صندوق چای در هر معامله خریداری میکند.»
بنابراین یکی از پیامدهای این تعرفه گمرکی سنگین نابودی واردکنندگان خردهپا بود، چه آنها فاقد سرمایه کافی بوده که بتوانند از عهدۀ افزایش عوارض گمرکی برآیند، و «اکنون واردات (در تبریز) فقط در دست چهار تجارتخانه است.»
گفتنی است واردکنندگان ایرانی مقیم بوشهر که هنوز به این کسب ادامه میدادند چای موردنیاز خود را از طریق نمایندگان طرح چای در کلکته خریداری میکردند.
با همه اینها، این تعرفه جدید بر رشد واردات و مصرف چای ـ که رشد هر دو تداوم مییافت ـ تاثیر نمیگذاشت. در تراز بودن، برای نمونه، که در آنجا پیامد مذاکرات راجع به تعرفههای جدید نامعلوم بود، واردکنندگان حدس میزنند که این تعرفهها پایین خواهد آمد. اما چون این اتفاق روی نداد واردات چای محصول هند از تراز بودن رو به فزونی نهاد. لذا درنتیجه اعمال این تعرفه های سنگین، قیمت خردهفروشی چای در تبریز 30 درصد افزایش یافت. با وجود این انتظار میرفت که ایرانیان نوشیدن همان تعداد لیوان چای را ادامه داده یا بابت لیوان مبلغ بیشتری را خواهند پرداخت. «بنابراین قهوهچیهای ایرانی با استفاده از لیوانهای کوچکتر نیازها را در این مورد برآورده میکنند و این در حالی است که خردهفروشها هم برگهای استفاده شدهی چای (تفاله) را جمع کرده و به آن مواد رنگی تقلبی قاطی میکنند و زمانی که خشک شد آنها را در صندوقهایی ـ که در ابتدا در آنها چای وارد میشود ـ به معرض فروش میگذارند. مصرفکنندگان ایرانی چای را با رنگ آن در لیوان و نه با مزهی آن ـ که تحت تاثیر مقدار زیادی شکر قرار گرفته است ـ مورد داوری قرار میدهند.» درواقع به رغم تعرقه جدید و قیمت بالای خردهفروشی رشد مصرف چای تداوم یافت. درنتیجه رشد واردات چای هم ادامه یافت که 90 درصد آن چای محصول هند بود. با وجود این، رشد واردات پایینتر از گذشته بود زیرا قاچاق بر سود و منفعت چای به روسیه به دلیل کنترل فزاینده و کارساز مأموران مرزی دشوار شده بود و این در حالی بود که صادرات قانونی چای هم به روسیه بسیار ناچیز بود. علیرغم عوارض گمرکی سنگینی که بر چای بسته شده بود مصرف چای در اصفهان ـ به دلیل عوارض فزاینده گمرکی ـ تقلیل نیافت و واردات چای هم رو به فزونی نهاد. تعرفههای جدید گمرکی تا آنجا که به روسیه مربوط میشد، بر مسیر تجارت چای تاثیر مطلوب داشت و واردات روسیه به ایران (از طریق تبریز و رشت)، به زیان واردات از طریق بنادر ایرانی خلیجفارس، به طرز چشمگیری افزایش یافت. به رغم اینکه واردات چای از روسیه تا حدودی به حریم مناطق داخلی ایران، مانند تهران، تجاوز کرد با وجود این تاثیر آن بر اصفهان، کرمانشاه، کرمان و یزد، ناچیز بود.
درنتیجه ـ همانطور که در ذیل به آن خواهیم پرداخت ـ واردات چای از طریق بوشهر رو به نقصان نهاد که دلیل آن واردات چای از روسیه از طریق تهران، ایالت خزر و مناطق شمال غرب ایران بود.
1: واردات از طریق رشت
بیتردید، از آغاز دورهی قاجار، واردات چای تا حدودی از طریق ایالات خزر انجام میگرفته است. اما حتی در دهه 1840 هم فقط مقدار اندکی چای، برای نمونه، از طریق استرآباد وارد میشده است. واردات چای از هند به رشت به مقدار زیاد از طریق ترابوزان و زنجان انجام میگرفت و این در حالی بود که چای محصول چین، به دلیل اینکه گرانتر بود، موقعیت خود را از دست داده بود. افتتاح مسیر باطوم و کمک مالی به مبلغ 80 کوپک بابت هر فونت (%9 پوند) صادرات چای از روسیه به ایران موجب نشد که این الگو دستخوش دگرگونی شود. این مطلب مشابه اوضاع در آذربایجان بود که در آنجا استفاده از این کمک مالی رو به کاهش نهاده بود.
با وجود این، بعد از اینکه تعرفههای جدید گمرکی 1903 به مرحله اجرا درآمد و روسیه «اجازه داد که چای هند و سیلان از طریق باطوم و باکو به ایران ترانزیت شود»، این اوضاع نیز دگرگون گشت.
تجارتخانهای در ROSTOFF- On- DON قسمت عمدهی این تجارت را به دست آورده بود. این تجارتخانه بابت تمام سفارشات پیشپرداختی 20 درصدی وصول میکرد و مانده یا در موقع تحویل کالا پرداخت میگردید یا به طور تقسیطی (کذا) به روبل (برای مثال طلا) وصول میشد، تا از کلیه ضرر و زیانهای ناشی از تبدیل ارز، جلوگیری به عمل آید. با وجودی که در آنجا واردات از روسیه دارای وجه غالب بود معالوصف چای محصول هند هم ـ که از بمبئی از طریق بغداد و همدان وارد میگردید ـ به فروش میرسید.
از دیگر نتایج واردات فزاینده چای از روسیه این بود که رشت ـ از بنادر عمدهی واردات چای در ایالت خزر تا سال 1906 ـ مغلوب استرآباد در این سال گردید و این شهر 40 درصد از چای وارداتی ایالت خزر (رشت، آستارا، مشهد سر) را در سالها بعد به خود اختصاص داد.
2: واردات چای به اصفهان
تا سال 1910 چای از جنوب وارد میگردید اما مقداری چای هم درآن زمان از روسیه وارد میگردید و به رغم اینکه این چای محصول هند و چین بود به عنوان چای روسیه به فروش میرفت. چای نامرغوب هند حد وسط تجارت چای در اصفهان تشکیل میداد و مابقی محصول چین و جاوه بود (65 درصد و 35 درصد). تجارت چای اغلب کلاً در دست تجار ایرانی بود. میانگین واردات چای در دههی نخست قرن 20 تعداد 6300 صندوق بود، هر چند به دلیل قاچاق این کالا کنسول انگلیس هشدار داد که اعداد مصرفیاش براساس حدس و گمان استوار است.
به رغم اینکه فقط یک تجارتخانه ایرانی چای روسیه (از طریق باطوم و اهواز) وارد میکرد که از نظر مقدار و کمیت 10 درصد از کل نیاز بازار بود معالوصف کنسول انگلیس احساس میکرد که به روز سیاه نشسته است با همه اینها «تهدید» روسیه تا حدودی فروکش کرده بود. نظر به اینکه این موضوع راجع به سایر کالاهای روسی مصداق پیدا میکرد لذا هزینه حمل و نقل به بازارهای داخلی ایران موجب میشد که کالاهای روسی بسیار گران به بازار عرضه شود.
چای روس کلاً وارد یزد نمیگردید زیرا یزدیهای چای لمسه، چای مطبوع چین، مینوشیدند و این در حالی بود که چای کلکته چندان مورد استفاده نبود، با وجود این، به دلیل دشواریهایی که در سال 1911 در مسیر بندرعباس وجود داشت چای از طریق شاهرود، خزر، باکو و باطوم وارد میگردید. در سال 1912 چای روس به مقدار اندک وارد یزد گردید اما به دلیل مقایسه منفی کیفیت و قیمت، در فروش آن تاخیر افتاد.
3: واردات از طریق کرمانشاه
راجع به واردات چای از طریق کرمانشاه ـ بغداد اطلاعات چندان زیادی وجود نداشت. در سال 1885 واردات چای کرمانشاه 150 بار یکصد تومانی یا کلاً به ارزش 15000 تومان (4285 پوند) بود که 11 درصد صادرات چای را در آن سال تشکیل میداد.
راقم به این سطور نتواسته است به دادههایی در آن فاصله دست یابد و دادههای بعد اشاره به سالهای آغازین قرن بیستم دارد ـ واردات چای ـ مانند سایر جاها در ایران ـ افزایش یافته بود اما سهم بازار کرمانشاه حدود 10 درصد از کل واردات بود. واردات چای زرد «YELLOW TEA» هم (احتمالاً نوعی چای سبز فله) به مقدار بسیار ناچیز، به مدت سه سال (1908ـ1906)، صورت میگرفت. چای وارداتی شامل چای سیاه محصول هند و مقداری هم چای محصول جاوه بود. دلیل کاهش واردات در سال 09ـ1908، بیش از حد انبار کردن در سال قبل؛ بوده است.
حدود 5 درصد از کل واردات از روسیه بود که توسط دکانداران وارد میگردید با چای محصول هند رقابتی وجود نداشت.
4: بنادر جنوب
تعرفههای گمرکی جدید مراکز عمدۀ توزیع کالا در جنوب، یزد، بندرعباس و بوشهر، را بسیار تأثیر قرار داد. دو مرکز نخست بیشترین خسارات را متحمل گردیدند که با گسترش معنایی مشهد نیز شامل میگردید. یزد و بندرعباس از طریق تجارت ترانزیت گذران میگردند. سفارش چای از طریق بمبئی انجام میگرفت و به بندرعباس حمل میگردید و آنگاه از طریق یزد و کرمان عمدتاً به مشهد فرستاده میشد. از مشهد، چای سبز به آسیای مرکزی ارسال میگردید اما بعد از اینکه مسیر واردات چای به دلیل نرخ پائین حمل و نقل به مسیر باطوم ـ عشق آباد تغییر جهت داد، این تجارت کاملاً از بین رفت. اندک تجارت ترانزیستی که بعد از سال 1895 باقی مانده بود به دلیل اجرای تعرفه گمرکی 1903 و نظارت مؤثر مرزبانان از بین رفت و تجارت قاچاق را سودآور ساخت. ضمناً بانک استقراضی روسیه به مشتریان خود در شمال ایران، جهت خرید چای از بمبئی، جاوه یا باطوم، با شرایطی مطلوب (به عبارتی یک درصد کمیسیون) پیشنهاد کرد. با وجودی که تجار هم در مشهد و هم در یزد ـ کوشیدند به تجارت خود رونق دهند اما در این مورد موفق نشدند. تمامی چای وارداتی به یزد، که در محل به مصرف نمیرسید، بطور سنتی به مناطق مختلف ایران و عمدتاً خراسان، فرستاده میشد. با وجود این، بعد از اینکه تعرفههای جدید گمرکی در ماورا خزر به اجرا درآمد این تجارت، به دلیل اینکه از طریق مسیر ارزان باطوم به خراسان وارد میگردید، رو به نقصان نهاد. بنابراین تجار یزدی این چای، تقریباً کلیه معاملاتشان را در خلال 6ـ1905، از دست دادند. در سال 1913 کنسول انگلستان گزارش کرد که در یزد تجارت چای محصول هند مطلقاً وجود ندارد، زیرا صادرات به شمال ایران از بین رفته است.
از این گذشته، نقش یزد به عنوان مرکز توزیع کالا به دلیل رقابتی که به تازگی در پی افتتاح مسیر نوشکی ـ سیستان متحمل شده بود، کاهش بیشتری یافت. ضمناً واردات چای به بندرعباس حتی بیش از واردات این محصول به یزد، متحمل خسارت گردید. زیرا بندرعباس نه تنها ترانزیتی چای سبز به آسیای مرکزی از دست داد بلکه سهم بازار آن در واردات چای هند و جاوه هم با وقوع دو رویداد تازه، تضعیف گردید. نخست افتتاح مسیر نوشکی ـ سیستان و دوم قاچاق روزافزون چای بود که نقش بندرعباس را به عنوان بندر ورود کشتیها «Port of entry»، کم رنگ کرد. با وجود این، یزد هنوز از قاچاق سود میبرد، زیرا خدمات سنتیاش را به عنوان توزیعکننده «Distributor» ارائه میداد.
5: واردات از طریق مسیر نوشکی سیستان
مسیر نوشکی ـ سیستان در سال 1896 افتتاح گردید. نوشکی نقطه پایان خط آهنی بود و از آنجا مسافتی به اندازه 1000 مایل تا مشهد، وجود داشت.
نخستین بار در سال 1896 چای از طریق سیستان به مشهد وارد گردید. با توجه به اینکه مسیر سیستان گرانتر از مسیر بندرعباس بود لذا این نخستین محموله عجالتاً بصورتی آزمایشی ارسال گردید. با همه اینها، با کاهش تجارت ترازیتی از طریق بندرعباس، به دنبال تعرفههای گمرکی 1903، واردات چای به شرق ایران از طریق مسیر نوشکی، رو به فزونی نهاد. بیشتر چای وارداتی، چای سیاه محصول هند و مقداری هم چای محصول جاوه بود.
افزایش واردات از طریق مسیر نوشکی به مفهوم کاهش بیشتر واردات از طریق بندرعباس بود که قاچاق هم حتی بیشتر آن را از رونق انداخت.
6: واردات از طریق بوشهر
تغییر مسیر واردات چای از طریق باطوم بر بوشهر هم تاثیر بسزایی گذاشت اما نه به اندازۀ بندرعباس. گفتنی است عوامل متعددی وجود داشت که بر حجم واردات چای محصول هند به خلیجفارس، تأثیر میگذاشت.
برای نمونه در سال 1906 به دلیل وجود تقاضا در جاهای دیگر قیمتها بسیار بالا بود که در نتیجه چای هند کمتری وارد میگردید. بعلاوه در سال 6_1905 چای محصول هند به مبلغ تقریباً 70000 لیره بصورت ترانزیتی از طریق روسیه وارد شده بود. مسأله دیگری که واردات چای محصول هند را محدود میساخت، مخلوط کردن چای هند، بمنظور تأمین چای کمرنگ برای بازار ایران، بود. چای 2/41 آنه معمولی بسیار سیاه است و حاوی متعدد زیادی خاکه و برگ شکسته میباشد. لذا واردات فزاینده به اصطلاح چای کمرنگ PALE TEA در سیاهههای گمرکی، مؤید این موضوع بود. ضمناً برای چای «آقپر» تقاضایی وجود نداشت. هر ماه چای محصول جاوه به مقدار 150 صندوق توسط یکی از تجار در سال 7ـ1906 وارد میگردید اما این چای را اغلب به قیمت درون مرزی خود دست نمییافت.
به هرحال این عوامل به عنوان خطرهای عادی تجاری قلمداد میگردید و عامل تازه مسأله قاچاق بود. با وجودی که مصرف چای افزایش یافت معالوصف واردات رسمی چای از طریق بوشهر|، رو به فزونی ننهاد که دلیل آن افزایش چشمگیر قاچاق بود. در حالیکه در سال 1903 مقدار قاچاق فقط 45 تن برآورد میشد در سال 1907 این مقدار به 120 تن افزایش یافت که دلیل آن تعرفه گمرکی بالا بود. همانطور که فوقاً اشاره رفت بابت چای سیاه هند بین 35 الی 100 درصد بر مبنای ارزش بستگی به این داشت که چه کسی محاسبه میکند عوارض پرداخت میشد و این در حالی بود که در سایر بنادر خلیجفارس 5 درصد هزینه در بر داشت و دوبی هم عملاً بندری آزاد بود ـ درنتیجه مقادیر بسیار زیادی چای سیاه محصول هند به کرانه های غربی خلیجفارس وارد میشد و آنگاه با جهازات بادبانی به صورت قاچاق انتقال مییافت. قیمت چای هند در بوشهر هر پو.ند 21 قران بود اما کدخدایان بنادر کوچک مجاور فقط بابت یک صندوق چای قاچاق مبلغ 20 قران دریافت میکرند. در سال 1906 حدود 175000 پوند چای نامرغوب هند (به ارزش 4500 لیره) از طریق دو بندر تنگستان به صورت قاچاق وارد گردید. لذا در سالهای بعد، واردات رسمی کاهش یافت و قاچاق رو به فزونی نهاد از این روی فقدان چای وجود نداشت. درواقع مصرف چای بیش از گذشته بود. ارزش جملهفروشی چای قاچاق در سال 1908 مبلغ 17 قران بود و این در حالی بود که در آن هنگام ارزش چای که به طور رسمی وارد می گردید 22 قران بود. بنابراین تجار قادر بودند که از هر صندوق چای 10 تومان اضافه، سود برند. بنا به گفته کنسول انگلیس، از بین رفتن عایدات دولت درنتیجه قاچاق بمراتب بیشتر از درآمد اضافی ناشی از عوارض سنگین گمرکی بود.
اوضاع سیاسی و قاچاق کالا بر قیمتها و میزان فروش در بین سالهای 10ـ1907 تاثیری نزولی داشت و این اوضاع مایوس کننده را تکمیل میکرد.
بعد از سال 1910، واردات قانونی و مجاز، کاهش بیشتری یافت و در حالی که میانگین واردات 561 تن بود در سال 11ـ1910 این رقم فقط به 242 تن کاهش یافت. گفتنی است در سال 1914، به دلیل شروع جنگ جهانی اول، کاهش بیشتر واردات مجاز قانونی چای متوقف گردید.
چای قاچاق کلاً محصول هند بود زیرا «این چای به منظور حفاظت از آن در برابر هوا در حین انتقال به مناطق کوهستانی در ایران در بستههای پوستی بستهبندی شده بود، در حالی که چای محصول چین و با تاویا (لمسه) اینطور بستهبندی نشده بود». در سال 12ـ1911 بحرین مقدار 182 چای قاچاق کرد اما با توجه به اینکه در آن سال کل واردات چای به بحرین 346 تن بوده لذا این ارقام اشاره بر این دارند که مقدار چای قاچاق شده بیش از 300 تن بوده زیرا در محل فقط حدود 30 تن به مصرف میرسیده است. این موضوع به لنگه هم صادق است زیرا به آنجا فقط CWT 115 چای وارد گردید در حالی که به دوبی، واقع در ساحل مقابل، CWT1118 چای وارد شده بود. با وجودی که چای به مقدار زیاد در مناطق ساحلی مصرف میگردید، معالوصف مقدار متعنابهی هم به مناطق کوهستانی فرستاده میشد.
در سال 12ـ1911 قیمت رسمی چای در بوشهر چهار قران بود.
ارقام رسمی واردات چای به بوشهر و مقداری که در همان سال به شیراز فرستاده میشده ـ که به مراتب بیشتر بوده است ـ تاثیر قاچاق را آشکار میسازد.
همانطور که از اظهارات کنسول انگلستان در شیراز آشکار میشود این ارقام بالا نه به دلیل تخلیه محمولههای قدیمی است. «به دلیل عوارض گمرکی سنگینی که بر چای بسته شده احتمالاً حدود یک چهارم ـ اگر نگوئیم نصف ـ چای وارده به شیراز قاچاقی است که از بحرین و کویت و از طریق بندر دلوار تنگستان، فرستاده میشود». این اظهار نظر در بیانات کنسول انگلستان در محمره (خرمشهر) هم بازتاب یافته است:
«آمار فقط نیمی از مقدار چای وارداتی را نشان میدهد، زیرا مقادیر متعنابهی به صورت متعنابهی به صورت قاچاق وارد میشود. در بصره عوارض گمرکی فقط 11 درصد بود در حالی که در محمره (خرمشهر) عوارض گمرکی 6 قران در هر BATMAN (45/6 پوند) است، که نسبتاً بر مبنای ارزش نامرغوبترین چای، بیش از 50 درصد است. که نسبتاً بر مبنای ارزش نامرغوبترین چای، بیش از 50 درصد است.» قاچاق کالا در اروندرود بسیار آسان بود.
در سال 1914 کنسول انگلستان در اصفهان تخمین زده بود که از 6300 صندوق چای وارده به اصفهان در آن سال، بین 2300 تا 3000 صندوق آن به طور قاچاق وارد شده است.
در سال 1916ـ1915 حدود 1674 تن چای وارد بوشهر گردید و این در حالی بود که در همان سال بمبئی بطور تخمینی مقدار 5200 چای به خلیجفارس صادر کرده بود که نشان از میزان و دامنه قاچاق دارد.
چای: یک قلم (ITEM) مصرفی عمده
بحث فوق نشان داد که مصرف چای در ایران عصر قاجار به سرعت در حال رشد بوده اما واردات قانونی آن رو به کاهش مینهاده است.
در سال 1910 چای سومین کالای عمده وارداتی ایران را تشکیل میداد. در سال 11ـ1910 جمع کل صادرات چای به ایران 3483 تن و در سال 12ـ1911 نیز 4185 تن بود. مقدار 1673 تن از هند، 2286 تن از روسیه و 160 تن از جاوه به ایران وارد شده بود. 227 در سال 7ـ1906 واردات چای از روسیه بالغ بر 30 درصد بود اما در سال 12ـ1911، - 60 درصد، تشکیل میداد. به رغم اینکه چای محصول هند مطلوب و مورد پسند بود اما در سال 1912 چای با تاویا موقعیت آن را به چالش گرفت که دلیل آن افزایش ارزش نسبی چای با تاویا بود. این امر ناشی از این بود که تعرفه گمرکی راجع به چای محصول با تاویا بطور موقت آن را از بازبینی قریبالوقوع معاف کرده بود. گفتنی است عوارض گمرکی برای چای لمسه (مخلوطی از برگهای سفید و سیاه چای) مبلغ 6 قران برای 80 درصد از هر مقدار و 10 قران برای بقیه، جهت هر 5/6 پوند بود. در سال 15ـ1914 و بعد ها واردات چای محصول هند به بوشهر چهار برابر شده بود که دلیل آن بسته شدن مسیر باطوم بود. درنتیجه چای محصول هند به مقدار بسیار زیادی وارد میگردید.
اما بعدها به دلیل شروع جنگ جهانی اول واردات چای کاهش یافت اما در سال 1918 دوباره رونق گرفت، هرچند سطح واردات سال به سال در حال نوسان بود.
نتیجهگیری:
در عصر قاجار (1925ـ1794) رواج چای پیشرفت زیادی کرده بود. چای که تا حدودی از ارزش منطقهای (در ابتدا عمدتاً در خراسان) برخوردار بود و در بین نخبگان (فقط برای ثروتمندان شهری) جایگاهی داشت به عنوان یک محصول مهم ملی برای تمام اقشار مردم در سراسر کشور (به غیر از کرانههای خلیجفارس و بخشی از ایالت خوزستان) رونق گرفت و به تدریج به عنوان نوشابهای محبوب و مردمپسند، پذیرفته شد. در سال 1914 کنسول فرانسه در تهران به این نتیجه رسیده بود که «چای نوشابهای ملی است و مردم میتوانند بدون گوشت و سبزیجات زندگی کنند اما بدون 6 یا 7 فنجان چای ـ که برای مستمندان همراه با مقداری میوه در تابستان و قطعهای پنیر در زمستان، غذای اساسیشان را تشکیل میدهد ـ نمیتوانند گذران کنند. چای برای ایرانیان به مثابه قهوه برای ترکها است». گرچه پیش از عصر قاجار چاینوشها گهگاه در نوشیدن چای راه افراط پیموده اما این فقط عادت استثنایی ثروتمندان بوده است. واقعیت این است که ایرانیها وقتی به نوشیدن چای روی آوردند این کار را در قهوهخانهها انجام میدادند که به وضوح بیانگر ماهیت نوشابه دلخواهشان پیش از سال 1850 است.
نوشیدن چای در شمال و بخصوص بیشتر در خراسان آغاز گردید و بعدها آذربایجان شمالی آنرا دنبال کرد، که نتیجه ارتباطات فرهنگی و غیره با ملل همجوار چای نوش مانند روسیه، ترکمن و ازبک بود. از آنجا بود که این عادت به تدریج به مناطق شمالی و مرکزی ایران کشیده شد و این پروسهای بود که در دهه 1850 تکمیل گشت. با وجود این قهوه هم به سرعت میدان خالی نکرد، چه هنوز در آذربایجان جنوبی، مناطق روستایی و جنوب ایران بازارش گرم بود. چای هم در شهرهای شمالی به سرعت رونق گرفت و این فرایندی بود که در سال 1870 به کمال رسید، هرچند مناطق روستایی و بخصوص طوایف کوچنده هنوز در برابر آن ایستادگی میکردند.در سال 1890 ایران به کشوری چاینوش مبدل گشت اما فقط ساکنان عربزبان کرانههای خلیجفارس و خوزستان کماکان قهوه مینوشیدند.
به رغم اینکه، بنا به گفتهی کنسول فرانسه در سال 1914، ایرانیها معتاد به نوشیدن چای شده بودند با وجود این آنها هر نوع چای را نمینوشیدند. درواقع سه نوع چای وجود داشت: (1) چای سیاه (2) سفید و (3) سبز.
سایر اصطلاحاتی که به کار برده میشد یا کشور مبدا (کشور تولید کننده یا صادرکننده) یا گونههای «رنگی» چای را باز میتابانید. معمولاً چای سبز در ایران نوشیده نمیشد و مصرف آن منحصر به مقدار اندکی در خراسان و یا توسط ثروتمندان بود.
چای سفید یا به عبارتی، مخلوطی از آن، ترجیح داده میشد، اما این چای بسیار گران بود و فقط برای ثروتمندان شهری فراهم شدنی بود و اکثریت قریب به اتفاق مصرف کنندگان، چای سیاه مینوشیدند. ضمناً بین جنوب و شمال هم اختلاف وجود داشت و جنوبی ها چای محصول جاوه و شمالی چای محصول چین را ترجیح میدادند. در مورد واردات چای تاریخهای زیر و رویدادهای مربوطه مهم میباشند. 1831، 1895 و 1903 در سال 1831 روسیه بیش از این از تجارت ترانزیت از طریق قفقاز به ایران پشتیبانی نمی کرد که درنتیجه آن جریان این تجارت به مسیر ترابوزان ـ تبریز، کشیده شد. در سال 1895 روسیه برای واردکنندگانی که از باطوم به عنوان بندر ورود کشتیها و راهآهن ماوراء قفقاز استفاده می کردند جایزه تعیین کرد که درنتیجه آن بحثی از تجارت چای از خلیجفارس به مسیر باطوم تغییرجهت داد. در سال 1903 با اجرای تعرفههای گمرکی جدید به این روند استحکام بخشیده شد که درنتیجه آن 10 الی 20 برابر عوارض گمرکی بر واردات چای افزایش یافت. در ابتدا چای به مقدار کم از روسیه و آسیای مرکزی وارد میگردید که به چای کاروانی روسیه و چای بانکا «BANKA» آسیای مرکزی شهرت داشت. به موازات رشد مصرف چای و تعرفه سنگین ترازیتی، واردات چای از طریق مسیر استانبول ـ ترابوزان ـ تبریز، تغییر جهت داد. درواقع بخشی از این چای دوباره به روسیه (هم به طور قانونی و هم به صورت قاچاق)، صادر میگردید. در ابتدا چای از نمایشگاه لیپزیگ LEIPZIG FAIR خریداری میشد اما آنگاه بطور روزافزونی از آمستردام و بعدها در لندن ابتیاع می گردید.
در شرق ایران چای ابتدا از آسیای شرقی و از طریق هرات وارد می گردید اما به دلیل مشکلات سیاسی با چین ـ که مانع از تهیه چای میگردید ـ واردات این محصول از طریق خلیجفارس از سر گرفته شد. تجار یزد چای سبز و سیاه را هر دو بطور مستقیم از بمبئی وارد میکردند و آن را از طریق بندرعباس و سبزوار حمل کرده و بیشتر چای سبز را دوباره به ماوراءخزر صادر میکردند. چای سیاه به منظور مصرف داخلی در خراسان معامله میگردید. نتیجه افزایش تقاضا برای چای سیاه در ایران این بود که چای نه تنها صرفاً به عنوان نوشابهای برای اقشار بالای جامعه بلکه به صورت نوشابهای محبوب در آمده بود و به طرزی فزاینده از دهه 1870 از طریق بوشهر وارد ایران می گردید. ضمناً مقارن همین احوال چای محصول جاوه به مسیر ترابوزان ـ تبریز تغییر جهت داد. مقداری چای سیاه هم از طریق کرمانشاه وارد میگردید. از طرفی به موازات حمایت روسیه از مسیر باطوم بعد از سال 1895 چای به طور روزافزونی از طریق رشت و بنادر خزر وارد ایران میگردید. این اقدامات تاثیری مخرب بر تجارت خراسان داشت که بازار ترانزیتی عمدهای برای چای سبز جهت ماوراءخزر و آذربایجان قلمداد میگردید که هر دو بطور رسمی و بطور قاچاق برای قفقاز چای صادر میکردند. به دلیل نظارت مرزی مطلوبی که اعمال میگردید دامنه قاچاق بطور چشمگیری کاهش یافت اما با وجود این تجارت رسمی نیز کمرنگ گردید.
تعرفه گمرکی 1903 این رویداد را ـ که میزان واردات از روسیه افزایش و از طریق خلیجفارس را کاهش داد ـ تحکیم بخشید. این مطلب راجع به بندرعباس هم ـ که اساساً تجارت ترانزیتی چای سبز به ماوراءخزر را از دست داد ـ صادق است. افتتاح مسیر نوشکی در سال 1909 که از طریق آن چای از هند وارد میگردید، این روند را شدت بخشید. بوشهر نیز به این کاهش میزان صادرات متحمل خسارات گردید که علت آن عمدتاً قاچاق بیاندازه چای در پی افزایش عوارض گمرکی بود، تخمین زده میشد که دستکم 25 درصد از چای وارداتی از طریق خلیجفارس، به صورت قاچاق بوده است.
علاوهبر این، چای به صورت قاچاق از طریق اروندرود وارد بصره هم میگردید. ارزش کل واردات سالانه چای در سال 1885 تنها مبلغ 40000 لیره بود اما در سال 1900 ارزش واردات سالانه چای به 250000 پوند رسید ـ به بعارتی هشت برابر افزایش، در طول 15 سال. بنابراین برای صادرکنندگان دیگر این مساله وجود نداشت که به فکر افتند آیا بازار ایران رشد بیشتری خواهد کرد یا نه ـ کما اینکه وضع در قرن 19 وجود داشت ـ زیرا بازار اساساً در سال 1910 به اشباع رسیده بود.
در آن زمان میزان ارزش صادرات چای به 750000 لیره رسیده که سه برابر میزان ارزش واردات در سال 1900 بود و از آن زمان به بعد کانون توجه بر سهم بازار متمرکز شده بود. گفتنی است چای محصول هند سرانجام به دلیل ارزانیاش میتوانست در میدان رقابت پیروز شود و این در حالی بود که مبارزه برای کسب رتبه دوم و سوم بین چای محصول جاوه و محصول چین، در جریان بود. به رغم اینکه چای محصول هند هرگز از رتبه نخست خود دست نکشید معالوصف گهگاه میبایست سهم بازار را به نفع دو محصول دیگر، که ترجیح داده میشدند، واگذار کند ـ فقط به خاطر قیمتشان.
بنا به شرایط بازار چای محصول جاوه یا محصول چین، رتبه دوم را کسب میکردند. با وجود این، این مبارزات این واقعیت را دگرگون نساخت که محبوبترین چای برای ایرانیها، مخلوطی از چای محصول جاوه و محصول چین بوده است و بقیه شرح حال است. ایرانیها هنوز ملتی چاینوش هستند اما اکنون محصولی مینوشند که تا حدودی در کشورشان پرورش مییابد. چای هنوز در قهوهخانهها «COFFEE- HOUSES» نوشیده میشود هرچند چایخانهها «TEA- HOUSE» هم حضورشان را به معرض تماشا گذاشتهاند.
ـ جامعهی سنتی زنان بوشهر در عصر ناصری شاهد توله بانویی فرهیخته و ادیب در خاندان «آل عصفور» است. خاندان آل عصفور منتسب به شیخ حسن آل عصفور میباشند که در سال 1220 هـ . ق به همراه عدهای از خویشان و نزدیکانش به بوشهر مهاجرت کردند. خاندان آل عصفور پس از چیرگی پرتغالیها بر بحرین به علت ظلم و فشار بر مردم و فساد به وجود آمده و همچنین اوضاع نابسامان شیعیانی بحرینی، مجبور به مهاجرت گشتند. شیخ عبدالرسول خال آل مذکور، حاکم بوشهر ترتیب مهاجرت این خاندان را به همراه معرفی کامل شخصیت علمی شیخ حسن آل عصفور به دربار فتحعلی شاه میدهد. شاه قاجار در پاسخ به نامهی آل مذکور چنین مینویسد: «بسما…الرحمن الرحیم. معتمدالسلطان شیخ عبدالرسول خان، تشریففرمایی شیخ بزرگوار، شیخ محمدحسن آل عصفور به شهر شما نشانهی سعادت و توفیقی است که بدان بهرهمند شدید. زیرا ایشان پیشوای این ملت و شریک دولتاند. سالانه مبلغ پانصد تومان دربارهی آنجناب مقرر داشتیم این وظیفهی من نسبت به ایشان، اما آنچه که تو باید خود را بدان موظف بدانی او را گرامی دار و موقعیتش را با عظمت نگه دار. هم چنان که تو را بر مردم فرمانروا ساختم او را بر تمام شما حاکم گردانیدم…» در تاریخ فارس در تجلیل از مقام شیخ حسن آل عصفور آمده است: شیخ حسن دارای آثاری بسیار از جمله: رسالهای در علم فقه، شرح نفیسی به جزوهای که والدش در علم کلام سروده، پاسخ به پرسشهای رسیده از شهر، و کتب دیگری که از بین رفته است. خاندان آل عصفور در خود بانویی را پروراند که در عرصهی فرهنگ و ادب سرآمد زمان خود بود. بانو «امیره آل عصفور» بانویی شاعره و فرهیخته، معاصر با آقا محمد شاه قاجار است که در زمینهی مرثیهسرایی و سرودن اشعار نفیس پیرامون خاندان اهل بیت و بالاخص «ابا عبدا…الحسین» دستی به قلم داشته است. محقق و پژوهشگر هماستانی آقای «سید ابوالحسن حسینی» که در زمینهی شناسایی علما و ادبای استان بوشهر و مخصوصاً خاندان آل عصفور پژوهشی ارزشمند انجام داده در حین تحقیق و شناسایی این خاندان جلیلالقدر با این بانو آشنا میشود. حسینی پیرامون زندگی و حال و هوای بانو امیره آل عصفور چنین میگوید: «مرحوم آقا بزرگ تهرانی مولف کتاب «الزیعه علی تصانیف الشیعه» در توضیح دیوان شعر شیخ محمد آل عصفور به دیوان شعری از امیره آل عصفور نیز اشاره کرده است. آقا بزرگ تهرانی مرقوم داشته که امیره آل عصفور دیوان شعری در رثای امام حسین (ع) نگاشته است که زمان سرودن این کتاب و تألیفش به سال 1260 ق / 1218 ش برمیگردد. تاریخ تألیف دیوان شعر این بانو بعد از مهاجرت این خاندان به ایران و بندر بوشهر برمیگردد. آنچه مایهی تأسفی عمیق است، مفقود شدن دیوان این بانو و سایر تألیفات این خاندان پس از پیروزی انقلاب اسلامی است. تمام آثار ارزشمند خاندان آل عصفور در مسجد شیخ حسن یا همان کتابخانهی خانوادگیشان موجود بوده که به دلایل نامعلومی از بوشهر خارج و به سرنوشت نامشخصی دچار شده است. در واقع مجموعهی نفیسی از آثار علماء خاندان آل عصفور و دیگر ادیبان بوشهری به دست اشخاصی ناآشنا به اصالتهای فرهنگی، به تاراج رفته است. سید ابوالحسن حسینی در جای دیگری چنین میآورد: «کتاب «الذریعه علی تصانیف الشیعه» از معتبرترین کتب ارزشمند شیعی در زمینهی شناخت شاعران و علمای مدیحهسرا و مرثیهسرا میباشد. آقا بزرگ تهرانی این اثر ارزشمند را طی پنج سال تألیف و تدوین کرده است و هر آنچه که این عالم بزرگ پیرامون شناخت علما و شعرای مرثیهسرا به ما میدهد بسیار متقن و مستدل است.
مهمترین رویداد ورزشی در سال 88 حضور شاهین بوشهر در لیگ برتر ایران بود که باعث گردید جنب و جوش عجیبی بین مردم بیفتد، از محصل گرفته تا بازاری از مسافرکش تا هتلدار، سمبوسهفروش، پرچمفروش، تخمهفروش، مانتوفروش، لیدرها و مترسکها همه و همه در این بین برد کردند و از حضور شاهین در لیگ برتر خوش به حالشان شد. آمدن بازیکنانی نظیر پترویچ، عبدی، نوری، حمیدی، احمدپوری و پورخسروانی به بوشهر شور و شوقی میان دوستداران فوتبال به پا کرد. درست است 7 میلیارد تومان از پول همین مردم ساحلنشین پودر شد و به هوا رفت ولی خیلی درسها هم داشت که مردم گرفتند، بستن قراردادهای کلان و بینظیر، باز شدن پای دلالهای پایتختنشین، فوتبال استان را شرمندهی خود کرد. سال 88 فوتبال استان به شدت ترکید و صدای دلخراشش گوش همه را کر کرد.
امروز مانتوفروشان با افتخار میگویند که در ورزش سال خوبی داشتهاند چون واقعاً با حضور شاهین در لیگ برتر فروش خوبی داشتهاند. تمام بازار رونق گرفت، همهی مردم راضیاند. باید به مدیران پرکار و خستگیناپذیر نیز خسته نباشید گفت که با دستهگلهای مخصوص از این روزنامه ورزشی کشوری به آن روزنامه ورزشی طی یک سال سرکشی میکردند و خیرات شب جمعه تقسیم میکردند، در حالی که مطبوعات محلی استان امروز نای بلند شدن ندارند و هر کاری که از توانشان برآمده برای نماینده لیگ برتری استانشان انجام دادند. ولی پایتختنشینها بهتر میتوانند بخورند و دم هم نزنند. ای کاش یک مقدار هم به اطراف خودمان مینگریستم و بیشتر سرمایههای ورزش استان را میدیدیم. سال 88 ایرانجوان امتیاز لیگ یکی خرید، مدیرعامل عوض کرد، سرمربی تکراری آورد باز هم اخراجش کردند. بین راه طلبکارها این باشگاه را محاصره کردند تا مدیرعامل پا به فرار بگذار و بحران وارد این باشگاه قدیمی شود. پرسپولیس گناوه وارد لیگ دسته دوم کشور شد که این تیم هم حال و روز خوبی ندارد، پرسپولیس برازجان با فتحی شروع کرد و حالا با فرخندهپی در حال پوست انداختن ماندن و یا رفتن از گروه خود میباشد. گاز فجر جم در دسته سوم تیمی یکدست غیربومی بست که حالا دارد بابت اینگونه تیم بستن زجر میکشد، کارگر بنهگز با نادریان و زندهبودی شروع کرد و با محمدی باغملایی در حال اوج گرفتن و بلندپروازی میباشند. ولی باید قبول داشت که فوتبال خیلی بیرحم شده. سال 88 با تمامی خوب و بدش دارد به پایان میرسد.
امید که از این اتفاقات درس گرفته باشیم و برای سال 89 با بینش نو و همفکری بهتری وارد عرصه ورزش شویم. انشاءاله که شاهین بوشهر بتواند با گرفتن نتایج خوبتری در لیگ برتر باقی بماند و عیدی خوبی به مردم ورزشدوست استان دهد.
به امید آن روز...
جامعه ورزش خصوصاً فوتبال استان در سال 88 با حضور تیم شاهین بوشهر در لیگ برتر شاهد حضور پرشور تماشاگران بیشمار در سطح استان بود. آمدن تیمهای مطرح کشور به بوشهر هم به فوتبال استان کمک کرد و هم باعث شد که تمامی مسئولین استانی برای حمایت هرچه شایستهتر شاهین بسیج شوند، ولی تنها دلنگرانیِ پیشکسوتان شاهین در این سال این بود که تیمی که به نام شاهین بسته شده به صورت کامل غیربومی میباشد ما برا سالهای آینده پشتوانهسازی نکردیم. تنها چیزی که در شاهین فعلی میبینیم کلمه بوشهر است که اگر این کلمه هم برداشته شود، میشود تیم منتخب ایران. از تهران، شمال، خوزستان، کرمان، مشهد، اصفهان، سیرجان و هرکجای ایران همانند رنگینک بازیکن جمع کردیم و تیم شاهین فعلی را بستهایم. ما در گذشته فوتبالیست صادر میکردیم ولی در حال حاضر دستمان به سوی استانهای دیگر دراز است. خیلی از بچههای استان در حال حاضر در تیمهای سپاهان اصفهان، فجر سپاسی شیراز، راهآهن تهران، استقلال اهواز، صنعت نفت آبادان دارند بازی میکنند. چرا نباید از این سرمایههای فوتبال خودمان بهره ببریم. به عقیده من پیشکسوت ما از حضور شاهین در لیگ برتر هیچ بهرهای نبردیم. درست است عدهای که میتوان گفت سیاه لشکر در کنار شاهین به نان و نوایی رسیدند، ولی جوانان فوتبالیست استان نتوانستند استعداد خودشان را نشان دهند. در همین لیگ برتر پرسپولیس تهران جوانی همچون حمید عسکر را بازی میدهد و او چنان میدرخشد که به اردوی تیم ملی دعوت میشود. ما هم میتوانستیم جوان بومی استان حمیدرضا سلیمانی را بهتر معرفی کنیم. ولی تاکنون اینگونه نشده است. گفتنی زیاد است ولی دندان روی جگر میگذاریم و حرفی نمیزنیم که به قبای آقایان بر بخورد تا لیگ برتر به پایان برسد و شاهین در لیگ برتر باقی بماند. شاهین و ایرانجوان شناسنامه فوتبال بوشهر هستند و باید از این دو باشگاه قدیمی با جان و دل حفاظت نمود.
بزرگترین رخداد ورزشی در رشته فوتبال بود. یعنی حضور تیم شاهین بوشهر در لیگ برتر کشور که خود باعث تحولات زیادی در اقتصاد، تجارت و مسایل اجتماعی، سیاسی و ورزشی صورت پذیرفته است. اینک با رفتن تیم شاهین به لیگ حرفهای ایران کلیه نمایندگان مردم در مجلس و نمایندگان ولی فقیه در استان همگی در راستای فوتبال تلاش دارند و درگیر موضوع شدهاند کما اینکه قبلاً چنین نبوده. حضور تیمهای بزرگ کشور باعث ساخت و سازهای زیادی گردید، نداشتن هتلهای درجه یک خود باعث تغییراتی شده است که مسئولین بر آن شوند تا تغییرات زیادی در حوزهی شهری و اقتصادی به وجود بیاورند. پروازهای هواپیمایی پرفروش شده است. بوشهر بهتر از گذشته به مردم شناسانده شده است. انگیزهی زیادی در جوانان و نوجوانان فوتبالیست استان صورت گرفت. مربیان متحول شدهاند، در صدد پیگیری بیشتر مطالب روز دنیا هستند. تلاش دارند که به لیگ برتر دسترسی پیدا کنند. بازیکنان بزرگ خارجی و داخلی و مربیان بزرگ کشور و خارجی به استان آمدهاند. سیستمهای جدید فوتبال در استان پیاده شده و میشود. تحولات زیادی در بازار و کارهای روزمره مردم ایجاد شده؛ پس خود حرکتی میمون و بزرگ بود که شاید میتوان بینظیر به حساب آورد. در راستای تحولات بزرگ کشوری ورزش هم یکی از مسائل مهم روز دنیاست مثل اقتصاد، سیاست، اجتماعی، فرهنگی قطعاً میبایست مسئولین استان ضمن توجه بیشتر به این قضیه تلاش وافری در راستای حمایت و کمکهای مادی و معنوی داشته باشند چون هرگونه تغییرات و یا موفقیتی که ایجاد گردد از عملکرد آنان هم میباشد و به نظر بنده در موفقیت و یا عدم موفقیت یک موضوع کلان در سطح استان کلیه مسئولین دخالت دارند و میبایست مثل کلیه حوادث دیگر جامعه در برطرف نمودن مشکلات و معضلات آنان تلاش نمایند. جلسههای ضروری بگیرند. شما به طور مثال یک بازی شاهین بوشهر را محاسبه کنید حدود 20 هزار نفر جهت تماشا در استادیوم جمع میشوند. حدود 30 هزار نفر و یا شاید بیشتر بینندهی تلویزیونی هستند حدود دهها هزار نفر هم در محل کارشان به فکر بازی هستند چقدر زیباست! در آن ساعات ترافیک، درگیری، بحث، مشاجره، نگرانی همگی در سطح استان کاهش پیدا میکند. چقدر از نانآورهای خانوادهها هستند که منتظر زمان برگزاری بازی شاهیناند تا بروند دربِ استادیوم و تنقلات بفروشند و قوت زندگیشان را تأمین کنند؛ پس این حرکت بزرگ را تقویت کنید. ایرانجوان و پرسپولیس برازجان و پرسپولیس گناوه و دیگر نمایندگان استان را هم حمایت کنید. به خدا راه دوری نمیرود، این هم باقیات و هم صالحات! و در نهایت یادتان باشد که سقوط هر نماینده از استان نمره منفی در عملکرد مسئولین استان رقم خواهد زد.
در وهلهی اول باید گفت در ورزش بهخصوص فوتبال که رشتهی تخصصی من میباشد و 20 سال در آن بودهام آنقدر از اصل دور شده که شاید هیچگونه اتفاقی در آن مهم جلوه ننماید. در روزگاری که عدهای خاص که کمترین زحمتی هم برای این فوتبال نکشیدهاند پولهای کلان درو میکنند و یک ساعته و آن هم نه یک شبه ره صد هزار ساله میروند. با این اوصاف باید گفت مهمترین اتفاق در ورزش استان حضور تیم فوتبال شاهین پارس بوشهر در لیگ برتر میباشد که باعث خوشحالی هماستانیها شد. اما در مورد اینکه این اتفاق چه فرآیند مثبتی برای ورزش داشته بایستی گفت قطعاً حضور در لیگ برتر فاکتورهای خوبی برای ورزش استان داشته است. در کشور حساب جداگانهای برای فوتبال باز کردهاند. جذب دوبارهی خیل عظیم تماشاگران به استادیوم و خیلی مسایل دیگر. اما به عنوان کسی که سالها در لیگهای مختلف فوتبال مدیریت باشگاه را عهدهدار بودهام باید بگویم میشد خیلی بیش از اینها برای اعتلای فوتبال استان از حضور شاهین در لیگ برتر استفاده کرد. متأسفانه عکس شهرهای دیگر مثل شیراز، تبریز و …در بوشهر هیچگونه اهمیتی به بازیکنان بومی مستعد داده نشد. بعضی دوستان پس از صعود شاهین به لیگ برتر چنان در خلسه پیروزی مست شدند که همه را فراموش کردند از بازیکن بومی گرفته تا ورزشنویس، تماشاگر و همه که البته به زودی اشتباه بودن این تفکر نمود عینی یافت. به جرأت بگویم حق خیلی از بازیکنان مثل موسی رحمت و حسن فلسفی بود که فرصت حضور در شاهین را پیدا میکردند. اما در تیمهای استان ما خصوصاً تیم فعلی ایرانجوان مسایل خاص دیگری تعیینکننده است و به لیاقت بازیکن اصلاً اهمیتی نمیدهند. در پایان حمایت ورزشینویسانی چون عزیز افتخاری، حسن غریبی، فاضل قنبرپور، احمد خالقپناه، ضیاء جمالی و مرد زحمتکش صدا و سیمای استان امراله آذرکشت در موقعیت فوتبال ما غیرقابل انکار است. ای کاش قدر این عزیزان را میدانستیم سال 88 فوتبال استان بومیکشی داشت که امید در سال 89 حق را به حقدار دهند و بگذارند ورزشکاران بومی استعداد خودشان را نشان دهند. به امید آن روز...
حضور همزمان تیمهای شاهین، ایرانجوان، پرسپولیس گناوه، پرسپولیس برازجان، کارگر بنهگز و گاز فجر جم در ردههای مختلف لیگ ایران، مقام نائب قهرمانی تیم فوتبال 7 نفره در باشگاههای ایران و مقام سوم جهانی در هلند و همچنین مقام نائب قهرمانی تیم فوتبال ساحلی دریانوردان در کشور را میتوان مجموعه موفقیتهای فوتبال در سال 88 عنوان کرد. ولی اگر بخواهم دقیقتر به سئوال شما پاسخ دهم باید بگویم بعد از کسب مقام سوم جهان تیم فوتبال 7 نفره که دو بازیکن بوشهر به نامهای کریمیزاده و ماهینی و سرمربی این تیم میتواند از افتخارات مهم استان باشد و ورود تیم شاهین پارس جنوبی بوشهر به لیگ برتر ایران را یک اتفاق بزرگ و یک موفقیت ماندگار برای مردم استان بوشهر و تمام ورزشیهای بوشهری نامید و جا دارد از سرمربی محترم تیم شاهین در مقطعی که این تیم را از لیگ دسته یک به لیگ برتر رهبری کرد ـ حمید کللیفرد ـ تقدیر و تشکر ویژهای کنم. به نظر من از راهیابی شاهین به لیگ برتر استان ما دچار یک دگرگونی و تحول بزرگی شد. اولین تحول حضور بیشمار مردم در خیابانهای شهر و برگزاری جشن و پایکوبی که این شادابی و نشاط به خاطر حضور شاهین در لیگ برتر بود و فکر کنم در ورزش ما سابقه نداشته که مردم اینقدر خوشحال و شاداب باشند و این بزرگترین نعمتی است که باید قدر آن را بدانیم. با این حال تمام استان ما به جهت حضور شاهین در لیگ برتر سود میبرد و اینکه امروزه استادیوم شهید بهشتی لبریز از تماشاگر از سراسر استان میشود و هفتهنامه های ورزشی داغتر از قبل مطلب مینویسند. برنامههای صدا و سیما جذابتر دنبال میشود، خصوصاً برنامه جذاب «نشان» و «نگاه 5» و انگیزه دادن به تیمهای دیگر استانها مثل ایرانجوان و تیمهای دیگر، نگاه ویژهی مسئولین استان به امر ورزش خصوصاً فوتبال را میتوان از تحولات بزرگ راهیابی شاهین به لیگ برتر دانست.
ایران در سال 88 رشد و شکوفایی با ضریب قابل توجه و تحسینی را در ردههای مختلف و رشتههای گوناگون ورزش در آسیا وجهان را احراز نکرده است و مهمترین رویداد ورزشی را میتوان به حضور بسیار ضعیف تیم ملی در بازیهای مقدماتی جام جهانی و عدم صعود به این تورنمنت بزرگ جهانی فوتبال اشاره داشت و همین عدم موفقیت فوتبال ما در سطوح آسیایی و جهانی ما را در رتبهبندی فیفا به عددی دور از شأن و منزلت ایران و ایرانی سوق داد که جای بسی تأسف و مایه نگرانی همهی ایرانیان ورزشدوست گردیده است و امروز هم امیدی به تیم ملی فوتبال نیست. یکی از دلایل عدم موفقیت را میتوان گزینش حاکم در آن مدیریتهای سیاسی، اخلاقی بر ورزش کشور نامید زیرا مدیریتهای سیاسی از اطلاعات ورزشی و عشق ورزش ذهنیتی بسیار تهی دارند و فضای دیدگاه آنها چون تحکمی است و همه امور را به دید اخلاقی آنالیز شده طلب میکنند لذا نظرات ورزشی نداشته، در تصمیمسازی و تصمیمگیری ورزشی با تحکم به سرمنزل مقصود نمیرسند. بیان الگوهای اخلاقی مبتنی بر آن نخواهد بود که در ورزش اصول اخلاقی حاکم است. اصول و قوانین ورزشی رکن و اساس خویش را از اخلاق و جوانمردی دارد. دیدگاه سیاسی اخلاقی مدیران حاکم بر ورزش با الگوی خاص خود، همپوشانی لازم را در تحرک و پویایی ورزش ندارد. بنابراین با تأکید موکد باید اذعان داشت که یکی از راههای موفقیت ورزش کشور، سپردن سکان کشتی طوفانزدهی ورزش ایران به دستان ورزشکارانی است که دارای تخصص و شم مدیریتی ورزشی باشند. در این راستا ما در فوتسال نیز به ردهی جهانی در عین داشتن پتانسیل و توانمندی لازم به جایی نرسید شاید انتظار بعدی ما در ردهی جهانی مسابقات جهانی کشتی بود که در این مقوله نیز به جایگاه اصلی و همیشگی خود نرسیدیم. در این وادی، هندبال ما نیز امتیاز جهانی را به خوداختصاص نداد تا ثابت شود که مدیریتهای اطو کشیده و سیاسی ذهنیتهای دور از ورزش را داشته و قدرت راهبری سیستمهای ورزشی را ندارند و باید فدراسیونهای ورزشی را به صاحبان تخصصی و دلسوختگان و زجر کشیدههای صاحب صلاحیت میادین ورزشی سپرد تا ورزش ایران در مسیر اصلی خود قرار گیرد. رویدادی که میتوان آن را منتسب به منافع استان دانست ورود تیم فوتبال شاهین بوشهر به لیگ برتر فوتبال ایران و حضور پرقدرت ایرانجوان بوشهر در لیگ دسته اول فوتبال کشور که موجبات رشد و توسعه و ایجاد انگیزه در جوانان، مربیان و مردم ورزشدوست استان را فراهم نمود. گرچه بوشهر سالیان سال است که به وجود این دو باشگاه بالیده، افتخار میکند؛ اینبار نیز این موهبت را نیز این دو باشگاهِ همیشه محبوب و دوستداشتنی در نزد بوشهریها رقم زدهاند.
فوتبال بوشهر در وضعی به مراتب ناخوشایندتر از یکی دو دههی پیش خود و در فضای غبارآلود به سر میبرد. این در حالیست که با اطمینان میتوان گفت که جامعه بوشهر بیش از هر زمان دیگری آلودهی این پدیدهی بیمانند شده در کوی و برزن، در کوچه و خیابان در هر شهر و روستا که بنگریم موج فراگیر آن دیده میشود. شور بیپایان فوتبال حتا در دورافتادهترین نقاط استان به جان بوشهر افتاده است. اینجا در بوشهر تب فوتبالدوست بوشهریها را با رسیدن به ورزشگاه شهید بهشتی مانع شود. هیچ چیز نمیتواند مردم بوشهر را در شبهای بلند زمستان از جشن و پایکوبی سرمست از پیروزی در میدان فوتبال باز دارد. هیچ چیز نمیتواند شاهینیها را از تدارک سود به لیگ برتر منصرف کند. اما اینهمه شوق را آیا پاسخی شایسته هست؟ زمانی که خبر میرسد در این فوتبال ظاهراً بیحساب و کتاب بیش از 3 میلیارد ریال گردش مالی وجود دارد. نمیدانیم باید تعجب کنیم یا نه! رقمی که وقتی صفرهایش را ردیف میکنیم مو بر تنمان سیخ میشود. جالب آنکه بیش از 95 درصد این گردش مالی از سرمایهی ملی تزریق میشود. رشد روزافزون دلالان بر سر این سفره آماده بر ابهام این معادلهی پیچیده میافزاید. فوتبال این ورزش سبقت گرفته در صنایع بزرگ دنیای مدرن اینجا در ایران اشتهای سیریناپذیری برای بلعیدن سرمایهی ملی دارد. جابهجایی پولی که در عرصهی فوتبال استان صورت میگیرد آنقدر راحت صورت میپذیرد که این پرسش را به همراه میآورد که راستی پشت پردهی معاملات بزرگ چه کسانی جا خوش کردهاند؟! جالب آنکه حاصل این ریخت و پاشهای شاهین نتایجی تحقیرآمیز به ارمغان آورده که هیچیک از پیشکسوتان این باشگاه راضی نبودند سال 88 فوتبال بوشهر به جای اینکه پیشرفت داشته باشد، تحقیر شد. حمله بازیکنان غیربومی به شاهین لیگ برتری موج عجیبی در بین بازیکنان مستعد استان ایجاد نمود بازیکنانی نظیر سید مجید طباطبایی، حسن آتشی، حمید محمدی، رضا خدری، محمد باغملایی، وحید دانشطلب در این بین تلف شدند تا بومیهای بیتعصب جیبهایشان پر از پولهای پارس جنوبی شود حضور شاهین مهمترین رویداد ورزشی سال 88 بود ولی منافعی برای جوانان ورزشکار استان نداشت. امید که در سالهای آتی با برنامهریزی بهتر بتوانیم شاهد تیمی بومیتر از سال 88 باشیم. پیشاپیش سال جدید به تمامی جامعهای ورزش استان بوشهر تبریک میگویم.
بالاخره این حقیقت باورمان شد که هرچقدر به آینده نزدیکتر میشویم باید افسوس گذشتهامان را بخوریم! یکی دو سالی است که ما نیروهای قراردادی سازمان آموزش و پرورش استان بوشهر بیعدالتی و بیحمایتی به معنای واقعی و با تمام وجود در این سازمان محترم لمس کردهایم بنا به دلایل نامعلومی که هیچکدام از مسئولین محترم پاسخگو نیستند یا بهتر بگویم چیزی برای پاسخ دادن ندارند با هم به توافق رسیدند که حق و حقوق نیروی قراردادی را هر 3 یا 4 ماه پرداخت کنند مثلاً اوایل اسفندماه حقوق آذر ماه را دریافت کردهایم و ظاهراً قول دادند تا پایان اسفندماه مابقی را پرداخت کنند. البته به قول معروف «تا ببینیم و تعریف کنیم» جالبتر این است که نیروهای قراردادی که در خود سازمان اشتغال دارند معمولاً یک ماه در میان حقوق دریافت میکنند ولی نیروهای قراردادی که در مدارس و آموزش و پرورش شهرستان مشغول هب کار هستند این لطف شامل حالشان نمیشود! وقتی از مسئولین مربوطه دلیل را خواستیم پاسخی برای گفتن نداشتند. هر زمان که به خاطر این مشکل به مسئولین مربوط مراجعه کردیم و علت را جویا شدیم که چرا باید 3 یا 4 ماهی یک بار حقوق ما پرداخت شود هرکس خود را به نوعی تبرئه میکند و تقصیر را بر گردن دیگری میاندازد. مسئول و کارشناس بودجه فرمودند به ذیحساب مربوط میشود، ذیحساب میگوید به حسابداری مربوط میشود و در نهایت حسابداری نیز گفت به ریاست سازمان مربوط میشود. دوبار هم که مشکل را با ریاست محترم سازمان را در جریان گذاشتیم متأسفانه ریاست سازمان اصلاً اطلاعی از این موضوع نداشت! فکر کنیم مسئولین محترم فراموش کردند که طبق قرارداد در اجرای تبصره 1 بند 2 و تصویب نامه شماره 84515/34613 مورخ 15/12/84 هیأت وزیران آیین نامه اجرایی شماره 66741/100 مورخ 24/4/85 باید ماهانه حق و حقوق نیروی قراردادی همانند نیروی رسمی پرداخت شود. شاید هم چون مسئولین خودشان مشکلی ندارند به فکر مشکل کارمندانشان نیستند هر بار با مسئولین محترم در وزارتخانه تماس گرفتیم فرمودهاند امکان ندارد در آموزش و پرورش استانی وجود داشه باشد اگر هم هست مسئولین در سازمان آموزش و پرورش سلیقهای عمل میکنند. حالا سئوال اینجاست آیا واقعاً مسئولین محترم مربوطه در وزارتخانه از عملکرد کارمندان خود بیخبر هستند و اجازه میدهند با حق و حقوق کارمندان سلیقهای برخورد شود؟ چرا مسئولین محترم که اکثر مواقع در محل کار خود حاضر نیستند باید اضافه کاری که چندین برابر حقوق نیروی قراردادی هست دریافت نمایند، ولی نیروی قراردادی که خالصانه با حداقل حقوق فقط به دلیل مشکلاتی که اکثراً گرفتار هستند کار کند و چند ماه یک بار حقوق دریافت نمایند؟ آیا لازم است این همه همایش و جلسات بیمورد و با هزینههای بالا و پیدرپی تشکیل شود و که متأسفانه کمتر مواقعی پیش میآید که این جلسات و همایشها برای رفع مشکل و ارائه راهکارهای جدید باشد. و فقط هزینهی هنگفتی در بردارد ولی حقوق نیروی خود را پرداخت نکنند؟چرا در هیچ یا ادارهای نیروهای قراردادی اینچنین مشکلاتی ندارند و فقط و فقط کارکنان قراردادی سازمان آموزش و پرورش به چنین مشکلاتی روبهرو هستند. چرا؟ دلیل چیست؟ خواهش میکنیم مسئولین محترم پاسخی قانعکننده برای ما داشته باشند.
چرا تمامی برخوردهایی که با نیروهای قراردادی میشود طبق مقررات و قانون نیروی رسمی هست و در پرداخت حق و حقوقشان سهلانگاری میشود و باید 3 یا 4 ماهی یکبار پرداخت شود و اعتراضی هم نکنند اگر هم اعتراضی کردند هیچکس پاسخگو نیست. فکر کنیم مشکل اصلی ما این است که مسئولین فراموش کردهاند که خدمتگزار مردم هستند و نه فرمانده مردم. مسئولین محترم به خاطر خدا هم که شده و آن عدالتی که مدام شعار آن را سر میدهند نیمنگاهی به اطراف خود بیندازید و به این بیندیشید که باید دلسوزانه در تلاش برای برطرف کردن مشکلات کارمندان خود باشید نه اینکه بر مشکلات آنان بیفزایید چرا فقط مشکلات خودتان و تعدادی از دوستان خود میبینید. شما باید پاسخگو باشید. چرا ما انسانها وقتی توان انجام دادن کاری را نداریم این جرأت را به خود نمیدهیم که با افتخار و سربلندی بگوییم در توان ما نیست و بگذاریم کسانی دیگری که دارای توان، مدیریت، تجربه و درایت هستند حاضر شوند و مشکلات را برطرف کنند. چرا؟
* * *
خداوندا مگذار آنچه را که حق میدانیم به خاطر آنچه که بد میدانند کتمان کنم. (دکتر شریعتی)
مکث: آنچنان که مرسوم است هرساله وقتی آخرین شمارهی نشریهای به چاپ میرسد همه به هم پیشنهاد میدهند که برای ویژهنامهمان عیدانه یا بهارانهای بنویس. اما اینبار از این سرخوشی اثری نیست و امسال که شمارهی آخر نشریهمان به چاپ میرسد ویژهنامهمان همانند شمارههای دیگر این هفتهنامه است، همان 8 صفحهایهای معروف بوشهر. گمان میکنم دیگر همه میدانند چرا امسال نشریات منتقد استان بوشهر ویژهنامههای مجله مانند و همانند ویژهنامههای سالهای گذشته را ندارند؟ دیگر رمقی هم برای تعریف این تراژدی نمانده.
از همان سال گذشته که پا به عرصهی پر از بیم و امید خبرنگاری گذاشتم همهی ماهها را پشت سر میگذاشتم تا شاید ویژهنامهای نصیب من نیز شود ولی مثل اینکه در این دنیای پرآشوب قرار نیست آرامشی نصیب من شود. چرا که سال اول کنکور آمد و سال بعد شفیعی. حال نمیدانم در این روزگار پر از یأس و خمودی کسی نای نوشتن بهارانه دارد؟!
با همه ی این اوصاف برای همین ویژهنامهی کوچکمان با اهالی فرهنگ و سیاست استان تماس گرفتم و تقاضا کردم که ارزیابیشان را ازرویدادها و حوادث فرهنگی و سیاسی سال 88 ارائه دهند و مهمترین اتفاق این سال را از دید خود انتخاب نمایند. تعدادی پس از تماسهای مکرر گفتند صلاح نیست در این برههی زمانی صحبت کنیم و به ارزیابی وقایع سال 88 بپردازیم، ولی تعداد بسیاری نیز بودند که با شجاعت بسیار و بیملاحظه و صادقانه گفتند و نوشتند. در پایان نیز پیشبینی خود را از مسایل سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی استان و کشور در سال 89 ارائه نمودند. میدانم که آینده از آن ماست، با بهاری که می رسد از راه...
* * *
از آنجایی که من سالهاست سیاست را بوسیدهام و کنار گذاشتهام اجازه بدهید از منظر فرهنگی به سال 88 بنگرم. در این سال به دنبال برخی حوادث، روشنفکران و نویسندگان دچار سرخوردگی و خمودی شدند و مثل سالهای دههی سی و چهل سر در گریبان خویشتن برده و برخی حتا دچار خودآزاری شدند. روزنامهها یا تعطیل شدند یا دیگران آنها را بستند. یک اتفاق نادر در همین شهر و دیار خودمان رخ داد و آن اختلال در چاپ نشریاتی مثل نصیر بوشهر، نسیم جنوب و پیغام بود. پدیدهای که دست کم در مورد نسیم جنوب از بدو انتشارش تا سال جاری بیسابقه بوده است.
مراکز دولتی هم در شهر و دیار ما در زمینهی فرهنگ ظاهراً کار چندانی نکردهاند. شاید برجستهترین اقدام به ظاهر فرهنگی اما در باطن صد در صد سیاسی برگزاری جشنواره شعر دهه فجر در بوشهر بود که حواشیاش بیشتر و غلیظتر از متن بود.
بسیاری از شاعران مستقل این جشنواره دولتی را در اعتراض به عملکرد مدیر کل ارشاد و فرهنگ اسلامی استان بوشهر تحریم کردند که تیر و ترکشهایش هنوز هم گوشنواز است.
2. آب در همان مسیر سال گذشته در جریان خواهد بود و البته در نیز بر همان پاشنه خواهد چرخید. در واقع تا زمانی که برخی از مسئولان به اصطلاح فرهنگی که مانع اصلی توسعهی فرهنگی و جدایی اصحاب قلم و روشنفکران از قدرت شدهاند همچنان بر مسند مدیرکلی تکیه زدهاند، بگیر و ببند و فشار و ارعاب وجود خواهد داشت. ای کاش جناب آقای ریاست جمهوری فکری به حال بوشهر میکرد. با فداییانی که ایشان در بوشهر دارند امیدی نمیرود که مردم و به خصوص اصحاب قلم به این زودی دل به ریاست جمهوری بنندد و یا شاید هم من چنین میپندارم. برخی از مدیرکلهای فرهنگی در سطح استان بوشهر چنان عمل کردهاند که رادیکالترین مخالفان احمدینژاد نیز نمیتوانستند چنین ضربهای به ایشان وارد کنند. خلاصه دوستی و محبت از نوع خاله خرسی است!
در پایان فرا رسیدن عید سعید باستانی نوروز را به تک تک همشهری ها، هماستانیها و هموطنانم تبریک و تهنیت عرض میکنم و امیدوارم نصیر بوشهر نیز بهسان سالهای گذشته پرچمدار حقیقتگویی در فضایی سخت و دشوار باشد. اندکی صبر سحر نزدیک است.
مکث: آنچنان که مرسوم است هرساله وقتی آخرین شمارهی نشریهای به چاپ میرسد همه به هم پیشنهاد میدهند که برای ویژهنامهمان عیدانه یا بهارانهای بنویس. اما اینبار از این سرخوشی اثری نیست و امسال که شمارهی آخر نشریهمان به چاپ میرسد ویژهنامهمان همانند شمارههای دیگر این هفتهنامه است، همان 8 صفحهایهای معروف بوشهر. گمان میکنم دیگر همه میدانند چرا امسال نشریات منتقد استان بوشهر ویژهنامههای مجله مانند و همانند ویژهنامههای سالهای گذشته را ندارند؟ دیگر رمقی هم برای تعریف این تراژدی نمانده.
از همان سال گذشته که پا به عرصهی پر از بیم و امید خبرنگاری گذاشتم همهی ماهها را پشت سر میگذاشتم تا شاید ویژهنامهای نصیب من نیز شود ولی مثل اینکه در این دنیای پرآشوب قرار نیست آرامشی نصیب من شود. چرا که سال اول کنکور آمد و سال بعد شفیعی. حال نمیدانم در این روزگار پر از یأس و خمودی کسی نای نوشتن بهارانه دارد؟!
با همه ی این اوصاف برای همین ویژهنامهی کوچکمان با اهالی فرهنگ و سیاست استان تماس گرفتم و تقاضا کردم که ارزیابیشان را ازرویدادها و حوادث فرهنگی و سیاسی سال 88 ارائه دهند و مهمترین اتفاق این سال را از دید خود انتخاب نمایند. تعدادی پس از تماسهای مکرر گفتند صلاح نیست در این برههی زمانی صحبت کنیم و به ارزیابی وقایع سال 88 بپردازیم، ولی تعداد بسیاری نیز بودند که با شجاعت بسیار و بیملاحظه و صادقانه گفتند و نوشتند. در پایان نیز پیشبینی خود را از مسایل سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی استان و کشور در سال 89 ارائه نمودند. میدانم که آینده از آن ماست، با بهاری که می رسد از راه...
* * *
1. سال 1388 رنگینکمانی بود رنگینِ سبز و سرخ و سیاه... سبزهایی که بالیدند، سبزهایی که به خون نشستند و خون گریستند و سبزهایی که سوگوار و سیاهپوشِ سکوت رفتگان و ضجّهی بندیان شدند.
به نظر من جوانه زدنِ جنبش سبز از خاکِ اندیشهی بهاراندیشان را میتوان مهمترین رویداد سال 88 برشمرد. و مگر میشود از جنبش سبز گفت و نگاه واپسینِ "ندا" را ندید و ضجههای مادرِ "سهراب" را نشنید!
در کنار تولد جنبش سبز، نگاهِ آخرینِ ندا آقاسلطان به جهان، مهمترین رویدادهای سال گذشته بود؛ چشمانی که بسته شدند تا چشمانِ بستهی دنیا را به روی ایران بگشایند!
2. سیاست، فرهنگ، اقتصاد و اجتماع یک کشور همانند چهار ضلع یک مربع به یکدیگر وابستهاند. اگر یکی ناقص باشد، بر کل مربع تأثیر میگذارد. حال اگر هرکدام از این مقولهها را در کشور مورد بررسی قرار دهیم، میبینیم که مشکل یکی و دو ضلع نیست، بلکه اگر اضلاع این چیز عجیب و غریب را سر هم کنیم، حیثیت و ناموس هندسه زیر سؤال خواهد رفت! اما با چنین وضعی که امروز داریم، در همهی زمینهها میتوان بوی میله و دیوار و حصار و انحصار را بیش از پیش شنید!
"آنتونن آرتو" پدر تئاتر معاصر نظریهای مطرح میکند با عنوان «تئاتر و طاعون»؛ وی در مقام مقایسهی تئاتر و طاعون، طاعون را یک بیماری منحصر به فرد میداند که بیمار در رویارویی با آن، یا میمیرد و یا سلامتی از سر میگیرد، به طوری که هیچ نشانی از بیماریِ گذشته در وی باقی نمیماند. در سال 1389 طاعونِ ریا و دروغ و عوامفریبی چون سالیان اخیر، رو به اوج حرکت میکند، حال باید دید که آیا روحِ جامعه زیر فشارِ این همه وقاحت و پلشتی خواهد مرد و یا پاک و منزّه دگرباره قامت خواهد افراشت. اما یقین دارم افسانهی انسان و انسانیت در سرزمین کورش بزرگ نخواهد مُرد. بیشک از خونِ جوانانِ وطن باز هم لاله خواهد دمید و سبزههای سبز خواهد رویید!
چهارشنبهسوری به هشتشنبه سوری تغییر پیدا کند
وزیر کشور طی یک مصاحبهی مطبوعاتی اعلام کرد که باستانشناسان سازمان میراث فرهنگی به یک کشف مهم نائل شدهاند و این کشف بزرگ طی نامهای به یونسکو ارسال شده و رونوشت آن نیز به وزارت کشور ارسال شده تا به یکی از ایام مهم ملی اهمیت دوچندان داده شود. وی گفت که باستانشناسان پس از چندین ماه تحقیق متوجه شدند که چهارشنبه سوری در واقع هشتشنبه سوری بوده است و قبلاً به جای هفته، هشته داشتهایم که روز هشتم هر هفته را هشته میگفتهاند و آخرین هفتهی هرسال نیز ایرانیان به جشن و پایکوبی میپرداختهاند. وی گفت بر اساس بررسیهای صورت گرفته امسال سالگردِ سال نوری هشتشنبه سوری است و مقرر شده امسال به جای چهارشنبهسوری مراسم هشتشنبه سوری گرفته شود. وی در پاسخ به خبرنگاری که گفت امسال با این اوصاف مراسم چهارشنبهسوری چه زمانی گرفته میشود گفت چون هنوز این موضوع در یونسکو ثبت نشده و ما نیز در پی آنیم که مراسم خوب و در خوری برای آیین هشتشنبه سوری بگیریم چه بهتر که امسال روز چهارشنبهسوری نداشته باشیم تا در فرصت مناسب تاریخ و روز هشتشنبه سوری اعلام شود. خبرنگار تایم نیز از وزیر کشور پرسید که آیین چهارشنبهسوری و هشتشنبه سوری چه شباهتهایی دارند که وزیر کشور گفت که با توجه به اینکه آتش، کارکرد فتنهانگیزی و آشوب دارد و ما در مسائل مختلفی از جمله مسائل جنبش فتنه سبز دیدیم که چگونه آتش در بانکها و معابر چه مصایبی را شکل میدهد پی بردیم که ایرانیان هیچگونه علاقهای به آتش ندارند و حتا به اشتباه ذکر شده که زرتشتیان آتشکده داشتهاند که این از منظر تاریخی اشتباه است و در اصل، زرتشتیان علاقهی خاصی به آب داشتهاند و در زبان سانکسریت نیز به آب، آتش میگویند و این آتشکدهها هم در اصل حمام عمومی بودهاند. بر همین اساس وزارت کشور به کلیه آتشنشانهای سراسر کشور اعلام کرده که با خاموش کردن آتش توسط آب هشتشنبه سوری را پاس بدارند و از آیین جعلی چهارشنبه سوری نیز جلوگیری نمایند.
وی در پایان گفت این طرح مورد استقبال سردار رادان هم قرار گرفته و طی طرحی اعلام کرده که آتشنشانی به زیر مجموعهی نیروی انتظامی ملحق شود.
لازم به ذکر است طی حکمی از سوی وزیر کشور سردار رادان نیز تا پایان سال به عنوان رئیس سازمان آتشنشانی معرفی گردید.
"سیزده به در" نه؛"سیزده به دریا" آری
رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری بوشهر طی یک مصاحبهی مطبوعاتی به تشریح برنامههای سازمان متبوع خود در ایام عید پرداخت و گفت که برپایی سفرهی غیر هفتسین، تورهای دریایی و غیردشتی و غیرصحرایی از جمله اقدامات این سازمان است. وی همچنین گفت با توجه به اینکه امسال تا حدودی باران مناسبی باریده و زمینها و درختان سبز هستند تلاش کردهایم مردم را از ورود به پارک بنهگز، چاهکوتاه و دیگر نقاط سبز دور کنیم و با مسدود نمودن جادهها کاری کنیم تا اتومبیلها از روی گیاهان عبور نمایند و علوفه خشک برای دامداریها تهیه شود. «احمد دشتی» همچنین گفت که بر اساس بررسیهای کارشناسی ادارهی باستانشناسی ما مشخص شده که "سیزده به در" اشتباه است و "سیزده به دریا" درست است و گفت به جای رفتن به صحرا و دیدن رنگ سبز که برای چشم مضر است و انسان را دچار افسردگی و اوتیسم میکند به دریا بروید و رنگ آبی دریا را تجربه کنید که آرامشبخش است. وی این تغییر را بر اساس برنامههای دولت برشمرد و گفت نگاه کنید رئیسجمهور محترم نیز پرچم پشت سر خود را آبی کرده تا به «سیزده به دریا» اهمیت بدهد. یکی از خبرنگاران در مورد تغییر رنگ چشم مدیرکل از او پرسید که وی گفت که دکتر گفته چشم سبز زنگ مثل دود سیگار برای خود فرد و حتا دیگر افراد نیز خطرناک است و در جلسات اداری استان نیز موجب تنش در جلسات میشده و به همین دلیل لنز سیاه استفاده میکند که مشکی رنگ عشقه. در ضمن یکی از دوستان همیشه میخواست مطلبی برایم بفرستد و علاقه داشت که نوشتههایش را با اشعار فارسی مزین کند و اکنون با لنز مشکی او دیگر به راحتی برایم شعر مینویسد و امروز هم برایم sms داده که:
"به چشمان سیه کردی هزاران رخنه در دینم / بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم"
سبز، این رنگ مطرود
مهدی کلهر مشاور هنری رئیسجمهور دیروز در گفتوگو با خبرنگار 13 اعلام کرد که از سال 1389 آغاز پاییز فصل تغییر سال است و آیین نوروز در این فصل گرفته میشود. وی گفت که این طرح توسط دولت به کمیسیون امنیت ملی ارائه شده که تصویر صورتجلسه و مصوبات آن جهت بررسی به کمیسیون اجتماعی ارسال شده و به زودی در صحن علنی مجلس طرح میشود. کلهر گفت: رنگ زرد از کلیه وجوه زیباییشناختی، روانشناسی، جامعهشناسی کارکردهای بهتری دارد و شاعر هم خوب گفته که «برگ درختان زرد در نظر هوشیار / هر ورقش دفتری است معرفت کردگار». در واقع این شعر نشاندهندهی اهمیت پاییز است. کلهر همچنین با نقد شعر منوچهر آتشی که گفته «زرد، این رنگ مطرود» گفت این موضوع توسط کارشناسان مرکز کهریزک مورد بررسی قرار گرفته و از ناشر کتاب آتشی هم توسط وزارت ارشاد در این خصوص توضیح خواسته شد و بالاخره مشخص شده که در شعر آتشی رنگ سبز مطرود بوده که نسخه تصحیح شدهی آن به زودی به چاپ میرسد و این جملهی آتشی نیز به سازمان ملل ارسال شده تا بر سر در شورای امنیت زده شود «سبز، این رنگ مطرود» وی همچنین اعلام کرد در این طرح سفره هفتسین را به هفت گاف تغییر دادهایم و گفت مثلاً به جای سبزه، گندم، به جای سنبل، گل گاوزبون، به جای سکه، گیوه، به جای ماهی، گربه، به جای دیوان حافظ، شعر گرمارودی، به جای سنجد، گردو، به جای سمنو، گل سرشور و …داریم. وی موارد برشمرده را به عنوان گافهای سفره هفتگاف برشمرد و گفت: این تغییرات بر اساس تحقیقات مردمشناسی و باستانی صورت گرفته تا اجانب از هفتسین که برگرفته از فتنه انقلاب مخملی سبز است نتوانند علیه ما استفاده نماید.
مردی با خون سبز رنگ مزدور آمریکاست
جراحان کانادایی، هنگام جراحی شاهد خونریزی بیماری شدند که خون وی به طرز باور نکردنی به رنگ سبز تیره بود.
شاید علم با خیلی از فیلمهای تخیلی موافق نباشد، اما بسیاری از اتفاقاتی که در این نوع فیلمها مشاهده میشود، میتواند روزی به واقعیت تبدیل شود. شاید مجموعه تلویزیونی پیشتازان فضا را به خاطر داشته باشید.
یکی از شخصیتهای این فیلم اسپاک نام داشت و از نژاد ولکانها بود. ولکان نام سیارهای بود که با زمین در صلح به سر میبرد. اسپاک علاوه بر داشتن گوشهای تیز و مدل موی خاص، خونی به رنگ سبز داشت که موجب قدرت وی میشد. با دیدن این سریال کمتر کسی فکر میکرد خون سبز رنگ در بدن انسان وجود داشته باشد اما به تازگی گروهی از جراحان کانادایی هنگام جراحی شاهد خونریزی بیماری شدند که به طرز باور نکردنی به رنگ سبز تیره بود؛ درست مثل آقای اسپاک!
دکتر استفان شوارتز، دکتر آلنا فلکسمن و تیم همراهشان در بیمارستان سنت پل واقع در ونکوور کانادا هر چند با دیدن چنین صحنهای کاملاً شگفتزده شدند، اما پس از انجام آزمایشهای بالینی دریافتند در این مورد خاص، رنگ خون غیر طبیعی بیمار به دلیل داروهایی بوده که برای درمان میگرن خود استفاده میکرده است.
دکتر حسین شریعتمداری از بیمارستان کیهان و دکتر رادان از آزمایشگاه علمی کهریزک نیز با شنیدن این خبر بخش آزمایشگاه خون را در برخورد با مجرمان فتنه سبز پیشنهاد دادند. این دو دکتر برجسته ضمن تایید کشف جراحان کانادایی گفتند که این افراد تحت تأثیر قرص BBC و کپسولهای VOA بودند و موارد متعددی نیز در ایران از افراد دارای خون سبز کشف شده است. برخی از مسئولان و دلسوزان پیشین نیز به وسیله اشعه لیزر خونشان سبز شده از جمله میرحسین و کروبی و … این دو متخصص در پایان گفتند نتایج آزمایشات ما نشان میدهد هیچ درمانی برای این افراد وجود ندارد و یا باید به وسیله دیالیزهای ویژه خون آنها تعویض شود و یا سر آنها تعویض گردد و یا اینکه در بیمارستانهای خاص حبس شوند تا خون آنها درست گردد.
هفتهی گذشته مطلبی در باب حمایت از مدیریت اسناد و کتابخانهی ملی بوشهر منتشر شد که به صورت کلگرایانه مطلبی بجا و مناسب بود اما واقعیت مرکز اسناد بوشهر به این صورت نیست: برای مثال اینجانب برای تکمیل کتاب تاریخ سینمای بوشهر که اکنون زیر چاپ است به این مرکز مراجعه کردم و با مواردی روبهرو شدم که در کل، گفتمانی واگرایانه و دافعه داشت.
مدیر محترم این مرکز به جای همکاری، تعامل و استقبال ضمن به کار بردن ادبیات نامناسب مرا به تهران حواله داد و گفت که باید به تهران بروی و عکس موردنظر را در این مورد در اختیار شما قرار نمیدهیم و …(البته نکاتی دیگر نیز بود که در صورت لزوم در زمان مناسب منتشر مینمایم.)
به نظر من انتقاد بیش از حمایت در خصوص مدیران و مسئولان میتواند به ارتقاء و خدماتدهی به مخاطبان به کار رود و ای کاش مدیر این مرکز نیز بر خلاف مشی فامیل خود نظامی مدیریتی فرهنگی را پیشه میساخت تا این مرکز به جای منزل شخصی به یک نهاد عمومی همراه با خدمات مناسب تبدیل شود.
6. پرسشهای زیاد و بیجای برخی انسانها و پاسخ خداوند:
بدون شک سئوال، کلید حل مشکلات و برطرف ساختن جهل و نادانی است، اما مانند هرچیز اگر از حد و معیار تجاوز کند، و یا بیمورد انجام گیرد، دلیل انحراف و موجب زیان است، همانگونه که نمونهاش در داستان ذبح گاو قوم بنیاسراییل آمده است، علیرغم اینکه خداوند «بقره» را در اینجا به صورت «نکره» و بدون قید و شرط بیان فرموده ولی آنها بیاعتنا به این اصل مسلم، شروع به سئوالات گوناگون کردند، شاید برای اینکه میخواستند حقیقت، لوث گردد و قاتل معلوم نشود، و این اختلاف همچنان میان بنیاسراییل ادامه یابد، همانگونه که در آیه 71 سوره بقره به آن اشاره شده است، (فذبحوها و ما کادوا یفعلون) میفرماید: آنها گاو را ذبح کردند ولی نمیخواستند این کار انجام گیرد و یا در آخر آیه 72 همین سوره میفرماید: «خداوند آنچه را شما پنهان میدارید آشکار و برملا میسازد» از این گذشته افراد لجوج و خودخواه غالباً پرحرف و پرسئوالاند، و در برابر هرچیز بهانهجویی میکنند، قرائن نشان میدهد که اصولاً آنها نه معرفت نسبت به خداوند داشتند و نه نسبت به موقعیت حضرت موسی (ع) لذا بعد از این همه سئوال ها گفتند: «حالا حق را بیان کردی.» گویی هرچه قبل از آن بوده، باطل بوده است. به هرحال، هرقدر آنها سئوال کردند خداوند هم تکلیف آنها را سختتر کرد، چرا که چنین افراد، مستحق چنان مجازاتی هستند، لذا در روایات میخوانیم که در هر مورد خداوند سکوت کرده، پرسش و سئول نکنید که حکمتی داشته و لذا در روایتی از امام صادق (ع) چنین آمده، اگر آنها در همان آغاز؛ هر ماده گاوی انتخاب کرده و سر بریده بودند کافی بود. ولیکن آنها سختگیری کردند، خداوند هم بر آنها سخت گرفت».1
«سئوال در جایی صحیح است که سائل یا خود را جاهل بداند و یا بپندارد و بخواهد به آن وسیله از خود دفع جهل نموده و نسبت به مورد سئوال اطلاع پیدا کند، یا اگر خود را جاهل نمیداند بخواهد با این سئوال از جاهل دیگر رفع جهول نموده و او را به واقع قضیهی ورد سئوال واقف سازد، کما اینکه نوع سئوالاتی که در کلام پروردگار واقع شده از همین باب است.»2
به طور مثال خداوند در پاسخ حضرت نوح (ع) فرمود: «ای نوع او (فرزندش) از اهل بیت تو نیست و عمل او غیرصالح است و تو بیخبری، پس دم فرو بند و سئوالی که علم بدان نداری مکن، به درستی تو را از اینکه از نادانان باشی بر حذر میدارم. نوح (ع) عرض کرد: پناه میبرم به تو از کیفر سئوالی که کردم در حالی که به آن علم نداشتم.»3
در حدیثی از امام رضا (ع) آمده است که فرمود: «خداوند، قیل و قال، ضایع کردن مال، و کثرت سئوال را دشمن دارد.»4
7. سئوالات پی در پی خداوند در سورهی طور:
خداوند در طی یازده آیه از سورهی مبارکهی طور به دنبال ادامه بحث استدلالی گذشته در برابر منکران قرآن و نبوت پیامبر (ص) و قدرت پروردگار با حرف استفهام «أم» یک استدلال زنجیرهای جالب یعنی یازده سئوال پی در پی به صورت استفهام انکاری تمام راههای فرار را از هر سو به روی مخالفان میبندد، و چنان آنها را در این عبارات کوتاه و پرنفوذ در تنگنا قرار میدهد که انسان بیاختیار در برابر عظمت و انسجام آن سر تعظیم فرود آورده و اقرار و اعتراف میکند. خداوند ابتدا از مسألهی آفرینش شروع کرده: «أم خلقوا من غیر شیء أم هم الخالقون: آیا آنها از هیچ چیز آفریده شدهاند؟ یا خود خالق خویشند؟»5
«ام خلقوا السموات و الارض بل لایوقنون: یا آنان آسمانها و زمین را آفریدهاند؟ بلکه آنها یقین نمیآورند.6
سپس در آیه سوم موضوع تدبیر امور عالم را مطرح فرموده:
«ام عندهم خزائن ربک ام هم المصیطرون: یا خزائن پروردگارت نزد آنهاست؟ یا آنان بر همهچیز سیطره دارند؟7 و سپس در آیه چهارم (سئوال ششم) موضوع انکار نزول بر منکران، بیان فرموده (ام لهم سلم یستمعون فیه فلیات مستمعهم بسلطان مبین: یا نردبانی دارند (که به آسمان بالا میروند) در آن اسرار وحی را میشنوند؟ سپس شنوندگان باید دلیلروشنی (بر ادعای خود) بیاورند. 8
در سئوال هفتم فرشتگان را دختران خدا خواندن از سوی آنها انکار میکند، (ام له البنات و لکم البنون: آیا سهم خدا دختران و سهم شما پسران است؟»9 و در آیه بعد انکارادعای احتمالی منکرین در مورد اخذ اجرا و مزد و پاداش از سوی پیامبر (ص) «ام تسئلهم اجراً فهم من مغرم مثقلون: آیا تو از آنها پاداشی مطالبه میکنی که در نتیجه از پرداخت غرامت گرانبار شدهاند؟»10
دگرباره آنها را مورد سئوال قرار داده، میگوید: «ام عندهم الغیب فهم یکتبون: آیا اسرار غیب نزد آنان است و از روی آن مینویسند؟!»11 و سپس نقشه شیطانی آنان که قصد دارند پیامبر را از میان بردارند و یا به آیین او به مقابله برخیزند را محکوم و افشا میکند: «ام یریدون کیداً فالذین کفرواهم المکیدون: آیا می خواهند نقشهای برای تو بکشند؟ پس کسانی که کفر ورزیدند هستند که نیرنگ میخورند.»12
در آخرین سئوال از آنها میپرسد: «ام لهماله غیرا… سبحانا… عما یشرکون: یا خدایی جز ا… دارند؟ پاک است خدا از آنچه (با او) شریک میکنند.13
به این ترتیب آنها را در برابر یک بازپرسی عجیب و یک رشته سئوالات زنجیرهای یازده گانه قرار میدهد، و مرحله به مرحله آنها را به عقبنشینی و تنزل از ادعاها وا میدارد، سپس تمام راههای فرار را بر روی آنها میبندد. چه دلنشین است استدلالات قرآن، و طرح سئوالات و بازپرسی آن که اگر روح حقجویی و حقطلبی در کسی باشد در برابر آن تسلیم میشود.»14
پینوشت:
1. محمدبن مسعود بن محمد بن عیاش، تفسیر عیاشی، به نقل از المیزان، ذیل آیه مورد بحث / 2. محمدحسین طباطبایی، تفسیرالمیزان، ج 6، ص 390 / 3. محمدحسین طباطبایی، تفسیرالمیزان، ج 6، ص 21 ـ 420 / 4. ابومحمد حسنبن علی بن حسین بن شعبه بحرانی، تحفالعقول، ترجمه احمد جنتی، ص 709 / 5. طور: 35 / 6. طور: 36 / 7. طور: 37 / 8. طور: 38 / 9. طور: 39 / 10. طور: 40 / 11. طور: 41 / 12. طور: 42 / 13. طور: 43 /14. ناصر مکارم شیرازی، با همکاری جمعی از نویسندگان، تفسیر نمونه، جلد 22، ص 452
هرگاه بهار آمده گلها لگد شدند
یا دست و پا شکستهی دست و سبد شدند
یک شب به شادباش عیش لگدکوب میشوند
یک روز نیز زیور گور و جسد شدند
گاهی گناه چشم خماری کشیدهاند
گاهی نماد قامت رعنا و قد شدند
گاهی به خشم عاشق بیتاب له شدند
یا در پسندِ خاطر معشوق رد شدند
از صبح لالهزار و گلستان و باغ گل
یک دسته و دو شاخه و یا یک عدد شدند
مردم ز هر گروه چه عاشق چه گلفروش
از درس عشق، چیدن گل را بلد شدند
یک عده باوقار لمیده به فرش گل
یک عده باشتاب گلی چیده رد شدند